| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
83
|
1683
|
91/3/6 (23:24)
|
|
||
|
|
126
|
712
|
91/2/17 (18:09)
|
|
||
|
|
19
|
428
|
90/11/2 (19:40)
|
|
||
|
|
188
|
1164
|
90/9/4 (04:50)
|
|
||
|
|
117
|
424
|
89/7/19 (22:07)
|
|
||
|
|
93
|
464
|
91/3/6 (15:29)
|
|
||
|
|
11
|
70
|
90/11/6 (01:25)
|
|
||
|
|
1
|
53
|
90/11/6 (01:17)
|
|
||
|
|
74
|
849
|
90/8/18 (23:32)
|
|
||
|
|
126
|
709
|
89/11/18 (17:13)
|
|
||
|
|
5
|
109
|
89/3/1 (18:56)
|
|
||
|
|
34
|
174
|
88/12/18 (17:23)
|
|
||
|
|
2
|
45
|
88/5/17 (14:29)
|
|
||
|
|
187
|
647
|
87/12/12 (19:34)
|
|
||
|
|
40
|
196
|
87/9/18 (14:38)
|
|
||
|
|
0
|
39
|
87/9/18 (13:09)
|
|
||
|
|
0
|
30
|
87/9/10 (00:06)
|
|
||
|
|
3
|
62
|
87/8/23 (18:48)
|
|
||
|
|
24
|
282
|
87/7/27 (11:53)
|
|
||
|
|
11
|
85
|
87/6/25 (00:34)
|
|
لاله از سوز عطش بنهاده سر بر روی خاک ابر بی انصاف را بنگر که بر دریا گریست

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو نامم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کـــــــــــــــــــــف رفت
فـــــــــردا را نگـــــــــــر
آه چه شام تیره ای ، از چه سحر نمی شود
دیو سیاه شب چرا، جای دگر نمی شود
سقف سیاه آسمان ، سوده شده ست، زاختران
ماه چه؟ ماه آهنی؟ اینکه قمر نمی شود
وای ز دشت ارغوان، ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم اینهمه، تر نمی شود
مادر داغدار من، طعنه تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت، گرچه پسر نمی شود
کودک بینوای من، گریه مکن برای من
گر چه کسی به جای من ، بر تو پدر نمی شود
باغ ز گل تهی شده ، بلبل زار را بگو
از چه ز بانگ زاغها ، گوش تو کر نمی شود
ای تو بهار و باغ من ، چشم من و چراغ من
بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود
(حمید مصدق)
ارزش انسان
دشت ها آلوده ست
در لجنزار، گل لاله نخواهد روئید
در هوای عفن، آواز پرستو به چه كارت آید ؟
فكر نان باید كرد
و هوایی كه در آن
نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا كه همه، مزرعه ی دلها را
علف ِ كین، پوشانده ست
هیچكس فكر نكرد
كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم ِ شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سیمان نیست
و كسی فكر نكرد
كه چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
كه به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست (حمید مصدق)
دوش با من گفت كاردان تیز هوش
وز شما پنهان نشاید راز پیر می فروش
گفت آسان گیر بر خود كارها كز روی طبع
سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت كوش

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
خواهم از شیخ کشی شهره اینشهر شوم
کافرم ، می طلبم اعلام خطر خواهم کرد
در کنج خرابات کسی پیر نشد
از خوردن آدمیت زمین سیر نشد
گفتیم به پیری که رسیم توبه کنیم
افسوس جوان مردیم و کسی پیر نشد 
دیدم که بال گرم نفسهایت
سائیده شد به گردن سرد من
گوئی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من
یادم میآید دیوانه صدایم میکردی
بیا که این دل دیوانه در فراغت عاقلترین شد
میگویند به بالاترین حد جنون رسیده ام
دیگر تیمارستان عشاق نیز جوابم کرده
غل و زنجیرم کرده اند
اتاقی سفید بدون هیچ روزنه ی امیدی
گاهی حتی اکسیژن راهش را گم میکند
وقتی ششهایم خالی از هواست
باز قلبم دیوانه وار برایت میتپد
این تیمارستان این زنجیرها
هم به من خو گرفته اند
دیوارها حسم را فهمیدند
بخار شیشه برای گریست
اما قلب سنگی تو هنوز مرا نمی طلبد
من باز منتظرم کی سحر خواهد شد
تا بر گذشته می نگرم، عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم بیاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر، غیر رنجش یارم به من چه داد
( فروغ)
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است... شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است
بار حمالان به دوش خود کشیدن ننگ نیست... زیر بار منت نامرد رفتن مشکل است