| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1429
|
1377
|
91/3/10 (10:58)
|
|
||
|
|
1346
|
3010
|
91/3/7 (01:36)
|
|
||
|
|
168
|
862
|
91/2/28 (10:38)
|
|
||
|
|
403
|
2632
|
91/1/18 (21:31)
|
|
||
|
|
79
|
322
|
91/3/10 (16:23)
|
|
||
|
|
57
|
241
|
91/3/10 (16:16)
|
|
||
|
|
153
|
501
|
91/3/9 (17:40)
|
|
||
|
|
32
|
143
|
91/3/9 (01:35)
|
|
||
|
|
66
|
450
|
91/3/9 (01:10)
|
|
||
|
|
11
|
63
|
91/3/9 (00:53)
|
|
||
|
|
866
|
3412
|
91/3/8 (15:14)
|
|
||
|
|
219
|
1238
|
91/3/6 (09:46)
|
|
||
|
|
168
|
170
|
91/3/5 (22:57)
|
|
||
|
|
147
|
311
|
91/3/5 (22:56)
|
|
||
|
|
9
|
29
|
91/2/31 (15:27)
|
|
||
|
|
75
|
452
|
91/2/29 (21:56)
|
|
||
|
|
282
|
1079
|
91/2/20 (12:45)
|
|
||
|
|
93
|
940
|
91/2/19 (08:28)
|
|
||
|
|
67
|
196
|
91/2/9 (19:24)
|
|
||
|
|
192
|
1084
|
91/1/24 (07:49)
|
|
استفاده از قالب طنز در حوزه ی ادب پایداری با قابلیت های تاثیرگذار و گسترده ای که دارد و پرداختن به جلوه ها و لحظات طنزگونه ی پیش آمده در بحبوحه ی جنگ و رسیدگی به اوضاع و احوال و حواشی و اخبار و تمام مسائل پیرامونی "طنز در هنر و ادب پایداری" فرصتی بسیار مغتنم را پیش رو می گذارد که غفلت از آن آبستن تهدیدی است جدی و خطرناک...

در بحث "ترکش ولگرد"قراره به این موضوع بپردازیم.
پس هر کی از این جور مطلبها داره بسم الله...

پیشگیری از اسراف در جبهه 
روحانی گردان تازه به محل استقرار گردان اعزام شده بود و هنگام ورود از اینکه بچه ها هیچ تدارک آنچنانی برای ورودش نگرفته بودند خوشحال بود که حواسشان به بیت المال هست.رزمنده ها محل چادر روحانی را نشان دادند و او نیز برای استراحت به آن چادر رفت.
عصری وقتی از چادرش بیرون اومد متوجه یه پلاکارد شش هفت متری شد که ورودش رو به منطقه تبریک گفته بودند، روحانی هم که از اسراف به شدت عصبانی بود فریادش به آسمان بلند شد که چرا این کارارو می کنین و باعث حیف شدن بیت المال می شین؟
رزمنده ها هم با خنده گفتند که حاج آقا ما هیچ پارچه ای رو اسراف نکردیم ، عمامه ی خودتونه که دیدیم جنسش برای پلاکارد خوبه ازش استفاده کردیم!!!
یا الله نبود؟! حاج آقا بریم !!
وقتی یک شاگرد شوفر مکبر نماز شود بهتر از این نمی شود.نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز رو خیلی سریع شروع می کرد که بچه ها مجبور بودند با سرو صورتی خیس که بغل دستی هاشونو خیس می کردند خودشونو به نماز برسونند یا اشکال از بچه ها بود که وضو رو میذاشتند دم آخر و تند تند یاالله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند و مکبر مجبور بود پشت سر هم یا الله بگوید و ان الله مع الصابرین ... !
بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ی بود می خوند تا کسی از فیض جماعت محروم نمونه.مکبر هم کوتاهی نکرده و چشماشو دوخته بود به ته سالن تا اگه کسی اومد به جای اون بگه یا الله و رکوع رو کش بده.وقتی برا چند لحظه کسی نیومد ظاهرا بنا به عادت شغلیش بلند گفت : یا الله نبود ... ؟! حاج آقا بریم !
نمی دونم چند نفر توی نماز زدن زیر خنده ولی بیچاره حاج آقا رو دیدم که شونه هاش حسابی افتاده بود تکون خوردن !!!
پدرش اجازه نمیداد برود. یك روز آمد و گفت: «پدر جان! میخواهیم با چند تا از بچهها برویم دیدن یك مجروح جنگی.» پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.
چند روزی از او خبری نبود... تا اینكه زنگ زد و گفت من جبههام. پدرش گفت: «مگر نگفتی میروی به یك مجروح سر بزنی؟» گفت: «چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه.»
سلام
تو این بحث میشه نشریه خمپاره رو هم معرفی كرد. نشریه طنز دفاع مقدس.
حتما مطالعه كنید. جالبه.
سالروز تولد صدام ! 



زمانی كه در منطقه خرمال بودیم؛ یكی از دوستان از جنوب كادویی برایم فرستاد كه در نوع خود بی نظیربود. چند بسته مجزا از هم كه بسیار دقیق پیچیده شده بود. هر كدام از بسته ها را برداشتیم و بازكردیم. آدم به هوس می ا فتاد ولی تصور می كنید چه چیزی می دیدیم؟
یك بسته پوست پسته اعلاء،
یك بسته پوست تخم هندوانه،
یك كیسه پوست سیب،
یك كیسه پوست خیار قلمی و یك بسته هم پوست هندوانه!
در میان بسته ها كاغذی بود كه روی آن نوشته شده بود: به مناسبت سالروز تولد صدام!
نچ نچ ...
بعد از سه روز رفتیم بندر اسپلیت کرواسی و با مینی بوس رفتیم سمت موستار.بین راه ، همراه بوسنیایی ما فکر می کرد با عده ای دیپلمات جنگ ندیده طرف است.به نقطه ای اشاره می کرد که شیشه ای بر اثر گلوله ای شکسته بود و ما همه با هم می گفتیم نچ نچ ... نچ نچ و صدای هفت – هشت نفریمان توی مینی بوس می پیچید. باز می گفت آن دیوار را نگاه کنید با گلوله ریخته است و ما هم نچ نچ را ادامه می دادیم.بنده خدا به قیافه ها هم نگاه نمی کرد که مثلا حاج سعید نصف گلویش را ترکش برده است.کم کم کار بالا گرفت.ماشین را نگه داشت ، رفت پایین و یک ترکش آورد.ما هم ترکش را دست به دست می کردیم و بلندتر نچ نچ می کردیم.این هم حس گرفته بود و به شدت توضیح می داد:گلوله که می خورد بومب ... منفجر می شود ، تکه تکه می شود و به این شکل درمی آید.نمی دانست همه ی این بچه ها کلی ترکش توی نقاط مختلف بدنشان است.توی همین نچ نچ کردن ها یک دفعه آقای جنتی از جلوی ماشین فریاد زد : ساکت ... چی هی نچ نچ می کنید.بذارید ببینم این چی می گه؟ انتهای مسیر توی موستار ، مثل این که یکی از بوسنیایی ها برای بنده خدا توضیح داد و این شروع کرد چپ چپ نگاه کردن .به حاج سعید گفتم مثل اینکه فهمیده سر کارش گذاشتیم.



از خاطرات رضا برجی مستند ساز جنگ / امتداد 51
کمپوت گوجه فرنگی
از صدا و سیما آمده بودند تا با بچه ها مصاحبه و برای مردم پخش کنند.هر کس از مشکلات می گفت و اینکه چقدر یاری خداوند و امام زمان و اهل بیت به رزمنده ها در حل این مشکلات مشهود است.نوبت به همسنگر ما رسید.خبرنگار میکروفن را جلوی دهانش برد و گفت:خودتان را معرفی کنید و اگر حرفی یا پیامی دارید بفرمایید.این رفیق ما سینه اش را صاف کرد سرش را بالا گرفت و با اخم و بدون مقدمه گفت:
این چه وضعی است؟چرا این کاغذ دور کمپوت ها را از قوطی جدا می کنید؟آخر ما باید بدانیم چه می خوریم یا نه؟کمپوت آلبالو می خواهیم کنسرو لوبیا در می آید!رب گوجه فرنگی می خواهیم کمپوت گلابی در می آید!آخر ما چه خاکی بر سرمان بریزیم؟به این ملت شهید پرور بگویید حالا که می فرستید درست بفرستید.اینقدر ما را حرص ندهید!
پرسپولیس هورا
استقلال سوراخ
شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسلیم می شدند.من و دوستم «علی ناهیدی» از یك هفته قبل از عملیات با هم حرف نمی زدیم.شاید علتش خیلی عجیب و غریب باشد.ما سر تیم های فوتبال استقلال و پرسپولیس دعوایمان شد!من استقلالی بودم و علی پرسپولیسی.یك هفته قبل از عملیات،در سنگر طبق معمول داشتیم با هم كركری می خواندیم و از تیم های مورد علاقه مان حمایت می كردیم كه بحثمان جدی شد.علی زد به پروین و یك نفس گفت:
-شیش ، شیش،شیش تایی هاش!
منظور او از حرف،یادآوری بازی ای بود كه پرسپولیس شش تا گل به استقلال زده بود.من هم كم آوردم و به مربیان پرسپولیس بد و بیراه گفتم.بعد هم قهر كردیم و سرسنگین شدیم.حالا دلم پیش علی مانده بود.از شب قبل و پس از شروع عملیات ،دیگر علی را ندیده بودم.دلم هزار راه رفته بود.هی فكر می كردم نكند علی شهید یا اسیر شده باشد و نكند بدجوری مجروح شده باشد.ای خدا،اگر چیزیش شده باشد،من جواب ننه باباش را چی بدهم.دیگر داشتم رسماٌ گریه می كردم كه یك هو دیدم بچه ها می خندند و هیاهو می كنند،از سنگر آمدم بیرون و اشك هایم را پاك كردم.یك هو شنیدم عده ای با فارسی لهجه دار شعار می دهند كه:پرسپولیس هورا،استقلال سوراخ!
سرم را چرخاندم به طرف صدا.باورم نمی شد.ده ها اسیر عراقی پابرهنه و شعارگویان به طرفمان می آمدند.پیشاپیش آنان علی سوار شانه های یك درجه دار سبیل كلفت عراقی بود و یك پرچم سرخ را تكان می داد و عراقی ها هم با دستور او شعار می دادند:
پرسپولیس هورا،استقلال سوراخ!
باور كنید بار اول و آخر در عمرم بود كه به این شعار،حسابی از ته دل خندیدم و شاد شدم.
دویدم به استقبال.علی با دیدن من از قلمدوش درجه دار عراقی پایین پرید و بغلم كرد.تند تند صورتش را بوسیدم.علی هم صورتم را بوسید و خنده كنان گفت:می بینی اكبر،حتی عراقیها هم طرفدار پرسپولیس هستند!هر دو غش غش خندیدیم.عراقیها كه نمی دانستند دارند چه شعاری می دهند،با ترس و لرز همچنان فریاد می زدند:پرسپولیس هورا،استقلال سوراخ!

پسرم این قدر بی تابی کرد تا بالاخره برای 3 روز بردمش جبهه.وروجک خیلی هم کنجکاو بود و هی سوال می کرد.بابا چرا این آقا یه پا نداره؟ بابا این آقا سلمونی نمیره این قدر ریش داره؟ بابا این تفنگ گندهه اسمش چیه؟ بابا چرا این تانکها چرخ ندارن؟تا اینکه یه روز برخوردیم به یه بنده خدا که مثل بلال حبشی سیاه بود.به شب گفته بود درنیا من هستم.پسرم پرسید بابا مگه تو نگفتی همه ی رزمنده ها نورانین؟ گفتم چرا پسرم.پرسید پس چرا این آقا این قدر سیاهه؟ منم کم نیاوردم و گفتم : بابا جون اون از بس نورانی بوده صورتش سوخته .فهمیدی؟!