userinfo close

  ,

امتداد (پر مخاطب ترین نشریه فرهنگ پایداری)


emtedadclub

تاسیس: 1 دی 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه - معاونان
ای کاش هرگز نپرسند بعد از شهیدان چه کردید،آخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها...لطفا به عنوان یک ادامه »
ای کاش هرگز نپرسند بعد از شهیدان چه کردید،آخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها...لطفا به عنوان یک عضو فعال و مسئولیت پذیر عضو شوید...هردم سخنان رهبرت را یاد آر، آن حال و هوای سنگرت را یاد آر، هرگاه كه دنیا به دلت رخنه نمود ، غلطیده به خون برادرت را یاد آر...السلام علیكم یا اولیاء اللّه و احبائه، السلام علیكم یا اصفیاء اللّه و اودائه، السلام علیكم یا انصار دین اللّه، السلام علیكم یا انصار رسول اللّه،السلام علیكم یا انصار امیرالمومنین، السلام علیكم یا انصارفاطمه الزهراءسیده نساءالعالمین، بابى انتم و امى
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1429
1377
91/3/10 (10:58)
1346
3010
91/3/7 (01:36)
168
862
91/2/28 (10:38)
403
2632
91/1/18 (21:31)
79
322
91/3/10 (16:23)
57
241
91/3/10 (16:16)
153
501
91/3/9 (17:40)
32
143
91/3/9 (01:35)
66
450
91/3/9 (01:10)
11
63
91/3/9 (00:53)
866
3412
91/3/8 (15:14)
219
1238
91/3/6 (09:46)
168
170
91/3/5 (22:57)
147
311
91/3/5 (22:56)
9
29
91/2/31 (15:27)
75
452
91/2/29 (21:56)
282
1079
91/2/20 (12:45)
93
940
91/2/19 (08:28)
67
196
91/2/9 (19:24)
192
1084
91/1/24 (07:49)

عنوان بحث

مهدی گمنام , mahdi_gomnam
مهدی گمنام - 07:58 1386/02/14

خاطرات

خاطره از راهیان نور و مجله امتداد... شما چطور با مجله امتداد آشنا شدین؟... چطور جذبش شدین؟... خاطره از دفاع مقدس...
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه , montazer313
5

ممنون

خیلی جالب بود

اما من ویژه نامه می خوام حتما باید پاشیم بریم قم؟  

اگه ما رو این جور جاها راه می دادند که حرفی نبود

مهدی گمنام , mahdi_gomnam
مهدی گمنام - 08:02 1386/02/14
4

وای خدااااااااااااا...... (قسمت دوم)

رفتم واحد مشتركین برای اعتراض به اینكه چرا مجله دیر میرسه و بعضی از شماره ها هم به دستم نرسیده. یه آقایی كه خیلی محجوب  بود و من رو یاد شهید همت می‌انداخت (آقای محسن هاشمی) مراحل ارسال نشریه رو توضیح داد و نشریات برگشتی رو نشونم داد و گفت ما برای همه مشتركین به موقع نشریه رو ارسال می‌كنیم. خیلی از مشكلات به پست برمی‌گرده. نشانی خیلی از دوستان هم كامل نیست و برای همین برگشت می‌خوره.... اسم من رو هم تو لیست پیدا كرد و گفت همه شماره‌ها ارسال شده ولی اگه به دستتون نرسیده همینجا الآن بگیرید... در  آدرسم كد پستی رو ننوشته بودم كه اونو كامل كردم. انشاءالله از این به بعد به موقع برسه دستم... یكی دو تا قفسه هم در این واحد بود كه پر بود از هدایایی كه خوانندگان ارسال كرده بودند مثل جانماز و سجاده، عكس، تابلو نقاشی، كتاب، معرق روی چوپ و...

بعد رفتم اتاق روابط عمومی امتداد. یه آقایی پشت میز نشسته بود و یه عالمه نامه روی میزش بود. داشت نامه‌ها رو باز می‌كرد و شماره و تاریخ می‌زد. اتاق باحالی بود. دیوارها و سقف اتاق رو با پاكت نامه پوشونده بودند... اصلا باورم نمی‌شد این همه نامه به امتداد بفرستند... آقای فرهادی (روابط عمومی) نشونم داد كه بعضی از دوستان به جای اینكه هزینه اشتراك رو به حساب واریز كنند و بعد زنگ بزنند و مشخصات خودشون رو اعلام كنند، پول نقد رو پست می‌كنند كه این اصلا درست نیست...

خلاصه اینكه... اینجا همه داشتند فعالیت می‌كردند... همه در حال رفت و آمد بودند... واحد محصولات هم كه به تازگی راه افتاده بود كلی زنگ‌خور داشت. زنگ می‌زدند و كتاب سفارش می‌دادند و...

بعد رفتم طبقه آخر... ساختمان به این بزرگی یه آسانسور نداشت. این همه پله رو رفتم بالا و بالاخره چشام به واحد تحریریه هم روشن شد...

بابا اینا دیگه كی هستند. آبروم رفت. باورم نمی‌شد اونی كه برام چای آورد سردبیر باشه. فكر كردم آبدارچیه! بهش گفتم با آقای مصطفوی كار دارم. گفت خودم هستم...

حرفامو بهش زدم... گفتم یه بار مطلب فرستادم ولی جوابی نشنیدم. گفت نامه‌های رسیده خیلی زیاده و بضاعت ما هم اندك. راست می‌گفت. اگه یه نفر صبح تا شب فقط اسامی كسانی كه نامه نوشته‌اند رو می‌نوشت باز هم وقت كم می‌آورد، چه برسه به اینكه بخوان جواب هم بدن...

گفت به زودی یه تیم چند نفره شاعر، نویسنده و مشاور كار جواب دادن به نامه‌ها رو شروع می‌كنند...

چون از شهرستان اومده بودم، بهم یه كتاب هدیه دادند. یه سررسید هم خریدم. مطالب سررسید رو هنوز با دقت نخوندم ولی اندازه‌اش خوبه. نه خیلی بزرگ، نه خیلی كوچیك، جا برای یادداشت نوشتن هم داره، همون چیزی كه می‌خواستم!

با آقای ابراهیم‌زاده هم كلی صحبت كردم... از هر دری... بعد از گذشت این همه مدت هنوز قیافه آقای ابراهیم‌زاده رو با اون لبخندش می‌تونم تو ذهنم تجسم كنم... خیلی نوربالا می‌زد.

خلاصه اینكه كلی حال كردم. همه در تكاپو بودند. خیالم راحت شد كه به فكر هستند ولی به قول خودشون مشكلات دارند...

ایشاءالله امتداد یه همایش دیگه برگزار كنه كه تو وقت امتحانات نباشه و همه بتونیم توش شركت كنیم و با هم بیشتر آشنا شیم...

التماس دعا
مهدی گمنام , mahdi_gomnam
مهدی گمنام - 08:00 1386/02/14
3

وای خدااااااااااااا...... (قسمت اول(

یكی بیاد جلوی منو بگیره! دارم می‌میرم از خوشحالی... چرا؟ بذارید جریان رو براتون تعریف كنم...

چند روز پیش رفته بودم قم، شب رو تو خوابگاه یكی از دوستان دانشجو‌ام بودم. صبح زود پنج‌شنبه از خواب بیدار شدم، گفتم برم حرم زیارت... بعد از زیارت یه لحظه به سرم زد دفتر مجله امتداد رو پیدا كنم و یه سر بهشون بزنم... چند بار بهشون نامه انتقاد و پیشنهاد نوشته بودم ولی جوابی نگرفته بودم، گفتم شاید حضوری بتونم حرفامو بزنم.

همه‌اش این تو ذهنم بود كه اینا هم مثل بقیه فقط شعار می‌دن و عمل زیادی انجام نمیدن. اصلا به ذهنم رسید امروز كه پنج‌شنبه و آخر هفته است دفتر امتداد ممكنه تعطیل باشه.

با این افكار و پرسون پرسون رسیدم به دفتر مجله. یه ساختمون چهار طبقه نوساز و شیك. تو دلم داشتم به اینا بد و بیراه می‌گفتم كه چهار طبقه به این بزرگی برای دفتر مجله‌شون دارند ولی به نامه‌های ما اهمیت نمی‌دن... پس اینا اینجا چیكار می‌كنند؟

وارد ساختمون شدم. ورودی ساختمان اتاقك اطلاعات (نگهبانی) بود. گفتم: با سردبیر مجله امتداد كار دارم. گفتند: باید چند دقیقه صبر كنید، الآن «زیارت عاشورا» تموم میشه و بچه‌ها می‌رند سر كارشون،‌ اون وقت می‌تونید برید واحد «امتداد» و سردبیر رو ببینید.

از خوشحالی داشتم پر درمی‌اوردم: «زیارت عاشورا». فهمیدم كاركنان ساختمون تو «نمازخانه» هستند. از نگهبانی اجازه خواستم من هم برم  باهاشون برای قرائت زیارت عاشورا. رفتم ولی دیگه آخراش بود. زیارت عاشورا تموم شد و بعد سفره صبحونه. اصلا باورم نمی‌شد با گرمی ازم پذیرایی كنند! من هم باهاشون صبحونه خوردم

ساعت تقریبا هشت صبح بود كه یكی یكی رفتند سر كار. متوجه شدم كه فقط دو «واحد» از این ساختمون هشت واحده مربوط به مجله امتداد میشه: یكی برای امور مشتركین و محصولات فرهنگی و دیگری تحریریه مجله.

....

...

  (پایان قسمت اول) (با یكی از بچه ها قرار دارم باید برم، وقتی اومدم بقیه‌شو براتون می‌نویسم)

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.