
تقدیم به سلطان قلبها
فردین مرد بود. محبوب بود.
گنج قارون داشت. چهارشانه بود.
فردین بازوبند داشت. کشتی میگرفت.
فردین دستگیر بود. رفیق بود؛ درست مثل تختی. فردین پهلوان بود.
فردین مغرور بود، اما معرفت داشت.
فردین دلبریست که مپرس.
مردم خندهاش را میخریدند... هه! طفلی مردم.
فردین میرقصید. آواز میخواند.
برایش کف میزدند. خیلی بانمک بود.
علی بیغم سلام حیف لالهزار
امیرارسلان سلام حیف لالهزار
فردین ماه بود. انسان بود.
فردین که بود، سینما شلوغ بود.
فردین قهرمان بود. دزد نبود. نجیب بود.
همه ادایش را میگرفتند. خب، فردین کسی بود.
محمدعلی بود. کم نبود. خوشا به ادب.
فردین زورخانه میرفت. میل میگرفت. کباده میزد.
فردین غزل میخواند. میچرخید. اوج گرفت و پر کشید و رفت بر فراز آسمانها.
بی بال و پر، بی ساز و برگ؛ ای بیوفا روزگار لامراد..
با تشکر از شاعر محترم جناب آقای مهدی محمد زاده شعر ایشان را از وبلاگشان نقل می کنم
دادا فردین
دادا فردین،تو از وقتی که رفتی
دوباره کوچه مردا بی نشون شد
دوباره عاشقارو سر بریدن
عشق قارون، بازم ورد زبون شد
دادا فردین، تو از وقتی که رفتی
شرافت کوله بارش رو دیگه بست
تموم هرزه ها عاشق شدندو
دلای پاک حالا نامردنو پست
دادا فردین،کوچه مردا پر ِ خونه
دادا فردین ، دشنه ها شکل زبونه
دیگه نون و نمک حرمت نداره
رفیق داره رو قولش پا میزاره
جوونمردی تویه چرخ و فلک بود
ولی امروز لای جرز دیواره
همش حرف نیست ،همش حرف نیست ، خدایی
آره به روح فردین ، یه عذابه
عذابه که حقیقت تویه گیشش
یه فیلم ِ که، تو اکرانش میخوابه
پنجره را می بندم...چقدر هوای شهر مسموم است. نفسم تنگ است؛ نفس بریده ام گویی و اندکی از پای افتاده! چقدر همگی مان شکست پذیر شده ایم این روزها، بر خلاف تو که شکست ناپذیر بودی. شاید دلیلش این باشد؛ الکترون به الکترون انرژی منفی تنها چیزیست که نصیبم می شود از هر دم و بازدم! کوچکترین نکته ی مثبتی به بزرگترین نحو جلبم می کند! اما راستش از دیدن آدم هایی که در صحنه ی زندگی نقش های مثبت را هرچند به خوبی اجر...ا می کنند؛ انرژی مثبت نمی گیرم! احساس می کنم این ها همه بازیست و فقط و فقط اینکه توانسته اند خوب ایفای نقش کنند. تو که بازی می کردی بیشتر به دلم می نشست. انگار تو فقط می توانستی بازیگر این نقش ها باشی چرا که رُل، رُلِ خودت بود و الحق که نقش خودت را خوب بازی می کردی.
آن زمان ها به زمان من نمی خورد اما وسیله که مهیاست؛ پس برمی گردم به همان زمان ها! دیدن و شنیدنت را هرچند در صفحه ی محدود تصویر و صدا، ترجیح می دهم به تماشاگر بودن بازی بزرگ مردان صفحه ی زندگی! چقدر به نظرم کامل می آیی. ظاهرت خوب برازنده ی باطنت است. در چهره ات هیچ رمز و رازآلودگی و هیچ پیچشی نمی بینم؛ همانطور که در ذاتت هیچ پیچشی به چشم نخورد. زیاد از تو گفته و نوشته اند؛ یکی هم خودم! اما این بار انگار غم دل ما روی سینه ی تو هم سنگینی کرده و از این است که قلم من هم به اختیارم روی پیست سپید کاغذ نمی رقصد و آن چه را پیاده می کند که تو می خواهی! کوله بار غمم را اینجا زمین نخواهم گذاشت. اینجا غم فراق تو بیشتر چشم نوازی می کند. نفسم تنگ است؛ ولی در این نفس بریدگی بیشتر از تو می گویم. شاید بیشتر از تو یاد کردن به خودم هم بیشتر کمک کند! به حق که هنوز فردین قصه های مایی! فردین بودن برازنده ی توست که فردین گونه اجرا کردی؛ زندگی کردی و فردین گونه رفتی! جایت حسابی خالیست؛صحنه ی زندگی مان فردین ندارد! ستاره بودی. ستاره ات هنوز هم از درخشش نیافتاده.با اندکی قیاس، لمس می کنم تفاوت میان این کورسوها و آن درخشش خیره کننده ات را! چقدرکم ستاره شده ایم! چقدر کم داریم تو را! هر چند زیاد دور نیستی، همینجایی. فقط مشکل اینجاست که ما زیاد زمینی هستیم و خیره شدن به آسمان کمی سرمان را گیج می برد! نزدیکی ات را از سنگینی یادت حس می کنم و مطمئنم که با من ها هم غصه ای! کوله بار غمم را اینجا زمین نخواهم گذاشت؛ به قدر کافی زمین گیر شده ایم! کمی فردین گونه تر اگر بودیم؛ فردین وارتر فکر و فردین مسلک تر زندگی می کردیم؛ هم درد من ها کمتر بود و هم اندوه تو فردین جان! اینهمه را گفتم و نوشتم و نفس بریدم و باز معتقدتر شدم که الحق چقدر فردین بودن برازنده ی توست...فردین
از لینک زیر
وبلاگ میخک طلایی
سلام
به نقل از وبلاگ مرجان
http://marjansafabakhsh.blogfa.com/post-393.aspx
اول
وقتی امین امینی طرح کوچه مردها را به من داد تا براساس این
طرح فیلمی با شرکت فردین و بیک ایمانوردی بسازم چند روزی در
تردید بودم. طرح به روال فیلمهای پرفروش آن روزهای فردین و
بیک (همچون گدایان تهران و چرخ و فلک) حکایت یک جوانمرد
بود با وردست بامزه و کمدی او و پر از حادثه و شوخی و چند
صحنه عشقی و چند آواز و... .
بعد از چند روز به امین امینی جواب مثبت دادم. با این شرط که حتی
الامکان فیلم را از حالت و فضای کمدی- حادثهای بیرون بیاورم و
ضمناً ایرج قادری به جای بیک ایمانوردی در کنار فردین باشد.
ایرج قادری به عنوان تهیه کننده و بازیگر کارش را با سینمایی
متفاوت آغاز کرده بود. کارگردان فیلمهایش مهندس مهدی
میرحیدرزاده بود. دانش آموخته مدرسه سینمایی (ایدک) و
فیلمنامههایش نوشته روانشاد احمد شاملو... اما حاصل این فیلمها. در
جریان سینمای آن روز ایران برای قادری انبوهی بدهی بود و
ورشکستگی کامل.
بعد از آن قادری چند فیلم را کارگردانی و بازی کرد که گرچه
فیلمهای بدی نبودند و اقبال مردمی را هم داشت اما قادری هنوز یک
بازیگر مشهور بود و نه محبوب. مثل همه بازیگران دیگر آن دوران،
گوئی محبوبیت جامهای بود که فقط بر قد و قواره مرحوم فردین
دوخته شده بود و بس. به راستی فردین یک استثناء، و نه فقط در
سینمای ایران که در سینمای جهان بود. به نسبت هزینه تمام شده فیلم
فردین گرانترین هنرپیشه تمام دوران تاریخ سینما و در تمام دنیاست.
ازهالیوود گرفته تا بالیوود. هزینه تمام شده یک فیلم با حضور فردین
رقمی حدود پانصد هزار تا ششصد هزار تومان میشد و از این مبلغ
سیصد هزار تومان فقط دستمزد فردین بود. چیزی بین پنجاه تا
شصت درصد هزینه کل فیلم.
باور داشتم که هم خصوصیات فیزیکی ایرج، هم عشق و علاقه اش
به کار و هم توان بازیگری اش، خیلی بیشتر از آن است که به نظر
بیاید و باور داشتم که اگر در یک فیلم مطرح و پرفروش، نقشی
اثرگذار ایفا کند، شایستگی آن را دارد که محبوبیت را به شهرت پیوند
بزند. امینی قبول کرد و فیلمبرداری کوچه مردها، آغاز شد.
دوم
نقش قادری با همه آنچه که تاکنون بازی کرده بود، تفاوت داشت،
آدمی که زور پیل را داشت و مغز گنجشک را. در تمام مدت
فیلمبرداری (که ماهها طول کشید) همه و به خصوص تهیه کننده در
این که آیا انتخاب ایرج برای این نقش درست بوده است یا نه دچار
شک شده بودند، فضا آنچنان پر از تردید بود که کم کم، هم خود من
و هم خود ایرج هم دچار دودلی شده بودیم. نقش قادری آنچنان
محوری و تأثیرگذار بود که اگر تماشاگر با آن ارتباط برقرار نمی
کرد. کل فیلم از دست میرفت. ترس و واهمه از اینکه... تماشاگر،
ایرج قادری را در این نقش نپسندد و یا باور نکند. تنها حسی بود که
تا روزهای پایانی فیلم و آماده شدن آن برای نمایش سایه سنگینش را
بر همه و خود من انداخته بود.
سوم
برای مراسم افتتاحیه (کوچه مردها) به اصفهان رفته بودیم. تا آنجا
که به خاطر دارم افتتاحیه در سینمای نقش جهان بود، سالنی با حدود
هزار صندلی و گوش تا گوش پر از تماشاگر. در ابتدای مراسم
یکایک عوامل فیلم را بر روی صحنه فرا خواندند. تهیه کننده،
فیلمبردار، کارگردان، هنرپیشهها همه یکی یکی رفتیم روی صحنه و
چهار تا و نصفی آدم و شاید از سر تکلیف تک و توک برایمان کف
زدند و آخر سر مجری قصد داشت فردین را بر روی صحنه فرا
بخواند:
و هنوز نام فردین را بر زبان نیاورده بود که کل سالن یکباره از جا
برخاست. تا فردین بر روی صحنه بیاید و بیش از ده بار به این
جمعیت برسد پا ایستاده تنظیم کند و شاید چیزی حدود پنج دقیقه
صدای کف زدن و تشویق قطع نشد.
چهارم
شب ساعت دوازده فردین گفت برویم کنار زاینده رود قدم بزنیم.
رفتیم، فقط من و او... کمی که گذشت و همانطور که دوش به دوش
هم راه میرفتیم پرسید:
-امشب دیدی مردم تو سینما چیکار کردن؟
از سوالش خوشم نیامد، به نظرم رسید نوعی به رخ کشیدن محبوبیتش
است، به خصوص که بعد از دیدن کوچه مردها احساس کرده بودم که
در فیلم تحت الشعاع قادری قرار گرفته و فکر میکرد که من در حق
ایرج رفیق بازی کرده ام... سرد و سنگین پاسخش را دادم، دوباره
پرسید:
جواب دادم که:
-معلومه. شما فردین هستیم و هنرپیشه محبوب این مردم.
ایستاد... به من نگاه کرد، لبخندی زد، سری تکان داد و بعد گفت:
-امشب روی اون صحنه، همه پروژکتورها رو صورت من بود و نورشان مستقیم در چشمهایم، چشمم در سالن هیچکس را نمی دید، فقط هزار تا سر را در تاریکی میدیدیم. بی آنکه بفهمم کدام زن
است، کدام مرد، کدام پیر است کدام جوان، کدام روبراه است کدام
ژنده پوش. من فقط هزار تا سایه از هزار تا آدم میدیدم و بس- اما
از ته دل- از ته ته دل، همه اون هزار تا آدم رو با تمام وجودم
دوست داشتم- اون محبت،... جواب این محبته.
با انگشتش روی سینه اش زد، روی قلبش، و بعد همانطور که به راه
میافتاد، گفت:
-اینو به اون رفیقت بگو.
شب وقتی به هتل برگشتم، همه ماجرا را برای ایرج تعریف کردم، نگاهم کرد بی آنکه کلمهای بگوید. فقط فردا صبح وقتی در حال بازگشت به تهران بودیم گفت که تا خود صبح بیدار بوده و به جریانهای فردین میاندیشیده است.
پنجم
روزها و سالهای بعد قادری موجود دیگری شد، او که همیشه
گریزان از مردم بود، اینک با آنها زندگی میکرد. مدتها در کنار
مردم میایستاد، سخنانشان را میشنید، محبتهایشان را پاسخ
میگفت، و اگر گرهی میتوانست از کار کسی بگشاید، دریغ نمی
کرد. تمرین محبت کردن. عادت دائم او شده بود.
ششم
داشتیم از افتتاحیه فیلم (می خواهم زنده بمانم) بیرون میآمدیم. فیلمی که قادری بعد از سالها امکان ساختن آن برایش فراهم شده بود، تا پا از پلههای سینما بیرون گذاشتیم یك مرتبه دهها و شاید صدها تن از تماشاگرانی که در حال خروج از سینما بودند به سوی او هجوم آوردند و تا بفهمم چه خبر شده است قادری را دیدم که روی دست انبوه مردم برده میشد. خیابان بند آمده بود و مردم قادری را روی دست میبردند. با حیرت روی پلههای سینما ایستاده بودم و صحنه را تماشا میکردم. این همه محبت پس از گذشت این همه سال باورنکردنی نبود.
هفتم
گاهی بعضیها که قصد تعریف و دلخوشی دادن به من را دارند،
میگویند که کوچه مردها، منشأ تحول بزرگی در زندگی ایرج قادری
بوده است و من با آن فیلم توانسته ام زندگی حرفهای او را دگرگون
کنم، اغلب جوابی نمی دهم. شاید ناشی از این خصلت باشد که ما
آدمها در هر حال از تعریف خوشمان میآید، اما خودم میدانم که این
حرف ذرهای حقیقت ندارد. نه من که هیچ کارگردان، نویسنده یا تهیه
کنندهای در دنیا نمی تواند محبت یک بازیگر را در دل مردم بنشاند.
صحبت توانایی، تبلیغ، اراده و اینجور چیزها نیست. صحبت یک
رابطه دو طرفه است و این چیزیست که من از صحبتهای آن شب
فردین در کنار زاینده رود آموختم. تا دریچه قلبت را به سوی مردم
نگشایی، مردم هم در قلبشان را به رویت نمی گشایند. ایرج قادری
محبوبیت امروزش را وام دار من یا کوچه مردها نیست، وامدار همان
لحظهای است که دریچه قلبش را به روی مردم گشود. محبت داد و
محبت گرفت، و اگر در این میان، دینی وجودی داشته باشد، مدیون
مردیست که چهل و چند سال پیش در افتتاحیه فیلم کوچه مردها و در
کنار زاینده رود اصفهان گفت:
-اون محبت، جواب این محبته
در چهره ات نهفته اسرار دلربایی
در خنده ات شکفته اکسیر دلگشایی
دریای شور و مستی در سینه ی فراخت
از قلب مهربانت جوشیده آشنایی
اسطوره ی فتوت خورشید مهر و رافت
شهباز آسمانها سلطان فلبهایی
فردین مه بهاری سر سبز و بی خزانی
هم چون نسیم بستان مانوس و آشنایی
آزاده همچو سروی یکرنگ و بی ریایی
همچون طلا نجیبی چون آب با صفایی
جسمت به خاک و روحت در قلب آسمانست
از من درود بر تو یک هدیه ی خدایی
می نویسم برای مردی از به رنگ آب و از جنس بهار
هیچ وقت کسی را به خاطر ستاره بودن و شهرت و قدرت و زیبایی دوست نداشتم و تحسین نکردم. ولی انگار علاقه ام به او راز دیگری دارد جز این چیزها. جنس این مرد انگار با دیگران فرق دارد.
سیمایش عجیب زیباست . بی اندازه بی حد و حصر . نه! شاید زیبایی نباشد زیبایی را ممکن است دیگران هم داشته باشند. آنچه در چهره ی اوست باید رازی باشد فراتر از زیبایی . رازی بی نظیر و استثنایی . وقتی دلم می گیرد و یکی از ترانه های فیلم هایش را می شنوم لبخند و احساسات بی نظیر چهره اش شادم می کند. نه تنها چهره اش بلکه وجودش پر از رازهای ناشناخته است که ناخواسته قلبها را تسخیر می کند.
خدا را می ستایم که چنین هنرمند است و در او این گونه هنرنمایی کرده. چنانکه شیخ اجل سعدی شیرازی فرمود:
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
اسطوره ی سینماست ولی گفتم که این برای من آن قدر ارزش ندارد که زبان به تحسینش بگشایم. بلکه او اسطوره است از جوانمردی شرافت پاکدلی نجابت زیبایی و مهر. مظلومست هم در سینمایی که در آن ستاره ای پرفروغ بود از آن جهت که به اصطلاح روشنفکران سینمایش را تحقیر می کردند و هم بعد از انقلاب که اوو را به گناه ناکرده اش مجازات کردند.
زندگی ات زیبا و مرگت نیز زیبا بود. سوم محرم 12 سال پیش در ماه تولدت همان ماهی که هم نامت بود و پیوند عجیبی با آن داشتی . بی دلیل نیست این پیوند زیبا چون تو مانند مطلع بهار شاداب و با طراوت و پر امیدی. چه کردند با تو تنگ نظرانی که چشمشان طاقت تحمل بزرگی و شکوهت را نداشت. ازین نمی نالم که چرا دیگر بر پرده ی نقره ای نیامدی ازین آه دارم که نامردمانی دل پاک و مهربانت را شکستند و تو با همان دل شکسته و سوز سینه به خاک رفتی و آن سوز تا ابد با اسمت همراه شد. اشکم می ریزد و نمی گذارد کاغذ را ببینم و برایت بنویسم .
دوست دارم گرانبهاترین و زیباترین هدایا را نثارت کنم و آرزو دارم که یک روز بر مزارت بیایم چون می گویند خاکت هم خیلی با صفاست. به روح نازنینت خیرات و صلوات می فرستیم تا به تو بگوییم چقدر دوستت داریم.
پرده ی نقره ای ایران بی تو دیگر آن صفا را ندارد. روزی که تو صفا و صداقت و نشاط و رندی را بر آن تصویر کردی ما نبودیم اما دیگر کسی را ندیدیم که گوهرت را بازیابد و تو را تکرار کند چون این صفات با وجودت عمیقا پیوند داشت و تو خود را تصویر می کردی نه یک نقش را . این است راز نفوذ تو به قلبها.
آن دنیای زیبایی اکنون زیر خاک است . کاش خوبی هایت ازین خاک دوباره برویند و ما جمالت را دوباره به تماشا بنشینیم . تو فرزند آفتاب دریای جوانمردی و قهرمان فضیلت ها یی . سرزمین قلب من ملک شاهنشاه عشق توست ای سلطان قلبها. نگاه نجیب و مهربانت لبخند زیبایت و منش بزرگت تا ابد بی نظیر خواهد ماند. همیشه برایت دعا می کنم.
این ابیات ناقابل تقدیم به روح بزرگت:
نگاهش گرم و مهرانگیز چون خورشیدتابان
عذارش همچو گل شاداب و روحش همچو باران
طلوع فصل آغازست نام بنظیرش
وجودش خرم و سرسبز و زیبا چون بهاران
فتوت راه و رسمش بود و پاکی در خصالش
جهان را پهلوان بودست و بر دلهاست سلطان
چنان سرچشمه می بخشید بر مظلوم و محروم
که می جوشید در قلبش محبت بر یتیمان
چنان اسطوره ی تلخ سیاوش با نجابت
جوانمرد و شکوه انگیز همچون پور دستان
عزیز و زنده ی تاریخ ایرانست فردین
شریف و ناب و رخشان همچو مروارید غلتان
salam
agha man in cloobo 25000cooroob mikharam
age mfrooshid enteghale modiriat bedid
دهه 350:
نام فیلم:کدخدای قلب عاشق!
بازیگران:فردین و فروزان
شرح فیلم:یه دختری داره تو خیابون راه میره که یه دفه 4 تا لات مست بش گیر میدن و چادرشو از سرش میکشن دختره جیغ میزنه و فردین یه دفه پیداش میشه و اون 4 تا لات و رهگذر ها و عوامل فیلم و …. میزنه و دختره میبره خونه و بعدشم دختره(توحه کنید دختره) عاشقش میشه و میره پیش فردین و میگه بیا پسر عموی نامرد منو بزن و بام ازدواج کن بعدش با هم ازدواج میکنن و همه چی به خوبی تموم میشه!
نکته کلیدی:فردین پسر فقیر و بادبادک فروش و دختره مایه دار و پولدار
نکته کلیدی 2:مرحوم پرویز ظهوری هم این وسط واسه اینکه تماشاچیا حوصله شون سر نره هی تو فیلم شکلک در میاره و کلمات ویتامین و اون با من را به شدت!بیان میکند.
پیام فیلم:فقط آدمای فقیر لیاقت عشق دخترای مایه دار رو دارن