| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1429
|
1377
|
91/3/10 (10:58)
|
|
||
|
|
1346
|
3010
|
91/3/7 (01:36)
|
|
||
|
|
168
|
862
|
91/2/28 (10:38)
|
|
||
|
|
403
|
2632
|
91/1/18 (21:31)
|
|
||
|
|
79
|
322
|
91/3/10 (16:23)
|
|
||
|
|
57
|
241
|
91/3/10 (16:16)
|
|
||
|
|
153
|
492
|
91/3/9 (17:40)
|
|
||
|
|
32
|
143
|
91/3/9 (01:35)
|
|
||
|
|
66
|
450
|
91/3/9 (01:10)
|
|
||
|
|
11
|
62
|
91/3/9 (00:53)
|
|
||
|
|
866
|
3412
|
91/3/8 (15:14)
|
|
||
|
|
219
|
1238
|
91/3/6 (09:46)
|
|
||
|
|
168
|
170
|
91/3/5 (22:57)
|
|
||
|
|
147
|
311
|
91/3/5 (22:56)
|
|
||
|
|
9
|
29
|
91/2/31 (15:27)
|
|
||
|
|
75
|
452
|
91/2/29 (21:56)
|
|
||
|
|
282
|
1079
|
91/2/20 (12:45)
|
|
||
|
|
93
|
940
|
91/2/19 (08:28)
|
|
||
|
|
67
|
196
|
91/2/9 (19:24)
|
|
||
|
|
192
|
1084
|
91/1/24 (07:49)
|
|
شما چطوری "امتداد" رو می خونید؟
همین طوری می خونید به به و چه چه می کنید بعد میذارین تو آرشیو مجله هاتون یا اینکه سعی می کنید از زندگی شهدا که به صورت جذاب و تاثیرگذار نوشته شده و نکات اخلاقی زیادی توش نهفته الگو بگیرین و لحظه به لحظه تو زندگیتون پیاده کنین؟
آخه نمیشه که همین طوری راست راست راه بریم و دم از شهادت بزنیم در حالیکه در عمل زمین تا آسمون از
سیره ی عملی شهدا فاصله داریم.
بیاین سعی کنیم خودمونو مثل اونا پاک کنیم.بیاین وقتی تو زندگی مردد می مونیم چیکار کنیم یا وقتی که عصبانی می شیم ، وقتی که می خواهیم جواب کسی رو بدیم، خودمونو یه لحظه جای شهدا بذاریم ببینیم اگه اونا بودن چیکار می کردن، چه جوری برخورد می کردن، ما هم همون کارو بکنیم.
امیدوارم خدا توفیق بده همه مون این روش رو تو زندگیمون به کار ببریم و تاثیراتشو خیلی زود توزندگیمون ببینیم.
یا حق با حق تا حق
ان شا الله ... بحث قشنگ و مفیدیه .
ولی دوست داریم از سیره ی شهدا واسمون بگین
شما بگین ، تا ما یاد بگیریم و عمل کنیم.
ان شا الله
یاعلی...التماس دعای فرج
یك روز چند تا از خانم های افسرها دور هم جمع شده بودند ، یكیشان می گفت: شوهر من آنقدر دخترم را دوست داره كه اگر دخترم نصف شب بگه كه من كنتاكی می خوام، میره و از هرجا كه شد برایش می خره.
گیتی گفت:جدی؟ شوهر من آنقدر دخترمو دوست داره كه اگه اون هر وقت روز بگه كه من كنتاكی می خوام می گه با نفست مبارزه كن دخترم.
(از زندگینامه شهید حسن آبشناسان)/ به نقل از ماهنامه امتداد
بسم رب الشهدا و الصدیقین
رضایت امام زمان(عج) در همه حال
جلوه ای از مراسم عروسی حجت الاسلام شهید مصطفی ردّانی پور
عقدكنان مصطفی بود.اتاق تودرتوی پذیرایی را زنانه كرده بودند و حیاط را برای مردها فرش انداخته بودند.یك مرتبه صدای بلندی كه از كوچه به گوش می رسید،نگاه همه ی حاضران را به طرف درِ ورودی خانه برگرداند:« برای شادی روح آقا داماد صلوات!»
صدای خنده و صلوات قاطی شد و در فضای كوچه و حیاط خانه پیچید.
« برای سلامتی شهدای آینده صلوات!»
مصطفی سر به زیر و خندان در میان همراهانش و دوشادوش شهید حاج حسین خرازی وارد حیاط خانه شد.
« صحیح و سالم بروی روی مین و سالم برنگردی،صلوات بفرست!»
مهمانها ، هرچه سكه و نقل و شیرینی داشتند، ریختند روی سر مصطفی كه سرخ شده بود از خجالت.
« در راه كربلا بی دست و بی سر ببینمت ، صلوات بعدی را بلندتر ختم كن!»
و صدای بلند صلوات اطرافیان....
مصطفی مثل همیشه شلوار نظامی اش را پوشیده و پیراهن ساده ی شیری رنگش را روی آن انداخته بود؛ با این تفاوت كه آنها را اتو كرده بود.
بیشتر مهمانها از دوستان بودند، بچه های جبهه یا همدرسان دوران طلبگی كه حالا مجلس را دست گرفته بودند و به اختیار خود می چرخاندند.
حاج حسین خطاب به ناصر گفت: پاشو مجلس را گرم كن!مثلاً عقدكنان رفیقمان است.
ناصر در حالیكه با عجله كیك های داخل دهانش را قورت می داد، گفت: چشم فرمانده!
آنگاه پارچ آب را برداشت و سر كشید و بلافاصله بلند شد و در وسط مجلس ایستاد و بی مقدمه و با صدایی كه فقط خودش معتقد بود زیباست، شروع كرد به خواندن:
شمع و چراغ روشن كنید
بسیجی ها را خبر كنید
امشب شبیخون داریم....
ببخشید ، امشب عروسی داریم.....
و دست زد. بقیه با او دم گرفتند و دست زدند:
خمپاره بریزید سرشون
امشب عروسی داریم....
احمد گفت: ناصر، ببینم كاری می كنی كه عروس خانم همین امشب از آقا مصطفی تقاضای طلاق كنه یا نه؟!
.... سحرگاه ، در آستانه ی اذان صبح،خواهر مصطفی سراسیمه و حیران از خواب پرید.بی درنگ به سوی اتاق مصطفی رفت و در زد.یقین داشت كه مصطفی در آن موقع در سجاده ی نماز شب در انتظار اذان صبح به تلاوت قرآن مشغول است.
مصطفی آرام در را گشود و با چهره ی حیرت زده ی خواهرش مواجه شد كه بریده بریده كلماتی را بر زبان می راند:
« مصطفی!... مصطفی! به خدا قسم حضرت زهرا(س) به همراه سیدی غرق نور و بانویی دیگر در مراسم عروسی ات شركت كردند. وقتی...وقتی خانم را شناختم ، عرضه داشتم: خانم جان! فدایتان شوم!... قدم رنجه فرمودید! بر ما منت گذاشتید... اما شما و مراسم عروسی؟!
فرمود: به مراسم ازدواج فرزندم مصطفی آمده ایم.... اگر به مراسم او نیاییم ، به مراسم كه برویم؟!.....
و تعجب زده از خواب پریدم.
یك مرتبه مصطفی روی زمین نشست ، دستهایش را روی زمین گذاشت و شروع كرد های های گریه كردن.... مرتب زیر لب می گفت:
فدایشان شوم! دعوتم را پذیرفتند.
ــ كدام دعوت، داداشی؟ تو رو خدا به من هم بگو!
ــ چون می خواستم مراسم عروسی ما مورد رضایت و عنایت امام زمان(عج) قرار گیرد، دعوتنامه ای برای آن حضرت و دعوتنامه ای برای مادر بزرگوارشان حضرت زهرا(س) و عمه ی پركرامتشان حضرت معصومه(س) نوشتم. نامه ی اول را در چاه عریضه ی جمكران و نامه ی دوم و سوم را در ضریح حضرت معصومه(س) .... و اینك معلوم شد كه منت گذاشته اند و دعوتم را پذیرفتند....حال خیالم راحت شد كه مجلس ما مورد رضایت مولایمان امام زمان(عج) واقع گشته است.
به روایت خواهر شهید به نقل از :
http://www.besoiezohoor.com/ftopict-342.html
|
چند تا فرمانده در دنیا می شناسی که تک تیرانداز شود تنها بماند تنها بجنگد تنها شهید شود و تنها بماند ...
از اشک هایم بیزارم! از هرچه دور بودنم را از شماها تسکین دهد بیزارم. از هرچه برای وجدان مرهم شود بیزارم.
دور بودن از مرام شما و و آرامش وجدان؟!!!
از شیطان و نیرنگ های پلیدش بیزارم.
شرح حال یک ماه دیگر را بخوان!
نمی شود اشک نریزی بیهوده نکوش
فقط تو را به غربت شهدا قسم دلیل گریه هایت را اشتباه نگیر.
قسمت های کوتاهی از زندگی نامه شهید مصطفی ردانی پور را در ادامه مطلب بخوانید: ادامه مطلب |
شهید محمود کاوه
|
یک پوستر قشنگ زده بود بالای سرش
| |
|
توی سقز اتاق کارش کوچک بود و جمع و جور . یک پوستر قشنگ زده بود بالای سرش . توی پوستر نوشته بود ((انّ الّذین قالوا ربّنا الله ثمّ استقاموا تتنزّل علیهم الملائکه ألّا تخافوا ولاتحزنوا وأبشّروا بالجنّه الّتی کُنتُم توعدون.)) علاقه خاصی داشت به این ایه .زیاد می خواندش،مخصوصاً وقت های عملیات |
به امید صبح ظهور
بر قامت دلربای مهدی صلوات
یا حق
اللــــــــــــهم صـــــــــل علی محـــــــمد و آل مــــــــحمد و عـــــــجل الفـــــــرجهم
حرفای شهید باکری یادمونه؟
همون که می گفت(( بچه ها دعا کنید تو این دفاع شهید بشید
چون بعد از جنگ افراد سه قسمت می شن عده ای پشیمون
عده ای هم بی خیال امام شهدا آرمانها گروه سوم هم اگه
بخوان روی اعتقداتشون وایسن باید خون دل بخورن))
البته نقل قول به مضمونه که تداعی به ذهن شد
یا بنا بر فرمایش علی علیه السلام: تلک شقشقه هدرت ثم قرت
|
|
|
تا به حال ماه را در خانه دیده ای!؟ شنیده ای!؟ جای ماه در آسمان است ماه كه در چهار دیواری نمی گنجد! بله اما بعضی از ماه ها آنقدر ماه هستند كه هر جا باشند را آسمانی می كنند حتی چهار دیواری ها را بعضی از ماه ها عاشقند، مجنونند؛
یك ماه دیگر، یك ماه مجنون دیگر، به روایت نیمه ی پنهانش:
خلاصه ای از کتاب نیمه ی پنهان ماه ( مهدی باکری به روایت همسرش ) را در ادامه مطلب بخوانید:
ادامه مطلب |
|
|
|
تا به حال ماه را در خانه دیده ای!؟ شنیده ای!؟ جای ماه در آسمان است ماه كه در چهار دیواری نمی گنجد! بله اما بعضی از ماه ها آنقدر ماه هستند كه هر جا باشند را آسمانی می كنند حتی چهار دیواری ها را بعضی از ماه ها عاشقند، مجنونند؛
یك ماه دیگر، یك ماه مجنون دیگر، به روایت نیمه ی پنهانش:
خلاصه ای از کتاب نیمه ی پنهان ماه ( مهدی باکری به روایت همسرش ) را در ادامه مطلب بخوانید:
ادامه مطلب |


اگر او را می دیدیتواضعشسریعتر از همه ی خصلتها نمود می کرد.با اینکه فرمانده بود همیشه در ظاهر یک بسیجی حاضر می شد و کسی که او را نمی شناخت هرگز نمی پنداشت که او یک فرمانده باشد.خطا هم که می کرد از اعتراف به خطا نمی هراسید.با قرآن مانوس بود و سالی سه بار ختم قرآن چیزی بود که هرگز فراموش نشد.انس با قرآن سعه صدر را در او بالا برده بود و ساده زیستی بر زندگی او سایه افکنده بود و با تجملات بیگانه بود و تا لحظه ی آخر به کم قناعت می کرد.
شهید اسماعیل دقایقی
آدم با معرفتی بود.اگه به کسی قول می داد تا سر حد جان پای قولش می ایستاد.لبخند از لبش نمی افتاد.
جواد آدم خون گرمی بود.با مارکسیستها بر خلاف بعضی از بچه مسلمان ها که اصلا با آنها حرف نمی زدند
اهل گفتگو و بحث بود.به شدت اهل نظم بود و بعد از نماز صبح همیشه یا قرآن و نهج البلاغه می خواند یا
ورزش می کرد.برایش کار عار نبود حتی در دوره ی بیکاری مسافرکشی می کرد.
گفت:"محسن بیا به سبک خودمون اختلاط کنیم." محسن گفت:"مگه چه خبره؟"جواد پاسخ داد:"اینجا در وزارت
نفت آنقدر می گویند آقای وزیر آقای وزیر که می ترسم یادم برود من همان محمدجواد بچه ی جنوب شهر هستم.
شهید محمد جواد تندگویان
|
|
|
تا به حال ماه را در خانه دیده ای!؟ شنیده ای!؟ جای ماه در آسمان است ماه كه در چهار دیواری نمی گنجد! بله اما بعضی از ماه ها آنقدر ماه هستند كه هر جا باشند را آسمانی می كنند حتی چهار دیواری ها را بعضی از ماه ها عاشقند، مجنونند؛
یك ماه دیگر، یك ماه مجنون دیگر، به روایت نیمه ی پنهانش:
خلاصه ای از کتاب نیمه ی پنهان ماه ( مهدی باکری به روایت همسرش ) را در ادامه مطلب بخوانید:
ادامه مطلب |


سلام
یه كاریش بكنید دیگه . چون من نمی تونم كارش بكنم بلوگفا اجازه ویرایش نمی ده.
می تونید كپی كنید تو ورد ببینید چقدر تو صفحه سپید خوشگل میشه
|
|
|
حکایتشان کهنه نمی شود ... تکرارش ملال آور نیست ... هربار همان گونه اشک می ریزی که بار اول ... باز هم با من بخوان ... شرح حال یک ماه مجنون دیگر را
تا به حال ماه را در خانه دیده ای!؟ شنیده ای!؟ جای ماه در آسمان است ماه كه در چهار دیواری نمی گنجد! بله ماه همیشه در آسمان است اما بعضی از ماه ها آنقدر ماه هستند كه هر جا باشند را آسمانی می كنند حتی چهار دیواری ها را بعضی از ماه ها عاشقند، مجنونند؛
خلاصه ای از کتاب نیمه ی پنهان ماه و به مجنون گفتم زنده بمان ( حمید باکری به روایت همسرش ) را در ادامه مطلب بخوانید: ادامه مطلب |
|
|
|
اگر آنان را نمی شناسی حق داری فکر کنی قرن ها پیش وقتی مجنون کنار مزار لیلی جان سپرد عشق هم مرد. اگر آنان را نشناسی حق داری فکر کنی لیلی از زمین و زمینیان قهر کرده دیگر در زمین جلوه نمی کند که چشمی او را ببیند دیگر مجنونی نیست عشق نیست جنون نیست
اگر آنان را نشناسی ، حق داری عشق را با غیر عشق اشتباه بگیری
آنان را بشناس تا یقین کنی عشق بی او دروغ است، فریب است، عشق نیست
چمران یکی از آنان بود
خلاصه ای از کتاب نیمه ی پنهان ماه ( شهید چمران به روایت همسرش ) را در ادامه مطلب بخوانید:
ادامه مطلب |