userinfo close

  ,

دو آتیشه


fire2club

تاسیس: 5 اردیبهشت 1387  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: آرمیتا - معاونان
به ** کلوب دوآتیشه ** خوش آمدید هر روز با ده ها مطلب و خبر داغ از تمام موضوعات مورد علاقه شما - ادامه »
به ** کلوب دوآتیشه ** خوش آمدید

هر روز با ده ها مطلب و خبر داغ از تمام موضوعات مورد علاقه شما
---------------------------------------------------------------------------

اینجا ما فقط نقل قول میکنیم و در برابر نظرات شما مسئولیتی نداریم!

درخواست ما از شما فقط احترام به همدیگه و رعایت در گفتار است

* کلوب دوآتیشه تبلیغات قبول میکنه *

-----------------------------------------------------------------------------
برای دریافت روزانه مطالب جالب و خواندنی دوآتیشه http://www.cloob.com/name/firex اَد کنید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1874
3801
91/3/12 (02:06)
1314
4557
91/3/11 (20:40)
86
264
91/3/12 (00:20)
112
1791
91/3/11 (22:00)
246
1087
91/3/11 (18:16)
43
460
91/3/11 (18:11)
9
50
91/3/11 (16:55)
529
5249
91/3/11 (09:33)
1400
7263
91/3/11 (08:58)
339
3412
91/3/10 (21:35)
39
260
91/3/10 (15:21)
769
13513
91/3/8 (22:30)
195
820
91/3/3 (12:06)
32
123
91/2/31 (10:49)
14
61
91/2/16 (23:34)
7
72
91/1/28 (14:43)
54
655
91/1/22 (19:00)
97
1899
91/1/22 (12:16)
36
134
91/1/16 (11:20)
15
276
91/1/16 (11:10)

عنوان بحث :: این بحث را 2 نفر دنبال می کنند.

آرمیتا   , vivi_miti
آرمیتا - 23:11 1388/11/6

خاطرات زندگی همه ما ...

 fire2

 

 

خاطرات زندگی

 

 

01.jpg

 

 

روزها به سرعت پشت سر هم سپری میشن و عمر ما هم میگذره ... در این بین تنها چیزیکه

 

از زندگیمون یادمون میمونه خاطرات ریز و درشت یا تلخ و شیرینی هستن که تجربشون

 

 

کردیم ...

 

 

 

 

این بحث رو باز کردیم که این خاطرات رو از شما بشنویم و ما رو در تجربیات زندگیتون شریک

 

کنید .... و لحظاتی رو با هم سپری کنیم و ....

 

 

و بحث نسبت به بحث خاطرات دوران تحصیل کلی تر باشه .....

 

 

 

امیدواریم خاطرات زندگیتون همیشه شیرین باشه

 

 


 

آرمیتا :  وقتی بحث خاطرات دوران تحصیل رو باز میکردم اصلا" انتظار اینکه اون اونهمه ازش

استقبال بشه رو نداشتم ! .... حالا بنا به پیشنهاد تعدادی از دوستان این بحث رو بصورت کلی

تر باز کردم ....

 

 لینک بحث خاطرات دوران تحصیل هم در بحثهای خودمونی گذاشتم .

 

 

با تشکر از همه دوستانیکه در اون بحث پست زدن و خاطرات قشنگشونو برای همه بازگو کردن

  یکی از بهترین و بیادماندنی ترین بحثهای دوآتیشه رو ساختن ....

 

 

 

امیدوارم این بحث هم پربار باشه

 

 

 

 

 

fire2

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
ساده ساده , nazanin_1086
ساده ساده - 22:22 1391/01/4
71
سلام عید همگی مبارک، اولین اتفاق امسال رو گزارش میکنم
به مناسبت تعطیلات نوروزی، خاله خانم بنده با دختر و نوه و عروس و داماد و کلهم اجمعین تشریف آوردن اینجا، البته این سوای بقیه خاله ها و داییها و خانواده هاشونه
القصه امروز رفته بودیم در دل طبیعت واسه صرف ناهار جای همگی خالی یک فضای سبز و محیط خوبی بود که حد نداره، این خاله کذایی که ذکر خیرش رفت یک نوه دختری داره به اسم غزل خانم، که چهار سالشه و خیلی شیرین زبونه،اما بنده خدا تو شهر محل زندگیشون روستا نمیره و گاو از نزدیک ندیده، و فقط حد یادگیری و کتاب قصه و تلویزیون میدونه گاو چیه و اینکه شیر میده و از این حرفها،امروز جایی که ما بودیم یک روستا هم نزدیکش بود، اون دور دورا تو علف زار نزدیک ما یک خانم گاوه ای داشت می چرید، داد زدم گفتم غزل خاله ببین این خانم گاوه رو داره علف میخوره سیر که شد اونوقت شیر میده ما بخوریم تو دوست داری شیر این خانم گاوه رو بخوری؟ غزل خانم هم با هیجان گفتن آره خاله اما میخوام از دوشش بخورم!!! ما پهن شدیم رو زمین
ساده ساده , nazanin_1086
ساده ساده - 20:04 1390/11/24
70
یعنی امروز گل کاشتم اساسی

امروز بعد از یک روز کاری سخت و اینکه از صبح کلی کار تایپ انجام داده بودم و چشمام حسابی خسته بودن و همه چیز رو دو تا می دیدم با مامانم رفتم خرید، یهو رفتم طرف یه مغازه واسه شلوار جین،مغازهه دو در داشت یکی تو پاساژ باز می شد و اون یکی درش از تو خیابون بود و ما از در داخل پاساژ رفتیم تو، حین نگاه کردن ،یه کت و شلوار رو مانکن ته مغازه توجهم رو جلب کرد همون جور که میرفتم طرفش با مامانم حرف می زدم،مامان هم داشت با فروشنده حرف میزد دست زدم به سر آستین کت به مامانم گفتم مامان چه خوشرنگ و خوش دوخته، یک نگاه هم به جیبهاش کردم و بعد اومدم دست کنم تو جیب بغلش دیدم مانکنه یه حرکت کرد انگار میخواست بیفته من از ترس افتادنش بغلش کردم گرفتمش دیدم نه این انگار یه جوریه ،خیلی نرمه 20.gif...!!!سرمو کردم بالا.....Overwhelmed.gif

وای خدا نمیدونین چطوری فرار کردم  از خجالتم با تاکسی در بست اومدم خونه، نفهمیدم مامان چی میگه، 

مامان که اومد  (خلاصه جیغ و فریادهایی رو که میون خنده ادا میشدن رو می نویسم) گفت بلوایی به پا شد تو مغازه، نگو اون آقایی که من جای مانکن گرفته بودمش از تعجب و خنده به حال سکته افتاده، 4fvgdaq_th.gif

میگه تو کلا کوری همه جا باید آبروی ما رو ببری؟یا باید به همه چیز لگد بزنیwha%5B1%5D.gif و این دفعه هم که لگد نزدی ....

من الان کلا شطرنجیم و تا یک سال دیگه از خونه نمیرم بیرون، وای کافیه دادشم اینا بفهمن تا ده سال آینده

سوژه هستم، فعلا سبیل مامان رو چربوندمbathtime.gif تا بند رو آب نده اما میدونم فردا که نیستم حسابم پاکه و مامان نمیتونه جلو دهنش رو بیشتر از 24 ساعت بگیرهbf1.gif حیف از عصر نذاشتم مامان تکون بخوره حسابی دولا و راست شدم و کزتی کردم شام درست کن، دسر درست کن، (اوه از اون کارها که من تا بمب اتم تو مخم نترکیده انجام نمی دم!!!! )girl_prepare_fish.gif، بابام میگه چی شده اینقدر سر به راه شدی؟ تو که کلا مثل سریش چسبیدی به سیستم و کار خونه انجام نمیدی، امشب آفتاب از کدوم گورستونی اومده بیرون؟مامان نامرد هم هی واسه من سوسه میاد و نیشخند میزنه هی یهو میاد دهن وا کنه یعنی میخوام جار بزنم188.gif، اعصابم خورده بخدا، bl2.gif

فکر کنم تا فردا کل شهر از این ماجرا خبر می شن، شوخی که نیست حالا مامان دهنش رو ببنده، اون آقاهه و اون فروشنده که بودن وای مادر ، چه آبروریزی شد

ساده ساده , nazanin_1086
ساده ساده - 18:19 1390/10/9
69
 دیروز با مامانم رفته بودیم خرید، یک مقداری مامان خانم رو توصیف کنم واسه درک جریان لازمه
مامان من خیلی ریزه میزه و کوچولوه، و مثل پر کاهه، القصه مرکز خرید خیلی شلوغ بود و به زحمت میشد پیش رفت، یک آن یه خانم ماشالله هیکلی یه تنه به مامان ما زد که خانم خانما سه دور دور خودش چرخید من خندم گرفته بود اومدم بگیرمش که نیفته یهو یه آخونده از روبرو اومد یه تنه هم اون زد و مامان باز وا رفت ، جناب آخوند هم بدون هیچ عکس العملی راهش رو گرفت که بره مامان گفت  زنش تنه میزنه آخوندش تنه میزنه... آخونده یه مکثی کرد و انگار بالاخره خجالت کشید گفت ببخشید، اومد که بره من دویدم و گوشه عباشو کشیدم برگشت گفتم حاجی  حالا که تنه زدی برو منبر موعظه کن  اون دور و بر هر کی رد می شد و شنید ترکید از خنده، یارو سرش رو انداخت پایین و رفت
ساده ساده , nazanin_1086
ساده ساده - 19:52 1390/09/15
68
طبابت مامان ما که حد بوندس لیگاست و ابوعلی سینا رو گذاشته تو جیبش

یادم میاد دبستانی بودم، بابا سردردهای سینوزیتی میگرفت خفن و از کار و زندگی مینداختش،هرچی دکتر میرفتن هم افاقه نمی کرد و مامان عاشق ما خودشو به هر آب و آتیشی می زد این شوهر یکی یه دونشو به آرامش برسونه
تا اینکه یه روز یافتم یافتم.... مامان خانم یه روشی رو از یکی شنید و با دل خوش اومد آقای پدر رو درمان کنه
به مامان گفته بودن سرکه خانگی رو تو یک ظرف بریزه و بعد آهن گداخته رو توش بندازه و مریض با این بخور بده تا راه سینوسهاش باز  و مشکل رفع بشه
آقای پدر شمشاد از سرکار برگشتن (رئیس بانک بودن باباجون ما) و مامان با دهان گشاده ( مثلا لبخند) به پیشواز میره و ناهار بابا رو میده و میگه دیگه درمون دردت پیدا شد بدو بیا که میخوام راحتت کنم بابا هم خوشححححححاااااال  ما ( من و داداشیم )هم که از مدرسه اومده بودیم و شنیدیم قراره بابا جونمون خوب بشه و کلی ذوق داشتیم ببینیم چی میشه مشق ها رو نوشته و ننوشته رفتیم ایستادیم به تماشا
 مامان یه پتو آورد گذاشت دم دست، یه تیکه تیرآهن رو نمیدونم از کجا پیدا کرده بود گذاشت رو شعله گاز تا خوب داغ شه یه ظرف گنده هم آورد و کلی سرکه خانگی بی زبون رو ریخت توش، آهن که داغ شد بابا رو نشوند و پتو رو انداخت رو سرش که وقتی ظرف رو  با آهن میذاره زیر پتو  بابا باهاش یه بخور حسابی بگیره
آهن رو انداخت تو سرکه یک جلز و ولزی شروع شد و دود کرد و مامان بدو ظرف رو گذاشت زیر پتو و به بابا گفت خوب نفس بکش،خودشم دستش رو گذاشت دو رو بر پتو رو مرتب کرد که گازها از زیر پتو نیاد بیرون و هدر نره
بابا یک چند دقیقه زیر بود و دیدیم داره وول وول میخوره مامان گفت تکون نخور همه بخارها هدر میره خوب نفس بکش بابا هیچی نگفت و دوباره بی حرکت شد، باز شروع کرد به وول وول خوردن مامان گفت مگه من نمیگم تکون نخور ، پاشد رفت از پشت سر بابا دستها و پاهاشو باز کرد و همه اطراف پتو رو با دست ها و پاهاش سفت نگه داشت که بابا یه وقت نیاد بیرون  تصور کنید موقعیت و فیگور رو 
بابا یک مقدار بی حرکت بود و باز شروع کرد به وول خوردن و مامان هم محکمتر چسبید ، یهو بابا با یک فشاری پتو رو زد کنار که آزاد بشه مامان تو هوا بلند شد و خورد به دیوار و افتاد زمین (مثل این کارتونها هست تخم مرغ میزنن به دیوار چه طوری لیز میخوره از دیوار میفته همونجوری   ) ما رو بگی نمیدونستیم بخندیم یا از ترس گریه کنیم یک صحنه ای بود 
بابا گفت خانم کشتی منو خفه شدم  هی میخوام بیام بیرون نمیذاری، مامان نا نداشت پاشه ضربه نفس گیر بود 
حالا فکر کنید دود آهن با سرکه چه معجونی میشه ، واقعا نمیشه استنشاقش کرد من نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای این راه رو یاد مامان داده بود نزدیک بود بی بابا بشیم ولی خداییش سینوزیت بابا خوب خوب شد
ساده ساده , nazanin_1086
ساده ساده - 12:24 1390/09/14
67
این خاطره رو از کسی نقل میکنم که دانشجوی رشته جانور شناسیه:

تو کلاسمون دختری بود که خیلی شر بود و توی کلاس ها اینقدر تیکه می انداخت که همه ما از خنده ریسه می رفتیم…یکی از کلاس هامون با استادی بود که خیلی سختگیر و اخمو بود و حتی همون دختر هم جرات تیکه انداختن نداشت.همون استاد یک بار قفسی سر کلاس آورده بود و اون دختر یک کنفرانس ۵ دقیقه ای ارائه داد و استاد به اون دختر گفت به من بگو این چه حیوونیه؟قفس با پارچه ای پوشانده شده بود و فقط پاهای حیوون دیده می شد.این دوست ما جواب داد من نمی تونم بگم چه حیوونیه باید جاهای دیگه ای از بدنشو ببینم.استاد اخم کرد و گفت: نخیر از همین پاهاش باید بفهمی  اسمش چیه دانشجو گفت: نمی دونم…ورفت نشست استاد پرسید ببخشید خانم اسم شما چیه؟اون هم بلند شد و پاچه های شلوارشو کشید بالا و گفت خودتون ببینید اسمم چیه
ساده ساده , nazanin_1086
ساده ساده - 23:17 1390/09/13
66
چند هفته پیش آقای پدر سرما خورده بود حال نزار و ناله و ناز و ادا 4.gif، بردیمش دکتر و یک سری دارو داد شامل قرص و شربت و اما یکی از این شربتها انگار جدید بود مامان خانم مشغول رسیدگی به آقای پدر شد و صبحانه در رختخواب و ناهار در رختخواب و سوپ بپز و اول صبح کباب دل و قلوه بده بابا جون بگیره و اووووووه .... اینا رو به خوبی انجام داد و دارو ها رو به وقت به بابا خوروند بعد از دو روز بابا گفت خانم من داره حالم بد میشه دیگه دارو به من نده، مامان گفت چرا؟ گفت این شربت جدیده که بهم میدی بخورم داره حالم رو به هم میزنه مدام بوی ویکس تو مشامم می پیچه، من گفتم یعنی چی ، مگه چی بوده؟ رفتم نگاه کردم بهش ترکیدم از خنده ، رو شیشه نوشته بود بخور، نگو مامان ما اون رو bokhor خونده نه bokhur 13.gif هی قاشق قاشق داده بابای ما خورده
بهش گفتم مامان این چه کاریه گفت به من چه گفته بود بخور منم دادمش بخوره4.gif
 
مامان از این طبابت ها زیاد واسه بابا انجام داده انشاالله دفعه بعد بلای دیگه ای که مامان سر بابام آورده رو واستون میگم4.gif
خدا رو شکر بابا تا الان چند دفعه جون سالم به در برده
ساده ساده , nazanin_1086
ساده ساده - 23:17 1390/09/13
65
چند ماهه واسه مادر بزرگ پیرم ماهواره خریدیم ...7.gif
یه روز داشتم با مامانم  و مادر بزرگ تلویزیون میدیدم یه شبکه ماهواره هست که میکاپ پخش میکنه ما هم میشینیم می بینیم میون برنامه رفت رو تبلیغ ، یک کفش رو تبلیغ میکرد که طبق تبلیغ با پوشیدن اون آدم لاغر میشه!!!!8.gif
من گفتم چه دروغی اگر اینجوریه تو آمریکا و اروپا دیگه همه باید مانکن باشن و در باشگاههای ورزشی رو تخته کنن . 
مامان بزرگم گفت آره مثل جنیفر لوفز گفتم مامان بزرگ شما جنیفر لوپز و از کجا میشناسین؟
مامان بزرگ گفت مگه همون نیست  که رفته باسنشو فروخته 14.gif
ترکیدم از خنده گفتم مامان بزرگ کی میره باسنشو میفروشه بیمه کرده گفت خب همون دیگه
گفتم مگه کسی که میره ماشینشو بیمه میکنه یعنی فروخته؟ بیمه میکنه ازش استفاده هم میکنه . این بنده خدا هم کماکان داره از باسنش استفاده  ها میکنه 4.gif
گفت چه میدونم ننه ،اینا تو تلویزیون گفتن  
آرمیتا   , vivi_miti
آرمیتا - 23:14 1390/09/13
64
شادمهر حسینی , lovetoyou
شادمهر حسینی - 18:28 1389/02/2
63

یکی از بچه ها که برادرش دانشگاه آزاد (واحد دوبی) درس می خونه میگه یه بار یکی از مسئولین دانشگاه شهید بهشتی از ایران اومده بود سر بزنه نمی دونم حالا رئیس دانشگاه شهید بهشتی بود یا کس دیگه اما فکر کنم همون رئیس دانشگاه شهید بهشتی باشه ... خلاصه ... یارو اومده انگلیسی حرف بزنه جفت پا زد آخه می دونی چیه به جای اینکه بیاد بگه Sheet (شیت) که میشه کاغذ گفتش sheat یعنی اه

اینم از رئیس دانشگاه ما که بعدا همه دخترای هوش کردن

ساده ساده , nazanin_1086
ساده ساده - 23:21 1389/01/31
62
نقل قول از : سارا رستگار

می خواستم مسواک بزنم. چراغ روشن نکردم و فقط با نوری که از راهرو می آمد به سمت دستشویی رفتم و مسواکم را با توجه به رنگش  از بین بقیه مسواکها پیدا کردم. فقط برام سوال شد که چرا اینقدر کهنه شده؟ مسواک من که نو بود!!؟؟ اما شانه بالا انداختم و شروع کردم به مسواک زدن. رفتم جلوی آینه توی راهرو. با خودم فکر کردم دوباره نگاهش کنم نکنه این مسواک من نباشه!!؟؟؟ همانطور که پر کف بود از دهانم بیرون آوردم و نگاهش کردم. خیلی داغون بود!! این مسواک من نبود. سریع رفتم دستشویی و دهانم رو شستم و بالاخره به خودم زحمت دادم چراغ دستشویی را روشن کردم. مسواک من توی جامسواکی بود. و دقیقا همرنگ و یک مدل با این مسواک کهنه. روز بعد ماجرا را برای مامان خانم تعریف کردم. پرسیدم: این مسواک مال کی بود؟ همچین مسواکی نداشتیم که!!! مامان مسواک را نگاه کرد و گفت:« این همان مسواکیه که من دندانهای کله پاچه چند روز پیش را باهاش مسواک زدم. اشتباهی گذاشتمش اینجا!!!»

تصور کنید چه حالی داشتم! مسواکی که دندانهای یک گوسفند را تمیز کرده بوده!!! آخه می دونید مامان من کله پاچه پاک و تمیز شده را هم کلی می سابه و تمیز می کنه . حتی دندوناش را هم مسواک می زنه!!!!!!!!!!!!!

عزیزم پس چرا هنوز زنده ای؟ من بودم تا الان صد دور خودمو حلق آویز کرده بودم!!! آخه بد توهینی به لب و لوچه آدم میشه که با مسواک تو دهن گوسفند مسواک بزنی

اما خداییش خیلی خندیدم با حال بود. اما یه نکته مهم این که شانس آوردی مامانت با اون مسواکه سرویس بهداشتی رو تمیز نکرده بود


ساده ساده , nazanin_1086
ساده ساده - 23:05 1389/01/31
61

هر وقت واسه خواهر من خواستگار میاد کلی برنامه واسه خنده داریم آخریش مال چند روز پیش بود

خواهر من یه کم کوچولو موچولو و ریزه میزه هست  ( اینو داشته باشید تا بقیه جریان رو بگم)

خواستگارها اومدن از قضا مامان بزرگ من هم خونمون بود و به عنوان بزرگتر تو مجلس شرکت کرد و من و شوهرم هم که بودیم... آقا داماد یه پسر خیلی قد بلند و لاغر اندام بود. مادرش هم یه زن مسن مریض احوال بود که عمل باز قلب انجام داده بود و یه نموره هم شیرین میزد

مجلس تمام شد و اونا رفتن . خانواده رفتن تو شور اول!!!! هر کس یه نظری میداد و یه چیزی میگفت، صحبت به مریض بودن مادر داماد و رو به موت بودن و کم بودن یه تخته بنده خدا کشیده شد مامانم نگذاشت و نه برداشت یهو گفت خوبه مادر شوهر باید همین جوری باشه هم خنگ باشه هم زود بمیره شوهر منم خورد و دم نزد آخه مادرش ماشاءالله خیلی تپل مپل و سرحال و رو به راهه حواسش هم کاملا به جاست 

تو شور دوم ....مامان بزرگ  رو به خواهرم گفت :

مادر جون این پسره چی بود!!! وقتی کنارت بخوابه انگاری تفنگ کنارت خوابیده ما رو بگی رو زمین پهن شدیم

داداشمم گفت نگران نباش مادر جون به هم میان اینم کلت کمریه

دیگه اون روز تو خونه سنگ رو سنگ بند نشد .... از اون موقع، ملت خواهرم رو به اسم کلت کمری صدا میزنن

  , mkst
Shan MKST - 13:57 1389/01/31
60

سلام

یه روز رفتم دفتر همكارم با كارمنداشون توی سالن بودن و هركس به كاری مشغول دیدم به خانومای همكار یكی اضافه شده به دوستم كه مدیر اون بخش بود یواش گفتم كلك نیرو اضافه كردی و با لبخند معنی داری خانوم جدیدو نشونش دادم.

اونم خندیدو گفت آره ایشون..... خواهرم هستن كه قراره یه مدت پیش ما كارآموز باشن.

حالا خودت منو تصور كن......

خودمونیم خوب شد شوخی شوخی چیزی نگفتم ها..

 

رضا   , rezamov
رضا - 13:09 1389/01/26
59

نمیدونم چقدر به شهر ما یعنی گچساران آشنایی دارید یا بهتر بگم فکر نکنم بدونید کجاست ! بگم که 2تا از خواهرای امام رضا زیارتگاهشون تو شهر ماست ! یکی بی بی حکیمه یکی دیگه هم بی بی جان ! بی بی حکیمه معروف تره چون میشه با ماشین رفت ! بی بی جان هم که واسه زیارتش باید بری کوهنوردی ! یه تقریبا 3 / 4 ماه پیش بود که با بچه ها رفتیم اونجا ! اینقدر مسیرش سخت بود که نگیدو نپرسید واسه تست کوهنوردی میبرن اونجا ! خلاصه بگم که مسیر 2 ساعته رو ما 5 ساعته رفتیم اونم همش به خاطر من بود خلاصه به هر بدبختی رسیدیم ! اینم بگم که قرارمون شد شب اونجا بخوابیم ! یکی از بچه ها خیلی ترسو بود ! واسه همین ما هم بهمدیریت من برنامه ریختیم ! یکی از بچه ها خیلی قشنگ فیلم بازی میکنه ! من طرح میدادم اون اجرا میکرد ! ولی خدایی منم ترسیده بودم ! آخه توو کوه بودیم ! 10 کیلومتر پیاده هم تا شهر فاصله بود ! خلاصه مثل ... ترسیده بودم من موقع خواب هم یه 1000 پاه رفت رو درس یکی از بچه ها و گازش گرف ! شانس آوردیم نیش نزد وگرنه بدبخت بودیم ! خوب اینم یک عک از خودم که تو راه اونجا گرفتم !

سارا خانم فکر کنم بدونن بی بی جان کجاست ! درسته ؟ راهش از پشت دانشگاه آزاده

1885429-b.jpg

اوج خستگی

آرمیتا   , vivi_miti
آرمیتا - 20:14 1389/01/23
58
نقل قول از : R e z a . M p v

بین دوستان خودم ما هر کدوم رو به یه اسمی صدا میکنیم ! حالا زیاد وارد جزئیات نمیشم !! فقط بگم که بچه ها اسم گلابی رو واسه من گذاشتن و تو موبایلاشون شمارمو به این اسم سیو کردن ! چند روز پیش یکی از دوستای صمیمیم که بنده خدا یه مقدار زیاد چاقه عمل حلقه انجام داد ! چون رفیق صمیمیم بود من مرتب اس ام اس میدادم و مامانش بهم جواب میداد ! مثل اینکه شارژ این رفیق ما تمام میشه و مامانش با گوشی خودش زنگ میزنه بهم و تشکر میکنه که فکر پسرش بودمو اینا ! جالبیش اینجاس که وقتی زنگ میزنه میگه سلام آقای گلابی ! منو بگیر پوکیدم از خنده ! بعد خواهر دوستم که منو میشناخت گفت فامیلش ... هست ! خلاصه بدجور آبروی ما رفت

یه بار هم ساعت 4 صبح زنگ زدم یکی از دوستام بیدرش کنم ! و یخورده حالشو بگیرم ! از شانس ما باباش گوشیو جواب داد و 100 فهش و هی میگفت فردا واست میگم آقای گلابی ! خلاصه این اسم گذاشتن ها خیلی خوبه

زشت بود نه ؟





رضا   , rezamov
رضا - 20:01 1389/01/23
57

بین دوستان خودم ما هر کدوم رو به یه اسمی صدا میکنیم ! حالا زیاد وارد جزئیات نمیشم !! فقط بگم که بچه ها اسم گلابی رو واسه من گذاشتن و تو موبایلاشون شمارمو به این اسم سیو کردن ! چند روز پیش یکی از دوستای صمیمیم که بنده خدا یه مقدار زیاد چاقه عمل حلقه انجام داد ! چون رفیق صمیمیم بود من مرتب اس ام اس میدادم و مامانش بهم جواب میداد ! مثل اینکه شارژ این رفیق ما تمام میشه و مامانش با گوشی خودش زنگ میزنه بهم و تشکر میکنه که فکر پسرش بودمو اینا ! جالبیش اینجاس که وقتی زنگ میزنه میگه سلام آقای گلابی ! منو بگیر پوکیدم از خنده ! بعد خواهر دوستم که منو میشناخت گفت فامیلش ... هست ! خلاصه بدجور آبروی ما رفت

یه بار هم ساعت 4 صبح زنگ زدم یکی از دوستام بیدرش کنم ! و یخورده حالشو بگیرم ! از شانس ما باباش گوشیو جواب داد و 100 فهش و هی میگفت فردا واست میگم آقای گلابی ! خلاصه این اسم گذاشتن ها خیلی خوبه

زشت بود نه ؟

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.