| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1429
|
1377
|
91/3/10 (10:58)
|
|
||
|
|
1346
|
3010
|
91/3/7 (01:36)
|
|
||
|
|
168
|
862
|
91/2/28 (10:38)
|
|
||
|
|
403
|
2632
|
91/1/18 (21:31)
|
|
||
|
|
79
|
322
|
91/3/10 (16:23)
|
|
||
|
|
57
|
241
|
91/3/10 (16:16)
|
|
||
|
|
153
|
501
|
91/3/9 (17:40)
|
|
||
|
|
32
|
143
|
91/3/9 (01:35)
|
|
||
|
|
66
|
450
|
91/3/9 (01:10)
|
|
||
|
|
11
|
63
|
91/3/9 (00:53)
|
|
||
|
|
866
|
3412
|
91/3/8 (15:14)
|
|
||
|
|
219
|
1238
|
91/3/6 (09:46)
|
|
||
|
|
168
|
170
|
91/3/5 (22:57)
|
|
||
|
|
147
|
311
|
91/3/5 (22:56)
|
|
||
|
|
9
|
29
|
91/2/31 (15:27)
|
|
||
|
|
75
|
452
|
91/2/29 (21:56)
|
|
||
|
|
282
|
1079
|
91/2/20 (12:45)
|
|
||
|
|
93
|
940
|
91/2/19 (08:28)
|
|
||
|
|
67
|
196
|
91/2/9 (19:24)
|
|
||
|
|
192
|
1084
|
91/1/24 (07:49)
|
|
بسم رب المهدی ارواحنا فداه
سلام بر مهدی فاطمه سلام بر منتظران حضرتش
در امتداد صفحه شعر را معراج نامیدهاند
چند رباعی
ما پیكر خویش را شكستیم ای مرگ
دامان تو را هجوم دستیم ای مرگ
امروز كه پیراهنمان گلگون است
در جشن تولد تو هستیم ای مرگ
آن روز كمی ترانه كم بود كه تو...
یك حس كبوترانه كم بود كه تو...
میدان نبرد... مین ... گلوله... تشویش
یك مرد درین میانه كم بود كه تو...
در حادثه ی ماه و پلنگی هستی
لبریز عروج سرخ رنگی هستی
آغوش برای اشتیاقم وا كن
ای آب! چه تابوت قشنگی هستی
شب موسم پرواز شما تا عشق است
پیوند عمیق روحتان با عشق است
از روشن خیس چشم هاتان پیداست:
رمز عملیات شما«یا عشق» است
به عارف شهید ذبیح الله یوسفیان كه با پهلوی شكسته ی به دیدار مادرش زهرا س شتافت
اندام گسسته ی تو یا زهرا گفت
حتی لب بسته ی تو یا زهرا گفت
وقتی در آسمان به رویت وا شد
پهلوی شكسته ی تو یا زهرا گفت
در رقص گلوله دلنشین می میرند
روی هیجان سرخ مین می میرند
خاكستر پیكر تو هم گم شده است
مردان بزرگ اینچنین می میرند!
من مانده ام و او كه بسی شاعرتر...
آیینه دلی با نفسی شاعرتر...
من شاعرم اما نگرانم به خدا
سخت است سرودن از كسی شاعرتر...
می خواهد ازین سكوت آزاد شود
در سبزترین حنجره فریاد شود
این مرد كه در خون و خطر می رقصد
یك روز قرار بود كه داماد شود
به آخرین ثانیه های جانبازان شیمیایی
خون...سرفه ی خشك... درد... بیمارستان...
آیینه ای از نبرد ... بیمارستان...
پیچید صدای ضجه ی شیرزنی!
یك خط كشیده!... مرد ... بیمارستان...
انشام دوباره بیست بابای گلم!
موضوع:« كسی كه نیست» بابای گلم!
دیشب زن همسایه به من گفت یتیم
معنای یتیم چیست بابای گلم!
با ما كمی از بهار خون حرف بزن
از غیرت شهر واژگون حرف بزن
وقتی پدرم شهید شد مجنون بود
آقای معلم از جنون حرف بزن
گفتی كه پس از سجود برمی گردی
وقتی كه صلاح بود برمی گردی
در نامه نوشتی كه دلت تنگ شده
تا فكر كنم كه زود برمی گردی
لبخند و جنون و استخوان و چمدان
باران دو چشم منتظر در باران
در دفتر مشق خویش كودك می سوخت
بابا آمد ... نه آب آورد نه نان
دفتر ... خودكار... شوق انشایی سبز
جغرافی زندگی... جهت هایی سبز
ناگاه صدای توپ... بازی!...نه! جنگ
خون ریخت به دستان الفبایی سبز!
تا اول و آخر سفرباختن است
در بازی عشق برد در باختن است
از پیكر بی سرم تعجب نكنید
سرباز شدن برای سرباختن است
هرچند زمانه با دل ما بد كرد
چون كوه همیشه صبر می باید كرد
امروز اگرچه سرخ باید باشیم
باران گلوله سبزمان خواهد كرد!
به آنانی كه پرواز را به پرواز دوختند
تا عشق به اعجاز گره خواهد خورد
انسان به خدا باز گره خواهد خورد
مرده طلبان! بجنگ در آبی عشق
پرواز به پرواز گره خواهد خورد
او رود جنون بود كه دریا می شد
با بیرق آفتاب برپا می شد
پرواز اگر نبود معلوم نبود
این مرد چگونه در زمین جا می شد
من قطعه ولی سپید برمی گردم
در یك غزل جدید بر می گردم
با حس چهارپاره... در طرح جنون
یك مثنوی شهید بر می گردم
یوسف رستمی/ صفحه ی معراج از ماهنامه امتداد/شماره 10/مهرماه1385
و معراج ادامه دارد...
التماس دعای فرج
به امید ظهور
قرعه بر نام تو افتاده است ...
پای ما محكم بر این جاده است آمریكا ببین
صف به صف این امت آماده است ، آمریكا ببین
قدرت شیطان كجا و قدرت ایمان كجا
قوت ما را خدا داده است ، آمریكا ببین
تكیه چون بر سایه ی عباس دارد رهبرم
پرچم از دستش نیفتاده است ، آمریكا ببین
سر اگر بر نی نباشد لایق معراج نیست
نام ما با نینوا زاده است ، آمریكا ببین
كربلای دیگری را هم اگر برپا كنی
بیست میلیون "قاسم " آماده است ، آمریكا ببین
بد رقم در سینه اش بغض تو را پرورده است
در زمین هر كس كه آزاده است ، آمریكا ببین
امپراطوران عالم یك به یك زانو زدند
قرعه بر نام تو افتاده است ، آمریكا ببین ...

سبک بالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحّم بر منِ مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغان ها کردم، اما برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان... این چه سودا بود با من؟
رفیقان، رسم هم دردی کجا رفت؟
جوانمردان، جوانمردی کجا رفت؟
مرا این پشت، مگذارید بی پاک
گناهم چیست، پایم بود در خاک
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بست روح بودم
در باغ شهادت را نبندید...
به ما بیچارگان زان سو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند سرگردان بمانم
دعا کردند در زندان بمانم
شهادت، نردبان آسمان بود
شهادت، آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند این نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را...
مرا پایی به دست نردبان بود
مرا دستی به بام آسمان بود
تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر، روسیاهم، شرمگینم
مرا اسب سپیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی
در این اطراف، دوش ای دل تو بودی!
نگهبان آن شب، ای غافل تو بودی!
بگو اسب سپیدم را که دزدید؟
امیدم را... امیدم را که دزدید؟
مرا اسب چموشی بود روزی
شهادت، می فروشی بود روزی
شبی چون باد بر یالش خزیدم
به سوی خانه ی ساقی دویدم
چهل شب راه را بی وقفه راندم
چهل تسبیح، ساقی نامه خواندم
ببین ای دل، چقدر این قصر زیباست
گمانم خانه ی ساقی همین جاست
دلم تا دست بر دامان در زد...
دو دستی سنگ شیون را به سر زد!
امیدم مشت نومیدی به در کوفت
نگاهم قفل در، میخ قدَر کوفت
چه درد است این که در فصل اقاقی؟
به روی عاشقان در بسته ساقی...
به روی عاشقان در بسته ساقی...
به روی عاشقان در بسته ساقی...
بر این در، وای من قفلی لجوج است
بجوش ای اشک هنگام خروج است
در میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند؟!
دعا کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدایا تاب جان کندن ندارم...
دلم تا چند یا رب خسته باشد؟
درِ لطف تو تا کی بسته باشد؟
بیا باز امشب ای دل در بکوبیم
بیا این بار محکم تر بکوبیم...
مکوب ای دل به تلخی دست بر دست
در این قصر بلور آخر کسی هست
بکوب ای دل که این جا قصر نور است
بکوب ای دل مرا شرم حضور است
بکوب ای دل که غفار است یارم
من از کوبیدن در، شرم دارم... شرم دارم... شرم دارم!
بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست
مرا هر چند روی در زدن نیست
کریمان گر چه ستار العیوب اند
گدایانی که محبوب اند خوب اند
بکوب ای دل، مشو نومید از این در
بکوب ای دل هزاران بار دیگر...
دلا! پیش آی تا داغت بگویم
به گوشَت، قصه ای شیرین بگویم
برون آیی اگر از حفره ی ناز
به رویت می گشایم سفره ی راز
نمی دانم بگویم یا نگویم
دلا! بگذار، تا حالا نگویم
ببخش ای خوب، امشب ناتوانم
خطا در رفته از دست زبانم
لطیفا رحمت آور، من ضعیفم
قوی تر از من است، امشب حریفم
شبی ترک محبت گفته بودم
میان درّه ی شب خفته بودم
نی ام از ناله ی شیرین تهی بود
سرم بر خاک طاقت سر نمی سود
زبانم حرف با حرفی نمی زد
سکوتم ظرف بر ظرفی نمی زد
نگاهم خال، در جایی نمی کوفت
به چشمم اشک غم، تایی نمی کوفت
دلم در سینه قفلی بود، محکم
کلیدش بود، دریاچه ی غم
امیدم، گرد امّیدی نمی گشت
شبم دنبال خورشیدی نمی گشت
حبیبم قاصدی از پی، فرستاد
پیامی با بلوری مِی، فرستاد
که می دانم تو را شرم حضور است
مشو نومید، این جا قصر نور است
الا! ای عاشق اندوه گینم
نمی خواهم تو را غمگین ببینم
اگر آه تو از جنس نیاز است...
دَرِ باغِ شهادت باز، باز است!
در باغ شهادت باز، باز است!
در باغ شهادت باز، باز است!
نمی دانم که در سر، این چه سوداست!
همین اندازه می دانم، که زیباست...
خداوندا چه درد است؟ این چه درد است؟
که فولاد دلم را آب کرده است...
مرا ای دوست، شرم بندگی کُشت
چه لطف است این... مرا شرمندگی کُشت



قسمت مباد كه به فتوای آب و نان
مشغول آب و دانه گردد كبوترم
ای آسمانیان! كه زمین جایتان نبود
مانده است خاطرات شما لای دفترم
باشد حرام، شیر حلالی كه خورده ام
روزی اگر ز خون شما ساده بگذرم...!