| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
4
|
25
|
91/2/23 (00:21)
|
|
||
|
|
60
|
1180
|
90/9/14 (15:41)
|
|
||
|
|
16
|
170
|
89/10/25 (10:46)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/3/2 (17:57)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/3/1 (00:20)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/2/29 (13:21)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/2/24 (23:14)
|
|
||
|
|
6
|
23
|
91/2/10 (00:22)
|
|
||
|
|
1
|
5
|
91/2/10 (00:19)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
91/2/8 (20:03)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/2/7 (22:41)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/2/7 (19:10)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
91/1/29 (23:08)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
91/1/18 (14:47)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/12/26 (20:44)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/12/21 (02:16)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/11/24 (06:55)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/11/20 (10:37)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
90/10/22 (11:07)
|
|
||
|
|
0
|
13
|
90/10/10 (00:21)
|
|
پیشنهاد میكنم تا مطالب متفرقه و خواندنی خود را در این بحث قرار دهید تا دیگر اعضا نیز از خواندن آن استفاده ببرند. 
زندگی بعدی به قلم وودی آلن
در زندگی بعدی من میخواهم در جهت معکوس زندگی کنم !
با مردن شروع میکنی و میبینی که همه چیز خیلی عجیب است...
سپس بیدار میشوی و میبینی که در خانه سالمندان هستی!
و هر روز که میگذرد حالت بهتر میشود...!
بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال میشوی از آنجا اخراجت میکنند!
بعد از آن میروی و حقوق بازنشستگیات را میگیری
و وقتی کارت را شروع میکنی در همان روز اول یک ساعت مچی طلا میگیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده میشود !!!
(میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما میگیرند و به شما پاداش یا هدیه میدهند).
۴۰ سال آزگار کار میکنی تا جوان شوی و از بازنشستگیات لذت ببری...!
سپس حال میکنی و الکل مینوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید
خودت را برای دبیرستان آماده کنی !!!
سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه میشوی و بازی میکنی و هیچ مسوولیتی نداری...
سپس نوزاد میشوی و آنگاه به دنیا میآیی !
در این مرحله ۹ ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا کنی که دارای حرارت
مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر میشود، واااای!
و در پایان شما با یک ارضاء به پایان میرسید...!
می بینید که حق با بنده است !!!
داستان ناپلئون و مرد پوستفروش
به هنگام حملهی ناپلئون به روسیه دستهای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برفی در حال جنگ بودند. ناپلئون به طور اتفاقی از سواران خود جدا میافتد و گروهی از سربازان روسی دنبال او میروند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او میپردازند. ناپلئون که جان خود را در خطر میبیند پا به فرار میگذارد و سرانجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوستفروشی میشود او با مشاهدهی پوستفروش ملتمسانه و با نفسهای بریده بریده فریاد میزند: "کمکم کن جانم را نجات بده کجا میتوانم پنهان شوم؟" پوستفروش میگوید: "زود باش بیا زیر این پوستینها" و سپس روی ناپلئون مقداری زیادی پوستین میریزد. پوستفروش تازه از این کار فارغ شده بود که سربازان روسی شتابان وارد دکان میشوند و فریادزنان میپرسند:"او کجاست؟ ما دیدیم که او امد تو." سربازان علیرغم اعتراضهای پوستفروش، دکان را برای پیدا کردن ناپلئون زیر و رو میکنند. انها تل پوستینها را با شمشیرهای تیز خود سیخ میزنند اما او را پیدا نمیكنند سپس راه خود را میگیرند و میروند. ناپلئون پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینها بیرون میخزد. در همین لحظه محافظان او از راه میرسند. پوستفروش رو به ناپلئون کرده و محجوب از او میپرسد:"ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما میکنم اما میخواهم بدانم که اون زیر، با علم به اینکه لحظهای بعد اخرین لحظات زندگیتان است چه احساسی داشتید؟" ناپلئون قامتش را راست کرده و در حالی که سینهاش را جلو میداد خشمگین میغرد:"تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی؟ سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد." محافظان بر پیکر پوستفروش چنگ زده کشان کشان او را با خود میبرند و كنار دیوار چشمان او را میبندند. پوستفروش نمیتواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد میشنود. او برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش و خنك شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس میکند. سپس صدای ناپلئون را میشنود که پس از صاف کردن گلویش به آرامی میگوید: "آماده...هدف.. ." در این لحظه پوستفروش با علم به اینکه تا چند لحظهی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد احساسی غیرقابلوصف سرتاسر وجودش را در بر میگیرد و قطرات اشک از گونههایش فرو میغلتد پس از سکوتی طولانی، پوستفروش صدای گامهایی را میشنود که به او نزدیک میشوند. سپس نوار روی چشمان پوستفروش را بر میدارند. پوستفروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود ناپلئون را میبیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او مینگرد. آنگاه ناپلئون به سخن آمده و به نرمی میگوید:"حالا میفهمی که چه احساسی داشتم ."
بچه قورباغه و كرم
آنجا که درخت بید به آب میرسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آنها توی چشمهای ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمیکنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول میدهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر میکند.
دفعهی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پاها را نمیخواهم...
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را میخواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را میخواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول میدهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعهی بعد که آنها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعهی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دستها را نمیخواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را میخواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعهی آخر است که میبخشمت.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر میکند.
دفعهی بعد که آنها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخهی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درختها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقهی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بالهایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب میرسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر میکند....
...نمی داند که کجا رفته.
جی آنه ویلیس
ممکنه بیاید تو کلوب بچه های دانشگاه و عضو این کلوب بشید ؟ 5 امتیاز هم به کلوب بدید 

لایحه پیشنهادی آنی جهت حمایت از خانواده
راستش ما دیدیم مجلس خیلی وقت است دارد با دو واژه «ازدواج مجدد» و «ازدواج موقت» بازی میکند و توی سر خودش میزند تا بگوید من به فکر حمایت از خانواده هستم. کسی هم نمیگوید این چه جور حمایتی است که فقط دو جور ازدواج خشک و خالی را در برمیگیرد، تازه همان دو تا را هم مدتهاست زورش نمیرسد تصویب کند
انواع ازدواجهای پیشنهادی:
* ازدواج مسلم: ازدواج اول که حق مسلم هر مردی است.
* ازدواح مفرح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شده است، برای تفریح زن دیگری بگیرد.
* ازدواج موجه: چرا مردی که زن اولش بچه دار نمیشود یا بیماری دارد، به بهانههای واهی مثل مردانگی و انسانیت و تن دادن به قسمت و صبر در امتحان الهی، به پای او بماند؟ موجه است که در این هنگام هرچه زودتر برای ازدواج بعدیاش اقدام کند.
* ازدواج متمم: مرد ببیند چه صفات زنانهای را دوست داشته که زن اولش ندارد. بعد زنی بگیرد که آن صفتها را داشته باشد.
* ازدواج مثلث: مرد تقوی پیشه کرده و به سه زن قناعت نماید.
* ازدواج مربع: مرد تمام چهار زنی را که شرع به او اجازه میدهد بگیرد.
* ازدواج ملون: مرد چهار زن بگیرد: سفیدپوست، سرخپوست، سیاهپوست و زردپوست.
* ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد.
* ازدواج میسر: مرد هر زنی را که برایش میسر است بگیرد.
* ازدواج مشبک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد.
یادداشت های روزانه عزرائیل (طنز(
شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!
یکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
8753 تصادفی ، 6893 اعدامی ، 9872 تزریقی ، 44596 ایدزی ، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم ... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!
دوشنبه:
رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیرتر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه.
سه شنبه:
مادره با دوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم، اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.
دست اون یکی رو هم گرفتم، اما دیدم باز مادره داره یه جوری نگام میکنه. اومدم دست خودشم بگیرم، اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت. به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.
منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم. طرف اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!
چهار شنبه:
خیلی عجله داشتم، اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بدبد میده. اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم: اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!
پنج شنبه:
اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته. با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه. با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند تو دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود ولی بالاخره پیش اومد.
جمعه:
بابا ولم کنید جمعه که تعطیله! میگن تو جمعه ها مرده ها هم آزادن، اونوقت خدا رو خوش میاد طفلکی من آزاد نباشم ؟!
باغ انار (نهاله شهیدی)
زمانی كه بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم كه ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا كه گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای كوچ میكردیم به این باغ خوش آب و هوا كه حدوداً ۳۰ كیلومتری با شهر فاصله داشت، اكثراً فامیل های نزدیك هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون
ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای كه میخوام براتون تعریف كنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم!
تا جایی كه یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونكه وقت جمع كردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از كارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی كردن و خوش گذروندن بودیم!
بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری كه در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا میتونستی، ساعت ها قائم شی، بدون اینكه كسی بتونه پیدات كنه!
بعد از نهار بود كه تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یكی از این درختان قایم شده بودم كه دیدم یكی از كارگرای جوونتر، در حالی كه كیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی كه مطمئن شد كه كسی اونجا نیست، شروع به كندن چاله ای كرد و بعد هم كیسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاك پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خیلی اسفناك بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!
با خودم گفتم، انارهای مارو میدزی! صبر كن بلایی سرت بیارم كه دیگه از این غلطا نكنی، بدون اینكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی كردن ادامه دادم، به هیچكس هم چیزی در این مورد نگفتم! غروب كه همه كارگرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید به كارگری كه انارها رو زیر خاك قایم كرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود كه من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم، بابا
من دیدم كه علی اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاك قایم كرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، این كارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین! پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو كسی بلند نكرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من كرد، همه منتظر عكس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینكه حرفی بزنه، سیلی محكمی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انار هارو اونجا چال كنه، واسه زمستون!
بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه كرد، پولشو بهش داد، ۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت! من گریه كنان رفتم تو اطاق، دیگم بیرون نیومدم! كارگرا كه رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذر خواهی كنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره كه هیچوقت با آبروی كسی بازی نكنی، علی اصغر كار بسیار ناشایستی كرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از كار اونم زشت تره!
شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون كه برم تو باغ پیش بچه های دیگه، دیدم علی اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، كیسه ای تو دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! كیسه رو بردم پیش بابا، بازش كرد، دیدیم كیسه ای كه چال كرده بود توشه، به اضافه همه پولایی كه بابا بهش داده بود.
اگه گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟
در انگلیس شما یک کیف اسکناس می برید و با آن یک ماشین می خرید، اما در ایران شما یک ماشین اسکناس می برید و با آن یک کیف می خرید.
اگر گفتید فرق گردش در تهران و پاریس چیه؟
در پاریس هر وقت شما خواستید گردش کنید از ماشین پیاده می شوید و در تهران هر وقت شما خواستید گردش کنید سوار ماشین می شوید.
اگر گفتید فرق یک مجرم در ایران با یک مجرم در جاهای دیگه چیه؟
در همه جا آدم اول جرمش معلوم می شه و بعد زندانی میشه، در ایران اول زندانی میشه بعد جرمش معلوم میشه
اگه گفتید فرق یک تخم مرغ در تهران و در مسکو چیه؟
در مسکو اگر تخم مرغ را زیر مرغ بزارین بعد از 21 روز احتمالا یک جوجه از تخم میاد بیرون ، اما در تهران پس از 21 روز ممکن است از تخم مرغ هر موجودی بیرون بیاد، مثلا یک شتر.
اگر گفتید فرق محل کار ایرانی ها با آمریکایی ها چیه؟
مردم آمریکا در خانه استراحت می کنن، در اداره کار می کنن و در خیابان تفریح، اما مردم ایران در خانه تفریح می کنن، در اداره استراحت می کنن و در خیابان کار.
اگه گفتید فرق یک نویسنده ایرانی با یک نویسنده آلمانی چیه؟
یک نویسنده آلمانی وقتی نوشته هایش چاپ شد معروف می شود و یک نویسنده ایرانی وقتی جلوی چاپ نوشته هایش گرفته شد معروف می شود.
اگه گفتید فرق یک تاجر ایرانی با یک تاجر عرب چیه؟
تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت می شود، اما تاجر ایرانی از وقتی شناخته شد ناموفق و بدبخت می شود.
اگه گفتید فرق پلیس راهنمایی و رانندگی در ایران با جاهای دیگه دنیا چیه؟
در همه جای دنیا وقتی ترافیک میشه سروکله پلیس راهنمایی و رانندگی پیدا میشه، اما در ایران وقتی سروکله پلیس پیدا میشه ترافیک ایجاد میشه.
اگه گفتید فرق یک زندانی در ایران با یک زندانی در اروپا چیه؟
در اروپا و آمریکا وقتی کسی زندانی بشه اعتبارش را از دست می دهد، اما در ایران وقتی کسی زندانی بشه اعتبار به دست می آورد.
اگه گفتید فرق آدم موفق ایرانی با سایر نقاط جهان چیه؟
در همه جای دنیا وقتی کسی موفق شود همه به او نزدیک می شوند و با او شریک می شوند و به او کمک می کنند، اما در ایران وقتی کسی موفق شود همه از او فاصله می گیرند و رابطه شان را با او قطع می کنند و جلوی کارش را می گیرند.
اگه گفتید فرق سیستم اداری ایرانی با سیستم اداری کانادا چیه؟
سیستم اداری کانادا چون کار مردم را راه می اندازد و به آنها کمک می کند از مردم پول می گیرد، اما سیستم اداری ایران چون جلوی کار مردم را می گیرد از آنها پول می گیرد.
اگه گفتید تفاوت دشمن در ایران و جاهای دیگه دنیا چیه؟
در همه جای دنیا آدم وقتی دشمن داشته باشد جلوی کارش گرفته می شود، در ایران وقتی آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگیزه کار پیدا می کنند.
اگه گفتید فرق یک ماشین در تهران با بلژیک چیه؟
در بلژیک شما وقتی یک ماشین می خرید دائما قیمت آن کم می شود، اما در تهران شما وقتی یک ماشین می خرید دائما قیمت آن زیاد می شود.
اگه گفتید تفاوت موسیقی در تهران با موسیقی در جاهای دیگه دنیا چیه؟
در همه جای دنیا وقتی موسیقی در مکان عمومی پخش می شود صدای آن را زیاد می کنند و وقتی در خانه پخش می شود صدای آن را کم می کنند، اما در ایران وقتی موسیقی را در خانه پخش می کنند صدای آن را زیاد می کنند و وقتی در مکان عمومی آن را پخش می کنند صدای آن را کم می کنند.
دلایل علاقه مردها به زنها (طنز)
دلایل مردان برای عشقی که به زنها ابراز میکنند چیست؟ در اینجا فهرستی از اظهار نظرهایی که در Paolo Coelho Newsletter جمع آوری شده است، عنوان میشود.
ما مردها زنها را دوست داریم چون:
*چون همیشه احساس میکنند جوانند، حتی وقتی پیر میشوند.
*چون هر وقت کودکی را میبینند لبخند میزنند.
*چون وقتی مسیر مستقیمیرا طی میکنند همیشه مستقیما" روبرو را نگاه میکنند و هرگز به طرف ما مردان که با لبخند راه را برایشان باز کرده ایم برنمیگردند تا تشکر کنند.
*چون در همسرداری به گونه ای رفتار میکنند که ذهن هیچ غریبه ای به آن راه ندارد
*چون همه ی توان خود را برای داشتن خانه ای زیبا و تمیز بکار میگیرند و هرگز برای کاری که انجام میدهند توقع تشکر ندارند.
*چون هر آنچه که در زندگی خصوصی افراد مشهور اتفاق میافتد را جدی میگیرند.
*چون سراغ مسائل غیر اخلاقی نمیروند.
*چون نسبت به زجری که برای زیباتر شدن تحمل میکنند شکایتی نمیکنند. حتی هنگام استفاده از وسایل خطرناک در سالنهای ورزشی
*چون آنها ترجیح میدهند سالاد بخورند.
*چون فقط عاشق پیش غذاها ی متنوع و رنگارنگ و آرایش ملایم و زیبا هستند در حالیکه ما عاشق نوشیدنیهای مخرب هستیم.
*چون آنها با همان دقت و ظرافتی که میکل آنژ تابلوی سیستاین چپل را کشیده است، به زیبا ساختن خود دقت میکنند.
*چون برای حل مشکلات، روش های خاص خودشان را دارند؛ روش هایی که ما هرگز درک نمیکنیم و همین ما را دیوانه میکند.
*چون دقیقا" وقتی دیگر خیلی دوستمان ندارند، با ترحم به ما میگویند: " دوستت دارم" ؛ تا ما متوجه بی علاقگی آنها نشویم.
*چون وقتی میخواهند در مورد ظاهرشان چیزی بپرسند ترجیح میدهند این سوال را از خانمی بپرسند و خلاصه با این مدل سوالات ما را عذاب نمیدهند.
*چون گاهی از چیزهایی شکایت میکنند که ما هم آن را احساس میکنیم مثل سرما یا دردهای رماتیسمی، به این ترتیب ما میفهمیم که آنها هم مثل ما آدم هستند!
*چون داستانهای عاشقانه مینویسند.
*چون ساعتها وقت خود را با فکر کردن در مورد اینکه چگو نه میتوانند با دیگران سر صحبت را باز کنند، تلف نمیکنند .
*چون در حالیکه ارتش ما به کشورهای دیگر حمله میکند، آنها هم محکم و بی منطق میجنگند و سعی میکنند همه ی سوسکهای دنیا را تا آخرین دانه نابود کنند.
*چون وقتی به آهنگ رولینگ استون با صدای آنجی گوش میدهند، چشمهایشان از حدقه بیرون میزند.
*چون آنها میتوانند مثل مردها بلوز و شلوار بپوشند و سر کار بروند، درحالیکه مردها هرگز جرئت نمیکنند دامن بپوشند و بروند سر کار.
*چون همیشه میتوانند یک ایراد بزرگ از زنی که ما گفته ایم زیبا است بگیرند و به ما بقبولانند که بی سلیقه هستیم و اشتباه میکنیم.
*چون ما از آنها متولد شدهایم و به سوی آنها نیز باز میگردیم.
پلیس در نقاط مختلف دنیا
امریکا: شما خلاف میکنید. پلیس شما را دستگیر میکند. احیاناً آن وسط مقادیری مشت و لگد توسط افسر پلیس دریافت میدارید. یک نفر از این صحنه فیلم میگیرید و در اینترنت پخش میکند. صحنه ضرب و شتم شما از 222 کانال خبری و سیاسی پخش میشود. پلیس رسوا میشود. پلیس از مردم امریکا عذرخواهی میکند. پلیس 15 میلیون دلار به شما غرامت میدهد. شما نیز به خاطر جرمی که مرتکب شده اید مجازات میشوید. .
ایتالیا: شما خلاف میکنید. پلیس شما را دستگیر میکند. شما به پلیس رشوه میدهید. شما آزاد میشوید!
فرانسه:شما خلاف میکنید اما پلیس شما را دستگیر نمیکند چون فعلاً به خاطر حقوق پایینش در حال اعتصاب است.
انگلیس:شما خلاف میکنید و پلیس یک مسلمان سیاه پوست عرب را به جای شما دستگیر میکند.
آلمان:شما خلاف میکنید و سگ های پلیس ردتان را پیدا میکنند و شما را دستگیر میکنند.
سوئیس: شما خلاف نمیکنید . پس نیازی به حضور پلیس نیست.
عراق:شما خلاف میکنید. پلیس شما را دستگیر میکند. در حین دستگیر شدن بمبی که در جورابتان جا سازی کرده اید منفجر میکنید و به همراه پلیس میمیرید.
چین: شما خلاف میکنید. شما اعدام میشوید!
امارات: شما حال و حوصله خلاف ندارید و به جایش با همراهی پلیس ،از کشور های همجوار دختر وارد میکنید!
هندوستان: شما خلاف میکنید. پلیس شما را دستگیر میکند و شما عاشق دختر رییس پلیس میشوید و توسط اون دختر از زندان فرار میکنید و در حالیکه دو تایی آواز میخوانید و دور درخت میچرخید و روسری دورگردن معشوقه تان میپیچید و هی دستش را میگیرید و میکشید و ول میکنید به دوردست ها فرار میکنید.
هلند: از آنجا که همه کار های خلاف در این کشور خلاف محسوب نمیشوند بنابراین شما خواهر و مادرتان را هم که به یکدیگر پیوند بزنید باز هم خلاف محسوب نمیشود و پلیس دستگیرتان نمیکند!
روسیه: شما خلاف میکنید اما قبل از آنکه توسط پلیس دستگیر شوید توسط گروه های رقیب کشته میشوید.
یک کشور آسیایی که اسمشو نمیاریم: شما خلافی نمیکنید اما پلیس شما را دستگیر میکند. شما ناپدید میشوید. یک هفته میگذرد و خبری از شما نمیشود. دو هفته میگذرد و کسی خبری از شما ندارد. پلیس دستگیری شما را تکذیب میکند. اداره قضاوت نسبت به وجود شما ابراز بی اطلاعی میکند. بیمارستان ها و زندان ها و پزشکی قانونی هم از شما خبری ندارند. در پایان هفته سوم یک سایت محارب و معاند و فتنه گر و برانداز و اغتشاش گر و حرمت شکن مکان دقیق دستگیری ، همراه با فیلم ضرب و شتم تان را پخش میکند. پلیس از طریق 222 کانال خبری و سیاسی این اتفاق را تکذیب میکند و فیلمبردار این صحنه را تحت تعقیب قرار میدهد! شما هم بالاخره یه بلایی سرتان میآید. نگران نباشید ... !
خوشا آنان که خیلی با کلاسن
موقر ، بچه مثبت ، خوش لباسن
دوجین کت با دوجین شلوار دارن
هزار جور هم ، ادا اطوار دارن
شمیم عطرشون ، بوی بهشته
لطیفه دستشون ، مثل فرشته
همه نسکافه نوش و قهوه نوشن
لباسای قشنگ و مارک می پوشن
ماشین زیر پاشون مثل رخشه
صدای باندشون هم اصل ِ پخشه
کراوات و گرام و پیپ دارن
واسه ییلاقشون هم جیپ دارن
خدم دار و حشم دارن ماشالله
خدا بیشتر کنه ، بگو ایشالله
با ما ایرانی ها توفیر دارن
قرابت با دماغ فیل دارن
تو مستراحشون کتاب میذارن
جلو سنگ توالت قاب میذارن
واسه جیش کردن هم آهنگ دارن
لباس زیرهای خیلی تنگ دارن
خدا پیغمبری اهل فرنگن
کجا مثل ماها النگ دولنگن!!!
تو یخچال جای آب ویسکی میذارن
حالا جرمه ، ولی ریسکی میذارن
تموم بچه هاشون پاس دارن
همه اقامت تگزاس دارن
میان اینجا هوای یار دارن
نمی تونن بمونن کار دارن
دو خط حرف میزنن نصفش ملنگه
میگن زبون مردم فرنگه
دو تا سجل دارن از اینور اونور
به هر ور بخوره میرن به اونور
شمال ویلا دارن هکتار به هکتار
بگو شمال برن ، انگار نه انگار
پسرهاشون اصلا بابا گریزن
واسه باباهاشون مرض میریزن
از ارث باباهه محروم میشن
میگن درک ولی مغموم میشن
به دختره میگن ، من رو به موتم
بیا بخواب با من ، بلکه نمردم
به اون یکی میگن ، میخوام زنم شی
بیای تو زندگیم ، انگ تنم شی
همه غیر از اونا ، آشغال و پستن
فقط ، اونا آدم حسابی هستن
همیشه ، یه جورایی در امانن
تو هر کاری ، سرآمد ِ زمانن
دیگه علمی نمونده تا ندونن
زبونم لال ، مثل خدا می مونن
تو بحث اقتصاد ، خان ِ باباشون
قسم کوچیکشون ، جان ِ باباشون
تو بحث معرفت ، مرید دارن
علی ، پیمان ، کیان ، فرید دارن
بگی قطب شمال ، متراژ میدن
بگی فرمول یک ، ویراژ میدن
هزار تا دختر ِ عاشق ، فداشون
همه تب میکنن هرشب براشون
بگی لیلا ، میگن با من خوابیده
بگی پگاه ، میگن خوابمو دیده
بگی قدسی ، میگن همون که زشته!!
بگی !! ، میگن برام نامه نوشته
زمستون از رعیت باج میگیرن
میرن پاریس ، درخت کاج میگیرن
زلم زیمبو می بندن به سر و روش
چراغ و نور میبندن به ته و توش
اینا زمستونا ژانویه دارن
شراب ، بوقلمون ، برنامه دارن
اینا مرامشون خیلی باحاله
از اینجور آدما دروغ محاله
اینا هر چی میگن بدون که راسته
وقتی میگن یوقورت بدون که ماسته .
نوعی دیگر
زندگی برایم تیره و تار شده بود! حتی دیگر قادر به تشخیص افرادی که میشناختم نبودم، درختها و گلها هم دیگر به نظرم زیبا نمی آمدند، به هر جا نگاه میکردم همه چیز برایم نامفهوم بود، سرم مدام گیج میرفت و درد عجیبی در آن میپیچید.
تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوض کردم..
احساس غرور
همیشه گرفته بود. خیلی وقت بود کسی به او توجه نمیکرد. هر کسی در فکر کارهای خودش بود. انگار اصلاً او وجود نداشت.
بالاخره یک روز ابرهای سیاه آسمان شهر را پوشاندند. هوا سرد شد، سرد سرد! و برف شروع به باریدن کرد. برف همه جا را فرا گرفت. حالا دیگر قامت سپیدپوش کوه از دور هم خودنمایی میکرد. مردمان شهرنشین از دیدن این منظره خوشحال بودند.
احساس غرور میکرد و خود را خوشبخت ترین کوه دنیا میدانست.
قفس
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه کرد و گفت: "سقف قفست شکسته، چرا پرواز نمی کنی؟"