| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1874
|
3801
|
91/3/12 (02:06)
|
|
||
|
|
1314
|
4557
|
91/3/11 (20:40)
|
|
||
|
|
86
|
264
|
91/3/12 (00:20)
|
|
||
|
|
112
|
1791
|
91/3/11 (22:00)
|
|
||
|
|
246
|
1087
|
91/3/11 (18:16)
|
|
||
|
|
43
|
460
|
91/3/11 (18:11)
|
|
||
|
|
9
|
50
|
91/3/11 (16:55)
|
|
||
|
|
529
|
5249
|
91/3/11 (09:33)
|
|
||
|
|
1400
|
7263
|
91/3/11 (08:58)
|
|
||
|
|
339
|
3412
|
91/3/10 (21:35)
|
|
||
|
|
39
|
260
|
91/3/10 (15:21)
|
|
||
|
|
769
|
13513
|
91/3/8 (22:30)
|
|
||
|
|
195
|
820
|
91/3/3 (12:06)
|
|
||
|
|
32
|
123
|
91/2/31 (10:49)
|
|
||
|
|
14
|
61
|
91/2/16 (23:34)
|
|
||
|
|
7
|
72
|
91/1/28 (14:43)
|
|
||
|
|
54
|
655
|
91/1/22 (19:00)
|
|
||
|
|
97
|
1899
|
91/1/22 (12:16)
|
|
||
|
|
36
|
134
|
91/1/16 (11:20)
|
|
||
|
|
15
|
276
|
91/1/16 (11:10)
|
|

خاطرات زندگی

روزها به سرعت پشت سر هم سپری میشن و عمر ما هم میگذره ... در این بین تنها چیزیکه
از زندگیمون یادمون میمونه خاطرات ریز و درشت یا تلخ و شیرینی هستن که تجربشون
کردیم ...
این بحث رو باز کردیم که این خاطرات رو از شما بشنویم و ما رو در تجربیات زندگیتون شریک
کنید .... و لحظاتی رو با هم سپری کنیم و ....
و بحث نسبت به بحث خاطرات دوران تحصیل کلی تر باشه .....
امیدواریم خاطرات زندگیتون همیشه شیرین باشه 
آرمیتا : وقتی بحث خاطرات دوران تحصیل رو باز میکردم اصلا" انتظار اینکه اون اونهمه ازش
استقبال بشه رو نداشتم ! .... حالا بنا به پیشنهاد تعدادی از دوستان این بحث رو بصورت کلی
تر باز کردم ....
لینک بحث خاطرات دوران تحصیل هم در بحثهای خودمونی گذاشتم .
با تشکر از همه دوستانیکه در اون بحث پست زدن و خاطرات قشنگشونو برای همه بازگو کردن
یکی از بهترین و بیادماندنی ترین بحثهای دوآتیشه رو ساختن .... 
امیدوارم این بحث هم پربار باشه


امروز بعد از یک روز کاری سخت و اینکه از صبح کلی کار تایپ انجام داده بودم و چشمام حسابی خسته بودن و همه چیز رو دو تا می دیدم با مامانم رفتم خرید، یهو رفتم طرف یه مغازه واسه شلوار جین،مغازهه دو در داشت یکی تو پاساژ باز می شد و اون یکی درش از تو خیابون بود و ما از در داخل پاساژ رفتیم تو، حین نگاه کردن ،یه کت و شلوار رو مانکن ته مغازه توجهم رو جلب کرد همون جور که میرفتم طرفش با مامانم حرف می زدم،مامان هم داشت با فروشنده حرف میزد دست زدم به سر آستین کت به مامانم گفتم مامان چه خوشرنگ و خوش دوخته، یک نگاه هم به جیبهاش کردم و بعد اومدم دست کنم تو جیب بغلش دیدم مانکنه یه حرکت کرد انگار میخواست بیفته من از ترس افتادنش بغلش کردم گرفتمش دیدم نه این انگار یه جوریه ،خیلی نرمه
...!!!سرمو کردم بالا.....
وای خدا نمیدونین چطوری فرار کردم از خجالتم با تاکسی در بست اومدم خونه، نفهمیدم مامان چی میگه،
مامان که اومد (خلاصه جیغ و فریادهایی رو که میون خنده ادا میشدن رو می نویسم) گفت بلوایی به پا شد تو مغازه، نگو اون آقایی که من جای مانکن گرفته بودمش از تعجب و خنده به حال سکته افتاده، 
میگه تو کلا کوری همه جا باید آبروی ما رو ببری؟یا باید به همه چیز لگد بزنی
و این دفعه هم که لگد نزدی ....
من الان کلا شطرنجیم و تا یک سال دیگه از خونه نمیرم بیرون، وای کافیه دادشم اینا بفهمن تا ده سال آینده
سوژه هستم، فعلا سبیل مامان رو چربوندم
تا بند رو آب نده اما میدونم فردا که نیستم حسابم پاکه و مامان نمیتونه جلو دهنش رو بیشتر از 24 ساعت بگیره
حیف از عصر نذاشتم مامان تکون بخوره حسابی دولا و راست شدم و کزتی کردم شام درست کن، دسر درست کن، (اوه از اون کارها که من تا بمب اتم تو مخم نترکیده انجام نمی دم!!!! )
، بابام میگه چی شده اینقدر سر به راه شدی؟ تو که کلا مثل سریش چسبیدی به سیستم و کار خونه انجام نمیدی، امشب آفتاب از کدوم گورستونی اومده بیرون؟مامان نامرد هم هی واسه من سوسه میاد و نیشخند میزنه هی یهو میاد دهن وا کنه یعنی میخوام جار بزنم
، اعصابم خورده بخدا، 
فکر کنم تا فردا کل شهر از این ماجرا خبر می شن، شوخی که نیست حالا مامان دهنش رو ببنده، اون آقاهه و اون فروشنده که بودن وای مادر ، چه آبروریزی شد

من خندم گرفته بود اومدم بگیرمش که نیفته یهو یه آخونده از روبرو اومد یه تنه هم اون زد و مامان باز وا رفت ، جناب آخوند هم بدون هیچ عکس العملی راهش رو گرفت که بره مامان گفت زنش تنه میزنه آخوندش تنه میزنه... آخونده یه مکثی کرد و انگار بالاخره خجالت کشید گفت ببخشید، اومد که بره من دویدم و گوشه عباشو کشیدم برگشت گفتم حاجی حالا که تنه زدی برو منبر موعظه کن
اون دور و بر هر کی رد می شد و شنید ترکید از خنده، یارو سرش رو انداخت پایین و رفت
ما ( من و داداشیم )هم که از مدرسه اومده بودیم و شنیدیم قراره بابا جونمون خوب بشه و کلی ذوق داشتیم ببینیم چی میشه مشق ها رو نوشته و ننوشته رفتیم ایستادیم به تماشا
تصور کنید موقعیت و فیگور رو
) ما رو بگی نمیدونستیم بخندیم یا از ترس گریه کنیم یک صحنه ای بود 

، بردیمش دکتر و یک سری دارو داد شامل قرص و شربت و اما یکی از این شربتها انگار جدید بود مامان خانم مشغول رسیدگی به آقای پدر شد و صبحانه در رختخواب و ناهار در رختخواب و سوپ بپز و اول صبح کباب دل و قلوه بده بابا جون بگیره و اووووووه .... اینا رو به خوبی انجام داد و دارو ها رو به وقت به بابا خوروند بعد از دو روز بابا گفت خانم من داره حالم بد میشه دیگه دارو به من نده، مامان گفت چرا؟ گفت این شربت جدیده که بهم میدی بخورم داره حالم رو به هم میزنه مدام بوی ویکس تو مشامم می پیچه، من گفتم یعنی چی ، مگه چی بوده؟ رفتم نگاه کردم بهش ترکیدم از خنده ، رو شیشه نوشته بود بخور، نگو مامان ما اون رو bokhor خونده نه bokhur
هی قاشق قاشق داده بابای ما خورده






یکی از بچه ها که برادرش دانشگاه آزاد (واحد دوبی) درس می خونه میگه یه بار یکی از مسئولین دانشگاه شهید بهشتی از ایران اومده بود سر بزنه نمی دونم حالا رئیس دانشگاه شهید بهشتی بود یا کس دیگه اما فکر کنم همون رئیس دانشگاه شهید بهشتی باشه ... خلاصه ... یارو اومده انگلیسی حرف بزنه جفت پا زد
آخه می دونی چیه به جای اینکه بیاد بگه Sheet (شیت) که میشه کاغذ گفتش sheat یعنی اه 
اینم از رئیس دانشگاه ما
که بعدا همه دخترای هوش کردن
می خواستم مسواک بزنم. چراغ روشن نکردم و فقط با نوری که از راهرو می آمد به سمت دستشویی رفتم و مسواکم را با توجه به رنگش از بین بقیه مسواکها پیدا کردم. فقط برام سوال شد که چرا اینقدر کهنه شده؟ مسواک من که نو بود!!؟؟ اما شانه بالا انداختم و شروع کردم به مسواک زدن. رفتم جلوی آینه توی راهرو. با خودم فکر کردم دوباره نگاهش کنم نکنه این مسواک من نباشه!!؟؟؟ همانطور که پر کف بود از دهانم بیرون آوردم و نگاهش کردم. خیلی داغون بود!! این مسواک من نبود. سریع رفتم دستشویی و دهانم رو شستم و بالاخره به خودم زحمت دادم چراغ دستشویی را روشن کردم. مسواک من توی جامسواکی بود. و دقیقا همرنگ و یک مدل با این مسواک کهنه. روز بعد ماجرا را برای مامان خانم تعریف کردم. پرسیدم: این مسواک مال کی بود؟ همچین مسواکی نداشتیم که!!! مامان مسواک را نگاه کرد و گفت:« این همان مسواکیه که من دندانهای کله پاچه چند روز پیش را باهاش مسواک زدم. اشتباهی گذاشتمش اینجا!!!»
تصور کنید چه حالی داشتم! مسواکی که دندانهای یک گوسفند را تمیز کرده بوده!!! آخه می دونید مامان من کله پاچه پاک و تمیز شده را هم کلی می سابه و تمیز می کنه . حتی دندوناش را هم مسواک می زنه!!!!!!!!!!!!!




عزیزم پس چرا هنوز زنده ای؟ من بودم تا الان صد دور خودمو حلق آویز کرده بودم!!! آخه بد توهینی به لب و لوچه آدم میشه که با مسواک تو دهن گوسفند مسواک بزنی
اما خداییش خیلی خندیدم با حال بود. اما یه نکته مهم این که شانس آوردی مامانت با اون مسواکه سرویس بهداشتی رو تمیز نکرده بود



هر وقت واسه خواهر من خواستگار میاد کلی برنامه واسه خنده داریم آخریش مال چند روز پیش بود
خواهر من یه کم کوچولو موچولو و ریزه میزه هست
( اینو داشته باشید تا بقیه جریان رو بگم)
خواستگارها اومدن از قضا مامان بزرگ من هم خونمون بود و به عنوان بزرگتر تو مجلس شرکت کرد و من و شوهرم هم که بودیم... آقا داماد یه پسر خیلی قد بلند و لاغر اندام بود. مادرش هم یه زن مسن مریض احوال بود که عمل باز قلب انجام داده بود و یه نموره هم شیرین میزد
مجلس تمام شد و اونا رفتن . خانواده رفتن تو شور اول!!!!
هر کس یه نظری میداد و یه چیزی میگفت، صحبت به مریض بودن مادر داماد و رو به موت بودن و کم بودن یه تخته بنده خدا کشیده شد مامانم نگذاشت و نه برداشت یهو گفت خوبه مادر شوهر باید همین جوری باشه هم خنگ باشه هم زود بمیره
شوهر منم خورد و دم نزد آخه مادرش ماشاءالله خیلی تپل مپل و سرحال و رو به راهه حواسش هم کاملا به جاست
تو شور دوم ....مامان بزرگ رو به خواهرم گفت :
مادر جون این پسره چی بود!!! وقتی کنارت بخوابه انگاری تفنگ کنارت خوابیده
ما رو بگی رو زمین پهن شدیم
داداشمم گفت نگران نباش مادر جون به هم میان اینم کلت کمریه
دیگه اون روز تو خونه سنگ رو سنگ بند نشد .... از اون موقع، ملت خواهرم رو به اسم کلت کمری صدا میزنن
سلام
یه روز رفتم دفتر همكارم با كارمنداشون توی سالن بودن و هركس به كاری مشغول دیدم به خانومای همكار یكی اضافه شده به دوستم كه مدیر اون بخش بود یواش گفتم كلك نیرو اضافه كردی و با لبخند معنی داری خانوم جدیدو نشونش دادم.
اونم خندیدو گفت آره ایشون..... خواهرم هستن كه قراره یه مدت پیش ما كارآموز باشن.
حالا خودت منو تصور كن......
خودمونیم خوب شد شوخی شوخی چیزی نگفتم ها..

نمیدونم چقدر به شهر ما یعنی گچساران آشنایی دارید
یا بهتر بگم فکر نکنم بدونید کجاست !
بگم که 2تا از خواهرای امام رضا زیارتگاهشون تو شهر ماست ! یکی بی بی حکیمه یکی دیگه هم بی بی جان ! بی بی حکیمه معروف تره چون میشه با ماشین رفت ! بی بی جان هم که واسه زیارتش باید بری کوهنوردی ! یه تقریبا 3 / 4 ماه پیش بود که با بچه ها رفتیم اونجا ! اینقدر مسیرش سخت بود که نگیدو نپرسید
واسه تست کوهنوردی میبرن اونجا ! خلاصه بگم که مسیر 2 ساعته رو ما 5 ساعته رفتیم
اونم همش به خاطر من بود
خلاصه به هر بدبختی رسیدیم ! اینم بگم که قرارمون شد شب اونجا بخوابیم ! یکی از بچه ها خیلی ترسو بود ! واسه همین ما هم بهمدیریت من برنامه ریختیم ! یکی از بچه ها خیلی قشنگ فیلم بازی میکنه ! من طرح میدادم اون اجرا میکرد ! ولی خدایی منم ترسیده بودم ! آخه توو کوه بودیم ! 10 کیلومتر پیاده هم تا شهر فاصله بود ! خلاصه مثل ... ترسیده بودم من
موقع خواب هم یه 1000 پاه رفت رو درس یکی از بچه ها و گازش گرف ! شانس آوردیم نیش نزد وگرنه بدبخت بودیم ! خوب اینم یک عک از خودم که تو راه اونجا گرفتم !
سارا خانم فکر کنم بدونن بی بی جان کجاست ! درسته ؟ راهش از پشت دانشگاه آزاده

اوج خستگی
بین دوستان خودم ما هر کدوم رو به یه اسمی صدا میکنیم ! حالا زیاد وارد جزئیات نمیشم !!
فقط بگم که بچه ها اسم گلابی رو واسه من گذاشتن و تو موبایلاشون شمارمو به این اسم سیو کردن ! چند روز پیش یکی از دوستای صمیمیم که بنده خدا یه مقدار زیاد چاقه
عمل حلقه انجام داد ! چون رفیق صمیمیم بود من مرتب اس ام اس میدادم و مامانش بهم جواب میداد ! مثل اینکه شارژ این رفیق ما تمام میشه و مامانش با گوشی خودش زنگ میزنه بهم و تشکر میکنه که فکر پسرش بودمو اینا ! جالبیش اینجاس که وقتی زنگ میزنه میگه سلام آقای گلابی ! منو بگیر پوکیدم از خنده ! بعد خواهر دوستم که منو میشناخت گفت فامیلش ... هست ! 
خلاصه بدجور آبروی ما رفت
یه بار هم ساعت 4 صبح زنگ زدم یکی از دوستام بیدرش کنم ! و یخورده حالشو بگیرم ! از شانس ما باباش گوشیو جواب داد و 100 فهش و هی میگفت فردا واست میگم آقای گلابی ! 
خلاصه این اسم گذاشتن ها خیلی خوبه
زشت بود نه ؟


بین دوستان خودم ما هر کدوم رو به یه اسمی صدا میکنیم ! حالا زیاد وارد جزئیات نمیشم !!
فقط بگم که بچه ها اسم گلابی رو واسه من گذاشتن و تو موبایلاشون شمارمو به این اسم سیو کردن ! چند روز پیش یکی از دوستای صمیمیم که بنده خدا یه مقدار زیاد چاقه
عمل حلقه انجام داد ! چون رفیق صمیمیم بود من مرتب اس ام اس میدادم و مامانش بهم جواب میداد ! مثل اینکه شارژ این رفیق ما تمام میشه و مامانش با گوشی خودش زنگ میزنه بهم و تشکر میکنه که فکر پسرش بودمو اینا ! جالبیش اینجاس که وقتی زنگ میزنه میگه سلام آقای گلابی ! منو بگیر پوکیدم از خنده ! بعد خواهر دوستم که منو میشناخت گفت فامیلش ... هست ! 
خلاصه بدجور آبروی ما رفت
یه بار هم ساعت 4 صبح زنگ زدم یکی از دوستام بیدرش کنم ! و یخورده حالشو بگیرم ! از شانس ما باباش گوشیو جواب داد و 100 فهش و هی میگفت فردا واست میگم آقای گلابی ! 
خلاصه این اسم گذاشتن ها خیلی خوبه
زشت بود نه ؟