| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
13
|
70
|
87/6/19 (19:29)
|
|
||
|
|
93
|
450
|
90/3/9 (16:08)
|
|
||
|
|
59
|
268
|
90/3/11 (15:12)
|
|
||
|
|
95
|
336
|
90/3/11 (15:08)
|
|
||
|
|
37
|
229
|
90/3/11 (15:05)
|
|
||
|
|
14
|
62
|
88/5/10 (17:41)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
87/9/25 (01:52)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
87/6/1 (15:53)
|
|
||
|
|
21
|
86
|
86/11/18 (10:13)
|
|
||
|
|
28
|
166
|
86/10/4 (14:45)
|
|
||
|
|
13
|
63
|
86/10/4 (14:44)
|
|
||
|
|
44
|
185
|
86/9/22 (00:04)
|
|
||
|
|
56
|
236
|
86/7/14 (12:28)
|
|
||
|
|
14
|
82
|
86/7/14 (12:27)
|
|
||
|
|
17
|
67
|
86/7/14 (12:24)
|
|
||
|
|
10
|
27
|
86/7/14 (11:41)
|
|
||
|
|
4
|
37
|
86/7/13 (15:17)
|
|
||
|
|
2
|
17
|
86/7/8 (13:01)
|
|
||
|
|
1
|
13
|
86/7/8 (09:52)
|
|
||
|
|
1
|
72
|
85/9/7 (21:12)
|
|
سلام دوستان این یه داستان واقعیه از یه سایت خوندم
گفتم برای شما هم بنویسمش
خیلی زیباست حتما بخونینش

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
دختر:وای چه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم
ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه میخرمش
دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
دختر: ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی
میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم
"برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم"
بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
دختر: آره
پسر: چقدر؟
دختر: خیلی
پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
دختر: خوب معلومه نه
یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم
دست دختر را میگیرد
فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای
درخشان عاشقی عاشق
"چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند"
فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی
و چشمان آبی
دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند 
دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
چشمان پسر پر از اشک میشود
رو به دختر می ایستدو میگویید:
( من او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم)
"دختر سرش را پایین می اندازد"
پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی
میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی
چرا؟ 
دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش
را با خود نبرد ...
آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ... الـــــــــــــــــــــــــــــــــــهی
چه غم انگیز بود...پسرک بیچاره...همینه دیگه !!! روراست نبودن و زیاده خواهی وندیدن کسانی که دوستمون دارند
دوستمون دارند نه به خاطر ......... بلکه به خاطر خودمون ... و همیشه دیر میفهمیم ... خیلی دیر
مثلا" پدر و مادر !!! بله !!! اونا بهترین دوستای ما هستند ... میدونید چرا !؟
چون معمولا" هر کسی که با ما دوست میشه منافع خودش رو هم در نظر میگیره ... حالا این کمو زیاد داره ...
اما تنها دوستائی که هیچ وقت منافع خودشون رو ندیدند و فقط به سود ما گفتندو عمل کردند ...
تنها دوستائی که هیچ وقت برامون نقشه نکشیدند بابا مامان بودند و هستند و خواهند بود
هــــــــــــــی ... افسوس که نمیخوایم به خاطر غرور احمقانمون حقیقت رو که مثل روز روشنه باور کنیم
خودمونو میزنیم به بی خیالی و خواب ... خودمو میگم ... جسارت نباشه ها !!!
مامان بابای با محبتو در یاب ... همونی که بی دریغ عشقو مهربونی رو به ما هدیه میده اما چی میبینه !!!!! آه ه ه ه