| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1429
|
1377
|
91/3/10 (10:58)
|
|
||
|
|
1346
|
3010
|
91/3/7 (01:36)
|
|
||
|
|
168
|
862
|
91/2/28 (10:38)
|
|
||
|
|
403
|
2632
|
91/1/18 (21:31)
|
|
||
|
|
79
|
322
|
91/3/10 (16:23)
|
|
||
|
|
57
|
241
|
91/3/10 (16:16)
|
|
||
|
|
153
|
492
|
91/3/9 (17:40)
|
|
||
|
|
32
|
143
|
91/3/9 (01:35)
|
|
||
|
|
66
|
448
|
91/3/9 (01:10)
|
|
||
|
|
11
|
62
|
91/3/9 (00:53)
|
|
||
|
|
866
|
3412
|
91/3/8 (15:14)
|
|
||
|
|
219
|
1238
|
91/3/6 (09:46)
|
|
||
|
|
168
|
170
|
91/3/5 (22:57)
|
|
||
|
|
147
|
311
|
91/3/5 (22:56)
|
|
||
|
|
9
|
29
|
91/2/31 (15:27)
|
|
||
|
|
75
|
452
|
91/2/29 (21:56)
|
|
||
|
|
282
|
1079
|
91/2/20 (12:45)
|
|
||
|
|
93
|
940
|
91/2/19 (08:28)
|
|
||
|
|
67
|
196
|
91/2/9 (19:24)
|
|
||
|
|
192
|
1081
|
91/1/24 (07:49)
|
|
بسم رب المهدی ارواحنا الفداه
سلام بر مهدی فاطمه سلام بر منتظران حضرتش
آقا ما از خیر دسته بندی کردن تکه های برگزیده از قسمت های مختلف امتداد گذشتیم ... همه رو قاطی تو همین بحث می نویسیم . پس اون قسمت هایی که دلتونو لرزوند و فکر می کنید شاید خوب باشه دیگران هم بخوننش یا روی اونها تاکید بشه اینجا بنویسین
البته آدرس اون مطلب فراموش نشه لطفا


التماس دعای فرج
به امید ظهور

ماهنامه امتداد - شماره 53، تیر
1387
صفحات (10-11) <خیمـــه>
کلی ازش تعریف کرده بودم. اونها هم پاهایشان را کردند
توی یک کفش که: باید یکبار ببینیمش!
بردمشان گردان
نصرالله. وقتی رسیدیم، بچهها داشتند سوار کامیون می شدند.
آقارجب را بهشان
نشان دادم. یکی از دیدهبانها بهم نگاهی کرد و گفت:
آدم فوقالعادهایه.
مطمئناٌ امشب موفق میشوند.
پرسیدم: از کجا فهمیدی؟
گفت: نگاه کن، خودت میفهمی.
رفته بود
بالا، دست بچهها را میگرفت تا سوار کامیون بشوند. سوار که میشدند،
دستشان را هم میبوسید و برایشان دعا میکرد.
گفتم: همیشه با نیروهاش
اینطور رفتار میکنه. به همین خاطر هم هست که همه دوست دارند کنار آقارجب
بجنگند.
گفت: رزمندهای که با فرماندهاش اینقدر صمیمی باشه، اطاعتش هم از
روی عشق و محبته و قطعاً چنین گردانی همیشه پیروزه...
تقی
عزیزی ـ همرزم شهید
ماهنامه امتداد - شماره 46، آبان 1388
صفحات (56-57) <شهید>
ماهنامه امتداد - شماره 12، دی 1385
توی جایم مینشینم. عرق سردی صورتم را پوشانده است.
مریم
كنارم نشسته و تند تند لیوانی را كه توی دستش است هم میزند. چشمهایش
نمناكاند و قرمز.
ـ الآن دیگه قرمز خیلی تو بورس نیست،
اصلاً چرا... چرا نوك مدادی نمیبرین؟
ـ نوك مداد! آقا
چه حرفیه!؟
ـ میبخشید، ولی معلومه خیلی هم رو مد
نیستن، از هفته پیش تا حالا تو شبكه همین رنگ رو میزنن، با یك لاك و
سایهاش.
مریم گوشة چادرش را جمع میكند توی دستش و هاج
و واج به فروشنده و دخترك نگاه میكند.
من داشتم به تركیب قرمز و نوك
مدادی فكر میكردم كه چقدر زیباست.
بچهها را آوردند، داشتم به قرمزی
خونشان كه رفته بود توی تار و پود پارچه نگاه میكردم
كه فروشنده ابروهای
اصلاح شدهاش را بالا انداخت و گفت:
ـ فرمایشی بود؟
تازه متوجه بوی تند ادكلنهای پیچیده در فضا و ضربآهنگ تند
موسیقی آنها میشوم.
سرم به دوران میافتد. شقیقههایم میخواهند از دو طرف
بزنند بیرون،
مریم با التماس نگاه میكند. دخترك با چشمهای پشت بنفش زل
زده است توی چشمهایشم.
شهاب بلند بلند گریه میكند، بچهها ریختهاند توی
سنگر. بیسیم همین طور مدام صدا میكند.
ـ مالك، مالك،
كمیل ... مالك جان، اینجا یا زهراست.
ماهنامه امتداد - شماره 13، بهمن 1385
با صدای پای پرستار از خواب بیدار میشدم. تمام تنم حفره حفره بود. پرستار با تشت آبی میآمد که سوزناک بود و مجبور بود نالههای مرا تحمل کند. چون باید تمام سوراخهای تنم را ضد عفونی میکرد و باید آب اکسیژنه را میریخت روی زخمم كه هزار برابر از نمک سوزندهتر بود. جیغ میزدم. فریاد میزدم. تنم میلرزید.
ـ پرستار! درد دارم. میسوزم. میسوزم. دستم را قطع کنید.
...
دقایقی چند دستم را میچسبد.
میداند نمیگذارم پنجههای خرد شدهام را در آب زهراگین فرو کند.
پرستاری
دیگر به کمکش میآید. تمام وجودم میلرزد. داد میزنم: یا حسین! یا زهرا!
یا زهرا! سوختم.
خدا! خدا سوختم.حس میکنم همه آسمان
آتشی شده و در تنم ریخته است.
پرستار گوشه مقنعهاش را
میگیرد. نمیخواهد بروز دهد که اشکش درآمده.
میداند این درد كشنده است و
تحملش برای یک نوجوان سخت است؛ اما لبخندی از سر غم میزند.
میگوید:
دلاور! این که گلوله نیست. آب است. البته کمی درد دارد.
او
طعم گلوله را نچشیده است، ولی من میدانم چه میگوید. درد گلوله کمتر
است، اما او باورش نمیشود.
کارش که تمام میشود تشتی از خون را با خود
میبرد. تمام تنم میلرزد. میلرزم.
میگویم: پرستار! سردم است. یخ کردم.
خدا! یا زهرا! یا زهرا! یا حسین!
ماهنامه امتداد - شماره 18، خرداد
1386
... ممکن است این سوال پیش بیاید که وقتی دیدید عراقی ها دارند آن طوری حمله می کنند چرا به حکم عقل فرار نکردید؟
همه ی این رفتارها را که از حیطه ی عقل خارج بود و به حیطه ی عشق و ولایت وارد می شد باید در این جمله ی امام خلاصه کرد که فرمودند:"جزایر باید حفظ شود."
یعنی رزمنده ها در این جا دیگر به نتیجه توجه نداشتند و در پرتو ولایت ، عاشقانه دفاع کردند، بر همین مبنا عاشقانه جنگیدند و آن جنگ عاشورایی (عملیات خیبر) را رقم زدند.خوب است سراغ آزاده های خیبری بروید و ببینید که اسارت آن ها هم عاشورایی بود .ماندند و اسیر و شهید شدند و جنازه هاشان ماند.و این نبود الا به عشق ولایت که به خاطر آن قدم در این راه گذارده بودند.خیبر واقعا جنگ متر به متر بود.یک روز از جنگ می گذشت و مثلا فقط صد متر جلو می رفتیم یا از دست می دادیم.
امتداد 52 /مصاحبه با حاج علی اکبر کیانی عضو قرارگاه اطلاعاتی "نصرت" در جنگ
آمد پیشم و گفت: «حاجآقا! آمادهام برم اون دنیا، ولی به علی(ع) قسم از حضرت زهرا(س) خجالت میكشم. شرم دارم.»
بعد دكمههای خاكیاش را باز كرد و عكس یك زن را كه روی سینهاش خالكوبی شده بود، نشانم داد.
در حالیكه اشك توی چشمش حلقه زده بود، بغضآلود گفت: «میخواهم طوری بسوزه كه هیچ اثری ازش نمونه.»
□
وقتی خبر شهادتش را دادند، بغض كردم، لبخند زدم و اشك ریختم.
خودم را به جنازهاش رساندم. روی شكم، آرام خوابیده بود. برش گرداندم و شهادتش را تبریك گفتم.
پیراهن خاكی نیمسوختهاش را باز كردم. سینهاش طوری سوخته بود كه اثری از خالكوبی نبود. صورتش داشت میخندید.
ماهنامه امتداد-شماره 53، تیر 1389
صفحات (27-27) <قصــه>
در این جریان آرام...
صف نماز که بسته شد، حاج آقا واعظی خیلی زحمت کشید تا توانست خود را آرام کند تا تکبیرة الاحرام بگوید. تکبیر گو هم محمد واحدی بود. صدای او به هیچ کس نمی رسید . پیش نماز گریه می کرد، نمازگزاران گریه می کردند، تکبیرگو هم گریه می کرد. عجب نمازی بود! خیلی چسبید. در قنوت نماز، صدای ناله و انابه های « الهی الحقنی بالشهدا و الصالحین» در فضای سالن پیچیده بود.
*
برای اینکه دیده نشویم بعد از ظهر راه افتادیم. در یک کانتینر حمل می شدیم. بچه ها حسابی شلوغ می کردند. فریاد دلبریان، معاون گروهان غفار همه را به خود آورد: « به جای این مسخره بازی ها ، یه سرود بخوانید که همه لذت ببرند.» شروع کردیم به آماده کردن سرودو خواندیم:
« شهر، شهر خون است
پنجه در خون ، خصم دون است...»
و دلبریان که راضی شده بود با سر تکان دادن شروع کرد به همراهی با ما ادامه دادیم:
« پشت لشکر ، گشته پنچر
ماشین فرمانده لشکر
مانده لشکر مانده لشکر
باید به شط خون شنا کنیم؛ شلپ شولوپ شلپ شولوپ!»
لبخند از روی لبهای دلبریان محو شد در حالیکه با تاسف سر تکان می داد گفت: « نه خیر شماها آدم به شو نیستید»
*
علی تشکری یک عارف به تمام معنا بود ، تودار، دلسوخته، کم حرف ، متواضع و بسیار خجول. تعریف می کرد که در مشهد وضع خوبی نداشته ومدهای غربی و تیپ های آن چنانی می زده. یک نفر با او صحبت می کند و به او می گوید:« یک ماه برو جبهه، اگر خوب نبود ، برگرد» علی می گفت: « چندین بار به طرف تاکید کردم که من سر یک ماه برمی گردما! » بنده خدا هم تضین کرده بود سر یک ماه خودش علی را برگرداند.
می خندید می گفت : نمی دانم چرا این یک ماه تمام نمی شود!؟ خانواده ام فکر می کنند معجزه ای شده و امامی معصومی کسی مرا متحول کرده! یک بار گفتم « علی، وقتی برگردی چه کار می کنی؟ نمی ترسی باز هم دوستان سابق عوضت کنند؟» لبخندی زد و گفت: « سید، فعلا که نمی خواهم برم، هروقت خواستم برگردم فکرشو می کنم»
*
برانکارد جلوی ما که رسید، مجروح سر امدادگر فریاد کشید: «نگهدار» ! بعد جلوی چشمان بهت زده دو امدادگر پرید پایین و گفت« قربون دستتون ، چقدر میشه؟!» و زد زیر خنده و پرید تو ماشین و بین بچه ها گم شد. می گفت: « رفتم برای خواهرم چتر منور بیارم ، خسته شدم، تاکسی گرفتم»
تحویل ساکهای بچه ها و جمع کردن لوازم شخصی آنها بسیار دردناک بود . روی ساک بخشی، سه تا چتر منور زیبا قرار داشت که می خواست برای خواهرش ببرد.
*
بعد از ظهر دو تا از بچه ها که از بیمارستان جیم شده بودند به من پیوستند. صدای بلندگو بلند شد که برادران را به تجمع در مسجد فرا می خواند. پنج نفری گوشه ای نشستیم تا جلیل محدثی(فرمانده گردان یاسین) وارد شد . به محض ورود نگاهی به ما کرد و با چشمانی سرخ و خنده ای غمگین گفت: « مثل اینکه همه در اتاق من جا می شوید بیایید اونجا»
از گردان یاسین، شش نفر باقی مانده بودند ، که از آن میان پنج نفر بعدها به رفقایشان پیوستند.
*
قبل از عملیات بچه ها قبر کنده بودند و در آن عبادت می کردند. به قبرهای خالی که رسیدم، عجیب دلم گرفت! یکی یکی قبرها را بوسیدم و برای صاحبانشان فاتحه خواندم. همین جا بود که « تشکری» با خدایش خلوت می کرد. همین جا بود که « عامری » نماز شبش را می خواند. همین جا بود که « رنجبر » برای خودش روضه ی حضرت زهرا (س) می خواند و اشک می ریخت.
*
با هم قرار گذاشته بودند، هرکه زودتر شهید شد آن قدر دم در بهشت منتظر بماند تا دیگران بیایند. هیچ کس منتظر نشد همه با هم رفتند.
نهر خین/ صفحه 28/ امتداد 15 و 16
« انسان نباید فقط مسلمان شناسنامه ای باشد ؛ بلکه باید عامل به احکام شرع باشد» اینها را احمد همیشه و هرجایی می گفت. اهل مطالعه بود .سیر مطالعاتی اش شخصیت سیاسی او را پی ریزی کرد.
... اسلام را فراتر از هرچیز می دید. جایی که امام حسین(ع) برای دین فدا شود، دیگر جایی برای هیچ حرفی باقی نمی ماند. ترکشی به سینه اش نشسته بود. منتظر آخرین عمل جراحی بود، اما بلند شد که برود. گفتند بمان تا پس از عمل جراحی مرخص شوی. جواب داده بود : « وقتی اسلام در خطر باشد این سینه را نمی خوام!»
می گفت: « تا آخرین قطره ی خون برای اسلام و اطاعت از ولایت فقیه خواهم جنگید.»
شهید احمد کشوری/ صفحه ی 16 / امتداد 15 و 16
و بدان که اگر بر رفتارت « مراقبه » نکنی بار دیگر شیطان تو را سست خواهد کرد؛ پس جانانه پای در اجتماعی بگذار که برای آن پیام آور نورانیت و معنویت گشته ای و برای برپایی حق و عدالت در آن تلاش می کنی! و نیز بدان خدای شهدای دیروز همراه مجاهدان امروز نیز هست.
یا علی!
راز از خود بریدن ها/ صفحه ی 3/ امتدا15 و 16