|
وضعیت نا مناسب زندگی در بلخ برای بها الدین ولد بر اثر فشار دستگاه مذهبی و حکومتی به طبع ، در شیخ احساس نا رضایتی ایجاد می کرد.در این هنگامه لشکریان مغول نیز به تاخت و تاز مشغول بودند و اخبار غارت و قتل در سرزمین های فرارودان که به مردم بلخ نیز می رسید با عث وحشت آنان مشد.در فضایی چنین بود که دور اندیشی صوفی بلخی موجب شد که بلخ را به قصد هجرت ، جلا گوید.
بها الدین در هنگام عزیمتش مدتی در نیشابور اقامت کرد و در محضر شیخ عطار نیشابوری عارف و متفکر بزرگ ، تلمذ کرد.گویند جلاالدین نیز هنگامی که به محضر عطار آمده بود ، عارف نیشابور را به وی الطفاتی بود.چنانکه گویا کتابی نیز به کودک تقدیم داشت.
بها الدین از نیشابور عازم زیارت مکه و سپس اقامت در شام و ارزنجان گشت و سرانجام اقامت در قونیه را برگزید.مولانا بیست و چهار ساله بود که پدر در گذشت.پس از مرگ پدر وی به شغل پدر آمده و کسوت ارشاد برگزید و متصدی شغل فتوی و شریعت شد.
مولانا جلا الدین محمد اینچنین جوانی را سپری کرد تا هنگامی که با شمس رو به رو شد.تحولی که در عقاید جلاالدین پس از دیدار و نشست و برخواست با شمس ایجاد شد ، باعث گشت که خرقه ی فتوی به زمین زند و از جام حق لب بر شراب عشق زند.
افکار مولانا سرشار از انسانیت ، عشق ، دوستی ، محبت ، داد گری ، فروتنی و میانه رویست.ازین روست که وی فارغ از دین و ملیت جهانی را مسخر ادب خود کرده است.
مولانا متعلق به گستره فرهنگی ایران است.زبان شعر وی فارسی ست.نظمی که پیام آور و فلسفه ی فکری مولاناست.فرهنگ فارسی ای که پس از حضور چند قرنی مسلمانان با برداشتی ایرانی از اسلام پیوند خورده بود که اوج آن به دوره ی حکومت ایرانیان سامانی رسید.انسان دوستی ، تسامح ، مروت و مدارا و دادگری ، توجه به علم و دانش و هنر و تعامل با و بهره گیری از اندیشه های دیگر را می توان به عنوان مولفه های ممتاز این فرهنگ دانست.باید مولانای عارف و شاعر را فرزند این فرهنگ دانست.
از آن سوی مولانا فقیه و دانشمندی مسلمان بود که با گذار از فقه و فتوا به عالمی دیگر قدم زد و فتوا و خرقه را به کناری نهاد و "بانگ رباب" را نیوش کرد و از جام "می مغانه" نوشید.
و اینگونه بود که مولانا به عنوان قله عرفان ایرانی و ایرانی-اسلامی صعود کرد.
این را گفتم تا به بهانه ی مولانا ، از وضع امروز ایرانیان و مسلمانان چندجمله بگویم.امروز جلاالدین محمد بلخی به عنوان شاعر پر آوازه و عارف بلند و والای ایرانی در سطح دنیا مشهور و محبوب است.از اریک فروم روان شناس تا مدونای خواننده ، شیفته ی نگاه و شور رومی(مولانا) شدند و مولانا به عنوان فردی که پیام آور انسانیت و عشق و میانه وری هست در دنیا محبوب است.اما چگونه است که هویت مولانا ، که ایرانی و اسلامیست چنین در دنیا آماج حملات فرهنگی و طعن و نفرین است.ایران و اسلام امروز اشاعه دهنده ی تروریسم و نقض حقوق انسانی معرفی می شوند.الگوی شناخت مسلمین در رسانه ها بن لادن و حزب الله و انتحاری های عرب هستند و الگوی شناخت ایرانیان نه آنچه در خور شان ایشان.کجای راه را ما ایرانیان اشتباه گام نهادیم که امروز گرچه مولانا از ماست اما ما را با او نمی شناسند.
بر ماست که بار دیگر آن "آب رفته ز جوی" را بازگردانیم و با معرفی خود به عنوان وارثان فرهنگ سترگ ایرانی که مولانا تنها بخشی از آن فرهنگ است ، خود را به دیگران معرفی کنیم و کمی با خرد و تامل در سیاست ها با جهان تعامل کنیم تا هم دیگر ملل بدانند که ایرانیان که هستند و هم در سطح داخلی با احساس اعتماد به نفس بالایی با خود آگاهی از فرهنگ خود به ساختن ساختار فرهنگی مملکت همت بگماریم تا "مگربازیابیم آن آبروی".
البته بسیاری هستند که یا مولانا را می خواهند مصادره به فرهنگ خود کنند(چنانکه پیشتر مثال آوردم) یا به امیال جهان وطن گرایانه ی خود ، وی را از خواستگاه فرهنگی اش دور کرده و صرفا جهانی اش کنند.اما آنچه از فکر و اندیشه ی مولانا پیداست ، پیام آور مسئله ی دیگریست.اگر چه اندیشه ی مولانا جهان شمول است و والا اما هم وی است که خواستگاه فرهنگی و هویت خود را فرهنگ ایرانی می داند.
تنها می توان با استناد به وضعیت زمانه ی مولانا و محوریت دین در کشکمش های بزرگان زمانه و شیوع فرهنگ نا میمون ستیزه های عقیدتی بر اثر اختلافات مذهبی و در مقابل فهوای سخن بسیار زیبا و روان مولانا این موضع را جواب داد.
برای مثال در غزل زیبای "بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست" ، مولانا به این مورد گریز ها می زند.
آنجا که از ظلم و جور فرعون وار جانش ملول گشت و آرزو یش "نور روی موسی عمران" بود تا آنجا که از "خلق پر شکایت" گریان شد و ملول که "نعره ی مستانش" آرزو بود.گرچه مهر بر دهانش بود اما افغانش آرزو بود و گرچه دیگران جسته بودند و یافت می نشد ، "آن یافت می نشود" آنش آرزو بود.
و سر انجام کلام ، آنکه از این سوی و آن سوی ستیزه های سست عناصران دلش گرفته بود و عقاید الهی و فرهنگ سترگ ایرانیش آرزو بود:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
اینگونه بود که مولانا گرچه از بلای یورش تنگ چشمان آسیای میانه به قونیه پناه برده بود، اما موطن خود را در قلب و ذهن خود همراه داشت و همواره در افکار خود گریز ها بدان می زد و بیان خود را به لطافت تاریخ و اساطیر فرهنگش می آراست.
چه آنجا که میگفت:
ز بابا بشنو و برجه که سلطانیت می خواند
که خاک اوت کیخسرو ، بمیرد پیش او سنجر
چه آنجا که نادانان را بی خبر از حدیث رستم دانست
نگارا مردگان از جان چه دانند
کلاغان قدر تابستان چه دانند
یکی مشتی ازین بی دست وبی پا
حدیث رستم دستان چه دانند
و نیز دعاوی فرومایگان را مقابل می گذارد با گرانمایگان:
وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید
مور فروشد به گور فر سلیمان رسید
چند مخنث نژاد دعوی مردی کنند
رستم خنجر کشید سام و نریمان رسید
بانگ مولانا
چندی پیش شهرام ناظری متعاقب کنسرت موفق خود در آمریکا ، موفق به دریافت نشان شوالیه لژیون دنوور که بالاترین نشان فرهنگی دولت فرانسه است دریافت کند.لژیون دونور نشانیست که در دوره ی ناپلئون به سرداران نظامی داده می شد و امروزه به افرادی داده می شود که در رشته ی خود تحولی مهم ایجاد کرده باشند.شهرام ناظری نیز به عنوانی فردی که سالها به وسیله ی موسیقی ، مولانا را به چهانیان موعرفی کرده است ، موفق به دریافت این نشان از دولت فرانسه شد.مبارکش باشد که لیاقتش را داشت.قطعه ای کوچک از موسیقی حافظ ناظری و آواز شهرام را می توانید از این آدرس در سایت باربیکن دانلود کنید:
http://www.barbican.org.uk/media/events/6169hafeznazeri-thepassionofrumi.mp3
مرا گویی کرایی من چه دانم من چه دانم من چه دانم
چنین مجنون چرایی من چه دانم من چه دانم من چه دانم
...
مرا گویی تو را با این قفس چیست تورا با این قفس چیست
وگر مرغ هوایی
این قفس چیست ، این قفس چیست ، این قفس چیست ، این قفس چیست
من چه دانم من چه دانم من چه دانم
من چه دانم من چه دانم من چه دانم
البته این آهنگ در سایت ها و وبلاگ های ایرانی از جمله سایت دل آواز به صورت کامل قرار داده شده است اما از آنجایی که آهنگ جدید است و اجازه سازنده را ،احتمال،ا به پخش ندارد ، قرار دادن لینکش شاید کار درستی نباشد.
|