| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1
|
18
|
88/3/3 (20:52)
|
|
||
|
|
0
|
19
|
88/1/9 (13:35)
|
|
||
|
|
6
|
54
|
87/11/29 (18:50)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
87/7/23 (13:49)
|
|
||
|
|
1
|
10
|
87/4/19 (07:52)
|
|
||
|
|
8
|
48
|
87/4/3 (07:38)
|
|
||
|
|
3
|
33
|
87/4/3 (07:35)
|
|
||
|
|
0
|
23
|
86/10/22 (14:51)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
86/10/22 (14:20)
|
|
||
|
|
0
|
47
|
86/10/22 (14:18)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
86/10/22 (14:16)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
86/10/22 (14:14)
|
|
مجموعه داستان "گربه های گچی" نوشته فرخنده آقایی توسط نشر قصه منتشر شده است. این مجموعه داستان 92 صفحه ای ، 7 داستان پردیس، آناناس، خواب های لعنتی، بخت،بخت اول، گربه های گچی، مددکار و لاک پشت من را دربردارد. گربه های گچی پنجمین کتاب آقایی به شمار می رود که پس از سه مجموعه داستان تپه های سبز، راز کوچک، یک زن، یک عشق و رمان جنسیت گمشده چاپ شده است.
در این تاپیک به بحث و مرور این اثر خواهیم پرداخت.
مددکار(از مجموعه گربه های گچی)
مردجوان بند کیسه مخمل مشکی را با دقت باز کرد و چند انگشتر قدیمی و یک ساعت مچی زنانه را روی میز گذاشت. نگین های رنگی درشت انگشترها و زردی قاب بدل ساعت با دورچین نگین های سفید ریز زیر نور چراغی که روی میز بود می درخشیدند. خانم افتخاری انگشتر ها را برداشت و به انگشت کرد و ساعت رابه مچ بست. سعی داشت آنها را در دستهای مرسده به یاد بیاورد.از پسرک پرسید:
- با این ها می خواهی خرج عملت را بدهی؟
پسرک پریشان حال با لکنت گفت:"این ها را هیچ وقت نمی فروشم.تنها یادگار مادرم هستند.فقط خواستم آنها را ببینید چون دوست او بودید."
آخرین بار پسر را بیست سال پیش دیده بود. ده ساله بود. سرخ وسفید و چاق و تر و تمیز . همان موقع هم آثار عقب افتادگی در صورتش دیده می شد و حالا زرد و دراز و گرسنگی کشیده پشت میز روبرویش ایستاده بود و با نا امیدی و التماس نگاهش می کرد همانند مادرش مرسده در روزهای آخر زندگی.
خانم افتخاری انگشترهای بدل و ساعت مرسده را روی میز گذاشت و گفت :"این همه سال خوب نگه شان داشتی."
پسرک رنجیده خاطر آنها را داخل کیسه گذاشت و کیسه را در جیب کاپشن زرد رنگ و رو رفته اش فرو کرد و گفت :" من با جواهرات مادرم زندگی می کنم."
خانم افتخاری عرق سرد روی پیشانی اش را پاک کرد. تب داشت و از درون گداخته بود و احساس می کرد هر لحظه حالش بد تر می شود.بیماریش عود کرده بود.سرطان لوپوس. بیماری مزمن پوستی با ریشه عصبی. دیدن پسر مرسده منقلبش کرده بود.برگشته بود به روزهای گود عربها و کار با وحید و علی رخشان در میان آدمهای بی کس و کار. پسرمرسده آمده بودتا خاطرات مادر وتکه خرده های یاد او را پیدا کند. فکر می کرد اگر انگشتر ها بدل نبود تا به حال ده بار برایش فروخته بودند.با خود تکرار کرد:"من مسئول او بودم.نمی بایست رهایش می کردم." بعد از مرگ مرسده ،پسر با پدر لا ابالی اش زندگی می کرد و بعد ها دادگاه کفالت پسر راداده بود به یک خاله دیوانه که او هم پسر را از خانه بیرون انداخته بود.این همه سال پسر سرپرست نداشت .فکر کرد من مسئولش بودم .اگر دنبال کارش را گرفته بودم شاید حالا اینطور نشده بود،بی کس ،بی پول،رها شده.نمی بایست رهایش می کردم.من رهایش کردم و او حالا برگشته.همان وقت باید جای خوبی برایش پیدا می کردم.اگرچه که باز هم برمی گشت و باز با من بود.همه چیز با من است،روی کول من.باید جای بهتری برایش پیدا می کردم.جایی خوب وخوش.
یک روز در دانشکده ،شنیده بود که بانک ملی مددکار استخدام می کند.به واحد مددکاری بانک رفته بود بیشتر به خاطر نزدیکی راهش و بعد هم مشغول به کار شده بود.
روزهای اول احساس نفرت می کرد. ساختمان مرکزی بانک پراز فرش های عتیقه ،ظروف نقره، لوسترهای کریستال و همه آن چیزهایی بود که نه در یافت آباد دیده بود و نه در گودعربها و نه در کارگاه کورس.مددجوهای او همگی به نان شب محتاج بودند.حالا در میان کسانی بود که برای خرید تلویزیون رنگی وام می گرفتند. ازنظر او همه آنها بی آن که خود بدانند در خوشبختی غوطه ور بودند.
آدم بی پول همیشه یک مشکل دارد،بی پول است .دست خودش نیست.انگار یک ماشین است با برنامه ریزی ،باید معتاد باشد.بد کاره باشد.کثیف باشد و در کثافت بلولد.همین ماشین اگر شانس بیاورد می تواند کارمند بانک باشد و خوشبخت بشود.با خود فکر کرد فقر زشت است ،خیلی زشت. زشت ترین چیزی که می تواند وجود داشته باشد.
به قسمت مدد کاری بیماران منتقل شده بود تا به جای خانم باهری کار کند . باهری به استرالیا رفته بود و آنجا با کودکان استثنائی و مهاجرها کار می کرد. بعدها همانجا کارگاه شیرینی پزی گذاشته بود و خواهر و برادرش هم قسمت پخش شیرینی را به عهده داشتند. در قسمت مددکاری بیماران بود که با مرسده آشنا شد. نرس تحصیلکرده انگلستان بود. تومور مغزی داشت و با پسرش زندگی می کرد.
خانم افتخاری با دستمال عرق پیشانی اش را خشک کرد واز پسرک پرسید: "تا کی برای عمل وقت داری؟"
پسر گفت:"هرچه زودتر بهتر. دکتر گفته عفونت بالاست."
زن گفت :"حالا برو.امشب شام سبک بخور. برای عمل، صبح خیلی زود اینجا باش.ناشتا."
پسر مضطرب پرسید:"پولش چه می شود؟از حالا بگویم من جواهرات مادرم را نمی فروشم."
زن گفت :"کسی به جواهرات مرسده کاری ندارد .فقط یادت باشد ناشتا باشی."
بعد از رفتن پسر،خانم افتخاری از کشوی میز دو لفاف قرص برداشت و از هر کدام یکی خورد .احساس می کرد از درون می سوزد.گوشی تلفن را برداشت و با گرفتن چند شماره به زنجیره ای از مددکاران در بیمارستان های دیگر پیوست. خیلی از آنها را ندیده بود.فقط تلفنی تماس داشت. بعضی از آنها با خودش یا با شوهرش ابراهیم همکلاس بودند.با ابراهیم در آموزشگاه خدمات اجتماعی آشنا شده بود و بعد از گذراندن کار گروهی در ده "تورپاق قلعه "با او ازدواج کرده بود.از نظر ابراهیم ا و بهترین مددکارگروه بود. تنها ایرادش این بود که زیادی خودش را با زندگی مددجو قاطی می کرد.اما مگر می شد با زندگی آنها قاطی نشد. ابراهیم بعد از تحصیل مسئول درمانگاه شده بود و حالا هم مدیر بیمارستان دیگری بود و تنها کاری که نمی کرد مددکاری بود.
در یک غروب پائیزی، سرخیابان میرداماد علامت پیه سوز را روی دیوار دیده بود. پیه سوز امیری که شبها به سراغ بی پناهان می رفت. آموزشگاه خدمات اجتماعی بود. همان روز با خانم فرمانفرمائیان رئیس آموزشگاه صحبت کرده بود. اولین سوال این بود برای چه می خواهی مددکار بشوی ؟ صادقانه اعتراف کرده بود :" نمی دانم . فعلا زبان می خوانم ولی دلم می خواهد رشته ام را عوض کنم ."
در سپهسالار درس می خواند . در مدرسه ای که بعدها شده بود مدرسه عالی دماوند. معلم ها و کتابها خارجی بودند. از آنجا رفته بود مدرسه عالی ترجمه. از دو سال درس فقط یک سالش را قبول می کردند. حیران و پریشان از آنجا بیرون آمده بود و در کنار خیابان زیر درختهای سرسبز کنار جوی نشسته بود به گریه کردن. به صدای بلند هق هق می کرد و ناگهان از پشت سر، یک نفر اورا بغل کرده بود. پدر بود. پرسیده بود :" بابا تو از کجا آمدی ؟ چطور خبردار شدی ؟ "
پدر گفته بود :" مگر من مرده باشم که دخترم کنار خیابان گریه کند. اصلا درس نخوان . ول کن. " و اورابه خانه برده بود. پدر بازنشسته ارتش بود. در قلعه حسن خان مرغداری داشت. خودش با ماشین او را می برد و می آورد. خانم فرمانفرمائیان گفته بود مدارکت را بیاور و یک هفته بعد تقاضای انتقالش را پذیرفته بود.
چهارماه در یافت آباد با چادرنشین ها زندگی می کرد . صبح زود پدر او را می برد و شب ساعت هشت می آورد. شهرداری به چادرها آب انداخته بود ولی گود نشین ها حاضر نبودند به کوی نهم آ بان بروند. از گازکشی می ترسیدند و می گفتند می خواهند ما را از بین ببرند. می خواهند ما را منفجر کنند. مددکارها از هلال احمر چادر آورده بودند و وسائل زندگی گود نشین ها را فراهم می کردند. صبح به صبح از کارخانه شیرپاستوریزه شیر می آوردند . بالاخره هم موفق شدند اولین گودنشین را به خانه نوساز منتقل کنند. پیرزنی بود که نان خشک جمع می کرد. یک دختر سالم و یک دختر عقب مانده داشت. پیرزن را تقریبا به زور به آنجا بردند. می گفت :" به من رحم کنید. این بچه یک تکه گوشت است . اگر گاز منفجر شود و آن یکی هم بمیرد من چکارکنم ؟" برایش مستمری گرفته بودند. درتمام مدت وحید برنامه ها را هماهنگ می کرد. برنامه ریزی با وحید بود و کار از افتخاری و علی رخشان. " به این خانواده برس ." ، " برو آنجا." ، " این وسائل را بخر و بیاور ." وحید مسئول حمایت از زنان بی سرپرست بود. صبح تا غروب همه با هم در گودها می لولیدند. دانشجوی ترم آخر بود. به سختی درس خوانده بود و با مرگش اولین ضربه را به افتخاری زد. همان سال مرد. سرطان معده داشت. در گودها گرسنه و تشنه ، بالا و پائین می رفت و استفراغ می کرد.
پنجشنبه آخر هفته در بیمارستان بستری شده بود. فکر می کردند مسموم شده است. تابستان همان سال یک روز با ماشین پدر همراه با وحید و ابراهیم و علی رخشان به چالوس رفته بودند. وحید را به شوخی در کنار ساحل در میان ماسه های نرم چال کرده بودند. همگی بالای سر وحید نشسته بودند و غش غش می خندیدند و عکس یادگاری می انداختند. چند هفته بعد همان صحنه سرخاک او تکرار شده بود. این بار سر وحید هم زیر خاک بود. عکس ها را مادر وحید کنار هم دیده بود و شیون می کردو پسرش را می خواند.
دربیمارستان وحید موهای بلند افتخاری را دردست گرفت و نوک آنها را بوسید. هیچ وقت از این حرفها با هم نداشتند. وحید می گفت :" بوی زندگی می دهد. " نمی دانست آن شب ، آخرین شب زندگی وحید است. با مرگ وحید ، علی رخشان به ناگهان فرو ریخت. مدتها ناپدید شد. بعد هم به فیلیپین رفت و دندان پزشکی خواند. سالها بعد در جنوب شهر مطب بازکرد. یک روز بعد از کار اداری، افتخاری چادر پاره ای به سر کرد و به آنجا رفت. با منشی دعوا کرد و با جار و جنجال وارد مطب شد و به دکتر گفت :" ننه جان به دادم برس. دندانم خراب است، درستش کن. پول ندارم. بی پول ها را قبول می کنی ؟ " دکتر گفت :" خواهش می کنم مادر . بفرمائید ." افتخاری زده بود زیر خنده و گفته بود :" مرا نشناختی ؟" دکتر با دیدن او شروع کرده بود به گریه کردن و با هم نشسته بودند به صحبت و یاد وحید را تازه کرده بودند که با مرگش انتهای راه را به آنها نشان داده بود. علی رخشان گفت :" حالا وضع اینجا خیلی خوب است. همه کمک می کنند به کهریزک ، به شیرخوارگاه آمنه ."
افتخاری با افسوس گفته بود :" خیریه شده کهریزک. آدم هست که مادرش را از خانه بیرون می کند ولی ماهی یک بار می رود کهریزک. من هم باید رها می کردم. مریضم دارد می میرد و بچه اش بی کس مانده ولی نمی روم سربزنم. می ترسم احتیاج مالی داشته باشد.آن قدر توان مالی ندارم که به همه برسم ."
- همین که با آنها هستی خیلی می ارزد.
- این کم است.خیلی کم. همیشه یک آدم بی پناه دیگر هم هست.
بالاخره نزدیک ظهر توانست از یکی از بیمارستان ها، دکتر جراح برای عمل پیدا کند. دکتر ناظری جراح اورولوگ حاضر شده بود بدون دستمزد عمل کند ولی هزینه اتاق عمل با بیمار بود.قرار عمل را برای فردا گذاشت. بعد به بخش امور پرسنلی رفت.رئیس بخش آقای مستان در اتاقش تنها بود و ساندویچ ناهارش را گاز می زد.داخل شد و روبرویش نشست وپرسید:" آقای مستان می خواستم بپرسم مرسده یادتان هست؟کارمند قدیمی بانک.مرسده داوید بلاغی."
- خب،آره.چطور شده امروز به یادش افتادی؟
- صبح پسرش آمده بود برای عمل جراحی.عفونت دارد.عفونت مجاری ادراری.
ما که جراح اورولوگ نداریم.
- من دکترش را پیدا کردم.دکتر ناظری مجانی عمل می کند ولی برای اتاق عمل پول لازم است.
- کلی خرجش می شود.
- خب بشود.یکی من می دهم ،یکی شما بدهید،خرجش جور می شود.
- چرا من؟من نمی توانم.یعنی حالا نمی توانم.شاید اول برج ده هزار تومان جور کنم.
- ده هزار تومان اول برج بدردم نمی خورد.برای فردا صبح می خواهم اول وقت.
آقای مستان آه کشید و گفت:"اگر مرسده عاقل بود کفالت پسرش را می گرفت واین همه سال حقوقش به او می رسید.
- یادتان هست وقتی مرسده داشت می مرد همه ما بالای سرش بودیم.موهایش را بافته بود و انداخته بود دو طرف شانه اش.وقتی دست شما را گرفت ، دستتان را پس کشیدید.اما او دست شما را بوسید و بچه اش رابه شما سپرد.موهایش را کشیدی یعنی این قدر حرف زیادی نزن.یعنی این قدر بچه ات را به این و آن سفارش نکن.یعنی خیالت راحت باشد.یادتان هست؟ بچه اش را به تک تک ما سپرد،به همه کسانی که آنجا بودند.
آقای مستان همان طور که به حرفهای افتخاری گوش می کرد کشو میزش را باز کرد و چند اسکناس روی میز گذاشت و گفت:"بفرما، این هم پول ،اما می خواهم بدانم کی از این کارها دست برمی داری؟"
افتخاری همان طور که پولها را می شمرد پرسید:"از چی دست بردارم؟"
- ازاین که راه بیفتی دنبال کار این و آن.دنبال پول جمع کردن.تو خودت مریض هستی و احتیاج به استراحت داری.
افتخاری گفت:"همین. فقط ده هزار تومان .خیلی کم می آورم."
مرد دست کرد توی جیب هایش و مقداری اسکناس گذاشت روی میز و پرسید:"جوابم را ندادی؟"
- جوابی ندارد.همیشه یکی هست که احتیاج به کمک دارد.امروز پسر مرسده،فردا پسر یکی دیگر.و من مجبورم چند واسطه جور کنم تا یک دکتر مجانی پیدا کنم و بعد هم بروم دنبال پول اتاق عمل.راستش خودم هم خسته شدم.شما راه حلی دارید؟
- نه.ولی یک روز باید تمام بشود.
- بله.من هم همین طور فکر می کنم.خب از حالا شروع می کنم. مرسده بی مرسده. گور پدرش.
و پول را روی میز آقای مستان انداخت و بلند شد. آقای مستان گفت :"چطور شد؟ همین.پسره چی شد؟عفونتش، جراحی ش.من که حرفی نزدم.برای خودت گفتم."
- شما حرفی نزدید. من خودم خواستم.خداحافظ.
- پس انسانیت کجا رفت؟ بیست و چند سال از این حرفها زدی،حالا خداحافظ.
- این حرفها توی داستان هاست. رستم،سهراب، افراسیاب.دنبالش نگرد، نیست. من خیلی گشتم.
- همین که تو این کار را می کنی پس لابد هست.
- من بابتش پول می گیرم. مددکارم.
باز عرق کرده بود و آرام نداشت. قبل از آن که اشکهایش جاری شود پول را برداشت و بیرون رفت. درطول این سالها بارها از خودش پرسیده بود : " می توانستم معلم باشم یا کارمند یا خانه دار. اگر به من حقوق نمی دادند آیا باز ادامه می دادم ؟ " دلش می خواست بگوید تا روزی که پول می گیرم کار می کنم و بعد تمام می شود ولی تمام نمی شد. کش پیدا می کرد و او را به دنبال خود می کشید. این یک حرفه نبود، قسمتی از تقدیر بود که خودش را به او تحمیل می کرد.
مرسده موهای خوشگل خرمائی رنگش را گیس کرده بود دو طرف شانه هایش و یک وری روی تخت دراز کشیده بود. پسرش کنار پنجره ایستاده بود و توپ راه راه زرد و قرمزش را درآغوش می فشرد. نور غروب آفتاب روی صورت مهتابی رنگ مرسده افتاده بود و زیبائیش را دوچندان می کرد. دست افتخاری را گرفته بود و به او لبخند می زد. یک لحظه دست او را فشرد. بیشتر و بیشتر. تمام صورتش پر از رنج شد. رنجی عمیق و بی انتها. حالت صورتش وحشتزده و هراسان بود و با وحشت دست افتخاری را به روی لبهای خشکیده خود فشرد . بوسه ای تلخ و چسبناک. افتخاری دست زن را پس می زد ولی نمی توانست انگشتانش را از میان مچ قوی مرسده بیرون بیاورد. به نفس نفس افتاده بود و سرتاپایش از عرق خیس شده بود. چشم ها را گشود . شب از نیمه گذشته بود ولی ابراهیم هنوز نیامده بود. سالها می شد که حرفی برای گفتن نداشتند. شبها دیر به خانه می آمد و برای خودش زندگی می کرد. چراغ اتاق دخترش روشن بود خودش را برای کنکور دانشگاه آماده می کرد. بارها گفته بود :" هروقت به حرف مامان گوش نکردم پشیمان شدم. وقتی می گوید با این دوست نگرد ، بعد که گندش در می آید می فهمم مامان هیچ وقت اشتباه نمی کند ."
همیشه سعی می کرد تا حد ممکن اظهار نظر نکند ولی گاهی از دستش در می رفت. خانم فرمانفرمائیان سرکلاس می گفت :" وقتی مشکل را باخود به خانه می برید همه چیز برایتان منفی می شود . فکر می کنید شوهرتان خیانتکار است و دخترتان بزهکار. وقتی به خانه برمی گردید همه چیز را فراموش کنید. هرچیز جای خود را دارد. " فکر کرد کاش مرده شور بودم و می توانستم مرده هایم را با خود به خانه نیاورم . ولی آنها همه جا بودند درست وسط زندگیش و هربار ابراهیم می گفت :" تو زیادی خودت را قاطی ماجرا می کنی . فراموش کن ." ولی فراموش نمی شد ، همیشه با او بود. ماجراها به سراغش می آمدند و او دربه در دنبال راه حل می گشت. " به اندازه موهای سرم ماجرا دیدم. ده هزار پرونده ، بزهکار، بدکار، خرابکار، بدبخت، آتش سوخته. از هرکدام ده ها ماجرا. دلم نمی خواهد بدانم ماجرا چیست. از هرچه ماجراست بیزارم " ابراهیم به او می خندید و می رفت ." وقتی آدم بچه دار می شود یاد می گیرد که هر چیزی جای خودش را دارد ولی خوب هر کاری قیمتی دارد و برای من لوپوس است. به این قیمت. "
در طول این سالها هر نوروز از کبری کارت تبریک داشت. اولین تجربه و کار عملی افتخاری بود در بیمارستان. کبری هشت ساله بود.یک بیمار پارانوئید..دکتر سعادت یک آپارتمان کهنه پشت بیمارستان را تبدیل به بخش روانی کرده بود.افتخاری دختررا آنجا می دید.مادر کبری مستخدم یک خلبان کانادایی بود.خلبان زنش مرده بود و بچه های بزرگش در کانادا بودند.به ایران رفت وآمد می کرد. یک موجود الکلی با صد وپنجاه کیلو وزن و ناراحتی قلب و ریه.انسان خوبی که می خواست به این دختر فقیر کمک کند. برای کبری به نام خودش شناسنامه گرفته بودو نامش را گذاشته بود بلا. همه امکانات برایش فراهم بود. بهترین مدرسه، معلم خصوصی، کلاس باله، کامپیوتر شخصی . برای این که دختر بتواند از حقوق او استفاده کند مادر کبری را عقد کرده بود و دختر هیچ کدام از این ها را نمی پذیرفت. سرگشته و پریشان بود.افتخاری بین خلبان ومادر و دختر رابط بود.حرفهای مرد را که به سختی فارسی حرف می زد منتقل می کرد به دختر و دختر با بهره هوش بالا روز به روز سازگارتر می شد.اما خیلی زود با مرگ خلبان، دختر به هذیان افتاد.نمی توانست مرگ پدر خوانده را بپذیرد.می گفت :"همه چیزهایی که به من گفتی دروغ بود." افتخاری به دختر بزرگ خلبان در کانادا نوشت. او به ایران آمد و به عنوان مادر خوانده، کبری و مادرش را با خود برد ولی خانه را نفروخت. می گفت شاید روزی کبری بخواهد برگردد.آنها هنوز هم برایش نامه می نوشتند . کبری دانشگاه را تمام کرده بودو پزشک شده بود.
سال دوم به دوراهی قپان رفته بود.در کانون آموزش کودکان و نو جوانان در سه گروه سنی تئاتر کار می کردند.جوانها دلشان می خواست حرف بزنند، فحش بدهند، فریاد بکشند و این کار در تئاتر امکان پذیر بود.پایان دوره، نمایشی بود پر از جیغ و گریه و فحش و شیون. بهترین نمره راگرفته بود.
تابستان همان سال برای کار گروهی به ارومیه رفته بود. شش دانشجو بودند.هر کدام به یکی از دهات می رفتند. در "تورپاق قلعه" اهالی حاضر نبودند با او صحبت کنند.یک روز عصر بیرون ده گزارش سفرش را می نوشت .ساکش کنارش بود و منتظر آمدن راننده بود تا به شهر برگردد.دختر بچه ای به طرفش آمد و کنار چشمه نشست.پدر و مادرش مرده بودندو خواهرش هم حاضر به نگهداری او نبود.صدایش می کردند شپشو.افتخاری سر دختر را روی زانو گذاشت و نگاه کرد.شپش ها روی موهای ژولیده و خاک آلود دختر درحرکت بودند. از ساکش حشره کش درآورد و روی سر دختر پاشید .دختر شروع کرد به شیون وزاری. افتخاری از ساکش صابون و شانه درآورد و سر دختر را در چشمه شست و موهایش را شانه کشید.
فردا صبح که به ده برگشت چند زن کنار جاده در انتظارش بودند. می گفتند:"خانم دکتر ،به کله بچه ما هم از همان دوا بزن."
در مدتی که آنجا بود با کمک اهالی کتابخانه درست کرد و از شهرداری ارومیه چرخ خیاطی و یک مامای روستایی آورد. مامای ده مدتها پیش مرده بود و اهالی از دهات دیگر ماما می آوردند.بیشتر دهات ارمنی نشین بودند.اتاقی را خیاطخانه کرده بود و دخترک را در آنجا جا داده بود. معلم خیاطی از ارومیه می آمد و هرکس خیاطی یاد می گرفت چیزی می داد. قسمتی از درآمد کلاس را خرج دختر می کردند.عصرها جوانها درمیدان ده اسب سواری می کردند و مسابقه می گذاشتند. روزی که از آنها خداحافظی می کرد، کدخدای ده اشک می ریخت. ابراهیم و دیگر دانشجویان هم با کمک شهردار ارومیه جاده را اسفالت کرده بودند و حمام و مدرسه ساخته بودند.جوانهای ده تا مدتها برایش نامه می نوشتند.همانجا با ابراهیم بیشتر آشنا شده بود. از دوراهی قپان اورا می شناخت. در کلاس های تئاتر،ابراهیم با نوجوانها کار می کرد و او با جوانها. آخر همان سال ازدواج کردند. خانم فرمانفرمائیان می گفت : " هیچ مردی خوشش نمی آید زنش ساعتها با مردان دیگر هم صحبت باشد. و هیچ زنی نمی تواند تحمل کند شوهرش ساعتها با زنهای دیگر باشد.فقط مددکاران هستند که می پذیرند و می دانند که منظوری در کار نیست. "
برای نوشتن پایان نامه اش ساکن یافت آباد شده بود.در مورد علت بازگشت به اعتیاد قبل از اتمام دوره درمان تحقیق می کرد. تمام وقت در گروه درمان بود و از ملاقاتها و ترخیص ها یاد داشت برمی داشت. مادر می گفت:" تا کی می خواهی این راه دور را بروی وبیایی ؟اگر بچه دار بشوی برایت سخت است."
از همان موقع در واحد مدد کاری بانک مشغول به کار شده بود. پدر مرده بود و مادر تنها زندگی می کرد.مادر می گفت:"اگر می دانستم آخر عمری تنها می مانم این همه زحمت نمی کشیدم. با مادرشوهرم که آلزایمر داشت ساختم . این همه سال با برادر شوهر و خواهرشوهر سرکردم. زحمت همه را کشیدم.حالا یک نفر نیست یک لیوان آب به دستم بدهد.اگر می دانستم تنها می مانم برای خودم کار می کردم و هرچه درمی آوردم کنار می گذاشتم تا آخر عمری آرامش و آسایش داشته باشم و تا الان هم به تنهایی عادت کرده بودم."
بارها به مرسده التماس کرده بود :" بگذار برای پسرت به نام تو سرپرستی بگیرم. " و زن با لهجه ارمنی گفته بود :" نمی خواهم به پسرم انگ بزنم. پسرم می خواهد اینجا زندگی کند. درس بخواند و دکتر بشود. "
صبح روز بعد قبل از عمل جراحی ، افتخاری از پسر پرسید :" ناشتا هستی ؟"
پسر گفت: " بله "
افتخاری چشمکی زد و گفت :" بهت گفته بودم کسی به جواهرات مرسده کاری ندارد. "
پسر با خوشحالی گفت :" می دانستم مامان کمکم می کند. مامان از آن بالا هوای کار مرا دارد. "
افتخاری می دانست او چه می گوید. مرسده با دو گیس بافته شده روی شانه ، آن بالا روی ابرها نشسته بود و از دور مراقب پسرش بود.
نقد شهرنوش پارسی پور بر مجموعه داستان گربه های گچی
شهروند :فرخنده
آقایی نویسنده شناخته شده ای ست، و كتاب های زیادی منتشر كرده است، كه
بدبختانه فهرست آنها در این مجموعه نیامده است. مجموعه حاضر در برگیرنده
هفت داستان است كه در ٨٩ صفحه گنجانیده شده اند. سبك كار نویسنده در این
آثار متفاوت است و هركدام از آنها به موضوعی می پردازد. داستان نخست،
"پردیس"، ماجرایی ست كه احتمالا واقعی باید باشد. مكان داستان ایتالیاست.
اطلاع دارم كه نویسنده مدتی را در ایتالیا زندگی می كرده. در این داستان
ایتالیائی ها وارد میدان می شوند. نویسنده در بحث هایی كه با مردم دارد از
پردیس یا بهشت صحبت می كند، یعنی همانجا كه جای مسلمان مومن پس از مرگ
است. اما استفاده از واژه پردیس ظاهرا باید به این علت باشد كه این واژه
در تمام زبان های هند و اروپایی وجود دارد. داستان در برگیرنده برخورد
نویسنده با میكله است كه پیرمرد وارسته ای ست و به نویسنده التفات دارد.
"آناناس" موضوع جالبی دارد. یك زن روسپی را به محفلی برده اند كه با خبرنگاران سوئدی مصاحبه كند. او شرط را بر این گذاشته كه از او فیلمبرداری نكنند، البته دوربین مخفی كار خودش را می كند. زن بچه دارد. بچه اش را هم به این محفل برده است. او زندگی اش را برای خبرنگاران شرح می دهد. زن از ازدواج نخستش دو بچه دارد و حالا با مردی ازدواج كرده كه عاشق او شده. آرزویش این است كه آنقدر پولدار شود تا بتواند بچه ها را پانسیون بگذارد. داستان جالبی ست.
"خواب های لعنتی" اما مجموعه خواب های عجیب و غریبی ست كه جمعیتی پس از تصادف برادر دیده اند. خواب هركدام از آنها به گونه ای ست كه به تصادف برادر ارتباط پیدا می كند. این مسئله از نظر بررسی روانشناسی اجتماعی ایران جالب است.
داستان، "بخت، بخت اول" در یك بیمارستان روانی می گذرد. یكی از بیماران خود را به درخت بسته تا خودكشی كند. دكتر اما او را نجات می دهد. در عین حال دكتر سعی دارد بیماران را متقاعد كند كه بیمار نیستند و باید بیمارستان را ترك كنند. ماجرا بیشتر در اطراف زندگی فتانه می گذرد. او بیمار است، اما از نوع بیمارانی كه به سختی می شود بیماری شان را كشف كرد. خانواده او را رها كرده است. فتانه كوشش غریبی داشته تا همسری بیابد و بارها با سر در منجلاب غلتیده است. داستان خوب پرورانده شده.
"گربه
های گچی" كه نام خود را به داستان داده ماجرای آموزش رقص گروهی زن و دختر
است. آنها از معلمی كه یك متر و نیم قد و هشتاد كیلو وزن دارد رقص می
آموزند. لحن نویسنده در اینجا توأم با طنز است. روشن نیست كه اگر گروهی می
كوشند رقص یاد بگیرند چرا باید به عنوان "آدم های حیوونكی" مورد بررسی
قرار بگیرند. البته در خواندن متوجه می شویم كه این افراد زندگی دردباری
داشته اند. باید همگی از نوع آن دسته از انسان های ایرانی باشند كه سالها
زیر فشار ترسناكی بوده اند. اینك اما می كوشند برقصند.
"مددكار" زن خوبی ست. او به طور دائم می كوشد به افرادی كه امكانات ندارند كمك كند. ماجرا در اطراف پسری می گذرد كه تا حدی عقب مانده به نظر می رسد. او مادرش را از دست داده است. زن در آخرین لحظات زندگی، از آنجائی كه كسی را نداشته بچه اش را به دوستانش سپرده. اینك پسر نیازمند عمل جراحی ست و پول ندارد. دلش نمی خواهد جواهرات مادرش را كه در حقیقت بدلی هستند بفروشد. مددكار به یاری اش می شتابد.
"لاك پشت من" حكایت آپارتمان نشینی و كمبود فضاست. زن یك لاك پشت خریده. لاك پشتش را خیلی دوست دارد، اما هیچكس آن را دوست ندارد. از آنجائی كه آپارتمان نشین است لاك پشت را در حمام خانه نگهداری می كند. لاك پشت كم كم بزرگ می شود و اسباب دردسر است. زن او را به باغ مدرسه ای می برد، اما بعد روشن می شود كه شخصی او را در استخر میدان فردوسی انداخته است. زن اكنون جویای لاك پشت خود است كه اثری از آثارش پیدا نیست.
در خواندن داستان های فرخنده آقایی متوجه می شویم كه او به میدان های اجتماعی زندگی توجه ویژه ای دارد. كار او از نوع بررسی روانكاوانه شخصیت نیست. در متن اجتماع كار می كند. به سطح مسائل می پردازد و با بررسی سطح در جستجوی پاسخگوئی به مشكلات زندگی ست. عكس هائی كه او از مسائل اجتماعی می گیرد شفاف و قابل درك هستند. آقائی نثر ساده و قابل دركی دارد. روشن است كه چندان در جستجوی نوآوری در سبك كه اینك در جامعه ادبی ایران به شدت شایع است، نیست. عقیده من این است كه ادبیات جوان ما به شدت نیازمند این گونه داستانهاست. ما نیاز داریم خودمان را بشناسیم. البته اگر هدایت به كالبد شكافی یك شخصیت می پردازد (بوف كور)، به طور قطع میدان های گسترده تاریخی و اساطیری را در مد نظر دارد. اما همین هدایت داستان های زیادی دارد كه به همین سطح روئین جامعه می پردازد (مثلا حاج آقا). هرچه میدان نوشتن این داستان ها گسترده تر شود كار نویسندگانی كه می خواهند در میدان های دیگر جهش كنند آسان تر می شود. ما در آغاز و پیش از هر كاری نیازمند شناخت از خود هستیم. جالب است كه بدانیم یك مددكار چه كار می كند، و یك زن روسپی چه مسائلی دارد. طراحی این شخصیت ها كار نویسنده است، كه البته بعد می توان به ادبیات ناب پرداخت و درهائی به سوی ناشناخته ها گشود.نقد امید بی نیاز بر گربه های گچی
این زخم های خصوصی
خانم آقایی
با سلام. از اینكه پاسخ سوالهایم را می دهید متشكرم.
ولی مددكار چطور. زمانش برایم خیلی مهم است. مثلا آنموقع ها كه پیرزن را به خانه نو بردند چند سال پیش بود.
و خوابهای لعنتی. به اندازه بقیه داستانها دوست داشتنی است. یك نفر به من آموخت خوابهایم بازتاب مستقیم حوادث اطرافم و افكار روزانه ام است. پیدا كردن این همه خواب خیلی سخت نبود؟
سومای عزیز
سلام. خیلی خوشحالم که داستانهای کوتاه مرا خواندی.
داستانهایم اغلب ساده و به نوعی حدیث نفس خودم یا دوستانم هستند .
پردیس برداشت من از سفری بود که داشتم و لاک پشت من هم در واقع در مورد لاک پشتی است که داشتم.باز تشکر می کنم و شاد باشید.
پردیس را هم خواندم. باز هم به همان سادگی. این بار دلم خواست جای آن زن بودم. هر چند آنجا به همان زیبایی كه او فكر می كرد نبود.
در مورد لاك پشت من؛ فكر می كنم!
چرا در مددكار همه چیز خوب و قشنگ تمام می شود. حتی دردها هم دوست داشتنی می شوند وقتی به درمانش فكر می كنی. مددكار را نتوانستم لمس كنم.
من خیلی دوست دارم بدانم حرف این داستان چیست . نویسنده چه میخواهد بگوید ؟ آیا اصلا داستان باید یک پیام داشته باشد؟
این داستان استعاره دارد؟ چه چیزی استعاره از چه چیزی است؟ شما چه برداشتی دارید؟
لاك پشت من را خواندم. فكر نمی كردم با سادگی و بی تكلفی هم می شود داستان به این زیبایی نوشت. مهم ترین ویژگی اش از نظر من سادگی است. و زیبایی .
من از قسمت آخرش خیلی خوشم آمد . وفاداری زن به لاك پشت.
آناناس؛ خودش هم شكست. زن ساده بود. فكر می كنم دلم به حالش سوخت. هر چند شاید همه ما یك رگ سادگی داریم.