| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1
|
18
|
88/3/3 (20:52)
|
|
||
|
|
0
|
19
|
88/1/9 (13:35)
|
|
||
|
|
6
|
54
|
87/11/29 (18:50)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
87/7/23 (13:49)
|
|
||
|
|
1
|
10
|
87/4/19 (07:52)
|
|
||
|
|
8
|
48
|
87/4/3 (07:38)
|
|
||
|
|
3
|
33
|
87/4/3 (07:35)
|
|
||
|
|
0
|
23
|
86/10/22 (14:51)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
86/10/22 (14:20)
|
|
||
|
|
0
|
47
|
86/10/22 (14:18)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
86/10/22 (14:16)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
86/10/22 (14:14)
|
|
|
از شیطان آموخت و سوزاند برنده جایزه هفتمین دوره کتاب سال نویسندگان و منتقدان مطبوعات ـ 85 |
| نویسنده : | فرخنده آقائی |
| موضوع : | داستان ایرانی |
| تاریخ چاپ : | ۱۳۸۶ |
| نوع جلد : | شومیز |
| شماره شابك : |
964-311-724-5 |
| قیمت : | ۴۲۰۰۰ ریال |
| برنده جایزه هفتمین دوره کتاب سال نویسندگان و منتقدان مطبوعات ـ 85 | |
|
|
|
|
عصیان، شکلها و کیفیتهای مختلفی دارد. گاه آن قدر نیرومند و علنی است که مانند فریادی در سکوت، همه را به آنی متوجه میکند و گاه به این شدت و نیرو نیست، اما هست، وجود دارد، دیده میشود، هر چند کند و ملایم. هر عصیانگر نیز ظرفیتهای خاص خود را دارد و بنا به آن ظرفیت، عصیانش نمود پیدا میکند. "ولگا" شخصیت محوری رمان، عصیانگر است. عصیانگری به شیوه خود. او مطابق تربیت و خواسته خود پیش میرود. به نظم نادلخواه تن نمیدهد. بارها میافتد، سقوط میکند، اما نمیشکند، برمیخیزد، شاید نرمی و انعطاف زنانگی در این نشکستن، خم شدن اما دوباره راست شدن بیتأثیر نباشد. نویسنده سعی بر این دارد که جانبداری احتمالی خواننده را از ولگا به عهده خود این شخصیت بگذارد و علاقهای برای تهییج و علامت دادن به خواننده ندارد. "از شیطان آموخت و سوزاند" احتیاجی به این ندارد تا در انطباقش با تئوریها، بررسی و تشریح شود. چرا که نویسنده طرحی درانداخته است که تئوریسینهای ادبیات و جامعهشناسی باید به آن رجوع کنند. مصداقها را از آن بگیرند و براساس آن تئوریهای نو بنا نه |
| گفت وگو با فرخنده آقایی پیرامون رمان «از شیطان آموخت و سوزاند» |
|
|
|
یاسر نوروزی |
| روزنامه اعتماد - ص 15 - 15/11/1385 |
من و شما هم ولگا هستیم
امسال دومین رمان فرخنده آقایی با نام “از شیطان آموخت و سوزاند” برندهی جایزهی منتقدین مطبوعات شد. او در سال ۷۲ نیز با مجموعه داستان “راز كوچك” برندهی قلم زرین جایزهی گردون شد.آقایی در رمان “از شیطان آموخت و سوزاند” زندگی یك زن بیخانمان به نام “ولگا” را روایت میكند. با این نویسنده دربارهی رمانش گفتوگو كردهایم.
خانم آقایی با تشکر از اینکه وقتتان را در اختیار رادیو زمانه قرار دادید، اولین سوال من درباره شخصیت اصلی كتاب، ولگا است. این شخصیت چطور شكل گرفت؟
من در سال ۷۶ كه داستان یك زن، یك عشق چاپ شد داستانی به نام ولگا داشتم كه داستان كوتاهی بود راجع به یك زن بیخانمان. بعدها این داستان را به شكل بلند نوشتم كه نتیجهی آن از شیطان آموخت و سوزاند، شد.
من موقع خواندن این كتاب به عنوان یك مخاطب همراه ولگا خیلی زجر كشیدم و فكر میكردم نویسنده موقع خلق قصهی كتاب تا چه اندازه با ولگا همذات پنداری میكرده، کمی دربارهی روزهایی كه این داستان را خلق میكردید صحبت كنید.
جمعآوری مطالب این كتاب حدود ۷-۸ سال طول كشید. به همین خاطر میتوانم بگویم كه كتابی نبوده كه یكباره نوشته شده باشد. جمعآوری اطلاعات و مصاحبههای مربوط ،و دیدن مكانهای مرتبط، نوشتن و بازنویسیهای مجدد و بارها و بارها نوشتن آن باعث شد كه سرانجام از حدود ۲۰۰۰ صفحه مطلب، به این ۳۵۰ صفحه رسیده است. نمیتوانم بگویم كه از نوشتن آن لذت بردم یا رنج كشیدم ولی میتوانم بگویم برای من هم تجربهی سنگینی بود.
این كتاب از ابتدا همین فرم را داشت و به شكل یادداشت های روزانهی ولگا بود؟
در شكل داستان كوتاهش كه به شكل سوم شخص نوشته شده بود. ولی بعد از اینكه من شكلهای مختلف راوی را امتحان كردم به نظرم رسید كه چون در ادبیات داستانی ما چندان از به عنوان یادداشت روزانه استفاده نشده است از این شیوه استفاده کنم و فكر هم میكنم این اولین كتاب داستانی است که به شكل یادداشت روزانه چاپ شده است. برای خودم یك تجربهی تازه بود.
خانم آقایی، این همه رنج را كه در زندگی ولگا هست از كجا آوردید؟
اگر این رنج را این اندازه احساس كردید، پس كتابی مثل كوری كه همهی رنجهای بشری را در خود دارد چقدر توانسته باعث رنج شما شود. از آنجا كه رنجهایی كه در كتاب از شیطان آموخت، رنجهایی انفرادی هستند شاید كمتر از خیلی از كتابهای دیگر رنج آور باشد.
همانطور كه در ابتدای كتاب میخوانیم ولگا مدتی در مراكز روانی بستری بوده است. به همین خاطر خواننده احساس میكند شاید تعریفهای ولگا از گذشتهاش بیشتر خالیبندی است.
در مورد اینكه آیا حرفهای ولگا مبتنی بر حقیقت است یا نه، باید بگویم كه به هر حال ولگا در این روایت كمی روان نژند است و میتواند برخی مسایل را بزرگتر یا كوچكتر از آنچه كه هست به تصویر بكشد، پس الزاما هرچه میگوید عین واقعیت نیست. اگرچه در حال یادداشت كردن روزانه است. آدم در نوشتن خاطرات هم برداشتهای شخصیاش را داخل میكند.
اطرافیان ولگا آدمهای بدی هستند یا بهتر است بگوییم به ولگا بیتوجه هستند. چیزی كه خیلی برجسته است نقش منفی زنهای اطراف ولگا است كه خیلی به او ظلم میكنند و او را آزار میدهند. معمولا زنهای نویسنده نگاه خیلی مظلومگرایانهای به هم جنسهای خود دارند. ولی به نظر من نگاه شما خیلی مثبت یا مظلومگرایانه نبوده و حتی به نظر میرسد در داستانهایتان به بیان وجوه منفی زنها پرداختهاید.
دربارهی زنهای اطراف ولگا باید بگویم من موضوع را به این شكل نمیبینم. در واقع در هیچیك از داستانهای من، زن موجود ستمدیده یا ستمگری نیست. او انسانی است كه من روایتش میكنم و به لحاظ زن بودنش در داستان من حایز هیچ امتیازی نیست، همانطور كه مردهای داستانم صرفا به خاطر مرد بودنشان نقاط ضعف ندارند. وقتی دارم روایتی را مینویسم، یك مرد یا یك زن یا یك كودك برای من شخصیتهایی هستند كه در ابعاد مختلف به چالش كشیده میشوند. طبعا یك زن میتواند ظالم باشد، همانطور كه یك مرد هم میتواند مظلوم باشد. یعنی الگوی خاصی را رعایت نمیكنم.
یعنی نمیپذیرید كه در “از شیطان آموخت و سوزاند” زنها بیشتر از مردها بد نشان داده شدهاند.
بحث بد و خوب نیست. در این داستان من از وجه بد یا خوب به آدمها نزدیك نشدهام. یعنی هیچكدام از آدمها را به این دید ندیدهام.
ولگا در یكی از یادداشتهایش میگوید: «من در سال گذشته اصلا غذا نخوردهام». یعنی بدبختی تا این حد در جامعهی ما وجود دارد؟
این وجه اغراقگویی در مكالمات روزمرهی ما هم هست. مثلا میگویم سه روز است غذا نخوردهام ولی در واقع یك چیزهایی خوردهام. ولیكن من فكر میكنم از نظر تغذیه مواد غذایی كه خیلی از افراد استفاده میكنند چندان كامل و مناسب نیست. انواع پوكی استخوان و شكستگیها و ... كه در كودكان و به ویژه زنان میبینیم ناشی از تغذیه نادرست است. البته این صحبتها كاملا فرعی هستند. در مجموع طبقهی متوسط آنطور كه من میبینم تغذیه مناسبی ندارند و حداقل استانداردها رعایت نمیشود.
اینهمه بیتوجهی به ولگا به نظر شما اغراق شده نیست؟
بله، بیتوجهی میتواند اغراق شده باشد، ولیكن كافی است من یا شما یا هر آدم دیگری دو چیز را از دست بدهد. یكی حمایت خانواده و دوم شغلش را. فكر میكنم آینده این دسته آدمها همین خواهد بود: بیخانمان در كنار خیابان. فكر میكنم اینها واقعیت اجتماع است. مقدار زیادی از بیتوجهی اطرافیان به این برمیگردد كه شخص، حمایت خانواده یا درآمد نداشته باشد. توجه، از علاقه و وابستگی میآید. شما فكر كنید اگر به دوستتان توجه دارید و او هر روز از شما پول بخواهد آیا این توجه همچنان ادامه پیدا میكند یا قطع میشود؟ من فكر میكنم این است كه این توجه قطع میشود.
شخصیت ولگا در عین اینكه پولی برای غذا خوردن ندارد، به دنبال حضور در كلاس زبان فرانسه و یادگیری موسیقی و ... است. به نظر شما توجه او به این مسایل نشان از چه دارد؟
اگر شما فكر میكنید این یك ارتباط اغراق شده است، باید بگویم كه بخشی از اهل فرهنگ ما هستند كه شاید به لحاظ مالی زندگیهای حداقلی دارند ولی زمان زیادی برای كار فرهنگی و هنری میگذارند. شاید از نظر عقلانی درست نباشد ولی خیلی از دوستان ما این كار را میكنند. یعنی با شكم گرسنه كتاب میخوانند و مینویسند. من از شما سوال میكنم: آیا این مساله به نظر شما در جامعهی روشنفكری ما استثناست؟ یعنی كسی عجیب است كه درآمد كافی و حداقلهای زندگی را ندارد و اوقات زیادی را برای كارهای فرهنگی اختصاص میدهد؟ عملا بخشی از اهل قلم ما به همین شكل زندگی میكند.
ولی ولگا، روشنفكر به نظر نمیرسد.
مسلما ولگا روشنفكر نیست و اهل قلم هم نیست. ولی من میخواهم بگویم گرایش همه آدمها و حتی آدمهای معمولی به یك تفكر عالی و تعالی هست و این تعالی را در كتاب خواندن، شركت در كنسرت و چیزهایی میبینند كه ولگا هم به دنبال آنهاست.
حضور ولگا در یك كتابخانه و ارتباط او با فرهنگسراها، یك وجه كنایه آمیز نسبت به آدمهای اهل كتابی كه با او در ارتباط هستند دارد یا نه؟
اتفاقا بر عكس. من مایل بودم از مكانهای فرهنگی و كتابخانههایی كه به شكل شبانه روزی در اختیار افرادی كه میخواهند مراجعه كنند هست، تقدیر شود. اكثر اطرافیان ولگا در كتابخانه برای كنكور درس میخواندند و او استثنائا در آن جا زندگی میكرد.
فكر میكنم سپردن ولگا به مراكز روانی و نحوهی برخورد این مراكز با ولگا چندان عاقلانه نیست.
ما باید ببینیم چقدر از این یادداشتهای ولگا زاییدهی تخیل او است و چقدر از آنها واقعی هستند. من مبحث واقعیت را در اینجا ندارم چون اگر میخواستم مراكز روانی را مطرح بكنم باید پژوهش بدوی و جداگانه انجام میدادم. من فكر میكنم عادت داریم كسی را که در نرم زندگی ما، زندگی نمیكند آدم غیر عادی و روانی بدانیم. یكسری آدمها مثل ما زندگی میكنند پس خوب هستند. یكسری مثل ما زندگی نمیكنند پس غیر عادی هستند.
انتخاب اول شخص، فكر میكنم در این زمینه به شما به عنوان نویسنده كمك كرده است تا خیلی از مسایل مطروحه در كتاب را به تخیل او نسبت دهید.
در هر داستانی این وجه هست. به ویژه برای شخصی كه رواننژند است و مادرش هم چنین سابقهای داشته است.من نمیخواهم روایت را توجیه کنم. ولی فكر نمیكنم درست باشد كه بخواهیم كه آن را به شكل یك سند تاریخی ببینم.
به نظر میرسد این كتاب به نوعی تصویرگر فضای تهران و یا حتی فضای ایران امروز است. آیا شما چنین قصدی داشتید؟
قصد خاصی در مورد مكانها نداشتم، ولی از این لحاظ كه ولگا بیخانمان است و در طول داستان برای پیدا كردن جای خواب در خانهها و فضاهای مختلفی در رفت و آمد است، عملا با یك تعداد از خانوادههای ایرانی تماس برقرار میكند. من قصد خاصی نداشتم ولی عملا این اتفاق افتاده است و به نوعی زندگیهای مختلف را در این رمان میشود دید.
نكتهی عجیبی كه به نظر میرسد دوری ولگا از عشق است. این آدم كه به همه چیز فكر میكند چه طور اصلا به عشق نمیپردازد؟
به نظر من ولگا عاقل است. او به فكر این است كه اول نانش را تامین كند و تهیه مایحتاج اولیه زندگی برایش در اولویت قرار دارد. یك ضربالمثلی ما داریم كه میگوید: “گرسنگی نكشیدی كه عاشقی از یادت برود”. فكر میكنم ولگا مصداق این ضرب المثل است. تصورش را بكنید این آدم آنقدر در مضیقه است كه حتا حاضر می شود پسرش نزد پدرش باشد، چون آنجا امنتر است. پس این آدم آنقدر هم غم نان دارد كه به عشق فكر نكند.
خانم آقایی نویسندهی شناخته شدهای مثل شما چرا همیشه كتابهایش را با سرمایه شخصیاش منتشر میكند؟
(میخندد) شاید چون آنقدر عجولم، حوصله ندارم در صف ناشرین قرار بگیرم. البته قرار است چاپ دوم كتاب “از شیطان آموخت و سوزاند” را نشر ققنوس منتشر كند. تا ببینیم چه پیش میآید.
و دیگر اینكه آیا هنوز هم در زندگی روزمرهتان به “ولگا” فكر میكنید؟
ولگا من هستم. ولگا شما هستید. ولگا فقط یك شخصیت داستانی نیست. همهی ما اگر حمایت خانواده را نداشته باشیم و شغل هم نداشته باشیم مجبوریم توی پاركها بخوابیم.
مدتی پیش کتابی خواندم با نام "از شیطان اموخت وسوزاند" این کتاب داستان زن ارمنی(ولگا) است که مدت چند سال را در کتابخانه ها و فرهنگسرا های تهران زندگی می کند، و شبها در همانجا ، خانه اقوام ، و پارک ها سرگردان است . زنی تحصیلکرده با آرزوهایی که بر باد رفته اند ، شوهری بد که طلاق گرفته و پسری که مادر را مایه ننگ میداند، آرزوی این زن داشتن سر پناه است و گرفتن حق خود . حاضر به گدایی و دریوزگی و هرزگی نیست و فقط حقش را میخواهد . از شیطان آموخت وسوزاند داستان نیمه مستندی است که خیلی هولناک وضعیت اسفناک یک زن را روایت میکند . جنگ برای رهایی از فقر .ولگا زن ارمنی در عین فقر به بهداشت اهمیت می دهد به غذایی که می خورد و به لباس هایی که میپوشد و هرگز دیگران بخاطر ظاهرش به او اهمیت نمی دهند .
او کتاب می خواند ، به نمایشگاه می رود ، هنر را دوست دارد اما در فرهنگسرای اندیشه شبها را به صبح می رساند . لباس هایش را روی شوفاژهای فرهنگسرا خشک می کند اما به کلاس سفره آرایی می رود . دغدغه های این زن کمی عجیب و تقریبا در همه ما وجود دارد .ولگا فرزندش را می خواهد و فرزند و پدرش از او گریزان .ولگا قصه زن امروز است و زن فردا و همه کسانی که برای زندگی ارزش قائل هستند . این کتاب نوشته "فرخنده آقایی" است .
این کتاب یک یادداشت نویسی روزانه است اما کشش دارد ، از آندسته کتابهایی است که دوست داری بدانی اخرش چه می شود و تا نخوانی کتاب را روی زمین نمی گذاری . داستان فراز و نشیب انچنانی ندارد . فقط نوع بدبختی ها عوض میشود گاهی در فرهنگسرا به او توهین میشود و گاهی در خانه اقوام . این کتاب خواندی است . همیشه در طول کتاب نگران ولگا هستیم تا پولش تمام نشود ، به او تجاوز نشود ، سرما نخورد و خلاصه اینکه امروز چه غذایی خواهد خورد. اگر این کتاب را نخوانده اید بزودی اقدام کنید.