| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
83
|
1683
|
91/3/6 (23:24)
|
|
||
|
|
126
|
712
|
91/2/17 (18:09)
|
|
||
|
|
19
|
428
|
90/11/2 (19:40)
|
|
||
|
|
188
|
1164
|
90/9/4 (04:50)
|
|
||
|
|
117
|
424
|
89/7/19 (22:07)
|
|
||
|
|
93
|
464
|
91/3/6 (15:29)
|
|
||
|
|
11
|
70
|
90/11/6 (01:25)
|
|
||
|
|
1
|
53
|
90/11/6 (01:17)
|
|
||
|
|
74
|
849
|
90/8/18 (23:32)
|
|
||
|
|
126
|
709
|
89/11/18 (17:13)
|
|
||
|
|
5
|
109
|
89/3/1 (18:56)
|
|
||
|
|
34
|
174
|
88/12/18 (17:23)
|
|
||
|
|
2
|
45
|
88/5/17 (14:29)
|
|
||
|
|
187
|
647
|
87/12/12 (19:34)
|
|
||
|
|
40
|
196
|
87/9/18 (14:38)
|
|
||
|
|
0
|
39
|
87/9/18 (13:09)
|
|
||
|
|
0
|
30
|
87/9/10 (00:06)
|
|
||
|
|
3
|
62
|
87/8/23 (18:48)
|
|
||
|
|
24
|
282
|
87/7/27 (11:53)
|
|
||
|
|
11
|
85
|
87/6/25 (00:34)
|
|
نیازمندیهای خانه کودک مهر
تغذیه
شامل : شیر مدت دار ، بیسکویت ، کیک ، میوه فصل ، غذای گرم ، آبمیوه ، پنیر ، کره ، ماست یکنفره
کفش و لباس عید برای کودکان تحت پوشش ( ۶ تا ۱۵ سال )
لوازم بهداشتی
شامل : مایع دستشویی ، صابون ( حمام و دست ) ، مسواک ، خمیر دندان
مواد غذایی جهت سبد خانوار برای خانواده های دچار سوء تغذیه
شامل : گوشت ، مرغ ، برنج ، روغن ، قند ، شکر ، چای ، رب ، ماکارونی ، سویا ، عدس ، نخود

نیازمندیهای خانه کودک مهر
تغذیه
شامل : شیر مدت دار ، بیسکویت ، کیک ، میوه فصل ، غذای گرم ، آبمیوه ، پنیر ، کره ، ماست یکنفره
کفش و لباس عید برای کودکان تحت پوشش ( ۶ تا ۱۵ سال )
لوازم بهداشتی
شامل : مایع دستشویی ، صابون ( حمام و دست ) ، مسواک ، خمیر دندان
مواد غذایی جهت سبد خانوار برای خانواده های دچار سوء تغذیه
شامل : گوشت ، مرغ ، برنج ، روغن ، قند ، شکر ، چای ، رب ، ماکارونی ، سویا
، عدس ، نخود









@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-
یه روز اومدم خودم رو بذارم جای خدا ؛ بشم خدای آدما
نشستم پای درد دل آدما ؛ که بشم شنونده درد آدما
گفتم بگید مشکلاتتون رو ؛ که بشم حل کننده دردآدما
گفتم بگید مریضیتون چیه ؛ که بشم شفادهنده آدما
گفتم بگید چیه دنبال کارید ؛ که بشم کاریابی آدما
گفتم دنبال همسرخوبید ؛ که بشم بنگاه ازدواج آدما
گفتم منتظرید سفرکرده دارید ؛ که بشم راهنمای مسافرآدما
گفتم بچه هاتون گشنه اند پول ندارید خرج کنید ؛ که بشم کیف پول آدما
گفتم چی شده ازبی عدالتی رنجورید ؛ که بشم قاضی آدما
تا چشمام رو باز کردم دیدم فقط شنونده بودم ؛ تازه خسته هم شدم که وای چقدر دردمند؛ وای سرم رفت ؛ وای چقدر دستم کوتاست ؛ وای چقدرناتوانم ؛ جقدر ضعیفم ؛
گفتم وای ازاین مردم چرا فقط موقعه سختیهاشون حال منرو می پرسند
کامران یه مهندس عمران ثروتمند تو آلمان بود. 5 ساله پیش با هم آشنا شدیم.
تو دو ماه خیلی با هم جور شدیم . از همه کارای هم دیگه باخبر بودیم.ام بعضی وقتا غیبش میزد و وقتی ازش میپرسیدم کجا بودی میگفت رفتم هواخوری. تا اینکه یه روز تو مولوی دیدمش.
غروب وقتی که اومد پیشم گفتم کامی از کی تا حالا برا هواخوری میرن مولوی؟
یه نگاه عمیقی کرد و من بهش گفتم تو همیشه یه چیزیو بهم نمیگی! مگه من وتو مثه داداش نیستیم؟
گفت داستان خیلی طولانیه
منم پا پیچ شدم که آقا تعریف کن
اونم شروع کرد :
( این قسمت رو از زبان کامی با همون طرز صحبت عامیانه و باحالش مینویسم)
6 سالمون بود که تازه تونستیم خانواده رو تشخیص بدیم.
بابام خیاط بود و مادرمم کلفت خونه ی آدم پولدارا.من و کاوه و آبجی کوچیکمون فقط درس میخوندیم. اون 4 تای دیگه هم کمک دست بابا مامان بودن.
من از همه کوچیک تر بودم و بعضی از روزا با مادرم میرفتم تا کمک حالش باشم. اون موقع هم آدمای پولدار زیاد بودن ولی نه مثل الان.خونه های بزرگ وباغهای بزرگ.
یادش به خیر چه جاهای بود .شبا که برمیگشتم برادر خواهرام به جز داداش محمودم ( از همه بزرگتر بود ) میمودن کنارم و من از اون خونه ها وآدماش تعریف میکردم.
با بدبختی درس میخوندیم. خیل از شبا گرسنه خوابیدیم
تا اینکه بابام مرد و من 13 سالم بود.زندگیمون خیلی سخت شده بود.مادرمم مریض بود.یه سال درس رو ول کردم.اما با اصرار مادرم برگشتم سر درسم.
یه کفشو با هزار جور ترفند یه سال میپوشیدیم.لباسامونم که دیگه حال و روزش بهتر از کفشم نبود. 2تا داداشام رفته بودن تبریز پیش یکی از آشناها برا کار. آبجی هامم میرفتن خونه مردم کار میکردن.
15 سالم بود که کاوه مریض شد. حالش خیلی بد بود. 3 یا 4 شب رفتم گدایی.آدما خرجای اضافی زیادی داشتن اما برا 10 تومن پول که من با زاری ازشون طلب میکردم 4 تا فحش بارم میکردن.
تازه حاله کاوه خوب شده بود که آبجیم پاش شکست.سر دوا درمون اون هم کلی بدبختی کشیدیم .صبحا تو سرما کولش میکردم میبردمش مدرسه .
یکی از اون روزا مر سر خوردم و پام بدجور ضرب دید که هنوزم دردش به خاطر مداوا نکردن اون موقع برام یادگاری مونده.
از غذا خودم میزدم تا سهم بیشتری به کاوه و مادرم برسه. تا اینکه 1 سال بعدش مادرم مرد.
ما فقیر بودیم نه مجلسی نه فامیلی نه پولی برا دفن و کفن.فقط چندتا از همسایه ها یکم کمک برا دفنش کردن.
داداشام وضعشون بهتر شده بود. به ما گفتن بریم تبریز منم کاوه و آبجیامو فرستادم پیششون.
خودمم موندم تو تهرون. درسمم میخوندم. کارم میکردم. دیگه از آبجی و داداشام هم خبری نبود. درسم خوب بود ولی دانشگاه دولتی هم خرج داشت.
تا اینکه یه آقایی از طرف یکی از آشناها تو محل اومد پیشم گفت تو درستو بخون بیا تو خونه ی من به کارای خونه رسیدگی بکن. منم یه ساله آخر رو خوندم.تو خونه اون پیرمرد هم زندگی میکردم.
خونش تو بالاشهر تهرون بود.از بچه گی اینجور خونه ها رو خوب دیده بودم ولی این مرد با صاحبای اون خونه ها فرق داشت.
دانشگاه دولتی قبول شدم. دانشگاه تهران .رشته عمران. 3 سال گذشت و من از آبجی ها داداشام خبری نداشتم.
تا اینکه من فارغ التحصیل شدم و میخواستم برم سربازی که حاجی سربازیمو یه جورایی ماسمالی کرد و بهم گفت تو باید درس بخونی نه اینکه دوسال علاف بشی. حاجی ( همون آدم خیری که بهم کمک کرد) کارامو ردیف کردو منو فرستاد پیش پسرش تو آلمان.
منم درسمو ادامه دادم و در عرض دو سال وضعم توپ شد.
برگشتم ایران پیش حاجی وحاج خانوم.حاجی خیلی منو دوس داشت.منم تو ایران چندتا کار تحویل گرفتم با مشارکت چندتا مهندس کله گنده ی ایران.
من 29 سالم شده بودو حاجی هی میگفت باید زن بگیری.
تا اینکه یه روز که حاج خانوم برا ما خوابی دید و به من گفت که برم گل بگیرم.
ماهم با ماشین رفتیم پیش جوادی که از بچه محلای قدیممون بود و الان گل فروشی داره.
گل و گرفتم.سوار ماشین شدم اومد بپیچم یه راننده ناشی زد به ماشینه ما و خودشو در به داغون کرد.
ماهم گرفتیم بردیمش بیمارستان.
پسر جوونی بود که میگفت بابام و عموهام تاجرن وعمم هم تو همین بیمارستان دکتره. از دست من شاکی بود وبهم میگفت بابا محمودم پدرتو در میاره.منم فقط میخندیدم.
من دم در اتاق نشسته بودم که دیدم چندتا مرد شیک پوش اومدن با یه خانم دکتری دارن صحبت میکنن.
فهمیدم که بستگانه این آقا پسرن.
اومدن رفتن تو اتاق.منم پشت سرشون رفتم تو اتاق. درد پاهام دوباره شروع شده بود ومنم پاهامو میمالیدم.تا اینکه پدر اون آقا پسر گفت کدوم آدم املی بهت زده.که پسرشم گفت این آقای روانی که هی میخنده.
تا سرمو آوردم بالا خشکم زد.دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم.فقط کاوه و محمود ومسعود و دیدم که بغلم کردن و آبجی مهتابمو که زار زار گریه میکردن.
بله اون آقا پسر بیتربیت برادرزاده من بود واون خانم دکتر همون مهتاب کوچولو که همیشه دلش میخواست دکتر بشهتا مادرمو مدوا بکنه.
من الان 7 ساله که دوباره خانوادمو پیدا کردم و خودمم با دختر کوچیکه ی حاجی ازدواج کردم.
هفته ای یکی دوبار میرم پایین شهر هواخوری پیش آدمهایی که ته دلشون جز سادگی چیزی نیست.میرم پیش بچه هایی که مادرشون مریضه .بهشون پول میدم تا بتونن مادر یا پدرشونو مداوا بکنن. بهشون پول میدم تا شبا خواهر کوچیکترشون از گرسنگی گریه نکنه.اکثر شبام که دیر وقت میرم خونه شام و پیش اونا میخورم. کباب میخوریم.جشن میگیریم.
براشون لباس وکفش میگیرم.
بعضی وقتا که دلم میگیره میرم سر قبر مادرم.دلم براش خیلی تنگ شده.ای کاش اونم الان اینجا بود.
هوای پایین شهر خیلی خفه و کثیفه ولی برا من بهترین جا برا هواخوریه.
بچه های اونجا خیلی تنهان.دود ماشینا دیگه جلو دید خدارو هم گرفته.اما نمیدونم تو زمان ما که هوا کثیف نبود.اونموقع چراخدا مارو نمیدید.
من چقدر خنگم . آدمای دور و برمون مارو نمیدیدن چه برسه به خدا که اون دور دوراست.
کامران الان 2 ساله که برگشته آلمان ولی هنوزم پول میفرسته برا کاوه و کاوه میره پایین
شهر.
ولی نعمتان عنوان فراخوان تولیدات تصویری است كه روایت مردمی از جنگ فقر وغنا را در آغاز دهه چهارم انقلاب منعکس می کند
از آنجا كه رسالت اصلی سایت ولی نعمتان رسانه محرومین بودن است ، لذا مصرانه خواهشمندیم خبرهای محرومیت از مناطق مختلف روستا ، شهر یا محله خود را به ما برسانید و ما را در این رسالت خطیر یاری فرمایید . سایت ولی نعمتان بر آن است تا صدای محرومین را به گوش مسئولین برساند و همچنین رابطی باشد میان خیرین و محرومین در نقاط مختلف كشور و این رسالت بدون یاری انسان های دغدغه مند در این زمینه در سراسر كشور میسر نخواهد شد .
www.valinematan.com
برادرم از گرسنه گی مرد.................قبیله ام برای مرگ او گوسفند ها قربانی کردند!!!!!!!!!!!!!!111
ارزش انسان
دشت ها آلوده ست
در لجنزار، گل لاله نخواهد روئید
در هوای عفن، آواز پرستو به چه كارت آید ؟
فكر نان باید كرد
و هوایی كه در آن
نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا كه همه، مزرعه ی دلها را
علف ِ كین، پوشانده ست
هیچكس فكر نكرد
كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم ِ شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سیمان نیست
و كسی فكر نكرد
كه چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
كه به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست (حمید مصدق)