نام کلوب :هنر ایجاد ارتباط
نام انگلیسی : ertebatt
تاسیس : 17 شهریور 1385
57 عضو ، 12 بحث ، 1 لینک

هنر ایجاد ارتباط

__
عنوان بحث
عشق
8 مهر 85 - 02:58
http://www.riversongs.com/cards/locket.html
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
35
1 بهمن 1386 ساعت 21:49
عشق چیزی نیست که همه می شناسن . عشق همونیه که تو درک کردی ..........
34
31 شهریور 1386 ساعت 22:25
منظومه بلند عشق

من زخم دلت بودم ، پویای دلم گشتی
مرهم به دلت بستم ، غوغای دلم گشتی
باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان ، صحرای دلم گشتی
آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت ای دوست
موسیقی جانبخش ، رویای دلم گشتی
از شیشه بنا كردند ، بنیان دل تنگت
چون قصر بلورین ، دنیای دلم گشتی
چون شمع شدی سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنك بزم ، شب های دلم گشتی
صورتگر نوپای ، احوال رخت بودم
چون نقش چلیپای ، دیبای دلم گشتی
در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهری ، بر پای دلم گشتی
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اینك
شادم كه در این محبس، یارای دلم گشتی



مشتاق دلم بودی ، من باغ دلت گشتم
در كشتی بحر عشق ، سكان دلم گشتی
از هر نفست روحی ، از كالبدم خیزد
انفاس مسیحای ، ایمان دلم گشتی
اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ریزد
شیوایی هر شعر ، دیوان دلم گشتی
از نرمی و حسن و لطف، چون شاخ گلی بودی
تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتی
ای شیفته جانان ، دیگر به چه می تازی
اینك كه تو تك تاز ، میدان دلم گشتی
رفتی و سبوی دل ، خالی ز شرابت شد
می باز بر این تشنه ، باران دلم گشتی
زین شرحه چه ها گویم ، ای شرح زبان من
آغاز دلم بودی پایان دلم گشتی



در تیرگی شامت ، شب تاب دلت بودم
چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتی
گفتی كه مرا دریاب ، ای تاب و توان دل
من تاب دلت گشتم ، بی تاب دلم گشتی
من فاتح دژهای ، دل های كسان بودم
تو فاتح یكتای ، ابواب دلم گشتی



آنگاه كه پیوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتی
گفتی كه برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه كه شراب هجر ، ، در جام دلم گشتی
گفتم به نهان با تو ، از هجر چه می گویی
اینك كه تو آغاز و ، فرجام دلم گشتی
گه گاه در اندیشه ، رخسار تو می دیدم
فریاد كه رخسار ، مادام دلم گشتی
دیگر مرو از پیشم ، مهمان دل ریشم
پیش آی كه چون شهدی ، در جام دلم گشتی



پایان رهی بودیم ، زین راز شدیم آغاز
بر بال دلم بنشین ، پرواز دلم گشتی
این راز مگو زنهار ، با بی خبران اغیار
گنجینه به دل بسپار ، همراز دلم گشتی


چون زمزمه ای گشتم ، كارام دلت باشم
آرام دلم بردی ، فریاد دلم گشتی
استاد بدم چندی ، در مكتب من بودی
این رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتی
اكنون كه بشد اینسان ، آباده ما ویران
در كوی پریشانی ، میعاد دلم گشتی


گفتی كه به شب ها خواب ، از دیده گریزان شد
من خواب دلت گشتم ، بیدار دلم گشتی
گفتی كه دوائی كن زین زخم دل ما را
درمان دلت گشتم ، بیمار دلم گشتی
گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام
گفتی كه توئی راكب ، افسار دلم گشتی
از مهر چه می خواهی ، ای تشنه این چشمه
انكار همی بودم ، اقرار دلم گشتی
33
15 شهریور 1386 ساعت 22:46
عشق یعنی ترس از دست دادن تو.
32
18 خرداد 1386 ساعت 12:21
هیچ عشقی نمی تواند در سکوت دوام بیاورد.

31
15 خرداد 1386 ساعت 13:13

عشق عشق می آفریند
عشق زنده گی می بخشد
زنده گی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زنده گی می بخشد
زنده گی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند.
30
10 خرداد 1386 ساعت 22:46

دستانم تشنه ی دستان توست

 شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم

 با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم

 زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

29
8 خرداد 1386 ساعت 18:52
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
 تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
 ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژوک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

28
8 خرداد 1386 ساعت 18:51
می خواهم نامه ای برایت بنویسم
که به هیچ نامهء دیگری شبیه نباشد
و زبانی نو برای تو بیافرینم
زبانی هم تراز اندامت
...... و گسترهء عشقم
*
می خواهم از برگهای لغت نامه بیرون بیایم
..... و از دهانم اجازهء سفر بگیرم
خسته ام از چرخاندن زبان در این دهان
دهانی دیگر می خواهم
.... که بتواند به درخت گیلاس
.... یا چوب کبریتی بدل شود
دهانی که کلمات از آن بیرون بریزند
مانند پریان دریایی از امواج دریا
و کبوتران
...... از کلاه شعبده باز
*
کتابهای دبستانم را از من بگیرید
.... و نیمکت های کلاسم را
..... گچ ها و قلم موها و تخته سیاه را
از من بگیرید
تنها واژه ای به من ببخشید
تا آن را
...... چون گوشواری به گوش معشوق خود بیاویزم
*
انگشتانی تازه می خواهم
برای دیگر گونه نوشتن
از انگشتانی که قد نمی کشند
.... از درختانی که نه بلند می شوند
..... و نه می میرند... بیزارم
انگشتانی تازه می خواهم
... به بلندای بادبان زورق و گردن زرافه
تا معشوقهء خویش را پیراهنی از شعر ببافم
...... و الفبایی نو بیافرینم برای او
*
..... الفبایی که حروفش
به حروف هیچ زبان دیگری مانند نباشد
.... الفبایی به نظم باران
..... الفبایی از طیف ماه
ابرهای خاکستری ِ غمناک
و درد ِ برگهای بید
...... زیر چرخ دلیجان ِ سپتامبر
*
می خواهم گنجی از کلمات را پیشکشت کنم
که هرگز هیچ زنی نصیب نبرده و نخواهد برد
..... کسی به تو مانند نبوده و نیست، بانوی من
می خواهم هجاهای نامم
و خواندن نامه هایم را
به سینهء خسته ات بیاموزم
می خواهم تو را به عطری نو بدل کنم
..... و به زبانی نو
..... و به شعری نو
27
8 خرداد 1386 ساعت 18:50

یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد تو را نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که تو را دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
رفتی و در دل من ماند بجای
عشق آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت    

 

26
7 خرداد 1386 ساعت 22:40

ویلیام شكسپیر میگه :

زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری

 یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه...

25
6 خرداد 1386 ساعت 21:13

=D>اپیکتتوس :

 هرگز دربارۀ چیزی نگو آن را از دست داده ام ،

بلکه فقط بگو آن را پس داده ام .

24
6 خرداد 1386 ساعت 18:19

آلن لاکین :

هر جا که عشق بزرگی خانه کرده است خشم بزرگی نیز مسکن دارد

23
6 خرداد 1386 ساعت 13:01

سلام

اومدم تا بحث فعال بشه

اما عشق   

نهالی است که همیشه نهال است- نوزاد است همیشه نیاز به رسیدگی و توجه داره - نباشه خیلی زود از دست می ره - عاشق شدن سخت نیست پیچیده نیست - عاشق موندن سخته- اونچه که ما در مکتب زندگی  یادمون نداند( شاید هم یاد نگرفتیم)

به هرحال عشق رو باید نوزادی دونست که یه لحظه غفلت ممکن باعث از بین رفتنش بشه

22
4 خرداد 1386 ساعت 19:32

به او بگویید دوستش دارم،

 به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده،

به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد،

و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

21
5 خرداد 1386 ساعت 01:30

سلاخی می گریست

به قناری کوچکی دل باخته بود

__