userinfo close

  ,

فرخنده آقایی


farkhondeaghaee

تاسیس: 19 دی 1386  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دانیال باران - معاونان
اتو بیو گرافی: فرخنده. چه نام دیرآشنایی. هنوز طنین این نام برایم دور است انگار که بیگانه ای مرا خ ادامه »
اتو بیو گرافی:

فرخنده. چه نام دیرآشنایی. هنوز طنین این نام برایم دور است انگار که بیگانه ای مرا خطاب می کند. چند بار که تکرار می شود می دانم مرا صدا می کنند. فرخنده . دوستی در کارت برایم می نویسد: فرخنده باد نوروز. و ناگهان فرخنده تبدیل به فعل می شود و باز از من دور می شود.
روز اول مهر با شوق و ذوق کیف کوچک چرمی خود را در آغوش گرفتم و به مدرسه رفتم. آن روزها رسم نبود مادرها با بچه ها همراه باشند. هر محله برای خودش جمعی از شاگردان در رده سنی متفاوت داشت که همگی صبح با هم به مدرسه می رفتند. نام مدرسه طا
 

عنوان بحث

دانیال باران , danial
دانیال باران - 14:02 1386/10/22

از شیطان آموخت و سوزاند

1000000028.jpg

از شیطان آموخت و سوزاند


برنده جایزه هفتمین دوره کتاب سال نویسندگان و منتقدان مطبوعات ـ 85
   
نویسنده : فرخنده آقائی
موضوع : داستان ایرانی
تاریخ چاپ : ۱۳۸۶
نوع جلد :

شومیز

شماره شابك :

964-311-724-5

قیمت : ۴۲۰۰۰ ریال
برنده جایزه هفتمین دوره کتاب سال نویسندگان و منتقدان مطبوعات ـ 85


عصیان، شکل‌ها و کیفیت‌های مختلفی دارد. گاه آن قدر نیرومند و علنی است که مانند فریادی در سکوت، همه را به آنی متوجه می‌کند و گاه به این شدت و نیرو نیست، اما هست، وجود دارد، دیده می‌شود، هر چند کند و ملایم. هر عصیانگر نیز ظرفیت‌های خاص خود را دارد و بنا به آن ظرفیت، عصیانش نمود پیدا می‌کند. "ولگا" شخصیت محوری رمان، عصیانگر است. عصیانگری به شیوه خود. او مطابق تربیت و خواسته خود پیش می‌رود. به نظم نادلخواه تن نمی‌دهد. بارها می‌افتد، سقوط می‌کند، اما نمی‌شکند، برمی‌خیزد، شاید نرمی و انعطاف‌ زنانگی در این نشکستن، خم شدن اما دوباره راست شدن بی‌تأثیر نباشد. نویسنده سعی بر این دارد که جانبداری احتمالی خواننده را از ولگا به عهده خود این شخصیت بگذارد و علاقه‌ای برای تهییج و علامت دادن به خواننده ندارد. "از شیطان آموخت و سوزاند" احتیاجی به این ندارد تا در انطباقش با تئوری‌ها، بررسی و تشریح شود. چرا که نویسنده طرحی درانداخته است که تئوریسین‌های ادبیات و جامعه‌شناسی باید به آن رجوع کنند. مصداق‌ها را از آن بگیرند و براساس آن تئوری‌های نو بنا نه

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
دانیال باران , danial
دانیال باران - 07:35 1387/04/3
3
 


گفت وگو با فرخنده آقایی پیرامون رمان «از شیطان آموخت و سوزاند»

به نام پسر

یاسر نوروزی
yassernoruzi@gmail.com


فرخنده آقایی متولد 1335 و اهل تهران است. او با نخستین آثارش خود را به عنوان یک منتقد اجتماعی مطرح کرد. «راز کوچک»، «تپه های سبز» و «جنسیت گمشده» همگی به مشکلات زنان در جامعه می پردازند و آخرین اثر او، رمان «از شیطان آموخت و سوزاند» نیز به نوعی معضلات زنان در جامعه را به نقد می کشد. این رمان توسط مولف به چاپ رسیده است و به تازگی از سوی کتاب سال منتقدان مطبوعات به عنوان رمان برتر سال معرفی شد. درست است که «از شیطان...» باز هم در هیئت یک نقد اجتماعی ظاهر می شود اما برخی مولفه ها سبب شده به نیش و گزندی گذرا محدود نماند. گرچه او به عنوان یک نویسنده دوست ندارد راجع به قابلیت های استعاری رمانش صحبت کند اما شخصیت خاص رمان، محرومیت او از محبت پدرانه و جذبه یی که نسبت به پسرش دارد، رمان را در ذهن به رفتاری نوگرا می خواند. رفتاری که شاید نویسنده هرگز توقع آن را نداشته باشد و نامی که با آن گفت وگو را آغاز کرده ایم شاید تعجبش را برانگیزد.



اولین نکته یی که به عنوان یک مخاطب در این رمان با آن مواجه شدم فرم کار بود. مقصودم یادداشت های روزانه است. از این نمونه در ادبیات دنیا فراوان است. چه شد که این فرم را برای کار خود در نظر گرفتید؟

فرم کار به تدریج خودش را نشان داد. من این کار را قبلاً به شکل داستان کوتاهی به نام «ولگا» در مجموعه «یک زن، یک عشق» نوشته بودم و با شخصیت آن کاملاً در ارتباط بودم. آشنایی ام با این شخصیت نزدیک بود و در جریان زندگی اش قرار گرفته بودم. ابتدا قصد نداشتم رمان را به صورت دفترچه خاطرات و یادداشت روزانه عرضه کنم ولی با گذشت زمان بعد از اینکه چند فرم را امتحان کردم این فرم به نظرم بهتر آمد. البته این اولین بار بود که روزانه نویسی را امتحان می کردم و در واقع برای خودم هم یک تجربه بود.

این فرم یک سری محدودیت هایی ایجاد می کند؛ چیزی که ما در یادداشت های روزانه هر کس دیگری هم ممکن است ببینیم. در این میان ناچار به تکرار شده بودید. به عنوان مثال تکرار مایحتاج زندگی طرف یا مسائلی از این قبیل. این تکرار، حجم رمان را بسیار زیاد کرده بود. در حقیقت می خواهم بگویم حجم رمان شما بیشتر از آن چیزی بود که باید بود.

در کارهایی از این قبیل مثل «دفترچه ممنوع»، «آلبا دسس پدس» یا نمونه های دیگری که به فارسی هم ترجمه شده اند اکثراً خاطره نویسی در جهت پیشبرد داستان است یعنی نویسنده قصد دارد داستان را جلو ببرد و حالا از یک فرمی تحت عنوان دفترچه خاطرات استفاده می کند و در درون آن خاطرات گذشته اش را یادآوری می کند. در این کتاب هم به نوعی می شود گفت که تکرارهایی مثل جای خواب ها، غذاها، نوع غذا خوردن ها و... یک نوع تکنیک بود و تعریفی که از این کار ارائه می دهم به تعبیری یک نوع ترفند است. من فکر می کنم هر نویسنده یی ترفندهایی در کارش دارد؛ یکی با فلاش بک ها یکی با زاویه دیدها و انواع و اقسام این تکنیک ها. من هم از این قضیه مستثنی نیستم. من آگاه بودم ممکن است برای مخاطب عذاب آور باشد و برخی تکرارها کار را کسالت بار کند ولی از طرفی روی این مساله اصرار داشتم برای اینکه این هم یک نوع ترفند من در این کار بود. بله کتاب می توانست خلاصه تر باشد ولی در واقع این تکرارها پس زمینه داستان من بود. به نوعی می دانستم که این خواننده را اذیت می کند ولی از یک جهت هم امیدوار بودم که خواننده وقتی به تکرارها یا مسائل کسالت آور می رسد ورق بزند؛ کاری که خودم می کنم. من موقع خواندن یک کتاب هر کجا که احساس کنم موضوعی دارد تکرار می شود یا با آن ارتباط برقرار نمی کنم ورق می زنم و جلو می روم حتی اگر آن کتاب را دوست داشته باشم. این پیشنهادی است که برای خواننده در مورد این کتاب خاص دارم و اینکه فکر می کنم انسان کتاب می خواند که لذت ببرد نه رنج. اگر فکر می کند که جایی کسالت آور است باید ورق بزند.

دیدگاهی که بورخس راجع به «در جست وجو...» دارد. او جاهایی از این رمان قطور را به اندازه زندگی ملال آور می داند.

این دیدگاهی است که من نه تنها در این مورد بلکه در مورد کتاب خواندن دارم چرا که به نوع متعارف کتاب نمی خوانم.

مگر شما چطور رمان می خوانید؟

من همیشه داستان را از آخر به اول می خوانم؛ هر کتابی را. در مورد مجلات هم همین کار را می کنم یعنی از آخر به اول می خوانم و خیلی هم برایم لذت بخش است. اول، آخر داستان را می خوانم. بعد برمی گردم تکه های میانی اش را می خوانم. دست آخر اگر احساس کردم با کتاب ارتباط برقرار می کنم شروع می کنم به خواندن. با هر کتابی این کار را می کنم و حتی با مجلات. سرمقاله تقریباً آخرین بخش از یک مجله است که می خوانم.

تعلیق کار از بین نمی رود؟

به نظرم لذتش بیشتر است برای اینکه خودم را وارد یک بازی می کنم در موقع خواندن یک کتاب. من اینطور کتاب می خوانم و برای داستان نوشتنم هم همینطور می نویسم. یعنی فکر می کنم که وقتی انتهای یک داستان را بدانیم با آرامش بیشتری داستان را می خوانیم. تنها داستان پلیسی ممکن است جذابیتش را از دست بدهد ولی در این مورد هم اگر انتهای آن را بدانیم با آرامش بیشتری می خوانیم. این شیوه داستان خواندن من است. در این رمان هم خواننده من می تواند از آخر کتاب را بخواند بعد اگر دوست داشت اواسط آن را ورق بزند و بعد مثل کار خود من موقع خواندن، از اول بیاید و همینطور جلو عقب برود.

ولی فکر می کنم اگر یک مقدار از آخر و کمی از اواسط رمان شما خوانده شود، تمام جذابیتش را از دست خواهد داد. چیزی که مخاطب را در داستان شما به همراه می کشد این است که بداند نهایت کار این زن به کجا می رسد و با کمی دانستن اول و آخر کار، همه چیز روشن می شود و داستان جذابیتش را از دست می دهد.

در حقیقت به مخاطبم حق می دهم کاری که من در خلوت خودم با کتاب دیگران انجام می دهم همان رفتار را با کتاب من داشته باشد حتی اگر منجر به مساله یی شود که شما اشاره می کنید.

غیر از تکرار که تعبیر شما از آن نوعی ترفند است محدودیت های دیگری هم وجود دارد. یکی از این محدودیت ها به تعبیری خودسانسوری است؛ راوی خودش را حق به جانب معرفی می کند و از بازگو کردن برخی مطالب سر باز می زند. حتی ممکن است برخی اتفاقات مهم را حذف کند چراکه نمی خواهد بعدها که خاطراتش را مرور می کند دچار عذاب وجدان شود. این در مورد شخصیت شما هم صدق می کرد. از اواسط داستان، یکی از چیزهایی که ذهن مرا درگیر کرد این بود که شخصیت شما آنقدرها هم مظلوم نیست و شاید به لحاظ روانی دارد برخی بدرفتاری های گذشته اش را پنهان می کند.

این فرم همین نقطه ضعف ها را دارد یعنی اینکه راوی طبعاً نمی تواند از خودش تعریف و تمجید کند. به عنوان مثال نمی تواند از زیبایی خودش حرف بزند یا بگوید من زنی هستم بسیار پرکار، جذاب که همه عاشق من هستند و.... این درست است ولی تا حدی با عکس العمل های دیگران می توان آن را کمرنگ کرد.

یعنی شخصیت های دیگر جزء ارکان اصلی شخصیت پردازی شخصیت اول هستند، به خصوص که شما تعدد شخصیت هم داشتید و از واکنش های آنهاست که مخاطب می تواند به یک داوری برسد.

من معتقد به داوری نیستم. راوی نوعی روان پریشی دارد و به همین لحاظ عکس العمل هایی که دارد همه اغراق شده اند. عکس العمل های دیگران در مورد خودش را هم اغراق شده می بیند و این هیچ عیبی ندارد.

تعبیر من از داوری چیزی است که من از شخصیت برداشت می کنم.

من اصلاً کاری نداشتم که این خانم چه شخصیتی دارد. اصلاً نمی خواستم که راجع به او داوری کنم و هنوز هم نسبت به او شناخت کاملی ندارم. من داشتم جامعه را نقد می کردم و اصلاً نقد من نقد فرد نبود یعنی من به عمل او کاری نداشتم. من به عکس العمل ها کار داشتم. بحث من جامعه است نه فرد، چون یک فرد یا خوب است یا بد، یا خوشبخت است یا بدبخت. ولی این جامعه است که فرد در مقابل آن شکل می گیرد یعنی عکس العمل هایی که نسبت به زن نشان داده می شد، آینه یی بود از جامعه یی که قصد داشتم نشان بدهم.

جامعه یی که شما برای من تصویر می کنید بسیار زننده است. جامعه یی پر از سیاهی که در نهایت همه چیز در آن به تباهی برمی گردد. آیا این ارتباطی به اقلیت بودن قهرمان اصلی داستان شما دارد؟ اصلاً چطور شد که زن داستان را یک زن اقلیت تعریف کردید؟

من از اقلیت ها در داستان های دیگرم هم استفاده کرده ام. به لحاظ اینکه آنها هم بخشی از جامعه ما هستند. در داستان «لاله زار» در مجموعه «یک زن یک عشق» شخصیت اول داستان و راوی، یک مرد ارمنی است. ارمنی یا مسلمان بودن یک آدم خیلی برایم مهم نیست. یعنی روی این حرفی ندارم و علت خاصی نمی بینم. این زن می توانست مسلمان باشد.

یعنی اگر بگویم شخصیت داستانتان تشخص مذهبی نداشت، موافقید؟ به اعتقاد من اگر مسلمان هم بود اتفاق خاصی نمی افتاد و ما می توانستیم اسامی داستان را با اسامی دیگری تعویض کنیم و هیچ مشکلی هم به وجود نیاید.

یک زن عادی اگر در موقعیتی مثل شخصیت این داستان قرار بگیرد گزینه های زیادی ندارد. یا باید سریع ازدواج کند یا در جایی چون شغلی پیدا نمی کند به عنوان کلفت کار کند. ولی به نظرم اقلیت بودن این آدم که به نوعی اتفاقی بوده و بر اساس انتخاب دیگران شکل گرفت کمک کرد که کنش او کنشی فراتر باشد. من در اینجا منظورم نه مسلمان است نه ارمنی، مقصودم انسان است؛ انسانی که زن است و در آن وجه انسانی خودش حالا با جامعه یک تقابل دارد.

تقابلی که دائماً ما را با صحنه های عذاب آور و سیاه مواجه می کند.

من داستان اجتماعی می نویسم و در داستان هایم سعی دارم مسائل و مشکلات زنان را مطرح کنم تا کمک کنم که یک قدم به سمت حل این مسائل پیش برویم. مثلاً در «جنسیت گمشده» با مطرح کردن برخی مسائل نشان دادم که مشکلاتی وجود دارد و این کمک کرد جامعه بپذیرد این مشکلات وجود دارد و معتقدم همین مطرح کردن مشکلات است که کمک می کند به سمت حل آنها پیش برویم. در این مورد هم همینطور است. من راه حل و چه باید کرد عرضه نمی کنم بلکه آیینه یی در مقابل مشکلات می گذارم و آنها را به شما نشان می دهم؛ مشکل زنان بی سرپرست، زنان بی خانمان و... طبعاً یک جامعه آگاه از مطرح کردن این مشکلات استقبال می کند. من امیدوارم این کتاب هم کمکی باشد برای نشان دادن مشکلات. وجه ادبی آن به جای خودش اما اگر این کتاب حتی یک قدم در جهت مطرح شدن و حل مشکلاتی که مطرح کردم پیش برود من فکر می کنم که اجر خود را از بابت نوشتن این کتاب گرفته ام.

یکی از اساسی ترین این مشکلات فقر است که آن را یکی از موفقیت های این رمان می دانم. تکراری هم که در اول داستان اشاره داشتم اگر دقت کنیم تکرار همین مفهوم است. جایی نیست که فقر این زن به رخ مخاطب کشیده نشود. هر روز این آدم با تکرارهای شما مثل پتک در سر من کوبیده می شود. این مفهوم به نظر من در کار شما درونی شده و این یکی از موفقیت های کار بود.

بله ولی انتخاب های دیگری هم وجود داشت. شما یک مقدار پول دارید. می توانید خوراک اولیه زندگی را بخرید ولی این زن پولی را که به مایحتاج اولیه اختصاص می دهد بسیار کمتر از چیزی است که به لوازم بهداشتی اختصاص می دهد. اینجاست که ظاهراً برخی از نویسنده عصبانی هستند ولی من در عنوان این مساله اصرار داشتم چون واقعاً گاهی اوقات یک عطر یا لوازم آرایش کار همه آن مایحتاج اولیه را انجام می دهد و نوعی ارضای روحی محسوب می شود.

پایان کار با تمام سیاهی ها و ناامیدی ها نوعی امید را القا می کند. درست است که این زن بعد از زجرهای فراوان تازه به صفر رسیده اما همین هم نوعی پیشرفت بوده. به نظرم نمی خواستید مخاطب را مایوس رها کنید.

همه هدف زندگی ما در یک جامعه این است که یک سرپناه داشته باشیم. این سرپناه می تواند یک تختخواب، یک اتاق یا یک جای مجلل باشد. محل خواب زیاد مهم نیست. بحث بر سر امنیت روانی ماست. یعنی هرکسی همانطور که یک وطن دارد و نمی تواند بدون وطن باشد و بدون آن کمبودی در خودش احساس می کند در مورد مساله خانه هم همینطور است. این زن از صفر شروع می کند و به یک اتاق می رسد و بعد برای این اتاقش پرده می خرد یا برای آشپزخانه اش به خرید وسایل اولیه فکر می کند و به نظر من زندگی همین است. ممکن است خانه شما بسیار مجلل باشد یا در محروم ترین نقطه شهر باشید. من نمی خواستم به خواننده امید بدهم. می خواستم بگویم همه زندگی بشر در این خواسته های هر چند کوچک، خلاصه می شود. من در مورد حداقل ها حرف می زنم. حرف بزرگی در این داستان زده نمی شود. من دارم از بدوی ترین احتیاجات آدمی صحبت می کنم. از امنیت صحبت می کنم، از خوراک صحبت می کنم، از سرپناه صحبت می کنم.

و از حس دوست داشته شدن توسط دیگران...

بله ولی می خواهم بگویم که وقتی آن چیزها وجود نداشته باشد حتی اگر کسی هم شما را دوست داشته باشد بی فایده است. اول باید زیر پایتان سفت باشد بعد برسید به اینکه دوست داشته باشید یا بخواهید دوستتان داشته باشند. به نظرم عشق بعداً به وجود می آید. در مراحلی جایی برای عشق نیست و در این رمان هم جای عشق خالی بود و هیچ اشکالی هم ندارد. ضروری ترین چیزها اول باید وجود داشته باشد بعد به عشق برسید. وقتی به اولین چیزهای زندگی محتاج باشید یا خیلی مشغول باشید...

آن وقت می شود گفت «گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...»

به اعتقاد من عشق در فراغت اتفاق می افتد. جای عشق در این کار من خالی بود و امیدوارم روزی بتوانم داستانی عاشقانه بنویسم. هنوز دارم از نیازهای اولیه می نویسم. هنوز به عشق نرسیده ام ولیکن امیدوارم روزی یک داستان عاشقانه بنویسم.

معتقدم گاهی اوقات وقتی شما از حاشیه صحبت می کنید ناخودآگاه یا خودآگاه می خواهید ذهن مخاطبتان را به متن معطوف کنید. وقتی اصرار بر این داشته باشید که از یک چیز صحبت نکنید ذهن من را تحریک می کنید تا به آن چیز فکر کنم. نمی خواهم کار شما را یک کار عاشقانه بنامم اما فقدان این مساله و نپرداختن به آن به خاطر ضروریات دیگر، خود به نوعی صحبت کردن راجع به آن قضیه است. چیزی که فقدان آن در رمان شما احساس می شود گذشته این زن است. چیز زیادی از گذشته اش بروز نمی دهید. دلیل این امر چه بود؟

یک چیزهایی فرمول است. در کلاس های داستان نویسی می گویند شخصیت شما باید گذشته داشته باشد. پردازش داشته باشد و از این قبیل بایدها ولی اگر شما داستان را خواندید و احساس کمبود نکردید دیگر دلیلی برای اجرای این فرمول ها وجود ندارد. درست است که زمان حال هر انسانی نتیجه تسویه حساب ها و رفتارهایی است که در گذشته داشته است اما واقعیت این است که گذشته را نمی توان تغییر داد. فکر می کنم با اینکه از گذشته صحبت نمی شود حالا این زن یک ارتباط مستقیم با گذشته اش دارد اما باز هم معتقدم اگر مخاطب حین خواندن احتیاجی به گذشته شخصیت در خود نبیند مشکلی وجود ندارد.

این رمان قابلیت نقد به لحاظ دیدگاه های استعاری را هم دارد.

استعاری به چه جهت؟

زنی که در اقلیت است، زجری که این زن متحمل می شود، پناه آوردن او به مسیح، از پدر او هیچ چیز نمی دانیم، پسری که دور از او زندگی می کند و زن برای زندگی کردن با او حاضر است از همه چیزش بگذرد، جامعه یی که او را از خود می راند و انواع و اقسام مولفه هایی که قابلیت نگاه استعاری دارند.

من دوست ندارم که چیزی بیرون از داستان به آن القا بکنم و این را هم نمی گویم که رمان قابلیت نگاه استعاری ندارد. می گویم که این کار به جهت وجه استعاری نوشته نشده است اما معتقدم که بسیاری از زنانی که در حال حاضر در جامعه ما زندگی می کنند شیوه زندگی شان شباهت بسیاری به یک قدیس دارد. پاکیزگی زندگی شان قدیس وار است و رنجی که می برند. معتقدم رنج چیزی است که می تواند شخص را به طرف تقدسی ناخواسته پیش ببرد. برای قدیس شدن باید از رفاه صرف نظر بکنید ولی وقتی که ناخواسته در یک فضای رنج آور قرار دارید عملاً نوعی تقدس به همراه دارد و اگرچه من نقد اجتماعی را مطرح می کنم ولی می خواهم بگویم ما در جامعه یی زندگی می کنیم که می توانیم انسان هایی را ببینیم که نمونه واقعی تقدس هستند.

http://www.etemaad.com/Released/85-11-15/126.htm#11146



روزنامه اعتماد - ص 15 - 15/11/1385

دانیال باران , danial
دانیال باران - 07:38 1387/02/5
2
‌‌‌گفت‌وگو رادیو زمانه با فرخنده‌ آقایی، برنده‌ جایزه‌ منتقدین‌ مطبوعات:‌

‌‌من‌ و شما هم‌ ولگا هستیم‌

‌‌مجتبی‌ پورمحسن‌
بعضی‌ها نویسنده‌ی‌ خوبی‌ هستند‌، اما آدم خوبی‌ نیستند. بعضی‌ها آدم‌ خیلی‌ خوبی‌ هستند اما داستانهایشان‌ چنگی‌ به‌ دل‌ نمی‌زند. فرخنده‌ آقایی‌ اما هم‌ نویسنده‌ی‌ خوبی‌ است‌ و هم‌ اكثر كسانی‌ كه‌ با او در ارتباط‌ هستند تاكید می‌كنند كه‌ آقایی‌، آدم‌ خیلی‌ خوبی‌ هم‌ هست. این‌ نویسنده‌ی‌ ۵۰ ساله‌ كه‌ تا به‌ حال‌ شش‌ كتاب‌ از او منتشر شده‌ همیشه‌ از حرف‌ و حدیث‌های‌ رایج‌ در محافل‌ دور بوده‌ است.

امسال‌ دومین‌ رمان‌ فرخنده‌ آقایی‌ با نام‌ “از شیطان‌ آموخت‌ و سوزاند” برنده‌ی‌ جایزه‌ی‌ منتقدین‌ مطبوعات‌ شد. او در سال‌ ۷۲ نیز با مجموعه‌ داستان‌ “راز كوچك” برنده‌ی‌ قلم‌ زرین‌ جایزه‌ی‌ گردون‌ شد.آقایی‌ در رمان‌ “از شیطان‌ آموخت‌ و سوزاند” زندگی‌ یك‌ زن‌ بی‌خانمان‌ به‌ نام‌ “ولگا” را روایت‌ می‌كند. با این‌ نویسنده‌ درباره‌ی‌ رمانش‌ گفت‌‌وگو كرده‌ایم.


خانم آقایی با تشکر از اینکه وقتتان را در اختیار رادیو زمانه قرار دادید، اولین‌ سوال‌ من‌ درباره‌ شخصیت‌ اصلی‌ كتاب، ولگا است. این‌ شخصیت‌ چطور شكل‌ گرفت؟

من‌ در سال‌ ۷۶ كه‌ داستان‌ یك‌ زن، یك‌ عشق‌ چاپ‌ شد داستانی‌ به‌ نام‌ ولگا داشتم‌ كه‌ داستان‌ كوتاهی‌ بود راجع‌ به‌ یك‌ زن‌ بی‌خانمان. بعدها این‌ داستان‌ را به‌ شكل‌ بلند نوشتم‌ كه‌ نتیجه‌ی‌ آن‌ از شیطان‌ آموخت‌ و سوزاند، شد.

من‌ موقع‌ خواندن‌ این‌ كتاب‌ به‌ عنوان‌ یك‌ مخاطب‌ همراه‌ ولگا خیلی‌ زجر كشیدم‌ و فكر می‌كردم‌ نویسنده‌ موقع‌ خلق‌ قصه‌ی‌ كتاب‌ تا چه‌ اندازه‌ با ولگا هم‌ذات‌ پنداری‌ می‌كرده، کمی درباره‌ی‌ روزهایی‌ كه‌ این‌ داستان‌ را خلق‌ می‌كردید صحبت‌ كنید.

جمع‌آوری‌ مطالب‌ این‌ كتاب‌ حدود ۷-۸ سال‌ طول‌ كشید. به‌ همین‌ خاطر می‌توانم‌ بگویم‌ كه‌ كتابی‌ نبوده‌ كه‌ یكباره‌ نوشته‌ شده‌ باشد. جمع‌آوری‌ اطلاعات‌ و مصاحبه‌های‌ مربوط‌ ،و دیدن‌ مكان‌های‌ مرتبط‌، نوشتن‌ و بازنویسی‌های‌ مجدد و بارها و بارها نوشتن‌ آن‌ باعث‌ شد كه‌ سرانجام‌ از حدود ۲۰۰۰ صفحه‌ مطلب‌، به‌ این‌ ۳۵۰ صفحه‌ رسیده‌ است. نمی‌توانم‌ بگویم‌ كه‌ از نوشتن‌ آن‌ لذت‌ بردم‌ یا رنج‌ كشیدم‌ ولی‌ می‌توانم‌ بگویم‌ برای‌ من‌ هم‌ تجربه‌ی‌ سنگینی‌ بود.

این‌ كتاب‌ از ابتدا همین‌ فرم‌ را داشت‌ و به‌ شكل‌ یادداشت های‌ روزانه‌ی‌ ولگا بود؟

در شكل‌ داستان‌ كوتاهش‌ كه‌ به‌ شكل‌ سوم‌ شخص‌ نوشته‌ شده‌ بود. ولی‌ بعد از اینكه‌ من‌ شكل‌های‌ مختلف‌ راوی‌ را امتحان‌ كردم‌ به‌ نظرم‌ رسید كه‌ چون‌ در ادبیات‌ داستانی‌ ما چندان‌ از به‌ عنوان‌ یادداشت‌ روزانه‌‌ استفاده‌ نشده‌ است‌ از این شیوه استفاده کنم و فكر هم‌ می‌كنم‌ این‌ اولین‌ كتاب‌ داستانی‌ است‌ که به‌ شكل‌ یادداشت‌ روزانه‌ چاپ‌ شده‌ است. برای‌ خودم‌ یك‌ تجربه‌ی‌ تازه‌ بود.

خانم‌ آقایی، این‌ همه‌ رنج‌ را كه‌ در زندگی‌ ولگا هست‌ از كجا آوردید؟

اگر این‌ رنج‌ را این‌ اندازه‌ احساس‌ كردید، پس‌ كتابی‌ مثل‌ كوری‌ كه‌ همه‌ی‌ رنج‌های‌ بشری‌ را در خود دارد چقدر توانسته‌ باعث‌ رنج‌ شما شود. از آنجا كه‌ رنج‌هایی‌ كه‌ در كتاب‌ از شیطان‌ آموخت، رنج‌هایی‌ انفرادی‌ هستند شاید كمتر از خیلی‌ از كتاب‌های‌ دیگر رنج‌ آور باشد.

همانطور كه‌ در ابتدای‌ كتاب‌ می‌خوانیم‌ ولگا مدتی‌ در مراكز روانی‌ بستری‌ بوده‌ است. به‌ همین‌ خاطر خواننده‌ احساس‌ می‌كند شاید تعریف‌های‌ ولگا از گذشته‌اش‌ بیشتر خالی‌بندی‌ است‌.

در مورد اینكه‌ آیا حرفهای‌ ولگا مبتنی‌ بر حقیقت‌ است‌ یا نه، باید بگویم‌ كه‌ به‌ هر حال‌ ولگا در این‌ روایت‌ كمی‌ روان‌ نژند است‌ و می‌تواند برخی‌ مسایل‌ را بزرگتر یا كوچكتر از آنچه‌ كه‌ هست‌ به‌ تصویر بكشد، پس‌ الزاما هرچه‌ می‌گوید عین‌ واقعیت‌ نیست. اگرچه‌ در حال‌ یادداشت‌ كردن‌ روزانه‌ است. آدم‌ در نوشتن‌ خاطرات‌ هم‌ برداشت‌های‌ شخصی‌اش‌ را داخل‌ می‌كند.

اطرافیان‌ ولگا آدم‌های‌ بدی‌ هستند یا بهتر است‌ بگوییم‌ به‌ ولگا بی‌توجه‌ هستند. چیزی‌ كه‌ خیلی‌ برجسته‌ است‌ نقش‌ منفی‌ زن‌های‌ اطراف‌ ولگا است‌ كه‌ خیلی‌ به‌ او ظلم‌ می‌كنند و او را آزار می‌دهند. معمولا زن‌های‌ نویسنده‌ نگاه‌ خیلی‌ مظلوم‌‌گرایانه‌ای‌ به‌ هم‌ جنس‌های‌ خود‌ دارند. ولی‌ به‌ نظر من‌ نگاه‌ شما خیلی‌ مثبت‌ یا مظلوم‌‌گرایانه‌ نبوده‌ و حتی‌ به‌ نظر می‌رسد در داستانهایتان به‌ بیان‌ وجوه‌ منفی‌ زن‌ها پرداخته‌اید.

درباره‌ی‌ زن‌های‌ اطراف‌ ولگا باید بگویم‌ من‌ موضوع‌ را به‌ این‌ شكل‌ نمی‌بینم. در واقع‌ در هیچیك‌ از داستان‌های‌ من،‌ زن‌ موجود ستمدیده‌ یا ستمگری‌ نیست. او انسانی‌ است‌ كه‌ من‌ روایتش‌ می‌كنم‌ و به‌ لحاظ‌ زن‌ بودنش‌ در داستان‌ من‌ حایز هیچ‌ امتیازی‌ نیست‌، همانطور كه‌ مردهای‌ داستانم‌ صرفا به خاطر مرد بودنشان‌ نقاط‌ ضعف‌ ندارند. وقتی‌ دارم‌ روایتی‌ را می‌نویسم‌، یك‌ مرد یا یك‌ زن‌ یا یك‌ كودك‌ برای‌ من‌ شخصیتهایی‌ هستند كه‌ در ابعاد مختلف‌ به‌ چالش‌ كشیده‌ می‌شوند. طبعا یك‌ زن‌ می‌تواند ظالم‌ باشد، همان‌‌طور كه‌ یك‌ مرد هم‌ می‌تواند مظلوم‌ باشد. یعنی‌ الگوی‌ خاصی‌ را رعایت‌ نمی‌كنم.

یعنی‌ نمی‌پذیرید كه‌ در “از شیطان‌ آموخت‌ و سوزاند” زن‌ها بیشتر از مردها بد نشان‌ داده‌ شده‌اند.

بحث‌ بد و خوب‌ نیست. در این‌ داستان‌ من‌ از وجه‌ بد یا خوب‌ به‌ آدم‌ها نزدیك‌ نشده‌ام. یعنی‌ هیچكدام‌ از آدم‌ها را به‌ این‌ دید ندیده‌ام.

ولگا در یكی‌ از یادداشتهایش‌ می‌گوید: «من‌ در سال‌ گذشته‌ اصلا غذا نخورده‌ام». یعنی‌ بدبختی‌ تا این‌ حد در جامعه‌ی‌ ما وجود دارد؟

این‌ وجه‌ اغراق‌‌گویی‌ در مكالمات‌ روزمره‌ی‌ ما هم‌ هست. مثلا می‌گویم‌ سه‌ روز است‌ غذا نخورده‌ام‌ ولی‌ در واقع‌ یك‌ چیزهایی‌ خورده‌ام. ولیكن‌ من‌ فكر می‌كنم‌ از نظر تغذیه‌ مواد غذایی‌ كه‌ خیلی‌ از افراد استفاده‌ می‌كنند چندان‌ كامل‌ و مناسب‌ نیست. انواع‌ پوكی‌ استخوان‌ و شكستگی‌ها و ... كه‌ در كودكان‌ و به‌ ویژه‌ زنان‌ می‌بینیم‌ ناشی‌ از تغذیه‌ نادرست‌ است. البته‌ این‌ صحبت‌ها كاملا فرعی‌ هستند. در مجموع‌ طبقه‌ی‌ متوسط‌ آنطور كه‌ من‌ می‌بینم‌ تغذیه‌ مناسبی‌ ندارند و حداقل‌ استانداردها رعایت‌ نمی‌شود.

اینهمه‌ بی‌توجهی‌ به‌ ولگا به‌ نظر شما اغراق‌ شده‌ نیست؟

بله، بی‌توجهی‌ می‌تواند اغراق‌ شده‌ باشد، ولیكن‌ كافی‌ است‌ من‌ یا شما یا هر آدم‌ دیگری‌ دو چیز را از دست‌ بدهد. یكی‌ حمایت‌ خانواده‌ و دوم‌ شغلش‌ را.‌ فكر می‌كنم‌ آینده‌ این‌ دسته‌ آدم‌‌ها همین‌ خواهد بود: بی‌خانمان‌ در كنار خیابان‌. فكر می‌كنم‌ اینها واقعیت‌ اجتماع‌ است. مقدار زیادی‌ از بی‌توجهی‌ اطرافیان‌ به‌ این‌ برمی‌گردد كه‌ شخص، حمایت‌ خانواده‌ یا درآمد نداشته‌ باشد. توجه‌، از علاقه‌ و وابستگی‌ می‌آید. شما فكر كنید اگر به‌ دوستتان‌ توجه‌ دارید و او هر روز از شما پول‌ بخواهد آیا این‌ توجه‌ همچنان‌ ادامه‌ پیدا می‌كند یا قطع‌ می‌شود؟ من‌ فكر می‌كنم‌ این‌ است‌ كه‌ این‌ توجه‌ قطع‌ می‌شود.

شخصیت‌ ولگا در عین‌ اینكه‌ پولی‌ برای‌ غذا خوردن‌ ندارد، به‌ دنبال‌ حضور در كلاس‌ زبان‌ فرانسه‌ و یادگیری‌ موسیقی‌ و ... است. به‌ نظر شما توجه‌ او به‌ این‌ مسایل‌ نشان‌ از چه‌ دارد؟

اگر شما فكر می‌كنید این‌ یك‌ ارتباط‌ اغراق‌ شده‌ است،‌ باید بگویم‌ كه‌ بخشی‌ از اهل‌ فرهنگ‌ ما هستند كه‌ شاید به‌ لحاظ‌ مالی‌ زندگی‌های‌ حداقلی‌ دارند ولی‌ زمان‌ زیادی‌ برای‌ كار فرهنگی‌ و هنری‌ می‌گذارند. شاید از نظر عقلانی‌ درست‌ نباشد ولی‌ خیلی‌ از دوستان‌ ما این‌ كار را می‌كنند. یعنی‌ با شكم‌ گرسنه‌ كتاب‌ می‌خوانند و می‌نویسند. من‌ از شما سوال‌ می‌كنم: آیا این‌ مساله‌ به‌ نظر شما در جامعه‌ی‌ روشنفكری‌ ما استثناست؟ یعنی‌ كسی‌ عجیب‌ است كه‌ درآمد كافی‌ و حداقل‌های‌ زندگی‌ را ندارد و اوقات‌ زیادی‌ را برای‌ كارهای‌ فرهنگی‌ اختصاص‌ می‌دهد؟ عملا بخشی‌ از اهل‌ قلم‌ ما به‌ همین‌ شكل‌ زندگی‌ می‌كند.

ولی‌ ولگا، روشنفكر‌ به‌ نظر نمی‌رسد.

مسلما ولگا روشنفكر نیست‌ و اهل‌ قلم‌ هم‌ نیست. ولی‌ من‌ می‌خواهم‌ بگویم‌ گرایش‌ همه‌ آدم‌ها و حتی‌ آدم‌های‌ معمولی‌ به‌ یك‌ تفكر عالی‌ و تعالی‌ هست و این‌ تعالی‌ را در كتاب‌ خواندن، شركت‌ در كنسرت‌ و چیزهایی‌ می‌بینند كه‌ ولگا هم‌ به‌ دنبال‌ آنهاست.

حضور ولگا در یك‌ كتابخانه‌ و ارتباط‌ او با فرهنگسراها، یك‌ وجه‌ كنایه‌ آمیز نسبت‌ به‌ آدم‌های‌ اهل‌ كتابی‌ كه‌ با او در ارتباط‌ هستند دارد یا نه؟

اتفاقا بر عكس. من‌ مایل‌ بودم‌ از مكان‌های‌ فرهنگی‌ و كتابخانه‌هایی‌ كه‌ به‌ شكل‌ شبانه‌ روزی‌ در اختیار افرادی‌ كه‌ می‌خواهند مراجعه‌ كنند هست‌، تقدیر شود. اكثر اطرافیان‌ ولگا در كتابخانه‌ برای‌ كنكور درس‌ می‌خواندند و او استثنائا در آن‌ جا زندگی‌ می‌كرد.

فكر می‌كنم‌ سپردن‌ ولگا به‌ مراكز روانی‌ و نحوه‌ی‌ برخورد این‌ مراكز با ولگا چندان‌ عاقلانه‌ نیست.

ما باید ببینیم‌ چقدر از این‌ یادداشت‌های‌ ولگا زاییده‌ی‌ تخیل‌ او است‌ و چقدر از آن‌ها واقعی‌ هستند. من‌ مبحث‌ واقعیت‌ را در اینجا ندارم‌ چون‌ اگر می‌خواستم‌ مراكز روانی‌ را مطرح‌ بكنم‌ باید پژوهش‌ بدوی‌ و جداگانه‌ انجام‌ می‌دادم. من‌ فكر می‌كنم‌ عادت‌ داریم‌ كسی‌ را که در نرم‌ زندگی‌ ما، زندگی‌ نمی‌كند آدم‌ غیر عادی‌ و روانی‌ بدانیم. یكسری‌ آدم‌ها مثل‌ ما زندگی‌ می‌كنند پس‌ خوب‌ هستند. یكسری‌ مثل‌ ما زندگی‌ نمی‌كنند پس‌ غیر عادی‌ هستند.

انتخاب‌ اول‌ شخص، فكر می‌كنم‌ در این‌ زمینه‌ به‌ شما به‌ عنوان‌ نویسنده‌ كمك‌ كرده‌ است‌ تا خیلی‌ از مسایل‌ مطروحه‌ در كتاب‌ را به‌ تخیل‌ او نسبت‌ دهید.

در هر داستانی‌ این‌ وجه‌ هست. به‌ ویژه‌ برای‌ شخصی‌ كه‌ روان‌‌نژند است‌ و مادرش‌ هم‌ چنین‌ سابقه‌ای‌ داشته‌ است.من‌ نمی‌خواهم‌ روایت‌ را توجیه کنم. ولی‌ فكر نمی‌كنم‌ درست باشد كه‌ بخواهیم‌ كه‌ آن‌ را به‌ شكل‌ یك‌ سند تاریخی‌ ببینم‌.

به‌ نظر می‌رسد این‌ كتاب‌ به‌ نوعی‌ تصویرگر فضای‌ تهران‌ و یا حتی‌ فضای‌ ایران‌ امروز است. آیا شما چنین‌ قصدی‌ داشتید؟

قصد خاصی‌ در مورد مكان‌ها نداشتم‌، ولی‌ از این‌ لحاظ‌ كه‌ ولگا بی‌خانمان‌ است‌ و در طول‌ داستان‌ برای‌ پیدا كردن‌ جای‌ خواب‌ در خانه‌ها و فضاهای‌ مختلفی‌ در رفت‌ و آمد است،‌ عملا با یك‌ تعداد از خانواده‌های‌ ایرانی‌ تماس‌ برقرار می‌كند. من‌ قصد خاصی‌ نداشتم‌ ولی‌ عملا این‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌ و به‌ نوعی‌ زندگی‌های‌ مختلف‌ را در این‌ رمان‌ می‌شود دید.

نكته‌ی‌ عجیبی‌ كه‌ به‌ نظر می‌رسد دوری‌ ولگا از عشق‌ است. این‌ آدم‌ كه‌ به‌ همه‌ چیز فكر می‌كند چه‌ طور اصلا به‌ عشق‌ نمی‌پردازد؟

به‌ نظر من‌ ولگا عاقل‌ است. او به‌ فكر این‌ است‌ كه‌ اول‌ نانش‌ را تامین‌ كند و تهیه‌ مایحتاج‌ اولیه‌ زندگی‌ برایش‌ در اولویت‌ قرار دارد. یك‌ ضرب‌‌المثلی‌ ما داریم‌ كه‌ می‌گوید: “گرسنگی‌ نكشیدی‌ كه‌ عاشقی‌ از یادت‌ برود”. فكر می‌كنم‌ ولگا مصداق‌ این‌ ضرب‌ المثل‌ است. تصورش‌ را بكنید این‌ آدم‌ آنقدر در مضیقه‌ است‌ كه‌ حتا حاضر می‌ شود پسرش‌ نزد پدرش‌ باشد، چون‌ آنجا امن‌تر است. پس‌ این‌ آدم‌ آنقدر هم‌ غم‌ نان‌ دارد كه‌ به‌ عشق‌ فكر نكند.

خانم‌ آقایی‌ نویسنده‌ی‌ شناخته‌ شده‌ای‌ مثل‌ شما چرا همیشه‌ كتابهایش‌ را با سرمایه‌ شخصی‌‌اش‌ منتشر می‌كند؟

(می‌خندد) شاید چون‌ آنقدر عجولم‌، حوصله‌ ندارم‌ در صف‌ ناشرین‌ قرار بگیرم. البته‌ قرار است‌ چاپ‌ دوم‌ كتاب‌ “از شیطان‌ آموخت‌ و سوزاند” را نشر ققنوس‌ منتشر كند. تا ببینیم‌ چه‌ پیش‌ می‌آید.

و دیگر اینكه‌ آیا هنوز هم‌ در زندگی‌ روزمره‌تان‌ به‌ “ولگا” فكر می‌كنید؟

ولگا من‌ هستم. ولگا شما هستید. ولگا فقط‌ یك‌ شخصیت‌ داستانی‌ نیست. همه‌ی‌ ما اگر حمایت‌ خانواده‌ را نداشته‌ باشیم‌ و شغل‌ هم‌ نداشته‌ باشیم‌ مجبوریم‌ توی‌ پارك‌ها بخوابیم.

  • نقل قول
  • ارسال پاسخ
دانیال باران , danial
دانیال باران - 12:49 1386/10/23
1

 

 

مدتی پیش کتابی خواندم با نام "از شیطان اموخت وسوزاند" این کتاب داستان زن  ارمنی(ولگا) است که مدت چند سال را در کتابخانه ها و فرهنگسرا های تهران  زندگی می کند، و شبها در همانجا ، خانه اقوام ، و پارک ها سرگردان  است . زنی تحصیلکرده با آرزوهایی که بر باد رفته اند ، شوهری بد که طلاق گرفته و پسری که مادر را مایه ننگ میداند، آرزوی این زن داشتن سر پناه است و گرفتن حق خود . حاضر به گدایی  و دریوزگی  و هرزگی نیست  و فقط حقش را میخواهد  . از شیطان آموخت وسوزاند داستان نیمه مستندی است که خیلی هولناک وضعیت اسفناک یک زن را روایت میکند . جنگ برای رهایی از فقر .ولگا زن ارمنی در عین فقر به بهداشت اهمیت می دهد به غذایی که می خورد و به لباس هایی که میپوشد و هرگز دیگران بخاطر ظاهرش به او اهمیت نمی دهند .

او کتاب می خواند ، به نمایشگاه می رود ، هنر را دوست دارد اما در فرهنگسرای اندیشه شبها را به صبح می رساند . لباس هایش را روی شوفاژهای فرهنگسرا خشک می کند اما به کلاس سفره آرایی می رود . دغدغه های این زن کمی عجیب و تقریبا در همه ما وجود دارد .ولگا فرزندش را می خواهد و فرزند و پدرش از او گریزان .ولگا قصه زن امروز است و زن فردا و همه کسانی که برای زندگی ارزش قائل هستند . این کتاب نوشته "فرخنده آقایی" است . 

این کتاب یک یادداشت نویسی روزانه است اما کشش دارد ، از آندسته کتابهایی است که دوست داری بدانی اخرش چه می شود  و تا نخوانی کتاب را روی زمین نمی گذاری . داستان فراز و نشیب انچنانی ندارد . فقط نوع بدبختی ها عوض میشود گاهی در فرهنگسرا به او توهین میشود و گاهی در خانه اقوام . این کتاب خواندی است . همیشه در طول کتاب نگران ولگا هستیم تا پولش تمام نشود ، به او تجاوز نشود ، سرما نخورد و خلاصه اینکه امروز چه غذایی خواهد خورد. اگر این کتاب را نخوانده اید بزودی اقدام کنید.

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.