| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
83
|
1683
|
91/3/6 (23:24)
|
|
||
|
|
126
|
712
|
91/2/17 (18:09)
|
|
||
|
|
19
|
428
|
90/11/2 (19:40)
|
|
||
|
|
188
|
1164
|
90/9/4 (04:50)
|
|
||
|
|
117
|
424
|
89/7/19 (22:07)
|
|
||
|
|
93
|
464
|
91/3/6 (15:29)
|
|
||
|
|
11
|
70
|
90/11/6 (01:25)
|
|
||
|
|
1
|
53
|
90/11/6 (01:17)
|
|
||
|
|
74
|
849
|
90/8/18 (23:32)
|
|
||
|
|
126
|
709
|
89/11/18 (17:13)
|
|
||
|
|
5
|
109
|
89/3/1 (18:56)
|
|
||
|
|
34
|
174
|
88/12/18 (17:23)
|
|
||
|
|
2
|
45
|
88/5/17 (14:29)
|
|
||
|
|
187
|
647
|
87/12/12 (19:34)
|
|
||
|
|
40
|
196
|
87/9/18 (14:38)
|
|
||
|
|
0
|
39
|
87/9/18 (13:09)
|
|
||
|
|
0
|
30
|
87/9/10 (00:06)
|
|
||
|
|
3
|
62
|
87/8/23 (18:48)
|
|
||
|
|
24
|
282
|
87/7/27 (11:53)
|
|
||
|
|
11
|
85
|
87/6/25 (00:34)
|
|
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد
از زمانی که زاده شدم در زمین
ندیدم از این بد زمانه بجز جور و کین
به امید شغلی و کسب حلال
بشد زندگی ام تباه و کشیدم ملال
کنون صرف گشته بسی عمر من
نگشته مرا جز یکی تکه کاغذ ثمن
به هر جا روم تیز و بی شایبه
بگویند مدرک نخواهیم بی سابقه
بکردم بسی کار من رایگان
بکردم همی من کار ِگران
چنان فعلگان و کارگران
نه ! که چون گاوان و خران
به امید بیمه ، کمی سابقه
بدام همی جان بی واهمه
کنون وقت جذب آمد و رد شدم
گرفتند یک فرد بی سابقه
و گفتند نخواهیم ما فرد بی رابطه
بروجان من رو تو پارتی بیار
همه درس و کارت در کوزه آر
اگر گشت در آب آن کوزه حل
بخور آب آن را . برو با عجل!
الهی اجل آیدش سوی من
که شاید نباشد چنین روز من
نان و دندان
هر آن کس که دندان دهد نان دهد
چه آوای زیبا چه شعر نویی
بگو این همه خیل دندان نانش کجاست
فقط شعر باشد به حق نیست حق
در این بیداد روز و در این شام تار
همی هست جوع و همی نیست کار
شکم بارگان را غذا بیشتر
حریصان و دزدان و غارتگران
که همراه دارند بار گران
ز من یا ز تو یا ضعیفان پست
همین گرگ سانان که هستند مست
همینان که از بوی مستی خوشند
خمار یکی لحظه آتشند
ندارند غم یا ندارند درد
که دادست دادا در این تلخ نرد
چه ارقام بالا چه تاس خوشی
و این نیست عدل و این نیست حق
یکی از بزرگی بغایت بزرگ
یکی از ضعیفی نهایت ضعیف
یکی طفل رنجور زرد نحیف
بمیرد به جرم نداری دد
یکی غبغبی در گلو داشته
ز سرخی که رویش بر افراشته
همانند شیطان پست پلید
همی سرخ چهره همی سرخ روی
یکی مرده از بی نوایی بسی
یکی گفته اش کو بمیر و بمیر
نوشتست مزدا به هر دانه ای
که سهم تو را چیست از قوت خویش
عجیب است این از خدای بزرگ
که اورا جز به یاد بزرگان، همی یاد نیست
یکی لوت تشنه یکی بحر آب
یکی سنگ خارا دگر آفتاب
چه خرده بگیرم بر این مردمان
که مزدا نباشد قاطق به نان
تو از این بشر پر ز احوال پست
چه داری تمنا که ناید به شصت
بگو تا به حال این به گوشت رسید
که هنگامه مضغ مرد پلید
که در نیش دارد چه الوان طعام
که در اجر دارد چه والا مقام
بخوانند با هم همه گوهران
که ما گوهریم و بود حقمان
به حق نیست عدل از وجود خدای
مبراست او از همه داد ها
کنون گوش دارو همی گرگ باش
برو بره اک فکر فردات باش
که در روز رحمی نباشد پدید
چه خوش دید آن کس که فردا بدیدتساوی
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
«یک با یک برابر هست ... »
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد .
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است ...
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید :
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ...
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون،
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ...
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
یک با یک برابر نیست ...
رفیق شهید خسرو گلسرخی
از ماست كه بر ماست
وین شعله سوزان كه برآمد ز چپ و راست
از ماست كه بر ماست
جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم
با كس نسگالیم
از خویش بنالیم كه جان سخن اینجاست
ازماست كه بر ماست
ما كهنه چناریم كه از باد ننالیم
بر خاك ببالیم
لیكن چه كنیم ، آتش ما در شكم ماست
از ماست كه بر ماست
اسلام گر امروزچنین زار و ضعیف است
زین قوم شریف است
نه جــرم ز عیسی نه تعدی ز كلیساست
از ماست كه بر ماست
گوییم كه بیدار شدیم! این چه خیالی است
بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی است كه محتاج به لالا است
از ماست كه بر ماست
ملك الشعرا بهار
" انقلاب"
آمده ام حرف دل بزنم خوب گوش کن
تا ده بشمار و اگر خواستی فراموش کن
عهد می بندم با شما و اسم شعرم انقلاب است
یادتان باشد که امروز حال من خیلی خراب است!
دوستی می گفت رنج انسان ماندنی است
از تمام درد ها
یک درد بیش از هر درد دیگر گفتنی است
درد آزادی ملت
درد توده
درد من
درد یک اندیشه ی کور
درد ذلت
گردنی دورش رسن...
ضجه های یک نوای بر تن هر دیکتاتور باشد کفن
درد از دست رفتن خون و حقایق
درد های مام وطن...
عاشق و معشوق در آغوش هم با غم نان سر می کنند
درد آزادی را ولی با مرگ هم حل می کنند!
مشت هایی چون گره
یک و دو آزادی است
سه و چهار و پنج
درد ایتام و زنان و باقی است.
شش جوانانی سراسر جنبش و پر مدعاست
هفت هم تا همیشه یک تقدس
بی دلیل و انتهاست
هشت آن خلیج فارس خونبهای هر شهید
دوستان آیا شما از این شهیدان کمترید؟؟؟؟؟؟؟
حال اما
دیگر شمردن سخت شد
بعد ازآن قومی حقیر و عده ای سر مست شد
نُه بن بستی بسته بر پیکره ی رود روان
حادثه مرد!
چشم بگشا ای جوان این را بدان.
دَه و دَه هر یک به سویی رفته اند
هر دو دستم بی تو اکنون مرده اند
دست در دست هم دهیم و جان به جان هم دهیم
شعر آزادی ز یک تا دَه دوباره سر دهیم
جای نه حقی نشانیم
جای ده یک اتحاد
دوستان تا ابد این وطن پاینده باد.
ذهن هاتان از بس که بیدارست و شعر من نهیب
من فراموش می کنم عهد خودم را با شما
اسم شعرم انقلاب نیست!
می گذارم اسم آنرا اتحادی بی فریب
(رانوسا/ دفتر خیره)
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
مادر برای بار پنجم درد کرد و
رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد
گفتند: «دختر نان خور است» و با خودش گفت:
«ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد.»
*
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد
یک چند تا مهمان برای مادر آورد:
مردی غریبه، با زنانی چادری که
مهمان ما بودند را پشت درآورد
مردی غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد، هدیه ای آخر سر آورد
من بچه بودم، وقت بازی کردنم بود
جای عروسک پس چرا انگشتر آورد
دست مرا محکم گرفت و با خودش برد
دیدم که بابا کم... نه، از کم کمتر آورد
*
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
مادر برای بار آخر درد کرد و
رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد
مریم آریان
|
پرواز نه! بلكه اب و دان میخواهیم بر شاخه بید اشیان میخواهیم ازادی ما پیشكش دولتمان ما سلامت و لباس و نان میخواهیم ان وعده اب و برق مجانی نه ارامش خود به رایگانمیخواهیم بر پیكر ما جای هزاران زخماست ما مرحم زخم و استخوانمیخواهیم یك سقف سیاه بر سر ملت ماست ما تابش نور بیكرانمیخواهیم بر گردن ما اگر طناب است چهباك بشكسته پریم ، اسمان میخواهیم از خاطر ما نرفته پروازهنوز پرواز به اوج كهكشانمیخواهیم هشدار! كه گفته ایم تاماهستیم این بودن خود به نرخ جانمیخواهیم |
هر آنکس که دندان دهد نان دهد
نه خرده پنیری نه جز آن دهد
نه تکه کبابی کنار چلو
نه ماهی و نه مرغ بریان دهد
نه بادام و فندق نه تخمه سیاه
نه مشتی از آن روی خندان دهد
هزینه منزل کرایه ی راه
چه سوزی به آنجای انسان دهد
بهین جان به پا خیز و بزری بکار
که روزی به بازوی مردان دهد
بگشای بخت که باغ و گلستانم آرزوست
بیدار شو خفته، که یار و دلبانم آرزوست
ای آفتاب زر به جیبم کمی بتاب،
کآن بنز مرسدس، نشد پیکانم آرزوست
گفتی که خانه ات دهم مسکنی به مهر
گفتم که مسکنی به مهر، حتی زیانم آرزوست
آن وام دادنت که برو فردایی بیا
یک وارم بی غرض و بی ضمانم آرزوست
زین بردار و پالنی بنه، آخر نجابت تا به کی؟
یک شب خیال راحت و خواب آسانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
یک های و هوی نعره مستانم آرزوست
این دست سوی این دراز و آن دست سوی آن
دستی دگر به دامان خدایانم آرزوست
آن شیخ گفت چراغ به مسجد نمیرود
گر کس بگفت به خانه چراغانم آرزوست
گفتند ای بهین این چه حکمت است دگر
گفتم آگهی که چراست غیر آنم آرزوست
|
نه آب نه برق رایگان می خواهیم نه كاخ نه گنج شایگان می خواهیم نه یك ز هزار آرمان می خواهیم امروز گرسنه ایم نان می خواهیم (دكتر اسماعیل خویی)
|
در خیابان صفوف ماشین ها
همه یک خط شده پشت سرند
بوق و گاز و چراغ و چشمک ها
همه در انتظار یک نفرند
سر این صف به چشم میبینم
سمبلی از زنی است بدکاره
عینکم را به چشم خواهم زد
مستمند و فقیر و بیچاره
ایستاده مغازه همراهش
مشتری ها ندیده خواهانند
سبقت از هم به زور میگیرند
همه در فکر آن شب و آنند
راز وحش بنی بشر اینجاست
مردها چون زنان عشوه کنند
لحن نازک برای سوز هوس
یا که با چشم خود کرشمه کنند
ای دریغا که این گرسنه شکم
گشت طعمه برای آن دل سیر
این غذا میشود تمام تنش
آن یکی فکر لذت و تاخیر
از برای خوشی فرزندان
رنگ قرمز نمود هر دو لبش
من شنیدم که او از ته دل
داد میزد برای نان شبش
ای غیوران چو باج آوردم
بهر هر سر چو تاج آوردم
از غم نان و خرجی سر ماه
عصمتم را حراج آوردم
آمدم تا که بستنی بخرم
دخترم دست دختری دیده
یا که کفشی برای گل پسرم
همکلاسش به او خندیده
هر کجا هست لانه هوست
آیم و هست من هست شما
می خرم رنج این تباهی را
روزی امشبم دست شما
آری آن شب به صبح انجامید
گنج و افعی سوار هم بودند
عاقبت بزم شوم انجامید
خوشی و غم کنار هم بودند
من و تو گر به فکر هم بودیم
بدن آدمی سلامت بود
همه اعضا به فکر هم بودند
زندگی همه چه راحت بود