| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
104
|
1106
|
90/4/18 (08:00)
|
|
||
|
|
418
|
2361
|
91/3/9 (16:24)
|
|
||
|
|
113
|
1085
|
90/10/22 (00:03)
|
|
||
|
|
48
|
459
|
90/4/11 (18:12)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
91/3/9 (16:34)
|
|
||
|
|
2
|
0
|
91/3/4 (00:25)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
91/2/30 (10:39)
|
|
||
|
|
32
|
207
|
91/2/23 (18:40)
|
|
||
|
|
27
|
147
|
91/2/10 (00:31)
|
|
||
|
|
22
|
35
|
91/2/9 (16:08)
|
|
||
|
|
32
|
171
|
91/2/5 (08:42)
|
|
||
|
|
82
|
322
|
91/2/4 (21:36)
|
|
||
|
|
63
|
190
|
91/2/2 (19:06)
|
|
||
|
|
462
|
2836
|
91/2/2 (19:01)
|
|
||
|
|
16
|
52
|
91/2/2 (13:51)
|
|
||
|
|
12
|
72
|
91/1/31 (16:28)
|
|
||
|
|
7
|
25
|
91/1/31 (16:25)
|
|
||
|
|
133
|
776
|
91/1/22 (15:24)
|
|
||
|
|
4
|
24
|
91/1/22 (15:12)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
91/1/15 (16:32)
|
|
غرور پس گردنیه محكمی به تواضع زد و دست حسد را گرفت و فرار كرد .
تواضع كه بیش از آنكه از درد پس گردنی ناراحت شود از صدای شترق آن گوشش كر شده بود با همان لبخند همیشگی گفت :
چرا فرار میكنی ؟ تو كه میدونی من دنبالت نمیكنم و تلافی هم نمیكنم
غرور همانطور كه دست حسد را گرفته بود سر جایش ایستاد و گفت :
از ترس تلافی ات نیست كه فرار میكنم .
تواضع نگاه پرسشگرانه ای به او انداخت و غرور ادامه داد :
از وحشت نگاهت می گریزم .
كاش تلافی میكردی . چند بار هم تلافی می كردی ولی .....
ولی اینطور تحقیر آمیز به من زل نمی زدی و تمسخر آمیز بهم لبخند نمی زدی .
تو كه میدونی هر نوع تحقیری منو آب میكنه ؛ ذوب میكنه ؛ نیست میكنه
تواضع با لحنی آهسته و خیرخواهانه گفت :
آخه تو كه خودت اینو میدونی چرا دست از این كارهات بر نمیداری .
تو كه فقط با یه نگاه اینطور تحقیر میشی چرا اینقدر منم منم میكنی .
مگه نمیدونی هر فساد و تباهی از همین منم زدنها ریشه می گیرد .
غرور از آنجاییكه بارها به عینه این سخن تواضع را تجربه كرده بود اینبار با لحنی نرم تر گفت :
آخه چكار كنم . دست خودم كه نیست . هر وقت میخوام خودمو اصلاح كنم نمیدونم چه اتفاقی می افته كه منصرفم میكنه . ولی .... ولی
دست حسد را رها میكند و یك قدم به سوی تواضع میرود و ادامه میدهد :
ولی از الان میخوام خودمو درست كنم به نظرت از كجا شروع كنم ؟
حرص ، كه در تمام این لحظات در كناری ایستاده و داشت این منظره را تماشا میكرد آرام آرام خودش را به حسد رسانید و سقلمه ای به پهلوی او زد و آرام در گوشش گفت :
بی شعور ! مواظبش باش . نمی بینی باز داره خودشو خراب میكنه ؟
حسد كه پخمه كرده و با دهان باز داشت به غرور و رفتارش نگاه میكرد یك باره به خود آمد و دست و پایش را جمع كرد و خودش را به غرور رساند و آرام گفت :
ولش كن بابا بیا بریم .
غرور طبق معمول همیشه ، یكباره از كوره در رفت و سر حسد داد كشید :
به تو ربطی نداره مگه نمیدونی من از شنیدن دستور متنفرم
حسد خودشو جمع و جور كرد و با ترس كاذب گفت :
منكه به شما دستور ندادم حضرت عالی . من ... من .....
حرص كه دید دیگر بیش از این جای درنگ نیست خود را به آنها رسانید و با گفت :
این بیچاره كه حرف بدی بهت نزده . مگه كسی هم جرات میكنه به شما دستور بده ؟ این سگ كی باشه كه به سلطان ابن سلطان ، خاقان ابن خاقان ، استاد ابن استاد ، مدیرابن مدیر ، وزیر ابن وزیر ......
غرور كه با هر كلمه ای كه حرص به زبان می آورد قدری باد می كرد و بیشتر شق و رق میشد حرف او را قطع كرد و غرید :
پس تو حالیش كن مواظب زبونش باشه و بدونه با كی داره حرف میزنه .
حرص حرف او را تایید كرد و قدری بیشتر بهش نزدیك شد و آهسته بهش گفت :
حسد فقط میخواست یه چیزی را بهت یاد آوری كنه .
یادت رفته دفعه پیش كه به حرف این تواضع بدبخت گوش كردی چه بلایی سرت اومد ؟
یادت رفته ؟؟؟ تو وسط جمعیت همه بهت خندیدند و مسخره ات كردند ؟
غرور كه انگار یكی از بدنرین لحظات زندگیش را بیاد می آورد آه بلندی كشید و با ناله گفت :
آه ه ه ه ه راست میگی هیچوقت آن را فراموش نمیكنم .
دیدی چطور مورد تحقیر قرار گرفتم .؟؟؟
یكباره به طرف تواضع برگشت و در حالیكه تهدیدش میكرد گفت :
ای بدبخت بی همه چیز مگه دستم بهت نرسه . باز میخوای منو مثل خودت بی ارزش و بی اعتبار كنی
دیگه به حرفات گوش نمیدم الان یه گوشمالی حسابی هم بهت میدم .
حرص دست او را گرفت و گفت :
كجا دوست من ؟ ولش كن . اون حتی ارزش مشت ترا هم ندارد حیف این مشت شاهانه تو نیست كه به صورت این بدبخت بخوره . بیا بیا بریم به كارهامون برسیم .
بریم كه زیاد كار داریم .
بذارش اون مثل همیشه تك و تنها و غریب و بی كس بمونه كه این درد از همه چی براش بدتره .
( می تواند ادامه داشته باشد )