| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1429
|
1377
|
91/3/10 (10:58)
|
|
||
|
|
1346
|
3010
|
91/3/7 (01:36)
|
|
||
|
|
168
|
862
|
91/2/28 (10:38)
|
|
||
|
|
403
|
2632
|
91/1/18 (21:31)
|
|
||
|
|
79
|
322
|
91/3/10 (16:23)
|
|
||
|
|
57
|
241
|
91/3/10 (16:16)
|
|
||
|
|
153
|
492
|
91/3/9 (17:40)
|
|
||
|
|
32
|
143
|
91/3/9 (01:35)
|
|
||
|
|
66
|
450
|
91/3/9 (01:10)
|
|
||
|
|
11
|
62
|
91/3/9 (00:53)
|
|
||
|
|
866
|
3412
|
91/3/8 (15:14)
|
|
||
|
|
219
|
1238
|
91/3/6 (09:46)
|
|
||
|
|
168
|
170
|
91/3/5 (22:57)
|
|
||
|
|
147
|
311
|
91/3/5 (22:56)
|
|
||
|
|
9
|
29
|
91/2/31 (15:27)
|
|
||
|
|
75
|
452
|
91/2/29 (21:56)
|
|
||
|
|
282
|
1079
|
91/2/20 (12:45)
|
|
||
|
|
93
|
940
|
91/2/19 (08:28)
|
|
||
|
|
67
|
196
|
91/2/9 (19:24)
|
|
||
|
|
192
|
1084
|
91/1/24 (07:49)
|
|
بسم رب الشهدا و المستشهدین
باسلام
یکی از قسمتهای این ماهنامه برگزاری چند گفتگو می باشد (=صندلی داغ)
برای شنیدن سخنانی شیرین و درس آمو ز به قسمت کوله پشتی ماهنامه مراجعه کنید.
در این تاپیک خیلی خلاصه و مختصر و مفت و مفید از کوله پشتی گفته می شود .
علاقمندان می توانند به آرشیو ماهنامه رجوع کنند یا شماره ها ی قبلی را از دفتر امتداد درخواست کنند.
باتشکر
التماس دعای فرج مولا
یاعلی
یازهرامدد
|
| ||
|
حقیقت را بگویید. فكر نكنید مردم پس میزنند گپوگفتی با احمد نجفی | ||

به كوشش: حسین خاكیدر نخستین روزهای سال، خیلیها میآیند منطقه؛ از ورزشكار و هنرمند و دانشجو و دانشآموز گرفته تا كاسب و كارگر و وزیر و نماینده مجلس. همه، جوری احساس تعلق میكنند به این سرزمین و به این خاك. احمد نجفی هم یكی از آنهاست. مجری برنامه صندلی داغ را كه میشناسید؟ حرفهای جالبی برای گفتن داشت...

اگر بگویم از بچههای نشریهای به نام «امتداد» هستم، چه معنایی از این واژه در ذهن شما تداعی میشود؟
ـ این استمرار تا كجا میتواند ادامه پیدا بكند؟
فكر میكنید وظیفه چه كسانی است كه این امتداد را حفظ كنند؟
ـ حدود هجده سال از جنگ میگذرد. ما میبینیم در خاك عراق هیچ خبری نیست، هیچ كسی برای بازدید نمیآید، اما در خاك ایران، نه تنها مردم ایران بلكه از كشورهای دیگر هم برای بازدید میآیند، فكر میكنید چه چیزی داخل این خاك نهفته است كه جوان¬ها، دختر و پسر را به اینجا میكشاند و احیاناً خیلیها را متحول میكند؟
تعریف شما از خادمین افتخاری شهدا چیست؟
شما كه به مجموعه راهیان نور پیوستهاید، پیشنهاد یا راهكاری برای بهتر برگزار شدنش دارید؟
آیا نمونهای از موزههای جنگ در كشورهای دیدهاید كه بتوانیم طرح و الگوی آن را در اینجا پیاده كنیم؟
نمیخواهید با بچههای خادمین همصحبت شوید؟

برای دیدن جواب سوالات احمد نجفی اینجــــــــــــــــــــــــا کلیـــک کــــن

سلام
دقت نمی كنی ها خواهر جان
این لینك رو ببین:
http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/emtedad/topicid/443630
سلام خانومی
بنده هم خدمتتون عرض کردم عزیز
تو همون بحث اصلی ... شماانگار وقت نداشتید بخونید ولی بد نیست بخونید...ممنونم
یاعلی
یازهرامدد
سلام خانومی
بنده هم خدمتتون عرض کردم عزیز
تو همون بحث اصلی ... شماانگار وقت نداشتید بخونید ولی بد نیست بخونید...ممنونم
یاعلی
یازهرامدد
سلام دیدم ولی وقتی این كامنت رو گذاشته بودم وقت نشد بیام برش دارم
اگرچه ترجیح می دم بحثای قدیمی حذف نشه اما این یكدونه چون خیلی بهتر از قدیمیشه باشه فقط قول بده تمام موارد حذفی رو اینجا منتقل كنی دو سه روز دیگه حذف می كنم باشه؟
خواهش می كنم هیچ كس دیگه در هیچ موردی از من نخواد بحثای قدیمی رو حذف كنم همشون برام كلی عزیزند كلی خاطره اند
ممنون
راستی خیلی بحث خوبی شده واقعا كارت عالیه
حرف نداره
وااااااااااااااااای نهههههههههههههههههه
خانومی اگه خاطره داره و برات مهمه حذفش نکن بزار باشه
ماهنامه امتدادماهنامه دفاع مقدس شماره 6، خرداد 138548 صفحه
اشاره
«امیر رفیعی» بچه محله ما بود. آخرین نفری بود كه در فلكه فرمانداری جانانه فرمان میداد و بچهها را عقب میكشید. بچهها را گول میزند و میگوید شما بروید، من میآیم. تیربار ژـ3 دستش بود. تیرهایش تمام میشود. عراقیها هم زخمیاش میكنند، بعد دستگیرش میكنند. فیلمبرداری هم از این صحنهها شده و من فیلم آن را دیدم. بعد هم هیچ اثری از امیر نیست، مطمئنم كه شهیدش كردند. بعضی وقتها بچهها میفرستادنش، میرفت تو عراقیها شناسایی میكرد و برمیگشت و گرا میداد. بچهها هم میزدند به عراقیها. عراقیها گرفته بودنش، یك كشیده زده بودنش. بهنام گریه كرده بود و گفته بود دنبال ننهام میگردم. ====================================
گفتوگو با سید صالح موسوی به كوشش: مرتضی صالحی، علیاصغر كاویانی
... یك عده هم بودند كه این وسط برای خودشان ول بودند. گاهی توی این دسته، گاهی توی آن یكی. خبر كه میرسید فلان جا عراقی هست، بقیه كه نمیتوانستند بروند، همینها میرفتند. بیشتر هم از كسانی بودند كه آرپیچی داشتند. مثل سید صالح موسوی.
□
... تانك همانطور میزد و میرفت پشت انبار. بچهها داشتند نگاه میكردند. بقیه هم توی فلكه راه آهن زمینگیر شده بودند. دفعه چندمی بود كه تانك داشت میآمد بیرون. راه افتاد. آمد كمی نزدیكتر كه یكمرتبه یك نفر از پشت دیوار انبار از ده متری شلیك كرد. موشك صاف خورد جلوی تانك. فریاد بچهها رفت هوا: اللهاكبر. صالحی بود؛ سید صالح موسوی.
□
اینها را در كتاب «اشغال؛ تصویر سیزدهم» صفحات 44 و 56 میخوانم. مجموعه خاطراتی است درباره 45 روز مقاومت در خرمشهر. شاید خوانده باشید. جداً هم خواندنی است. اما هدفم معرفی كتاب نبود. هر چند یك تیر و دو نشان كردم. شاید هم سه نشان؛ هم كتاب را معرفی كردم، هم درباره خرمشهر گفتم كه این روزها بیمناسبت هم نیست و هم میخواهم از رزمندهای حرف بزنم كه به قول ابوالحسن محسنی (نویسنده كتاب) برای خودش ول بود.
همان جوان 18-17 سالهای كه آرپیجی روی شانهاش ایستاد روبهروی تانك و فرستادش هوا؛ كسی كه بچههای جنگ «صالحی» صدایش میزدند، اما اسمش را حالا شما بهتر میدانید.
حرفهای ما را شنید. مكث كرد و گاهی دلتنگ شد و شبیه غروب پر از سكوت روز پذیرش قطعنامه، فقط نگاهمان كرد.
حرفهای صالحی (میدانم اسمش سید صالح است و فامیلش موسوی، ولی مطمئن هستم آقا سید با این اسمی كه خطابش كردم بیشتر حال میكند) شنیدنی است. چرا كه از دل برمیآید. گفتوگوی ما خیلی خودمانی و بیآلایش بود. اینطور راحت بودیم. بچههای جنگ، بچههای آن زمان جنگ، همهشان بیریا بودند و خالص و بیآلایش. سخت حرف میزد. از اینكه حدیث نفس كند، میترسید و احتیاط میكرد.
«بیشتر وقتا دلم برای رفقای جنگ تنگ میشه. میشینم یه گوشهای و گریه میكنم. كار به كسی ندارم. هر جا باشه میشینم و براشون اشك میریزم. باهاشون حرف میزنم. اینجوری آروم میگیرم».
رفقای مسجد جامع یادشان به خیر!
مسجد جامع، قلب خرمشهر بود، همة خرمشهر بود، شهید ابوترابی هم میفرمودند مسجد خرمشهر سنگر تمامی سنگرها بود. قشنگی جنگ و دفاع ما این بود كه ما بر عكس همه جنگهای دیگر كه میرفت توی پادگانها و مراكز نظامی، مركز فرماندهی جنگ ما توی مسجد جامع بود. انقلاب ما انقلاب مذهبی بود، انقلاب اعتقادی بود، انقلابی بود كه از داخل مساجد پا گرفت. ما در بحبوحه انقلاب میرفتیم داخل یك پادگان؛ آن پادگان، مسجد بود، حسینیه بود. در جریان تجزیهطلبی خلق عرب كه ما خودمان درگیر بودیم، باز مركز اداره امور و پشتیبانی و سازماندهی، مسجد بود. مركز اجتماع بچههای انقلابی داخل مسجد بود و مسجد آشناترین محل بود برای حضور بچههایی كه میخواستیم در مقاومت باشند و میشود گفت منطقه امنی بود برای بچهها و مردم و واقعاً هم منطقه امن ماند. مسجد جامع تا روز آخر پا برجا بود و استوار ایستاده بود.
در دوران مقاومت، مسجد محل تداركات و پشتیبانی نیروها، حمایت از مجروحها، جابهجایی مجروحها، رساندن مهمات و غذا به نیروها و فرستادن نیرو به جبهه و پذیرش نیرو بود. یعنی در اصل سازماندهی نیروها و مركز اطلاعات و اخبار و ستاد اصلی اداره امور، همین مسجد جامع بود. آن موقع سپاهی در كار نبود، ساختمان سپاه را عراقیها زده بودند. پادگان دژ را زده بودند، نیروی دریایی را زده بودند و هیچ مركزی جز مسجد جامع نمیتوانست نیروها را دور هم جمع كند.
بچهها خرد و خسته میرفتند داخل مسجد میخوابیدند. داخل حیاط، یكی وسایل پانسمان تهیه میكرد، دیگری داشت زخمیها را سر و سامان میداد، یكی داشت سرم وصل میكرد، دیگری داشت نانهای خشك را جمع میكرد. خلاصه هر نوع كار تداركاتی و پشتیبانی كه میشود تصور كرد، داخل حیاط مسجد و داخل مسجد انجام میشد. داخل مسجد انبار بود، بهداری بود، اسلحهخانه بود و امثال اینها. كارهای پشتیبانی و تداركات هم داخل حیاط انجام میشد. بچهها داخل حیاط مسجد آب و چای و غذا میخوردند. بچههای كوچك و نوجوانان هم بالای مسجد ككتلمولوتوف درست میكردند. علاوه بر این، مسجد جامع از لحاظ جغرافیایی، مركز خرمشهر است. همین الآن هم اگر اتفاقی بیفتد، همه در مسجد جامع جمع میشوند.
آخر كار مسجد را هم زدند و عدهای شهید شدند.
نه، دشمن پی در پی شهر را میزد. یك گلوله خمپاره خورد به گنبد مسجد. عدهای زخمی شدند. ندیدم كسی شهید شده باشد. بچههای دیگر هم نگفتند كسی شهید شده، بلكه میگفتند آنجایی كه خمپاره خورده چند نفر زخمی شدند. آن زمان به بچهها گفتیم برای مردم غلو نكنید و جلوی تحریفات را بگیرید. البته بعداً مسجد جامع شهید هم داد، ولی با آن خمپارهای كه گنبد را شكافت، نه.
=================================
سوالات :
شهید جهانآرا را چقدر میدیدید؟
سلاح هم داشتید یا دست خالی میجنگیدید؟
از آخرین لحظههای مقاومت بگویید. آخرین نفر كی ایستاد؟
بعد از سقوط دیگر ارتباطتان با خرمشهر قطع شد؟
بهروز مرادی را چه قدر میشناختید؟
بهنام چطور؟ داستانهای جالبی از شناساییهایش نقل میكنند.
راهیان نور چه تاثیری در خرمشهر و مردم آن میتواند داشته باشد؟
خرمشهر امروز چه طور است؟
نظرتان دربارة فیلمهایی كه درباره مقاومت خرمشهر و یا كلا جنگ ساخته شده چیست؟
بدترین و بهترین خبر زمان جنگ؟
قطعنامه چی؟
بهترین خبر در طول عمر؟
بدترین خبر؟
بالاترین دغدغه؟
مهمترین ناراحتی؟
دلتان برای رفقایتان تنگ میشود؟
=================================
برای دیدن جوابها اینجــــــــــــــا کلیک کنید
باتشکر
التماس دعای فرج
یاعلی
یازهرا مدد
|
گفتم نرو , خندید و رفت...
اشاره من از خدای خود خواستهام نه در جنگ ایران و عراق شهید بشوم و نه به دست منافقین، بلكه با خدای خود عهد كردهام شهادتم به دست شقیترین آدمهای روی زمین، یعنی اسرائیلیها باشد. این را هم میدانم كه خدا این تقاضای مرا قبول میكند و من به دست آنها شهید میشوم. احمد متوسلیان
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
پای خاطرات سردار كاظمینی از روزهایی كه با احمد متوسلیان بود باز هم تیرماه از راه رسید. عادت كردهایم آن را با نام مردانی پیوند بزنیم كه شیران در اسارت لقب یافتهاند. احمد متوسلیان و یاران همرزم و همراهش در یكی از همین روزها وقتی برای نجات و یاری مردم ستمدیده لبنان، فلسطین و سوریه رفته بودند، به طرز مشكوكی ناپدید شدند. یكی از كسانی كه یار و همراه متوسلیان بود، سردار كاظمینی است. اهل كاشان است و متولد 1340. هجده ساله بود كه داوطلبانه به سنندج رفت تا در مقابل دشمنان انقلاب بایست و. اواخر خرداد 59 با احمد متوسلیان آشنا شد. او در این باره میگوید: «مریوان كاملاً به دست ضد انقلاب افتاد. من آمدم پادگان 28 سنندج كه تعدادی از دوستان آنجا بودند. صحبت شد كه حاج احمد اكیپی را سازماندهی كرده میخواهند مریوان را آزاد كنند.» كاظمینی از كردستان و آزادی منطقه از دست منافقان، كوموله و دمكرات، آزادی خرمشهر و عملیات بیتالمقدس و سفر به لبنان و سوریه و حادثه غمبار اسارت متوسلیان و سه همرزم همراهش حرفهایی دارد كه در این گفتوگو بخشهایی از یك سینه سخن را میخوانیم؛ حرفهایی كه از دل سوخته یك همرزم برمیآید و بر دل مینشنید. عملیات بیتالمقدس تمام شده بود و ما بهترین بچهها را از دست داده بودیم. حاجی با بچهها رفته بودند خانه. من آمده بودم تهران دیدن بچههایی كه زخمی بودند. داشتم از خانه دوستم قدمزنان میآمدم ترمینال كه بروم كاشان. یك وقت دیدم مینیبوسی از كنارم رد شد و بچههایی كه داخلش نشسته بودند، هو كشیدند و سوت زدند و صدا كردند كه كجا میری؟ گفتم: دارم میرم كاشان. گفتند: بیا. رفتم. دیدم حاج احمد داخل ماشین نشسته و بقیه بچهها هم بودند. رفته بودند اصفهان فاتحهخوانی شهید «قجهای» بعد آمده بودند قم مجلس شهید «سلطانی» و بعد تهران. داخل ماشین نشستیم و رفتیم پادگان ولیعصر(عج) و از آنجا بچهها یكییكی رفتند. حاجی گفت: بریم خانه ما. بابای حاجی در بازار سید اسماعیل شیرینیفروشی داشت. از در دكانش خواستیم رد بشویم كه ما را دید و گفت: از صبح تا حالا از ستاد مشترك سپاه زنگ میزنند. زنگ زد و آقا رحیم بهش گفت فردا صبح مستقیم بیا ستاد مشترك. فردا با هم همراه با دو تا بچههای دیگر رفتیم ستاد مشترك. رسیدیم ستاد، دیدیم آقا محسن و آقا رحیم از در آمدند بیرون و داخل ماشین نشستند و گفتند پشت سر ما بیا. ما پشت سر آنها حركت كردیم. پشت ماشین ما رضا دستواره نشسته بود و حاج احمد رفت داخل ماشین آقا محسن نشست. آنها رفتند و بعد از مدتی آمدند. حاج احمد گفت: باید برویم سوریه. ویزا آماده شد و غروب همراه با آقای توكلی و سایرین رفتند. حاج احمد را تا فرودگاه بردیم و گفت: «میرم و فردا ـ پس فردا برمیگردم. شما بروید و لشكر را آماده كنید.» لشكر در انرژی اتمی در دارخوین بود. همت هم در اصفهان بود. شبانه حركت كردیم رفتیم كاشان و از آنجا رفتیم اصفهان، به همت گفتیم و رفتیم منطقه. حاج احمد برنگشت و همانجا ایستاد. ما وسایل را بار كردیم و به عنوان اولین نفراتی بودیم كه پیشقراول رفتیم سوریه. _---_-_-_-_-_-_-_-_-_-_--_ بقیه را می توانید از اینجـــــــــــــــــــا بخوانید اینا فقط عنواناشه حتما بخونید قشنگه ما رو هم دعا کنید خدا شهادت رو نصیبمون بکنه
معادلهای كه باید بههم میخورد
بیروت، شهربیقانون
راه قدس از كربلا میگذرد
حاج احمد، معمار حزبالله لبنان
گفتم نرو، خندید و رفت
بدون حاج احمد برنمیگردیم
بی تعارف
فلاشبك
دزلی هم با ابتكار حاج احمد آزاد شد
غلط كردید عقبنشینی كردید
ترس و عشق
| ||
بقیه را می توانید از اینجـــــــــــــــــــا بخوانید
بسم رب المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف
از اینکه مدتیه نتونستم این طرفا بیام خیلی ناراحتم و شایدم کم توفیقی خودم بوده
بهرحال از همگی بخصوص از مدیرصبور و مهربون کلوب عزیز امتداد عذرخواهی میکنم و تشکر از بردباریتان
ماهنامه امتداد
شماره 8، مرداد 1385
روایت جنگ باید جامع باشد
اشاره
یكی از ویژگیهای دوره جنگ این بود كه اعتقادات در آن عرصه ظهور و بروز داشت؛ بر خلاف دورههای دیگر كه ممكن است خیلی از باورهای ما امكانی برای محك خوردن نیابند.
دوره جنگ ویژگی دیگرش این بود كه بیشتر از آنكه بر اساس ادعا و گفتارها میخواستیم افراد را بشناسیم، بر اساس اعمالشان این شناخت را پیدا میكردیم.
حالا اگر شما بیایید و مثلاً در حالی كه یك تیر هم از روبهرو نمیآید، ارزش شهادتطلبی را مطرح كردید، معلوم است كه راه را گم كردهای.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گفتوگو با وحید جلیلی
سوالاتی که امتداد از وحید جلیلی پرسیده از این قبلیه :
1: آنهایی كه در جنگ دیروز شركت داشتند چه رفتارها و باورهایی داشتند؟
ا2: ببخشید! اتفاقا مشكل اصلی ما هم همین جاست. یعنی وقتی شما میخواهی امروز كه جنگی وجود ندارد خودت را محك بزنی ملاك چه باید باشد؟
3: امروز به نام شهدا و برای جبهه كار زیاد صورت میگیرد و روایتهای مختلفی از آن دوران میشود. به نظر شما كدام روایت میتواند صحیح باشد و ویژگیهای آن چیست؟
اگه دوست داری جوابای سوالای به این مهمی رو بدونی و ببینی که آقای جلیلی چی گفتن به ایــــــــن لـــــیـــــنـــــــــــــــک مراجعه کن.
اگه نسبت به این تاپیک انتقادی ،پیشنهادی یا حرفی دارید خوشحال میشم بهم بگید....
باتشکر
یاعلی
یازهرامدد
التماس دعای فرج مولای غریبمان مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف