userinfo close

  ,

فرخنده آقایی


farkhondeaghaee

تاسیس: 19 دی 1386  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دانیال باران - معاونان
اتو بیو گرافی: فرخنده. چه نام دیرآشنایی. هنوز طنین این نام برایم دور است انگار که بیگانه ای مرا خ ادامه »
اتو بیو گرافی:

فرخنده. چه نام دیرآشنایی. هنوز طنین این نام برایم دور است انگار که بیگانه ای مرا خطاب می کند. چند بار که تکرار می شود می دانم مرا صدا می کنند. فرخنده . دوستی در کارت برایم می نویسد: فرخنده باد نوروز. و ناگهان فرخنده تبدیل به فعل می شود و باز از من دور می شود.
روز اول مهر با شوق و ذوق کیف کوچک چرمی خود را در آغوش گرفتم و به مدرسه رفتم. آن روزها رسم نبود مادرها با بچه ها همراه باشند. هر محله برای خودش جمعی از شاگردان در رده سنی متفاوت داشت که همگی صبح با هم به مدرسه می رفتند. نام مدرسه طا
 

عنوان بحث

دانیال باران , danial
دانیال باران - 13:35 1388/01/9

حلزونهای برهنه

ساعت نزدیک دوازده  ظهر است. آفتاب درخشان می تابد و من هنوز در مرزم. مرز اطریش و اسلوانیا. اینجا نشسته ام و شکلات و نوشابه می خورم. دوستانم چهار نفری قصد داشتند برای  خرید تا عصر در اسلوانیا بمانند اما من برمی گردم هتل. 
مهمان پاول هاوس هستیم و از صبح برای خودمان در مناطق روستایی و زراعتی این اطراف می چرخیم . روز جمعه  پنج سپتامبر قرار شد به اسلاونیا برویم که از هتل پیاده یک ساعت  راه است. مرز بین دو کشور یک پل است روی دریاچه  مورا. در دو طرف پل ، اتاقک های پلیس دیده می شوند ولی کسی در آنها نیست. از پل می گذریم. تعداد زیادی حلزون برهنه  زیر درختها روی پیاده رو می خزند و پشت سرهر کدام یک راه لزج شیری رنگ بجا می ماند. در طول مسیر همه جا درختهای گردو ، سیب و گلابی دیده می شوند.
در مرز نشستن حال خوبی به آدم می دهد. در مرز ماندن. در مرز نشستن این حسن را دارد که آدم می تواند هر جور دلش خواست باشد. پشت سررا کنار گذاشته ؛ بی آن که برگردد و نگاهش کند. در روبرو هم البته می داند خبری نیست.
 وقتی عینک نمی زنم مثل حالا هر چیز را که می نویسم تار می بینم . در یک سایه روشن آبی رنگ.
حالا زنبوری می خواهد روی انگشت شست پایم بنشیند. وزوز می کند مثل پشه ای که دیشب مدام بیدارم می کرد و باز از شدت خستگی می خوابیدم. وبعد  با گزش نیشش بیدار می شدم . خواب خوش مثل دوست خوب است ، نمی دانی کی به سراغت می آید و کجا همه چیز پایان می گیرد. مثل حال خوش که وقتی هست نمی دانی که هست و وقتی نیست جایش خالی است.
 اگر این دریاچه و این پل و این درختها و ساختمانهای قدیمی زبان داشتند چه خاطراتی را باز گو می کردند. از شرق ،از غرب، از جنوب ،ازشمال. از دوره های وحشت وگریز. چقدر باید تمدن هزینه  کند تا در منطقه صفر مرزی مردم دو کشور در خانه های خود زندگی کنند و خواب خانه های دیگران را در آن طرف مرز نبینند. راهی طولانی را باید رفت. به نظر نمی رسد میانبری وجود داشته باشد. باید قدم به قدم آن را طی کرد. لقمه آماده ای نیست که بلعیده شود. گندمی است که باید کاشته شود وبه بار بنشیند و برداشت شود. حاصل شیرینی دارد. با این که سالها از برداشتن مرز می گذرد ولی هنوز اینجا آدمها با لذت از آن حرف می زنند. از این که می توانند به آزادی از این طرف پل به آن طرف پل بروند و وارد کشور دیگری بشوند.چند ساعتی آنجا بمانند و ناهاری بخورند و برگردند.
قدم زنان به هتل بر می گردم. در بین راه از گردوها و فندق هایی که روی زمین ریخته برمی دارم و می خورم . حالا نزدیک هتل هستم. تقاطع جاده اصلی و جاده فرعی که به فاصله نیم ساعت پیاده روی، به هتل می رسد. کنار جاده روی نیمکت روبروی شمایل حضرت مسیح می نشینم.
 سایه این درخت چه سنگین و خوب است. درختی به قطر  پنج متر که دو نیمکت زیر آن گذاشته اند. دو نیمکت سبز چوبی روبروی مسیح بر صلیب کشیده شده. تکرار می شود این تصویر تا از خاطر نرود. تا فراموش نشود ولی مثل هر چیز تکرار شدنی، دیگر دیده نمی شود. انگار مسیح نیز خود را فراموش کرده.
حالا کنار جاده نشسته ام و ماشین ها به سرعت از این طرف به آن طرف  می روند و می آیند.
 آن بدن نحیف و زرد و رنجور با دستهای به صلابه کشیده شده  و آن پاهای رنجور بی خون  بر چوب کوبیده شده اند. با خم زانوانی که همیشه نقاش یا مجسمه ساز سعی کرده، انحنا و قوس آن را دقیق در آورد. و آن تاج پر خار آهنی یا گچی یا پلاستیکی با رنگ روغن  طلایی خاک گرفته. و چهره ای که چشمان خود را از رنج یا خشم یا خجالت آنچه که بر او می گذرد بر زمین دوخته.
 هر بار که نقاش یا مجسمه ساز، مسیح را بر صلیب می کشد اشکی از چشمان جان رنج دیده ای می چکد و آن زمان که دستگاه های کپی  و زیراکس  در نمونه های هزار و ده هزار و صد هزار او را تکثیر می کنند؛ جانهای رنج دیده  در معیار هزار وده هزار و صد هزار اشک بر چشم می آورند. شهیدان جهان در کنار تصویر قدیسان جای می گیرند. شهیدان همه جهان شبیه هم هستند.همانند زنبورهای همه جهان که شبیه هم هستند. شبیه هم بر گلها می نشینند. شبیه هم شیره گلها را می مکند و شبیه هم عسل درست می کنند.
دسته گل تازه ای  به رنگهای بنفش و قرمز و زرد، در کنار  دو جا شمعی قرمز رنگ با شمع های روشن در سر ستونی که یک سوی آن مسیح است و سه طرف آن قدیسان دیگر سوار بر اسب  با شمشیرهای آخته در تصویر های مکرر، به صف شده اند و زیر پایشان اژدهایی  به خون کشیده شده،دهان باز کرده . قدیسی با ردایی بر دوش در ابرهاست؛ بر دست چپ کتابی دارد و در دست راست شمشیری.و مادری که دو فرشته، تاجی با نگین های سبز بر سر او می گذارند و فرشته هایی گوشه ردای او را حمل می کنند. در سوی دیگر قدیسی با ریش و سبیل سفید و عبایی قهوه ای ، در دست راست کلیدی بزرگ دارد و در دست دیگر  لوح کاغذی لوله شده .
چه معنا پیدا می کند این  تصاویر و  کلمات و  اسم ها برای آنهایی که در ماشین ها به سرعت دور می شوند و تک و توک عابران پیاده  بی حوصله که دیرشان شده و گرسنه ، تشنه  و گرما زده  زیرتابش داغ نور خورشید نگاهی سرسری می اندازند و می روند. تصاویر و نامها معنای خود را از دست می دهند و تبدیل می شوند به شکل ها و کلماتی انتزاعی. کلماتی که از حروف تشکیل شده اند و در کنار هم تلفظ های ا َ و ا ِ  و او  را درست می کنند.از این میان چه نامها که غلط تلفظ می شوند و یا غلط نوشته می شوند.
در دو ستون روی سنگ مرمر نام شهدای جنگهای اول و دوم را نوشته اند. در پایین دست حضرت مسیح به تاریخ 1918-1914نام پانزده نفرنوشته شده است:
Franz-Matthias-Franz-Josef-Alois-Stefan-Johann-Stefan-Josaf-Anton-Johann-Franz- Karl - Josef-Mathias
و زیر دست چپ حضرت مسیح به تاریخ 1945-1939 نام بیست وهفت  نفر نوشته شده است:
Johann-Stefan-Josef-Max-Alois-Josef-Karl-Adolf-Johann-Karl-Johann-Ferdinand-Karl-Johann-Gaza-Friedrich- Alois-Stefan - Walter-Fredrich-Ziviltote-Cacilia-Otto-Maria-Stefan-Alois-Andenken.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.