userinfo close

  ,

تكامل( میمون جد انسان)


evolutionandapes

تاسیس: 30 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دامون برای دنیای بهتر - معاونان
آیا گفته های مذهبی در جهت یافته های علمی هست؟!
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
10
53
86/12/17 (01:35)
0
0
90/9/5 (05:53)
2
21
89/5/18 (03:40)
12
180
89/3/6 (21:57)
0
46
88/12/19 (13:23)
0
23
88/10/6 (02:37)
0
15
88/3/9 (09:51)
0
22
88/1/26 (13:14)
2
48
87/11/14 (09:52)
2
11
86/10/28 (15:26)
2
39
86/6/25 (18:34)
1
75
86/5/30 (17:42)
1
26
86/5/15 (01:53)
1
15
86/4/14 (02:33)
3
51
86/4/13 (01:31)
0
19
86/1/22 (08:55)
3
48
86/1/13 (21:24)
0
66
85/12/13 (15:09)
2
37
85/12/10 (22:40)
0
41
85/10/30 (11:23)

عنوان بحث

زهرا ه , zizi
زهرا ه - 01:46 1385/12/10

تاپیكی را كه ایجاد كرده بودم برای اثبات عدم رابطه ی نسلی انسان با حیوان حذف كردید ولی خوشبختانه نمی توانید علم را هم در قفس تنگ نظری خود محبوس كنید

 مدیریت این كلوب تاپیك مرا حذف كردند .  در مرداد ماه امسال تاپیكی در این كلوب ایجاد كرده بودم تحت عنوان

" نه خلقت انی و لحظه ای و نه نظریه ی داروین(رابطه ی نسلی با میمون) "

متاسفانه تنگ نظری و عدم تحمل نگرش مخالف ,  این جماعت را به هركاری سوق میدهد .

شما كه از كمبود دموكراسی مینالید شما چرا حذف میكنید ؟؟  شما چرا سانسور میكنید ؟؟  شما چرا برچسب میزنید ؟؟؟؟

پس ما چه خاكی به سرمان بریزیم  و كدام گوری برویم كه  بتوانیم عقیده ی مان را با امنیت و ارامش مطرح كنیم ؟؟!!!!

مثلا اگر عقیده ای ابراز شود كه بوی موجهیت و مقبولیت  مذهب از ان به مشام برسد چرا برای شما تا این حد غیر قابل تحمل است ؟؟؟!

مگر شما همانها نیستید كه از منشور حقوق بشر و اصل ازادی بیان و ازادی اندیشه دفاع میكنند ؟؟؟!!!

پس برایتان متاسفم كه حتی قادر به تظاهر به پایبندی به مرامتان هم نیستید و علنا با هر مرامی میجنگید و فقط مروج بی مرامی و بی جنبگی و بی مایگی  هستید

 

 

البته خانم فرخ زاد را تا جایی كه میشناسم در همان حد شناخت بعید میدانم كه كار ایشان باشد ولی اقای ورجاوند و افتاب مهتاب  سابقه ی طولانی در حذف مطالب من دارند .

من مجددا مطالب را تایپ میكنم تا ببینم چند روز از تیر رس حذف  در امان خواهد بود .









پیام در تاریخ 85/12/9 ویرایش شده است.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
امید سقراط , gita_omid
امید سقراط - 21:57 1389/03/6
12

سلام زهرا خانم.

اگر عقیده ای دارید كه می توانید در مجامع علمی اثبات كنید، بهتر است آن را طی مقاله یا كنفرانسی ارائه دهید. مطمئن باشید اگر تئوری تان نظریه تكامل را بتواند به چالش بگیرد، به شما اهمیت خواهند داد و نظرتان بر كرسی خواهد نشست.

و اگه نمی توتید، بهتر است ابتدا خودتان را به چالش بكشید.

حسین زمانیان , daryaynoor
حسین زمانیان - 20:28 1386/06/14
11

اگه دوستان باز نگن میخوام اینجا تبلیغ وبلاگمو بکنم میگم که یه سر بزنید به وبلاگ من .اونجا آمده که انسان چگونه خلق شده www.ghadr.mycloob.com

زهرا ه , zizi
زهرا ه - 23:21 1385/12/19
10

خانم همایون اگر بخواهم خارج از حد متعارف خوشبین باشم باید حذف این تاپیك را ناشی ازاشتباه تیم مدیریت سایت قلمداد كنم . ولی به سبب اشنایی قبلی كه   بااقای ورجاوند دارم  نمیتوانم مثل شما خوشبین باشم !

اجازه بدهید مسائلی را كه منجر به شناختم از این گروه شده باز گو نكنم .

(البته  قبلا هم گفتم خانم فرخ زاد را داخل این گروه مذهب  ستیز  نمیدانم اگرچه ایشان هم ضد مذهب هستند ولی هرگز برخورد نامطلوبی از این خانم   در قبال خودم مشاهده نكردم و برایم  بسیار   مورد احترام   هستند )

از انجاییكه من نیز به اصل احترام متقابل پایبند هستم و تخطی از این اصل را جایز نمیدانم از تذكر شما مبنی بر پاسداری از این اصل نیكو  سپاسگزارم

 

 



پیام در تاریخ 85/12/19 ویرایش شده است.
زهرا ه , zizi
زهرا ه - 08:14 1385/12/17
9

اقای ورجاوند  فقط شما لطف فرموده و  مجددا  این مطالب را   به بهانه ی موهومی بودنشان  حذف نكنید .

 قضاوت در مورد  موهومی بودن یا نبودنش با خوانندگان . 

اگر شما مطالب مرا حذف نكرده باشید  لابد این  مطالب  از شدت موهومی بودن  خودشان  به یكباره ناپدید میشوند !!

اگر فردای روزگار هم  این مندرجات غیب شدند میتوانید مدعی شوید  كه توهم بوده و در اینجا مطلبی نوشته نشده بوده !!!

 

این مقالات نه تنها منكر اصل تكامل نیستند بلكه این اصل را یقین مطلق میدانند .

متاسفانه شما با اصل تكامل و با علم در ستیز و دشمنی هستید و ان را گرفتار افكار پوسیده و قدیمی خود كرده اید  و با تحولات اخیر علم بیگانه هستید  و راه علم را هم سد كرده اید .

اما تا كجا ؟؟؟

خیال میكنید علم مجبور است كه در خدمت اهداف شما بماند ؟؟!!

نه جانم پیشرفت علوم فارغ از دغدغه های مذهب ستیزی شماست .

 



پیام در تاریخ 85/12/17 ویرایش شده است.
کیانوش ورجاوند , kiavarjavand
کیانوش ورجاوند - 07:31 1385/12/17
8

این خانم زهرا متاسفانه همیشه سعی دارند با مظلوم نمایی و سوزاندن دل دیگران به نفع خودشان ، حرفشان را موجه و درست جلوه دهند

من به اطلاع اعضای این کلوب می رسانم که نه من و نه بانو فروغ فرخزاد به عنوان معاون و مدیر این کلوب هیچ گونه بحث و مطلبی را از خانم زهرا در این کلوب حذف نکرده ایم و ایشان فقط قصد مظلوم نمایی دارند

البته شاید هم فرشتان بالدار !!! و یا اجنه و شیاطین !! جدیدا علم کامپیوتر آموخته و با هک کردن این کلوب نوشته ایشان را حذف نموده باشند!!

خانم زهرا

مقاله شما در رد تکامل طبیعیت هنوز موجود و خوانندگان می توانند آنرا خوانده و خود قضاوت کنند

مطمئنا خواننده ای که ذره ای هم از دانش و علم روز بهره برده باشد ، فرق میان توهمات و تخیلات مقاله کذایی شما و اصول بدیهی و اثبات شده علم ژنتیک را درک می کند

 

زهرا ه , zizi
زهرا ه - 19:22 1385/12/10
7

شما كه زحمت خواندن مقالات را به خود نمیدهید چرا اظهار نظر میكنید ؟؟؟؟؟

شما كه قدرت درك مقاله را ندارید چرا حذفش میكنید ؟؟؟؟ 

ما به مراتب بیشتر از شما به  اصل تكامل  نه تنها باور بلكه یقین مطلق داریم اما اصل تكامل  را هم در نظریه ی داروین خلاصه نمیدانیم .

اصل تكامل هم انقدر  متحول شده كه فقط نامی از داروین به عنوان سر سلسله جنبان این اصل باقی مانده .

انچیزی كه امروز به چالش كشیده شده است اصل تكامل نیست بلكه نظریه ی حیوان بودن انسان به چالش كشیده شده نه اصل تكامل .

 

اصل تكامل لزوما نمی گوید كه انسان حیوان است و جوشش و كوشش هستی فقط دوبار رخ داده است  . یكبار گیاه و بار دیگر حیوان و اتفاق سومی رخ نداده است .

این تنگ نظری را شما به اصل تكامل تحمیل میكنید .



پیام در تاریخ 85/12/10 ویرایش شده است.
کیانوش ورجاوند , kiavarjavand
کیانوش ورجاوند - 07:56 1385/12/10
6

خانم زهرا

باز هم که شلوغش کردی

لطفا خیالات خودتان و همفکرانتان را به عنوان مطالب علمی تحویل دیگران ندهید

مسئله تکامل امروزه دیگر یک نظریه نیست و با کشف موجودات میانی ، درستی آن اثبات شده است

بهتر است سری به ژورنال های پزشکی و زیست شناسی و تاریخ زیست معتبر دنیا بزنید

 

زهرا ه , zizi
زهرا ه - 01:57 1385/12/10
5

 

 

خلاصه ی كلام اینكه :

ظاهراً وقت آن رسیده است كه دست اندركاران علوم انسانی طرحی نو اندازند، به دنبال تجدید نظر در «انسان شناسی» باشند كه پایه و مبنای همه علوم انسانی است. معنی طرح نو این نیست كه همه علوم انسانی جارو شده و به كناری انداخته شود و این همه زحمات و ره‌آوردها، بیهوده تلقی شود. علوم انسانی از نظر ره‌آوردها و توسعه، كار بزرگی را انجام داده است. اشكال در نخی است كه این مهره‌های گرانبها بر آن چیده شده‌اند. نخی كه نامش غریزه است. موضوعاتی از قبیل خانواده، جامعه، تاریخ، زیبایی، پدیده‌ای به نام لباس، اخلاق، خنده، گریه، خود محاكمه كردن ـ یك فرد انسان خویشتن را محاكمه و نكوهش می‌كند ـ ، هنر و بالاخره علم خواهی، متعالی‌تر از آن هستند كه بر نخ غریزه چیده شوند. منظورم از «متعالی» تمسك به واژه‌های ارزشی غیر علمی نیست مقصودم تعالی از دیدگاه بررسی علمی است. پدیده‌های مذكور كه ویژه‌ی انسان هستند و حیوان از دست یافتن به آن‌ها ناتوان است، همگی دقیقاً بر علیه غریزه و كاملاً متضاد با اقتضاهای غریزی هستند (همان طور كه امیل دوركیم درباره‌ی جامعه این سخن را گفته است). پس چگونه می‌توانند نشأت یافته از اقتضاهای غریزی باشند.

وقتی كه می‌گوییم انسان حیوان است یعنی موجود تك بعدیِ غریزی است دیگر كاری از پسوند «متكامل» بر نمی‌آید غیر از یك آرایش و زینت دادن به آن. زیرا تكامل، اصل و اساس ماهیت موجود جاندار را تعویض نمی‌كند، ماهیت حیوان به هر مقدار هم تكامل یابد قادر به درك زیبایی و زیباخواهی نخواهد بود.

جریان علوم انسانی امروز، در توضیح و تبیین همه خصایل انسانی با مشكل روبروست حتی رفتارهای غریزی انسان را نیز نمی‌تواند بیان كند. زیرا به دلیل آن نیروی دوم كه با غریزه درهم تنیده‌اند، رفتارهای غریزی انسان نیز، ماهیت متفاوت از ماهیت رفتارهای غریزی حیوان، یافته است.

...................................................................................................................

هنر و زیبایی در آشفته بازار علوم انسانی:


ما انسان‌ها به راحتی میان سه مقوله علم، صنعت و هنر تمییز می‌دهیم و آن‌ها را از همدیگر تفكیك می‌كنیم. در یك شییء كه هر سه مقوله را در عینیت خود به همراه دارد به آسانی جنبه‌ی هنری آن را از دو جنبه‌ی دیگر جدا و انتزاع كرده، تصور و درك می‌كنیم. در یك خودرو كه هدف غائی از آن نه هنر است و نه زیبایی، دقیقاً می‌توانیم هنری كه در آن به كار رفته و زیبایی آن را درك كرده و با امثالش مقایسه نیز بكنیم؛ این خودرو بهره‌ی بیشتر از هنر و زیبایی دارد یا آن دیگری.

در مقام تعریف و بیان چیستی، جنبه‌ی علمی و صنعتی آن را كه به علوم تجربی مربوط است در حد كافی توضیح می‌دهیم، و جزئیات آن را در چهارچوبه همان تعریف، قرار می‌دهیم. اما در تعریف هنر و زیبایی باز می‌مانیم و مانده‌ایم.

برای گشودن این بن‌بست، ابتدا باید در دانش انسان شناسی آن نیرویی را كه در دورن انسان هست و زیبایی را درك می‌كند و آن را می‌خواهد و بر آن می‌انگیزاند، شناسایی كنیم و در كنار نیروی غریزه بگذاریم. در این صورت نصف راه را رفته‌ایم. نصف دیگر عبارت است از شناسایی چگونگی عملكرد این دو نیرو. زیرا تلاقی، تعاطی، تعارض و حتی گاهی تناقض موجود میان این دو نیرو چنان بر هم تنیده‌اند كه این درهم تنیدگی هم خود انسان شناسی، هم زیبا شناسی و هم همه علوم انسانی را نیز پیچیده و پر از خلط‌های ناشناخته و گره‌های سردرگم كرده، یك آشفته بازار پر هیاهو، بی‌نظم و نظام، بی در و پیكر، به وجود آورده است. تعریف‌های عجیب و غریب، تبیین‌های ذوقی و سلیقه‌ای. سبك‌های غیر علمی، مبانی غیر مستدل، پیش داوری‌ها، پیش فرض‌ها، بالاخره آرای مختلف اندر مختلف، در این بازار مكاره به نمایش گذاشته شده است. در عملی‌ترین علم از علوم انسانی یعنی اقتصاد از تعریف تنازع بقایی اسپنسر داریم تا تعریف ماكیاولی و از آنجا تا آدام اسمیتی و از او تا تعریف ماركس و تا تعریف گانگستری. در سیاست از آن آشفته‌تر، در روان شناسی خود دانش روان شناسی به ده‌ها گره و عقده مبتلا است، جامعه شناسی در گام اول فلج است هنوز مشكل «آیا جامعه شخصیت دارد یا نه؟» حل نشده، دستكم در عرصه علمی به «ترجیح یك طرف» نیز نرسیده است، جامعه شناسی بی‌مبنا و بدون تعیین مسیر اصلی كه به امضای علم رسیده باشد، همچنان پیش می‌رود.

علما با جمله‌ی «چه كنیم علم همین است» خودشان را دلخوش می‌كنند در عین حال خودشان می‌دانند كه علم چنین نیست. چرا این جمله را در علوم تجربی نمی‌آورند، آن را بر مبنای روش و مجاری بیّن استوار كرده‌اند. علوم تجربی قلب كهكشان را دریده پیش رفته، به جاهای دور كه نتوانسته برود دست علمی خود را دراز كرده از حوادثی كه ده میلیارد سال پیش در یك كره رخ داده خبر می‌دهد، پیكر هستی را تشریح می‌كند همان طور كه پیكر انسان را با استوارترین قواعد شرح می‌دهد. آن منفیاتی كه به علوم تجربی منتسب می‌كنیم اگر نیك بنگریم به گسست‌هایی بر می‌گردد كه در علوم انسانی است كه نتوانسته همپای علوم تجربی پیش برود و هدایتش كند.

معتقدم این بن‌بست یا بگوییم این سرگردانی بزرگ، گشوده نمی‌شود مگر با شناسایی آن نیروی دوم كه در كنار غریزه در كانون جان انسان، وجود دارد، و این نیروی دوم قابل شناسایی نیست مگر با گشوده شدن یك بن‌بست دیگر كه عبارت است از جزم اندیشی دوآلیستی درباره‌ی انسان كه مسلّم گرفته‌ایم: انسان یا همان است كه فیكسیسم اساطیری، گفته یا آن است كه داروین گفته است. یا سفید است یا سیاه حتماً و قطعاً رنگ سومی و صورت دیگری امكان ندارد، یا فیكسیسم یا ترانسفورمیسم. این دوآلیسم، اهریمنی شده فرشته‌ی علم را كاملاً به بند كشیده است.

و چون اصل «تحول و تطوّر» درباره‌ی گیاهان و انواع حیوان یك اصل مسلّم علمی است و از جانب دیگر فیكسیسم حتی درباره‌ی انسان. یك خرافه تخیل‌آمیز است، پس حتماً «انسان حیوان است» و در اصل و اساس هیچ فرقی ماهوی با حیوان ندارد. پس انسان یك موجود صرفاً غریزی است با این فرق كه غریزه‌اش متكامل‌تر از غریزه حیوان است.

این احكام جاذمانه كه ریاضیمندتر از ریاضیات اعلام می‌شود هیچ كدام پایه علمی متقن ندارند، به جای مانده از دوره‌ی توصیفگری توصیفگران هستند كه باید از نو بررسی علمی شوند.

در بالا لفظ ناخوشایند «سرگردانی» درباره‌ی علوم انسانی آوردم. اما دیگران نیز هستند كه به آن تصریح كرده‌اند: سی‌رایت میلز می‌گوید: «ما از طبیعت بشر چیزی نمی‌دانیم و آن چه می‌دانیم نمی‌تواند پیچیدگی و تنوع رفتار انسانی را بیان كند»[1]. چه زیبا بیان كرده است كه ما در شناخت انسان، مشكل داریم و در نتیجه در توضیح رفتارهای پیچیده انسانی، دچار حیرت هستیم. اما این مشكل هیچ راه حلی ندارد؟

http://64.233.183.104/search?q=cache:2yP441xs05YJ:chiste.persianblog.com/ فیكسیسم&hl=fa&ct=clnk&cd=16

 


 



پیام در تاریخ 85/12/9 ویرایش شده است.
زهرا ه , zizi
زهرا ه - 01:56 1385/12/10
4

من در بحث های شماره ی  1 , 2 سعی كرم دو پاراگراف مهم از مقاله ی" ویل دورانت وداروین " را بنویسم تا دوستان با چكیده ی مقاله اشنا شوند

ولی خواهشم اینست كه اگر فرصتی نصیبشان شد با خاطری اسوده و تمركز كامل مطالب را بخوانند تا روشن شود كه  دو الیسم {(ترانسفورمیسم (تكامل انسان از حیوان ) و فیكسیسم (خلق الساعه ای بودن انسان  ) }  نمیتواند به سوالات ما در عرصه ی انسان شناسی پاسخ گو باشد . بلكه نظریه ی سومی هم وجود دارد كه می تواند راهگشای حقیقت  باشد . و این نظریه ی سوم همان است كه نویسنده روی ان تصریح دارد  یعنی انسان تطور یافته از گیاه است نه حیوان .

و می گوید : عدم رابطه ی نسلی میان انسان و حیوان , ملازمه ای با انكار اصل ترانسفورمیسم  كه یك حقیقت علمی است ندارد و اصل ترانسفورمیسم نیز جازمانه و مطلقانه نمیگوید كه جوشش و كوشش هستی تنها دو بار رخ داده و شگفتی افریده . یكبار گیاه با روح نباتی و دومی  حیوان با دو روح نباتی و حیوانی و هرگز حادثه ی سومی رخ نداده است .  این ما هستیم كه چنین دگم اندیشی  و  جزم گرایی و مطلق انگاری غیر علمی را بر تطور و  ترانسفورمیسم تحمیل میكنیم بدون هیچ دلیل علمی .

 

 

زهرا ه , zizi
زهرا ه - 01:55 1385/12/10
3

در پاراگراف آخر  از مقاله ی" ویل دورانت " این مطلب را خواندیم كه :

{لازم به ذكر است كه قبل از خواندن این پاراگراف , بحث قبلی را بخوانید تا با نظر نویسنده در مورد انسان حیوان نیست بلكه تطور یافته از گیاه است اشنا شوید }

در این پاراگراف ,  نویسنده ی مقاله ( جناب مرتضی رضوی ) دستاوردهای علمی را منطبق با آموزه های دینی می دانند . توجه بفرمایید :

جالب این كه علم در وضعیت امروزیش، بخش عمده آموزه‌های دینی را تأیید می‌كند، اگر از افسانه‌ها و تحریفات نفوذی، صرف نظر شود، می‌بینیم كه ادیان سعی كرده‌اند همین «رخ داد استثنایی» را برای ما گوشزد كنند. رویكرد بحث‌شان خلقت آدم و حوا (یا: مشی و مشیانه، در میترائیزم) نیست و نمی‌خواهند داستان خلقت آن دو را شرح دهند، می‌خواهند ویژگی این خلقت را توضیح دهند. آن هم یك توضیح كاملاً علمی.

ظاهراً اصل فیكسیسم، از یونان باستان به ادیان، نفوذ كرده و سپس جایگاه محكمی برای خود یافته است. با این كه روش من در این باره یك روش علمی بی‌طرف است، وقتی كه می‌بینیم از یك طرف علم به این رسیده است كه در پیكر انسان آثار گیاهی هست[10] و از جانب دیگر قرآن تصریح می‌كند كه انسان را به صورت گیاهی از زمین رویانیدیم.[11] و از جانب سوم متون میترائیزم و زردشتی می‌گوید كه مشی و مشیانه از گیاه ریواس، پدید آمده‌اند[12] و از جانب چهارم، متون مسیحی و یهودی نیز خالی از این اشارات نیست. گمان می‌كنم با نظریه پیشنهادی من، آن كوه از میان برداشته شودو دست علمای علوم انسانی به دست ارباب ادیان برسد، نهضت جدید دین گرایی كه روی به جانب عرفان سرخپوستی و هندوئیزم دارد، به سمت ادیان ریشه‌دار و توسعه یافته، برگردد به شرط حذف خرافات.

اصل تطوّر (درباره‌ی انسان) با انبوهی از مشكلات علمی روبرو است. علاوه بر مشكلات در علوم انسانی كه هر كدام منشاء مشكلات دیگر شده و عرصه در هم و برهم، به وجود آمده است. در قلمرو علوم تجربی نیز با مشكلات متعدد اساسی، مواجه است از قبیل:

1ـ وجود آثار گیاهی در بدن انسان. بر خلاف همه حیوانات.

2ـ بكارت: رابطه نسلی انسان و حیوان، مطابق اصل تطوّر، لازم گرفته كه بكارت میلیون‌ها سال پیش در وجود انسان، از بین رفته باشد. همان طور كه در انواع حیوان از بین رفته است.

3ـ از نظر دیرین شناسی: فقدان حلقه‌های ربط دهنده بشر كنونی به حیوان. خلائی كه سر از میلیون‌ها سال در می‌آورد. و مسایل دیگر كه در آن كتاب، توضیح داده‌ام.

عدم رابطه نسلی انسان با حیوان هیچ ملازمه‌ای با انكار اصل ترانسفورمیسم ندارد كه یك واقعیت علمی و حقیقت عقلی، است. و اصول ترانسفورمیسم نیز جازمانه و اطلاق انگارانه، نمی‌گوید كه در روی زمین، كوشش و جوشش نیروی هستی، فقط دوبار رخ داده و شگفت به وجود آورده؛ یكی گیاه با روح نباتی و دومی حیوان با دو روح نباتی و حیوانی. و هرگز حادثه سومی رخ نداده است. این ما هستیم كه چنین دگم‌اندیشی و جزم گرایی و اطلاق انگاری غیر علمی را بر تطوّر و ترانسفورمیسم تحمیل می‌كنیم بدون هیچ دلیل علمی‌ای

 

 

زهرا ه , zizi
زهرا ه - 01:54 1385/12/10
2

دوستان اگر مقاله ی قبل را به طور كامل بخوانند یقین خواهند كرد كه اندیشه انسان حیوان است یك حقیقت مطلق نیست و طبق نظر نویسنده  ی این مقاله , حقایق و واقعیات بی‌شماری در این جهان هستی با بیان روشن به ما می‌گویند كه «انسان حیوان نیست» حتی با پسوند «برتر» یا «تكامل یافته‌تر». درست است انسان همه‌ی غرایز حیوان را دارد اما در همه آن‌ها از حیوان، ضعیف‌تر و عقب مانده‌تر است.

پس آن چه انسان را برتر كرده، غریزه یا كمال غریزه یا تكامل آن نیست، بل چیز دیگر است كه فعلاً آن را روح دوم می‌نامیم و گاهی نیز كلید طلایی گم شده در «انسان شناسی».

 

در بخش دیگری از همین مقاله خواندیم كه :

 

داروین اصل تطوّر را اعلام كرد. مردان كلیسا كه در اثر نفوذ افسانه‌ها و تحریفات، نه تنها درباره‌ی انسان بل‌كه درباره‌ی همه موجودات به فیكسیسمو خلق السّاعه، معتقد بودند، از شنیدن آن به شدت متأسف شدند. لیكن چون ره‌آورد داروین با روح حقیقت و اصول واقعیت مطابقت داشت در محافل علمی پذیرفته شد. اما اصل تطوّر و رابطه نسل انسان و حیوان لزوماً ایجاب می‌كرد همه ابعاد فكری و زیستی بشر بر همان اساس تحلیل شود؛ ماهیت و شناخت منشاء پدیده‌هایی از قبیل: زیباخواهی، خانواده، جامعه، تاریخ، اخلاق، پشیمانی، خود نكوهیدن و درگیری انسان با خویشتن خویش، (و دو چیز دیگر كه من بر آن‌ها می‌افزایم خنده و گریه، از دیدگاه حیوان شناسی بررسی شوند. كه چنین بررسی به نتیجه‌ای نرسیده است.

امروز كه عصر توصیفگری به سر آمده، جریان علمی از روی این «ملازمه و ایجاب» با مسامحه عبور می‌كند. علم به روی كلیسا تبسم و دوستانه نگاه می‌كند. اما مردان كلیسا در پاسخ به این نگاه دوستانه، مردد هستند. زیرا با همه‌ی اصلاح‌ها ترمیم‌ها، تجدید نظرها و تعدیل‌ها، اصل تطوّر سر جای خود هست بل‌كه علمی‌تر و مسلّم‌تر هم شده است. اصل تطوّر مانند كوهی در فاصله‌ی میان اهل علم و اهل كلیسا، قرار دارد، هر چه علما دست‌شان را دراز می‌كنند تا دست كلیسائیان را بفشارند دست‌شان به جایی نمی‌رسد، دست مردان كلیسا به دلیل همان تردید، كوتاه‌تر است. هنوز هم كلیسا اصل تطوّر را به سختی تحمل می‌كند.

اگر اهل دانش در این طرف كوه با مشكلات علمی مذكور، درگیر هستند، مردان كلیسا در آن طرف، مشكل شرافت و كرامت انسان را نیز دارند. و نمی‌توانند شرف آفرینش از گِل را بر آفرینش از حیوان، ترجیح ندهند. این در حالی است كه مطابق همه ادیان، حیوان برتر و اشرف‌تر از گِل است. زیرا موجود جاندار است و حتی دارای حقوق هم هست. حتی گیاه نیز اشرف‌تر از گل است و به نوبه خود دارای حقوق مقدس، است.

با این كه معتقدم حیوان از گیاه اشرف‌تر است، انسان را شاخه‌ای از حیوان نمی‌دانم، بلكه تطوّر یافته از گیاه می‌دانم. اتفاقاً نظریه پیشنهادی من علاوه بر ادلّه‌ی كافی علمی، برای كلیسائیان نیز بسی دلپذیر است. زیرا مطابق این نظریه همه جانداران از یك ریشه اصلی تطوّر یافته‌اند حتی انواع بشر‌های منقرض شده پیشین. تنها انسان كنونی در اثر موتاسیون و جهش‌های متعدد در یك دوره طولانی، از گیاه به وجود آمده است. و این سخن غریبی نیست و مخالفتی نیز با اصل تطوّر ندارد. زیرا بنابر اصل تطوّر، جنبدگان اولیه نیز از گیاه به وجود آمده‌اند. بینش علمی ما درباره‌ی جنبندگان اولیه هر چه هست در مورد آ‎دم و حوّا نیز همین است كه شرح لازم را در كتاب «تبیین جهان و انسان» داده‌ام و در این جا تكرار نمی‌كنم

 

 

زهرا ه , zizi
زهرا ه - 01:53 1385/12/10
1

 نخست مقاله را درج میكنم  و در مباحث  بعد ,  شرح و بسطش میدهم

برگرفته از كتاب انسان و چیستی زیبایی
85/5/23   20:07    ( 0 رای )  امتیاز  : 
 
 
برگرفته از كتاب انسان و چیستی زیبایی
مرتضی رضوی
 
انسان و چیستی زیبایی
ویل دورانت و داروین:
 

دورانت (مانند دیگر توصیفگران) كه سخت به «انسان حیوان است» معتقد است، حیوان را نیز دارای درك زیبایی، می‌داند. به نظر او تنها فرقی كه میان حیوان و انسان در زیباخواهی و زیبا شناسی هست، توسعه و عدم توسعه آن است. البته این بینش دقیقاً مطابق داروینیسم اولیه، است در زیست شناسی. لیكن همین تطبیق توصیفگرانه‌ی اطلاق انگارانه است كه علوم انسانی را دچار مشكلات اساسی كرده است. كم نبودند كسانی كه با تقلید از سفر زیست شناسانه داروین، به دنبال زیبا خواهی حیوان راهیِ جزایر و جنگل‌ها شدند و بخش‌هایی از عمرشان را صرف این مهم كردند كه كارشان از جهت همت قابل تمجید است، اما ره‌آورد این سفرهای توصیفی برای خودشان ناچیز و برای دیگران هیچ بود، پیش از آن خود داروین گفته بود: «بعضی از مرغان لانه خود را با برگ‌ها و صدف‌های رنگین قشنگ و سنگ ریزه و پرها و تكه‌های لباس و نوارهایی از مساكن انسان به دست می‌آورند، می‌آرایند.» سفرها و كوشش‌های دیگران در طول دهه‌ها بل‌كه در طول بیش از یك قرن و نیم، چیزی بیش از نمونه‌ای كه خود او آورده بود، به همراه نداشت.

دورانت همراه با سخن بالاتر از داروین، می‌گوید: «مرغ آلاچیق ـ نوعی مرغ استرالیایی ـ برای جفت خود لانه مخصوصی می‌سازد و آن را با شاخه‌ها می‌پوشاند و كف آن را با علف فرش می‌كند، از نزدیك‌ترین جویبار ریگ‌های سفید را جمع می‌كند و هنرمندانه در هر طرفی می‌چیند... بولشه می‌گوید با نگاهی به این عروسی می‌توانید قانع شوید كه در مغز كوچك این مرغ ذوق زیبا پسندی و لذت مستقیمی از چیزهای زیبا وجود دارد».

دو لفظ «برای جفت خود» و «عروسی» در این عبارت، اغوا كننده است، هیچ دلیلی وجود ندارد كه انگیزه كار آن مرغ جلب توجه جفتش یا به خاطر مراسم عروسی باشد. مردم از قرن‌ها پیش می‌دیدند كه زاغ و كلاغ و برخی مرغان دیگر چیزهای درخشنده و نقره آلات و جواهر را می‌دزدند و پنهان می‌كنند. كسی نگفته این كار آن‌ها برای درك زیبایی یا رفتاری است در پاسخ به حس زیبا خواهی خودشان، همان طور كه خود ویل دورانت این موضوع را طرح كرده و می‌گوید: «این كار ـ زاغ و كلاغ ـ برای چیست؟ برای خودنمایی است؟ یا كنجكاوی؟ یا برای لذت از زیبایی؟ هیچ كس نمی‌تواند [پاسخی] بگوید.»

همین پرسش‌ها درباره‌ی مرغ آلاچیق هم كاملاً مطرح است كه به جمله‌ی «كسی نمی‌تواند بگوید» ختم می‌شود. دل‌مان می‌خواهد میان این دو فرق بگذاریم و تحریك می‌شویم كه از الفاظی مانند «آرایش»، «برای جفتش» و «عروسی» استفاده كنیم.

مرغ كوچكی هست كه در بخش‌هایی از ایران به «بلبل كیسه‌ای» معروف است. ظاهراً در این منطقه، كوچك‌تر از آن مرغی نیست، به قدری ظریف است كه با مختصر برخوردی به اطراف قفس می‌میرد كه مرغ دوستان از زندانی كردن آن در قفس صرف نظر كرده‌اند. تخم‌های ریز و ظریفی دارد كه اگر كوچك‌ترین تكانی خورده و با همدیگر برخورد كنند، می‌شكنند. لانه خود را از پنبه یا اشیاء پنبه گونه‌ای كه از شكوفه برخی گیاهان به هم می‌رسد، می‌بافد. تارهایی از مو و پشم نیز در آن به كار می‌برد. شكل لانه شبیه قوری كوچك یا گلابدان، است كه قطر لوله‌ی آن از درون 5/2 سانتیمتر است. این لوله درب خروجی لانه و درب قوری درب ورودی آن است كه قطر دهانه‌ی آن 5/4 سانتیمتر می‌باشد. قطر فضای درون لانه 5/7 سانتیمتر می‌شود. ورود از درب و خروج از لوله به خاطر این است كه تخم‌ها تكان نخورند و به همدیگر آسیب نرسانند. لانه را از شاخه جوان، نرم و انعطاف پذیر درخت می‌آویزد تا اگر در اثر باد تكان خورد، لطمه‌ای به تخم‌های ظریف و ریز نرسد. لانه با طنابكی به شاخه آویزان است طول این طناب بسته به میزان انعطاف پذیری شاخه است هر چه شاخه نرم‌تر، طول طناب كمتر است معمولاً از سه سانت تا پانزده سانت، می‌شود.

اكنون اگر بخواهیم ضرورت‌هایی را كه در ساختمان این لانه و شاخه‌ای كه به آن آویزان است و موقعیت طناب وصل كننده و برآیند آن‌ها با بدن خود مرغ و تخم‌ها و باد و باران و حتی نوع درخت، را با محاسبات دقیق ریاضی و معماری و نیز با توجه به وزن مخصوص اجسام، نوع الیاف كه به كار رفته، چرایی درب خروجی و ورودی، و... و... بررسی كنیم، با یك معماری شگفت و هنرمندانه روبرو می‌شویم كه همه فرمول‌های طبیعی، فیزیكی و ریاضی آن بس دقیق و استوار و همراه با زیبایی است كه می‌تواند محتوای یك كتاب را به خود اختصاص دهد.

آیا می‌توانیم با مشاهده لانه مذكور حكم كنیم كه بلبل كیسه‌ای در سر كلاس‌های آكادامیك ما حاضر شده و دوره‌های علمی طبیعی، ریاضی، فیزیك، معماری و هنر، را طی كرده و در هر كدام از آن‌ها دانشمند شده همه را ذرّه به ذرّه یاد گرفته به ویژه رابطه برخورد اشیاء با همدیگر و نیز اصل «انعطاف در قبال انرژی مكانیكی باد» و محاسبات دقیق آن را آموخته است ـ؟

این مسایل برای مغز بزرگ و پیشرفته و متكامل بشر با صدها زحمت و تحمّلِ مراحل تعلیم و تعلّم حاصل می‌شود. چگونه یك مرغی كه هیكلش از دهانه 5/2 سانتی عبور می‌كند و مجموع پیكر بی‌پر او در گوشه‌ای از مغز انسان جای می‌گیرد، می‌تواند به این همه معلومات برسد. اگر بلبل كیسه‌ای دانشمند است مرغ آلاچیق هم «زیباخواه» و «زیبایی شناس» است. وگرنه، نه.

مجهولات ما درباره‌ی رفتار حیوانات، زیاد است. اگر بخواهیم رفتارهای شبه زیباخواهی آن‌ها را «زیباخواهی با درك زیبایی» بنامیم ناچاریم رفتارهای شبه علمی آنان را نیز علم و دانش و مبتنی بر «درك محاسباتی» بدانیم. در این صورت، مساله وارونه می‌شود و انسان عقب مانده‌ترین و نادان‌ترین موجود، می‌شود كه تازه دارد به معلومات بلبل كیسه‌ای نزدیك می‌شود آن هم نه همه انسان‌ها. بل‌كه تنها افراد دانش آموخته‌شان، آن هم نه همه دانش آموختگان، تنها برخی از آنان.

كودكِ انسان، تا زمانی كه ادراكات او (در اثر تجارب) از قوه به فعل نرسیده، دست به سوی هر چیز درخشان و رنگین دراز می‌كند زغال قرمز شده و داغ را به سوی دهان خود می‌برد. چه شده است جوجه مرغ آلاچیق یا بلبل كیسه‌ای در دو ماهگی همه معلومات مادر را دارد اما انسان كه متكامل‌تر و جاندار برتر است در این امر برتر (یعنی فهم و درك) این قدر دیر می‌جنبد؟

انسان به عنوان یك موجود غریزی، ناتوان‌ترین موجود است. غریزه‌های حیوان از هر جهت از غریزه‌های انسان قوی‌تر است، اسب و سگ زلزله را پیش از وقوع، احساس می‌كنند. سگ صداهایی را می‌شنود كه انسان از دریافت آن‌ها عاجز است. در تسونامی سال 1384 آسیای جنوب شرقی، انسان‌های زیادی مردند، حیوانات با پیش‌بینی‌ای كه كرده بودند جان سالم به در بردند.

حقایق و واقعیات بی‌شماری در این جهان هستی با بیان روشن به ما می‌گویند كه «انسان حیوان نیست» حتی با پسوند «برتر» یا «تكامل یافته‌تر». درست است انسان همه‌ی غرایز حیوان را دارد اما در همه آن‌ها از حیوان، ضعیف‌تر و عقب مانده‌تر است.[8]

پس آن چه انسان را برتر كرده، غریزه یا كمال غریزه یا تكامل آن نیست، بل چیز دیگر است كه فعلاً آن را روح دوم می‌نامیم و گاهی نیز كلید طلایی گم شده در «انسان شناسی».

شاید عنوان «روح دوم» كه من تكرار می‌كنم، باعث تعجب گردد. ولی گمبلوویچ وعده‌ای نیز به چیز دوم معتقد هستند و آن را «غریزه گروهی» می‌نامند و خاستگاه و منشاء جامعه می‌دانند. مساله باید پخته‌تر شود و شامل همه‌ی تمایزات انسان از حیوان، از جمله زیبا خواهی، شود.

در این بین، شگفت از اندیشمندان مسلمان است، با این كه قرآن‌شان و حدیث‌شان، به هر دو روح، تصریح دارند، به آن توجه نمی‌كنند و هر دو نفس اماره و لوّامه را، درجات یك روح واحد می‌دانند و با توصیفات اخلاقی و نیز برگرفته از ارسطوئیزم و هندوئیزم، در تزكیه و تربیت آن روح واحد به شرح و بیان می‌پردازند.

ویل، باهوش و نبوغ سرشار كه دارد فوراً در می‌یابد كه علاقه كلاغ و امثال آن به اشیاء درخشنده، هیچ ربطی به نیاز جنسی ندارد. زیرا می‌برد و آن‌ها را پنهان می‌كند و در تشریفات جنسی به كار نمی‌گیرد. و این (مثلاً) زیبا خواهی كلاغ با «اصالت غریزه جنسی» كه به نظر دورانت منشاء همه‌ی زیبایی‌گرایی‌ها است، تناقض دارد. لذا فوراً برگشته و می‌گوید: «این گونه عشق به اشیاء زیبای بی‌جان، در میان حیوانات نادر است. و این ارج گذاری به زیبایی در مقایسه با اضطراب محسوسی كه نر به هنگام جفت‌جویی در خودآرایی و خودنمایی ظاهر می‌سازد، ناچیز و فرعی است».

یك زیست شناس می‌تواند بگوید و می‌گوید: این كار كلاغ نه به دلیل علاقه به اشیاء درخشان است بل‌كه آن‌ها را مزاحم خود می‌داند. زیرا با درخشش‌شان تشخیص او را در شناسایی مواد خوردنی و نیز در پرهیز از خطرها، مختل می‌كنند. آن‌ها را از صحنه‌ی محیط جمع كرده در محلی پنهان می‌كند تا از مزاحمت‌شان برآساید. هرگز دیده نشد پس از پنهان كردن، علاقه‌ای به آن‌ها نشان دهد، در حالی كه جای‌شان را نیز به خوبی می‌داند. بنابراین رابطه كلاغ با اشیاء درخشنده، «ناچیز» نیست، «چیز» است. و «فرعی» نیست یك «اصل» است. دورانت با زیركی ویژه می‌خواهد بگوید این علاقه كلاغ فرع بر غریزه‌ی جنسی اوست.

ژست بوقلمون نر در پیش بوقلمون ماده، و ژست خروس در پیش ماكیان، یك رفتار غریزی است اما نسبت دادن آن به غریزه‌ی قدرت طلبی، سخت مشكل است تا چه رسد به «درك زیبایی». در صورت پذیرش نظر دورانت، باز قضیه از جهت دیگر بر علیه بینش اوست. او درباره‌ی انسان می‌گوید: «زن مایل است مطلوب باشد نه طالب» و برای همین است كه زن به آرایش خود بیشتر اهمیت می‌دهد. اما این خودآرایی در حیوان بر عكس است نر آرایش می‌گیرد، ماده هیچ كاری در این باره نمی‌كند.

برای بوقلمون نر و خروس، چگونگی ماده، زیبایی و نا زیبایی آن، به هیچ وجه مطرح نیست با هر بوقلمون ماده و با هر ماكیان جفت گیری می‌كنند بدون كوچكترین رفتار گزینشی. و همچنین است رفتار ماده‌ها. و همین طور است همه حیوانات.[9]

گفته شد مجهولات ما زیاد است؛ در شناخت مسایل فیزیكی مسایل حل نشده زیادی داریم تا چه رسد به عالم گیاهان، سپس جانداران ریز، سپس جانداران بزرگ و سپس به انسان، باید به هر گام كوچك و بزرگ كه برای كشف این مجهولات برداشته می‌شود، ارج نهیم. حتی توصیفگری نیز در این مسیر لازم و ضروری است. اما توصیفگری‌ای كه مقدمه كار علمی باشد نه جایگزین كار علمی. متأسفانه توصیفگری، زمانی علاوه بر این كه جایگزین علم شده بود، به یك «مسابقه دو ماراتون» نیز تبدیل شده بود، هر كس زودتر برسد و توصیفی را از جزایر دور افتاده با خود بیاورد، دانشمند است كه توانسته گوشه‌ای از خلاء به جای مانده از تعطیلی كلیسا، را مثلاً پر كند.

دورانت پس از نقل سخن داروین درباره مرغ، كه در بالا گذشت، می‌گوید: «داروین می‌گوید: تا آن جا كه می‌توانیم حكم كنیم لذت بردن از زیبایی در حیوانات، محدود است به جلب جنس مخالف». سپس دورانت می‌افزاید: «برای ما مفیدتر از این جمله ساده، نیست.»

از این بیان داروین كاملاً پیدا است كه او زیباخواهی و زیباگرایی انسان را چیزی فراتر از مسایل جنسی، می‌داند. تنها زیبا گرایی حیوان را در جهت «جلب جنس مخالف» می‌داند. اما دورانت عكس این را از سخن او بهره برداری كرده و به نفع «اصالت غریزه‌ی جنسی» مورد نظر خود، معنی می‌كند؛ انسان نیز حیوان است اكنون كه به حكم داروین زیباگرایی حیوان به امور جنسی منحصر است، پس باید زیباخواهی انسان نیز چنین باشد. یعنی او تنها به آن جنبه سخن داروین توجه می‌كند كه با تز و بینش خودش همسو است و جنبه‌ی دیگر آن را كنار می‌گذارد.

اولاً این برخورد مرید ـ مرادی، و اعطای سیمای پیامبرانه به داروین كه یك فرد علمی بود، و تكیه مریدانه به گفته او با سبك خود دورانت، به شدت ناسازگار است و اگر بنا بود چنین سبكی داشته باشیم، از آموزه‌های كلیسا و انسان خلق الساعه، دست بر نمی‌داشتیم. سخن داروین حجت جاذم نیست به طوری كه ره‌آورد علمی او بعدها توسط دانشمندان، حك و اصلاح شده و می‌شود و تنها آن چه از او پذیرفته شده و ارجمند نیز هست اصل ابتكاری «تطوّر» است نه همه توضیحاتی كه او در اطراف این اصل داده بود.

در ثانی: از خوبی‌های داروین، رعایت اصول علمی بود كه او به آن اهمیت می‌داد. او تطوّر را آیه بزرگ قدرت خدا می‌دانست. اما پی‌روان توصیفگر او دچار افراط شدند. جریان به «عقده ادیپ» فروید و «جامعه مبتنی بر تنازع بقاءِ» اسپنسر و نیز نظام اقتصادی مورد نظر او كه بر تنازع بقا مبتنی است، و «غریزه جنسی» بلوهر، و... انجامید.

خوشبختانه مسابقه دوماراتونی توصیفی، تا حدود امید بخشی فروكش كرد و نظرها به نوعی «دوگانگی در درون انسان» منعطف شد، هانری برگسن نظریه‌ی «منِ فردی و منِ اجتماعی» را مطرح كرد، كمبلوویچ نظریه «غریزه‌ی فردی و غریزه‌ی گروهی» را عنوان كرد و دیگری... و علم از سلطه توصیفگری برآسود اكنون آن چه باید حل شود، اولاً شناسایی این «من دوم» است. در ثانی جایگاه این من دوم در ارتباط با اصل تطوّر چگونه و كجاست. افرادی مثل برگسن و كمبلوویچ، این دوگانگی را می‌بینند اما در اثر سلطه‌ی اندیشه‌ی جاذمانه در مسایل مربوط به فروعات اصل تطوّر، از تبیین این من دوم باز می‌مانند كه كمبلوویچ باز آن را غریزه می‌نامد.

داروین اصل تطوّر را اعلام كرد. مردان كلیسا كه در اثر نفوذ افسانه‌ها و تحریفات، نه تنها درباره‌ی انسان بل‌كه درباره‌ی همه موجودات به فیكسیسم و خلق السّاعه، معتقد بودند، از شنیدن آن به شدت متأسف شدند. لیكن چون ره‌آورد داروین با روح حقیقت و اصول واقعیت مطابقت داشت در محافل علمی پذیرفته شد. اما اصل تطوّر و رابطه نسل انسان و حیوان لزوماً ایجاب می‌كرد همه ابعاد فكری و زیستی بشر بر همان اساس تحلیل شود؛ ماهیت و شناخت منشاء پدیده‌هایی از قبیل: زیباخواهی، خانواده، جامعه، تاریخ، اخلاق، پشیمانی، خود نكوهیدن و درگیری انسان با خویشتن خویش، (و دو چیز دیگر كه من بر آن‌ها می‌افزایم خنده و گریه، از دیدگاه حیوان شناسی بررسی شوند. كه چنین بررسی به نتیجه‌ای نرسیده است.

امروز كه عصر توصیفگری به سر آمده، جریان علمی از روی این «ملازمه و ایجاب» با مسامحه عبور می‌كند. علم به روی كلیسا تبسم و دوستانه نگاه می‌كند. اما مردان كلیسا در پاسخ به این نگاه دوستانه، مردد هستند. زیرا با همه‌ی اصلاح‌ها ترمیم‌ها، تجدید نظرها و تعدیل‌ها، اصل تطوّر سر جای خود هست بل‌كه علمی‌تر و مسلّم‌تر هم شده است. اصل تطوّر مانند كوهی در فاصله‌ی میان اهل علم و اهل كلیسا، قرار دارد، هر چه علما دست‌شان را دراز می‌كنند تا دست كلیسائیان را بفشارند دست‌شان به جایی نمی‌رسد، دست مردان كلیسا به دلیل همان تردید، كوتاه‌تر است. هنوز هم كلیسا اصل تطوّر را به سختی تحمل می‌كند.

اگر اهل دانش در این طرف كوه با مشكلات علمی مذكور، درگیر هستند، مردان كلیسا در آن طرف، مشكل شرافت و كرامت انسان را نیز دارند. و نمی‌توانند شرف آفرینش از گِل را بر آفرینش از حیوان، ترجیح ندهند. این در حالی است كه مطابق همه ادیان، حیوان برتر و اشرف‌تر از گِل است. زیرا موجود جاندار است و حتی دارای حقوق هم هست. حتی گیاه نیز اشرف‌تر از گل است و به نوبه خود دارای حقوق مقدس، است.

با این كه معتقدم حیوان از گیاه اشرف‌تر است، انسان را شاخه‌ای از حیوان نمی‌دانم، بل تطوّر یافته از گیاه می‌دانم. اتفاقاً نظریه پیشنهادی من علاوه بر ادلّه‌ی كافی علمی، برای كلیسائیان نیز بسی دلپذیر است. زیرا مطابق این نظریه همه جانداران از یك ریشه اصلی تطوّر یافته‌اند حتی انواع بشر‌های منقرض شده پیشین. تنها انسان كنونی در اثر موتاسیون و جهش‌های متعدد در یك دوره طولانی، از گیاه به وجود آمده است. و این سخن غریبی نیست و مخالفتی نیز با اصل تطوّر ندارد. زیرا بنابر اصل تطوّر، جنبدگان اولیه نیز از گیاه به وجود آمده‌اند. بینش علمی ما درباره‌ی جنبندگان اولیه هر چه هست در مورد آ‎دم و حوّا نیز همین است كه شرح لازم را در كتاب «تبیین جهان و انسان» داده‌ام و در این جا تكرار نمی‌كنم.

و همچنین سخن و بینش علمی‌مان درباره‌ی چیستی و چگونگی حیات حیوانی كه به حیوان داده شده، هر چه هست، درباره‌ی هر دو روح (روح غریزه و روح دوم) كه به آدم داده شده، نیز همان است. پس در این بین با هیچ مشكل علمی دیگر روبرو نیستیم.

جالب این كه علم در وضعیت امروزیش، بخش عمده آموزه‌های دینی را تأیید می‌كند، اگر از افسانه‌ها و تحریفات نفوذی، صرف نظر شود، می‌بینیم كه ادیان سعی كرده‌اند همین «رخ داد استثنایی» را برای ما گوشزد كنند. رویكرد بحث‌شان خلقت آدم و حوا (یا: مشی و مشیانه، در میترائیزم) نیست و نمی‌خواهند داستان خلقت آن دو را شرح دهند، می‌خواهند ویژگی این خلقت را توضیح دهند. آن هم یك توضیح كاملاً علمی.

ظاهراً اصل فیكسیسم، از یونان باستان به ادیان، نفوذ كرده و سپس جایگاه محكمی برای خود یافته است. با این كه روش من در این باره یك روش علمی بی‌طرف است، وقتی كه می‌بینیم از یك طرف علم به این رسیده است كه در پیكر انسان آثار گیاهی هست[10] و از جانب دیگر قرآن تصریح می‌كند كه انسان را به صورت گیاهی از زمین رویانیدیم.[11] و از جانب سوم متون میترائیزم و زردشتی می‌گوید كه مشی و مشیانه از گیاه ریواس، پدید آمده‌اند[12] و از جانب چهارم، متون مسیحی و یهودی نیز خالی از این اشارات نیست. گمان می‌كنم با نظریه پیشنهادی من، آن كوه از میان برداشته شودو دست علمای علوم انسانی به دست ارباب ادیان برسد، نهضت جدید دین گرایی كه روی به جانب عرفان سرخپوستی و هندوئیزم دارد، به سمت ادیان ریشه‌دار و توسعه یافته، برگردد به شرط حذف خرافات.

اصل تطوّر (درباره‌ی انسان) با انبوهی از مشكلات علمی روبرو است. علاوه بر مشكلات در علوم انسانی كه هر كدام منشاء مشكلات دیگر شده و عرصه در هم و برهم، به وجود آمده است. در قلمرو علوم تجربی نیز با مشكلات متعدد اساسی، مواجه است از قبیل:

1ـ وجود آثار گیاهی در بدن انسان. بر خلاف همه حیوانات.

2ـ بكارت: رابطه نسلی انسان و حیوان، مطابق اصل تطوّر، لازم گرفته كه بكارت میلیون‌ها سال پیش در وجود انسان، از بین رفته باشد. همان طور كه در انواع حیوان از بین رفته است.

3ـ از نظر دیرین شناسی: فقدان حلقه‌های ربط دهنده بشر كنونی به حیوان. خلائی كه سر از میلیون‌ها سال در می‌آورد. و مسایل دیگر كه در آن كتاب، توضیح داده‌ام.

عدم رابطه نسلی انسان با حیوان هیچ ملازمه‌ای با انكار اصل ترانسفورمیسم ندارد كه یك واقعیت علمی و حقیقت عقلی، است. و اصول ترانسفورمیسم نیز جازمانه و اطلاق انگارانه، نمی‌گوید كه در روی زمین، كوشش و جوشش نیروی هستی، فقط دوبار رخ داده و شگفت به وجود آورده؛ یكی گیاه با روح نباتی و دومی حیوان با دو روح نباتی و حیوانی. و هرگز حادثه سومی رخ نداده است. این ما هستیم كه چنین دگم‌اندیشی و جزم گرایی و اطلاق انگاری غیر علمی را بر تطوّر و ترانسفورمیسم تحمیل می‌كنیم بدون هیچ دلیل علمی‌ای.


 



پیام در تاریخ 85/12/9 ویرایش شده است.


پیام در تاریخ 85/12/9 ویرایش شده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.