userinfo close

  ,

امتداد (پر مخاطب ترین نشریه فرهنگ پایداری)


emtedadclub

تاسیس: 1 دی 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه - معاونان
ای کاش هرگز نپرسند بعد از شهیدان چه کردید،آخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها...لطفا به عنوان یک ادامه »
ای کاش هرگز نپرسند بعد از شهیدان چه کردید،آخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها...لطفا به عنوان یک عضو فعال و مسئولیت پذیر عضو شوید...هردم سخنان رهبرت را یاد آر، آن حال و هوای سنگرت را یاد آر، هرگاه كه دنیا به دلت رخنه نمود ، غلطیده به خون برادرت را یاد آر...السلام علیكم یا اولیاء اللّه و احبائه، السلام علیكم یا اصفیاء اللّه و اودائه، السلام علیكم یا انصار دین اللّه، السلام علیكم یا انصار رسول اللّه،السلام علیكم یا انصار امیرالمومنین، السلام علیكم یا انصارفاطمه الزهراءسیده نساءالعالمین، بابى انتم و امى
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1429
1377
91/3/10 (10:58)
1346
3010
91/3/7 (01:36)
168
862
91/2/28 (10:38)
403
2632
91/1/18 (21:31)
79
322
91/3/10 (16:23)
57
241
91/3/10 (16:16)
153
492
91/3/9 (17:40)
32
143
91/3/9 (01:35)
66
448
91/3/9 (01:10)
11
62
91/3/9 (00:53)
866
3412
91/3/8 (15:14)
219
1238
91/3/6 (09:46)
168
170
91/3/5 (22:57)
147
311
91/3/5 (22:56)
9
29
91/2/31 (15:27)
75
452
91/2/29 (21:56)
282
1079
91/2/20 (12:45)
93
940
91/2/19 (08:28)
67
196
91/2/9 (19:24)
192
1081
91/1/24 (07:49)

عنوان بحث :: این بحث را 3 نفر دنبال می کنند.

یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه , montazer313

◄امتداد ◄ قسمت های برگزیده از امتداد

 

 

بسم رب المهدی ارواحنا الفداه

سلام بر مهدی فاطمه سلام بر منتظران حضرتش

 

آقا ما از خیر دسته بندی کردن تکه های برگزیده از قسمت های مختلف  امتداد گذشتیم ... همه رو قاطی تو همین بحث می نویسیم . پس اون قسمت هایی که دلتونو لرزوند و فکر می کنید شاید خوب باشه دیگران هم بخوننش یا روی اونها تاکید بشه اینجا بنویسین

 

البته آدرس اون مطلب فراموش نشه لطفا


              
امتداد24
 
امتداد 22

 

التماس دعای فرج

به امید ظهور

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
طاهره       , tahereh205
طاهره - 00:59 1391/01/15
21
سلام .
مطالب برگزیده ی امتداد ، این روزها اینقدر زیاده كه دیگه وقت نمی كنم تایپشون كنم . فعلا همین كه وقت كنم همه ی مطالبشو فقط بخونم خودش خیلیه . ماشاالله بزنم به تخته خیلی پرباره دیگه ، چه میشه كرد .
بیسیم چی  , anis1
بیسیم چی - 00:01 1390/10/5
20
طیبه فاطمی , skykey
طیبه فاطمی - 19:29 1389/05/24
19

یك روز فرم‌هایی از بنیاد شهید را دست كسی دیدم.
مصاحبه‌ای هم بود با خانوادة شهید احمد عبدالله‌زاده.فقط همین یك سؤالش را دیدم كه پرسیده بودند:

شهید وقتی عصبانی می‌شد چه می‌كرد؟ آن روزها من خودم خیلی از عصبانی بودن خودم رنج می‌بردم
و بسیار مشتاق بودم جواب این سؤال را بدانم. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود پاسخ سؤال چه لرزشی بر اندام من انداخت.
جواب همسرش این بود «شهید هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شدند.»



ماهنامه امتداد - شماره 53، تیر 1387
صفحات (10-11) <خیمـــه>



طیبه فاطمی , skykey
طیبه فاطمی - 13:11 1389/05/23
18


کلی ازش تعریف کرده بودم. اون‌ها هم پاهای‌شان را کردند توی یک کفش که: باید یک‌بار ببینیمش!
بردمشان گردان نصرالله. وقتی رسیدیم، بچه‌ها داشتند سوار کامیون می شدند.
آقارجب را بهشان نشان دادم. یکی از دیده‌بان‌ها بهم نگاهی کرد و گفت:
آدم فوق‌العاده‌ایه. مطمئناٌ امشب موفق می‌شوند.


پرسیدم: از کجا فهمیدی؟
گفت: نگاه کن، خودت می‌فهمی.

رفته بود بالا، دست بچه‌ها را می‌گرفت تا سوار کامیون بشوند. سوار که می‌شدند،
دستشان را هم می‌بوسید و برای‌شان دعا می‌کرد.
گفتم: همیشه با نیروهاش این‌طور رفتار می‌کنه. به همین خاطر هم هست که همه دوست دارند کنار آقارجب بجنگند.
گفت: رزمنده‌ای که با فرمانده‌اش این‌قدر صمیمی باشه، اطاعتش هم از روی عشق و محبته و قطعاً چنین گردانی همیشه پیروزه...

تقی عزیزی ـ همرزم شهید




ماهنامه امتداد - شماره 46، آبان 1388

صفحات (56-57) <شهید>



طیبه فاطمی , skykey
طیبه فاطمی - 18:22 1389/05/20
17
این مطلب رو نمی شد خلاصه کرد .... چون عالی بود!
اگر وقت داشتین، حتما بخونین !

با شهادت او به راز بندگی الله رسیدم

شهید حشمت‌الله حیدری،
از زبان همسرش



ماهنامه امتداد - شماره 12، دی 1385




طیبه فاطمی , skykey
طیبه فاطمی - 18:06 1389/05/20
16

توی جایم می‌نشینم. عرق سردی صورتم را پوشانده است.
مریم كنارم نشسته و تند تند لیوانی را كه توی دستش است هم می‌زند. چشم‌هایش نمناك‌اند و قرمز.
ـ الآن دیگه قرمز خیلی تو بورس نیست، اصلاً چرا... چرا نوك مدادی نمی‌برین؟
ـ نوك مداد! آقا چه حرفیه!؟
ـ می‌بخشید، ولی معلومه خیلی هم رو مد نیستن، از هفته پیش تا حالا تو شبكه همین رنگ رو می‌زنن، با یك لاك و سایه‌اش.


مریم گوشة چادرش را جمع می‌كند توی دستش و هاج و واج به فروشنده و دخترك نگاه می‌كند.
من داشتم به تركیب قرمز و نوك مدادی فكر می‌كردم كه چقدر زیباست.
بچه‌‌ها را آوردند، داشتم به قرمزی خونشان كه رفته بود توی تار و پود پارچه نگاه می‌كردم
كه فروشنده ابروهای اصلاح شده‌اش را بالا انداخت و گفت:
ـ فرمایشی بود؟

تازه متوجه بوی تند ادكلن‌های پیچیده در فضا و ضرب‌آهنگ تند موسیقی آنها می‌شوم.
سرم به دوران می‌افتد. شقیقه‌هایم می‌خواهند از دو طرف بزنند بیرون،
مریم با التماس نگاه می‌كند. دخترك با چشم‌های پشت بنفش زل زده است توی چشم‌هایشم.
شهاب بلند بلند گریه می‌كند، بچه‌ها ریخته‌اند توی سنگر. بی‌سیم همین طور مدام صدا می‌كند.

ـ مالك، مالك، كمیل ... مالك جان، اینجا یا زهراست.



ماهنامه امتداد - شماره 13، بهمن 1385



طیبه فاطمی , skykey
طیبه فاطمی - 17:53 1389/05/20
15

با صدای پای پرستار از خواب بیدار می‌شدم. تمام تنم حفره حفره بود. پرستار با تشت آبی می‌آمد که سوزناک بود و مجبور بود ناله‌های مرا تحمل کند. چون باید تمام سوراخ‌های تنم را ضد عفونی می‌کرد و باید آب اکسیژنه را می‌ریخت روی زخمم كه هزار برابر از نمک سوزنده‌تر بود. جیغ می‌زدم. فریاد می‌زدم. تنم می‌لرزید.

ـ پرستار! درد دارم. می‌سوزم. می‌سوزم. دستم را قطع کنید.

...

دقایقی چند دستم را می‌چسبد. می‌داند نمی‌گذارم پنجه‌های خرد شده‌ام را در آب زهراگین فرو کند.
پرستاری دیگر به کمکش می‌آید. تمام وجودم می‌لرزد. داد می‌زنم: یا حسین! یا زهرا! یا زهرا! سوختم.
خدا! خدا سوختم.حس می‌کنم همه آسمان آتشی شده و در تنم ریخته است.

پرستار گوشه مقنعه‌اش را می‌گیرد. نمی‌خواهد بروز دهد که اشکش درآمده.
می‌داند این درد كشنده است و تحملش برای یک نوجوان سخت است؛ اما لبخندی از سر غم می‌زند.
می‌گوید: دلاور! این که گلوله نیست. آب است. البته کمی درد دارد.
او طعم گلوله را نچشیده است، ولی من می‌دانم چه می‌گوید. درد گلوله کم‌تر است، اما او باورش نمی‌شود.
کارش که تمام می‌شود تشتی از خون را با خود می‌برد. تمام تنم می‌لرزد. می‌لرزم.
می‌گویم: پرستار! سردم است. یخ کردم. خدا! یا زهرا! یا زهرا! یا حسین!



ماهنامه امتداد - شماره 18، خرداد 1386



طاهره       , tahereh205
طاهره - 18:53 1389/05/17
14

جزایر باید حفظ شود

... ممکن است این سوال پیش بیاید که وقتی دیدید عراقی ها دارند آن طوری حمله می کنند چرا به حکم عقل فرار نکردید؟

همه ی این رفتارها را که از حیطه ی عقل خارج بود و به حیطه ی عشق و ولایت وارد می شد باید در این جمله ی امام خلاصه کرد که فرمودند:"جزایر باید حفظ شود."

یعنی رزمنده ها در این جا دیگر به نتیجه توجه نداشتند و در پرتو ولایت ، عاشقانه دفاع کردند، بر همین مبنا عاشقانه جنگیدند و آن جنگ عاشورایی (عملیات خیبر) را رقم زدند.خوب است سراغ آزاده های خیبری بروید و ببینید که اسارت آن ها هم عاشورایی بود .ماندند و اسیر و شهید شدند و جنازه هاشان ماند.و این نبود الا به عشق ولایت که به خاطر آن قدم در این راه گذارده بودند.خیبر واقعا جنگ متر به متر بود.یک روز از جنگ می گذشت و مثلا فقط صد متر جلو می رفتیم  یا از دست می دادیم.

 

امتداد 52 /مصاحبه با حاج علی اکبر کیانی عضو قرارگاه اطلاعاتی "نصرت" در جنگ

طیبه فاطمی , skykey
طیبه فاطمی - 13:24 1389/05/16
13
گفتم: آقای نقدی، نفربر را زدی؟ جواب نداد.
خود را بالای خاكریز كشیدم و دیدم نفربر در حال سوختن است، ولی نقدی همچنان سر به سجده
و من احساس كردم به شكرانة زدن نفربر، سجده شكر به‌جا می‌آورد، اما این همه ماجرا نبود.

یكی از بچه‌ها گفت: فكر می‌كنم آقای نقدی شهید شد. گفتم: یعنی چه و دویدم كنار نقدی و صدایش كردم. جواب نداد.
با دست‌هایم از پشت، هر دو شانه او را گرفتم و از زمین بلندش كردم. به صورتش نگاه كردم.
آه خدای من، چرا صورتش این‌گونه گلگون با تكه‌تكه‌های سفیدرنگ است.
سرش با آن چهره معصومانه و دوست‌داشتنی روی شانه‌اش بود. چندین‌بار فریاد زدم: نقدی، نقدی!

ولی تكه‌های سفید كه ناشی از پاشیده‌شدن مغز سرش توسط گلوله از طریق پیشانی به صورتش ریخته می‌شد
گویای رجعتی بود كه نقدی اجازه و لیاقتش را از مهدی فاطمه(عج) در چند شب پیش در سنگر دریافت كرده بود
و به شكرانه این لیاقت و مدال افتخارش سر به سجده گذاشته بود
و بدون شك در آن لحظه كه گوش دنیایی ما بیگانه از ندای روحانی آن شهید بود،
او دعای محبوب و دوست‌داشتنی خود یعنی الهی عظم البلا... را زمزمه می‌كرد.



ماهنامه امتداد-شماره 51، اردیبهشت 1389
صفحات (38-39) <حسینیه شهدا>


طیبه فاطمی , skykey
طیبه فاطمی - 01:10 1389/05/15
12


 آمد پیشم و گفت: «حاج‌آقا! آماده‌ام برم اون دنیا، ولی به علی(ع) قسم از حضرت زهرا(س) خجالت می‌كشم. شرم دارم.»
بعد دكمه‌های خاكی‌اش را باز كرد و عكس یك زن را كه روی سینه‌اش خال‌كوبی شده بود، نشانم داد.
در حالی‌كه اشك توی چشمش حلقه زده بود، بغض‌آلود گفت: «می‌خواهم طوری بسوزه كه هیچ اثری ازش نمونه.»



وقتی خبر شهادتش را دادند، بغض كردم، لبخند ‌زدم و اشك ‌ریختم.
خودم را به جنازه‌اش رساندم. روی شكم، آرام خوابیده بود. برش گرداندم و شهادتش را تبریك گفتم.
پیراهن خاكی نیم‌سوخته‌اش را باز كردم. سینه‌اش طوری سوخته بود كه اثری از خالكوبی نبود. صورتش داشت می‌خندید.


ماهنامه امتداد-شماره 53، تیر 1389

صفحات (27-27) <قصــه>



طیبه فاطمی , skykey
طیبه فاطمی - 16:53 1389/05/11
11
طبق عادت، غروبها در یکی از پاسگاه های نزدیک، نماز جماعت مغرب و عشاء برگزار می کردیم.
یکی از شب ها که برای ادای نماز جماعت به پاسگاه رفته و برای ادای نماز مهیا شده بودیم
متوجه شهید بهرامی شدم که به سرعت از پاسگاه بیرون آمد.دیدم که دارد لعن می فرستد و
پایش را به زمین می زند.

پرسیدم چرا این کار را می کنی؟
گفت: وقت ذکر خدا، یاد همسرم افتادم و احساس کردم که شیطان سراغم آمده است و
به دنبال غفلت من، با یاد همسرم است.احساس کردم که یاد همسرم در این شرایط
مانع از یاد و ذکر خدا می شود برای همین شیطان را لعن کردم.


ماهنامه امتداد-شماره 22-ص45 <شهید>



طیبه فاطمی , skykey
طیبه فاطمی - 16:47 1389/05/11
10
یک شب از سر کنجکاوی پشت در اتاق رفتم تا ببینم او چه کار می کند.
شنیدم با صدای دلنشینی شروع کرد به قرآن خواندن.
نزدیک یک ساعت، آن صدای دلنشین را از توی راهرو می شنیدم.


ماهنامه امتداد-شماره 22 -ص 28 <شهید>


یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه , montazer313
9

 

 

در این جریان آرام...

 

 

صف نماز که بسته شد، حاج آقا واعظی خیلی زحمت کشید تا توانست خود را آرام کند تا تکبیرة الاحرام بگوید. تکبیر گو هم محمد واحدی بود. صدای او به هیچ کس نمی رسید . پیش نماز گریه می کرد، نمازگزاران گریه می کردند، تکبیرگو هم گریه می کرد. عجب نمازی بود! خیلی چسبید. در قنوت نماز، صدای ناله و انابه های « الهی الحقنی بالشهدا و الصالحین» در فضای سالن پیچیده بود.

 

*

 

برای اینکه دیده نشویم بعد از ظهر راه افتادیم. در یک کانتینر حمل می شدیم. بچه ها حسابی شلوغ می کردند. فریاد دلبریان، معاون  گروهان غفار همه را به خود آورد: « به جای این مسخره بازی ها ، یه سرود بخوانید که همه لذت ببرند.» شروع کردیم به آماده کردن سرودو خواندیم:

« شهر، شهر خون است

پنجه در خون ، خصم دون است...»

 

و دلبریان که راضی شده بود با سر تکان دادن شروع کرد به همراهی با ما ادامه دادیم:

« پشت لشکر ، گشته پنچر

ماشین فرمانده لشکر

مانده لشکر مانده لشکر

باید به شط خون شنا کنیم؛ شلپ شولوپ شلپ شولوپ!»

 

لبخند از روی لبهای دلبریان محو شد در حالیکه با تاسف سر تکان می داد گفت: « نه خیر شماها آدم به شو نیستید»

 

*

 

علی تشکری یک عارف به تمام معنا بود ، تودار، دلسوخته، کم حرف ، متواضع و بسیار خجول. تعریف می کرد که در مشهد وضع خوبی نداشته ومدهای غربی و تیپ های آن چنانی می زده. یک نفر با او صحبت می کند و به او می گوید:« یک ماه برو جبهه، اگر خوب نبود ، برگرد» علی می گفت: « چندین بار به طرف تاکید کردم که من سر یک ماه برمی گردما! » بنده خدا هم تضین کرده بود سر یک ماه خودش علی را برگرداند.

 

می خندید می گفت : نمی دانم چرا این یک ماه تمام نمی شود!؟ خانواده ام فکر می کنند معجزه ای شده و امامی معصومی کسی مرا متحول کرده! یک بار گفتم « علی، وقتی برگردی چه کار می کنی؟ نمی ترسی باز هم دوستان سابق عوضت کنند؟» لبخندی زد و گفت: « سید، فعلا که نمی خواهم برم، هروقت خواستم برگردم فکرشو می کنم»

 

*

 

برانکارد جلوی ما که رسید، مجروح سر امدادگر فریاد کشید: «نگهدار» ! بعد جلوی چشمان بهت زده دو امدادگر پرید پایین و گفت« قربون دستتون ، چقدر میشه؟!» و زد زیر خنده و پرید تو ماشین و بین بچه ها گم شد. می گفت: « رفتم برای خواهرم چتر منور بیارم ، خسته شدم، تاکسی گرفتم»

 

تحویل ساکهای بچه ها و جمع کردن لوازم شخصی آنها بسیار دردناک بود . روی ساک بخشی، سه تا چتر منور زیبا قرار داشت که می خواست برای خواهرش ببرد.

 

*

 

بعد از ظهر دو تا از بچه ها که از بیمارستان جیم شده بودند به من پیوستند. صدای بلندگو بلند شد که برادران را به تجمع در مسجد فرا می خواند. پنج نفری گوشه ای نشستیم تا جلیل محدثی(فرمانده گردان یاسین) وارد شد . به محض ورود نگاهی به ما کرد و با چشمانی سرخ و خنده ای غمگین گفت: « مثل اینکه همه در اتاق من جا می شوید بیایید اونجا»

 

از گردان یاسین، شش نفر باقی مانده بودند ، که از آن میان پنج نفر بعدها به رفقایشان پیوستند.

 

*

 

قبل از عملیات بچه ها قبر کنده بودند و در آن عبادت می کردند. به قبرهای خالی که رسیدم، عجیب دلم گرفت! یکی یکی قبرها را بوسیدم و برای صاحبانشان فاتحه خواندم. همین جا بود که « تشکری» با خدایش خلوت می کرد. همین جا بود که « عامری » نماز شبش را می خواند. همین جا بود که « رنجبر » برای خودش روضه ی حضرت زهرا (س) می خواند و اشک می ریخت.

 

*

 

 با هم قرار گذاشته بودند، هرکه زودتر شهید شد آن قدر دم در بهشت منتظر بماند تا دیگران بیایند. هیچ کس منتظر نشد همه با هم رفتند.

 

 

 

نهر خین/ صفحه 28/ امتداد 15 و 16

 

 

 

 

 

یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه , montazer313
8

 

« انسان نباید فقط مسلمان شناسنامه ای باشد ؛ بلکه باید عامل به احکام شرع باشد» اینها را احمد همیشه و هرجایی می گفت. اهل مطالعه بود .سیر مطالعاتی اش شخصیت سیاسی او را پی ریزی کرد.

 

... اسلام را فراتر از هرچیز می دید. جایی که امام حسین(ع) برای دین فدا شود، دیگر جایی برای هیچ حرفی باقی نمی ماند. ترکشی به سینه اش نشسته بود. منتظر آخرین عمل جراحی بود، اما بلند شد که برود. گفتند بمان تا پس از عمل جراحی مرخص شوی. جواب داده بود : « وقتی اسلام در خطر باشد این سینه را نمی خوام!»

 

می گفت: « تا آخرین قطره ی خون برای اسلام و اطاعت از ولایت فقیه خواهم جنگید.»

 

شهید احمد کشوری/ صفحه ی 16 / امتداد 15 و 16

 

 

یه منتظر که آرزو می کنه منفعل نباشه , montazer313
7

 

 

و بدان که اگر بر رفتارت « مراقبه » نکنی بار دیگر شیطان تو را سست خواهد کرد؛ پس جانانه پای در اجتماعی بگذار که برای آن پیام آور نورانیت و معنویت گشته ای و برای برپایی حق و عدالت در آن تلاش می کنی! و نیز بدان خدای شهدای دیروز همراه مجاهدان امروز نیز هست.

 

یا علی!

 

راز از خود بریدن ها/ صفحه ی 3/ امتدا15 و 16

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.