| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
10
|
53
|
86/12/17 (01:35)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/9/5 (05:53)
|
|
||
|
|
2
|
21
|
89/5/18 (03:40)
|
|
||
|
|
12
|
180
|
89/3/6 (21:57)
|
|
||
|
|
0
|
46
|
88/12/19 (13:23)
|
|
||
|
|
0
|
23
|
88/10/6 (02:37)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
88/3/9 (09:51)
|
|
||
|
|
0
|
22
|
88/1/26 (13:14)
|
|
||
|
|
2
|
48
|
87/11/14 (09:52)
|
|
||
|
|
2
|
11
|
86/10/28 (15:26)
|
|
||
|
|
2
|
39
|
86/6/25 (18:34)
|
|
||
|
|
1
|
75
|
86/5/30 (17:42)
|
|
||
|
|
1
|
26
|
86/5/15 (01:53)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
86/4/14 (02:33)
|
|
||
|
|
3
|
51
|
86/4/13 (01:31)
|
|
||
|
|
0
|
19
|
86/1/22 (08:55)
|
|
||
|
|
3
|
48
|
86/1/13 (21:24)
|
|
||
|
|
0
|
66
|
85/12/13 (15:09)
|
|
||
|
|
2
|
37
|
85/12/10 (22:40)
|
|
||
|
|
0
|
41
|
85/10/30 (11:23)
|
|
خودشناسی در انسان محصول عملکرد هیپوتالاموس و بخشی موسوم به لیمبیک (دستگاه کناری) است. فلسفه مدتهاست برای درک معیارهای خوب و بد، از سیگنالهایی سود میجوید که از این دو مرکز منشأ میگیرند. سیگنالهایی نظیر عشق، نفرت و ترس. ولی هیپوتالاموس و لیمبیک، خود از چه بوجود آمدهاند؟ پاسخ روشن است از طریق انتخاب طبیعی. موجود زنده برای خود زیست نمیکند، حتی هدفش تولید مثل افرادی مشابه خود نیز نیست. بلکه صرفاً به تولید مثل "ژنها" میپردازد؛ یک حمل کننده موقت ژنها. فرآیند تکامل از طریق انتخاب طبیعی عبارت است از افزایش فراوانی برخی از ژنها نسبت به ژنهای مشابه (با موقعیت کروموزومی مشابه) در نسل (یا نسلهای) آینده. هربار که سلولهای جنسی در هرنسلی ساخته میشوند، ژنهای پیروز (پیروز، هیچ گونه بار اخلاقی که هیپوتالاموس و لیمبیک ما بر آن صحه گذارد ندارد)، جدا شده و درمیآمیزند تا افراد زنده جدیدی را بسازند که از طریق آنها جمعیت خود را بیشتر کنند. این افراد زنده جدید، تنها حمل کننده ژنهای پیروزند؛ یعنی بخشی از یک ابزار دقیق و پیشرفته که آنها را با کمترین آشوب بیوشیمیایی ممکن حفظ کند و انتشار دهد. به قول ساموئل باتلر، "جوجه تنها راهیست برای تخم مرغ در ساختن تخم مرغی دیگر". یا به عبارتی "موجود زنده صرفاً راهیست برای DNA در ساختن DNA بیشتر". حتی بوجود آمدن هیپوتالاموس و بخش لیمبیک نیز در جهت تداوم DNA بوده است. بنابراین در تکامل، هر نوع ابزاری و روشی که بتواند سهم بیشتری از ژنهای پیروز را به نسلهای بعد منتقل کند، به صورت مشخصهی اصلی گونه در میآید. بدن ما خود نمونهای از این تدابیر است. افزایش قدرت هوش در انسان، طول عمر زیاد در لاکپشتها، جفتگیری سریع و بدون مغازله در برخی پرندگان و تدابیر بی انتهای دیگر همگی محملیاند برای بقا و انتشار ژنهای پیروزمند. سوالی که دراین بین برای فیلسوف اخلاق پیش میآید این است که آیا فدارکاری هم نوعی از انواع این تدابیر است؟ فداکاری مسلما از شایستگی فردی میکاهد و قاعدتاً نباید در طی تکامل باقی بماند. پاسخ این است: اگر ژنهای مسبب فداکاری بین دو فرد از یک نیای مشترک، مشترک باشند، و اگر شرایطی پیش بیاید که عمل فداکارانه فرد سهم اشتراک این ژنها را در نسل بعد افزایش دهد، ژنهای "فداکاری" پیروز خواهند بود و از تدابیر لازم برای انتقال به نسل بعد بهرمند میشوند. دراین صورت انبان ژنی (Gene Pool) که کل جامعه یک گونه مشخص را شامل میشود، مملو از ژنهای فداکاری میشود. فداکاری رخ خواهد داد، حتی اگر فرد فداکار بخاطر هزینه فداکاری اش سهم کمتری را در انبان ژن برده باشد.
مجموعه هیپوتالاموس- لیمبیک در یک گونه بسیار اجتماعی مانند انسان، "میداند" یا بهطور صحیح تر به گونهای برنامه ریزی شده است که گویی "میداند". میداند که ژنهای سازندهاش تنها درصورتی به حداکثر تکثیر میرسند که بتوانند واکنشهای رفتاریاش را طوری سازماندهی کند که ترکیب بهینهای از بقای فردی، فداکاری و تولید مثل به عمل آید. جالب اینجاست که هرگاه که فرد با استرس مواجه میشود، مجموعه هیپوتالاموس- لیمبیک احساسات دوگانهای در او بروز میدهند: عشق و نفرت، خشونت و ترس، ایمان و شک، و غیره. هدف تمام اینها نه شادکامی و بقای فردی و نه حتی شادکامی و بقای اجتماعی است، بلکه بیشینهسازی انتقال ژنها کنترلگر یا پیروز است.
آنچه برای فرد خوب (تعریف خوب هم مشمول تعریف پیروز است) است، ممکن است برای خانوادهاش مهلک باشد، آنچه به بقای خانواده کمک میکند، برای فرد و قبیلهی او بد باشد. آنچه برای قبیله خوب است شاید برای خانوادهی فرد مضر باشد. و همینطور در ترکیبات مختلف سطوح سلسله مراتبی جامعه. به طورکلی، از طریق انتخابهای "ضد و نقیض" صورت گرفته توسط هرکدام از این واحدهای سلسله مراتبی (فرد، خانواده، جامعه و ...)، برخی از ژنها تثبیت میشوند و افزایش مییابند (ژنهای پیروز)، برخی از ژنها از بین میروند (ژنهای بازنده) و برخی بدون تغییر باقی میمانند (ژنهای بیطرف!). دراین صورت به طور مثال در جوامع انسانی، برخی ژنها، حالات عاطفی را پدید میآورند که بیانگر توازن بین انتخابهای ضد و نقیض در سطوح مختلف باشد.
شاید بوجود آمدن منطق و استدلال نیز خود محصول بررسی "آگاهانه" این انتخابهای دودویی باشد. همچنان که آزمون Wason-Selection Task نشان میدهد، قدرت تفکر فوقالعاده در گونه انسان صرفاً برای این تکامل یافته تا "متقلب" مشخص شود. متقلب کسی است که مانع جریان ژنهای ما میشود. حتی در مقیاس بالاتر، مانع جریان مِمهای ما، یا همان واحدهای فرهنگ ما!
برای مطالعه بیشتر در این زمینه من سه کتاب را پیشنهاد میکنم که به فارسی تیز برگردانده شده اند:
روانشانسی تکاملی، نوشته Dylan Evans and Oscar Zarate
سوسیوبیولوژی: تلفیقی نوین، نوشته Edward Wilson
تکامل و رفتار انسان، نوشته John Cartwright
مطالعه در این زمینهها تقریباً 20-30 سال است که در غرب آغاز شده است و تقریباً در آغاز راه است. درایران، در حد ترجمه، فعلاً چند سالی است که شاهد انتقال دانش این 20-30 سال هستیم. آنهم در همین دو سه اثر بالا، که دو اثر آخر همین چند ماه پیش به بازار کتاب راه یافته است و اثر اول فقط یک آشنایی کلی، آنهم برای مبتدیان بدست میدهد. هنوز هیچ محقق و نویسندهای در ایران دست به تحقیقات میدانی در این زمینه بسیار پراهمیت نزده است. هرچند که در زمینه جامعه شناسی و روانشناسی سنتی نیز تحقیقات ایرانی صرفاً به عنوان ناقل تحقیقات غربی عمل کرده است و هیچ سهمی در پیشبرد آگاهی بشر نداشت است، یا حداقل کمترین سهم را داشته است. البته من به شدت مخالف بوجود آوردن یک گونه علم "ایرانی" هستم و با هرکسی هم که مخالف آن است حاضرم به گفتگو بنشینم...
از نظر من، عمده محققان و روشن فکران ایرانی، بیشتر از آنکه عینیت گرا باشند، به گونهای ادبیات پرورند. بخصوص در حوزههایی چون علوم اجتماعی و روانشانسی...
به نظر میرسد تلفین نوین جامعه شناسی و زیست شناسی به طور کلی و ترکیب روانشانسی و تکامل به طور اخص دانش ما را از روان انسان و عملکردهای اجتماعیش به شدت دچار تحول کند.
در انتها من یک نقل قول از کتاب "تکامل و رفتار انسان" میآورم که وقعاً آموزنده است:
دلیل اینکه روانشناسان در پیچاپیچ جریانهای فکری بیشمار سرگردان شدهاند، این نیست که بحث آنان سنخیتی با روش علمی ندارد، بلکه این است که به قدر کافی از ایدههای انتخابگرایانه تکاملی بهره نگرفتهاند. اگر فروید، داروین را بهتر درک کرده بود، جهان دیگر اندیشههای بیترقی و موهومی چون لذتهای اُدیبی و غرایز مرگ را به خود نمیدید."