| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
122
|
289
|
91/2/26 (13:23)
|
|
||
|
|
4
|
14
|
91/1/25 (01:29)
|
|
||
|
|
141
|
232
|
91/1/19 (18:24)
|
|
||
|
|
345
|
603
|
91/1/25 (01:29)
|
|
||
|
|
202
|
664
|
91/1/1 (15:24)
|
|
||
|
|
129
|
473
|
90/8/21 (07:45)
|
|
||
|
|
11
|
63
|
90/5/17 (12:56)
|
|
||
|
|
146
|
344
|
91/1/28 (17:42)
|
|
||
|
|
141
|
367
|
91/1/28 (17:38)
|
|
||
|
|
83
|
287
|
91/1/28 (17:41)
|
|
||
|
|
133
|
296
|
91/1/28 (17:39)
|
|
||
|
|
25
|
74
|
90/11/28 (14:01)
|
|






ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!!!
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد،
مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه
قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت میكند تا
بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من
لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه
حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم
موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه
سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر
من ركاب مىزد.
آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقریباً راه
را مىدانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پیش
بینى كسلم مىكرد، چون همیشه كوتاهترین فاصلهها را
پیدا مىكردم.
یادم نمىآید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض
كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق
نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مىزدم.
حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان
عجیبى داشت.
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه
پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته میتوانست با
حداكثر سرعت براند،
و مرا در جادههاى خطرناك و صعبالعبور، اما بسیار زیبا و با
شكوه به پیش مىبرد، و من غرق سعادت مىشدم.
گاهى نگران مىشدم و مىپرسیدم، «دارى منو كجا
مىبرى» او مىخندید و جوابم را نمىداد و من حس
مىكردم دارم كم كم به او اعتماد مىكنم.
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى
پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه
مىگفتم، «دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را
مىگرفت.
او مرا به آدمهایى معرفى كرد كه هدایایى را به من
مىدادند كه به آنها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من
توشه سفر مىدادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر
ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم..
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند
گفت: «همهشان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى
سنگیناند!»
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر
راهمان قرار مىگرفتند، دادم و متوجه شدم كه در
بخشیدن است كه دریافت مىكنم. حالا دیگر بارمان سبك
شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.
او مىدانست چطور از پیچهاى خطرناك بگذرد، از جاهاى
مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد،
پرواز كند..
من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیبترین جاها،
فقط شبیه به او ركاب بزنم.
این طورى وقتى چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت
مىبردم و وقتى چشمهایم را مىبستم، نسیم خنكى
صورتم را نوازش مىداد.
هر وقت در زندگى احساس مىكنم كه دیگر نمىتوانم
ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگوید،
«ركاب بزن....»



@ 









@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-

یارو زده روح الله داداشی رو کشته حالا گرفتنش میگه حالا چی میشه اعدامم میکنن؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ میری مرحله بعد باید محراب فاطمی رو بکشی




















![]()
دوستت دارم اندازه ای که ماهی اب رو دوست داره
دوستت دارم اندازه ای که خسته خوابو دوست داره
دوستت دارم اندازه اسمونو ستاره هاش
دوستت دارم امـــــــا …
تو رو میخوام واسه نفس کشیدن
با تو به اوج زندگی رسیدن
یادت نره که یاد تو همیشه همراه منه
یادت نره که خواستنت مثل نفس کشیدنه
یادت نره که اینه از تپش تو روشنه
یادت نره نبودنت سقوط من دم به دمه…
![]()
بازم خاطرات خودم
تو این چند مدت مثل دیونه ها شدم دلیلش شاید دوری... باشه نمیدونم! با دوستام میریم بیرون بعد از هر
خوشگذرونی و شادی که داشتیم یهو توی خودم میرم، از اولین خاطراتی که داشتم از بچگیم تا حالا...
همه رو به یادم میاد؛ یعنی چی میشد به هرچی دوست داشتیم برسیم، همه چیز همونطوری جلو میرفت
که خودمون میخوایم!!! هر روز رنگ خودخواهی در وجودم بیشتر میشه، آخـــه چرا؟ نــــفریـــن به این زمونه
گله دارم از این همه بی رحمی، از این همه دوری، از این عــشــق! از این همه خودخــواهـــــــی!!!
دیگه صدام بالا نمیاد تا بخونم مـــنـــی که عاشق این بودم که واسش بخونم، همه دیگه فهمیدن چی کشیدم!
چرا تو نفهمیدی؟ حتی صدای ناله هامم خدا شنیده، چقدر بی رحمی؟هـــیـــج وقـــت نذاشتی حرفمو بزنم
هــــیــــچ وقــــــت، خــیــلـــی زود رفتی خــیــلی زود؛ خدا از تو هم گله میکنم! چرا با من اینکارو کردی؟
چرا خاطرات باید تنها چیزی باشه که تا آخر عمرم باهام هست، پس کی اون روزی میرسه که باید شاد بخونمو بنویسم
از بچگی بهم گفتن به کسی که علاقه داری نگو دوستدارم چون یروزی تنهات میذاره! واقعا راست گفتن.
هر روز بجای اینکه مثل همه بشینم درسامو بخونم تا این ترم آخر هم تموم شه تا میام کتابوباز کنم اشکام خود به خود
میریزه رو کتاب؛ تا میام سازمو بگیرم دستم، دستام میلرزه میزارمش کنار؛ تا میام بخونم توی گلوم بغض میپیچه
آخـــه دیـــگه چیکار کنم؟ زندگـ ـ ـیـــم نـ ـ ـیـ ـ ـسـ ـت! چیکار میتونم کنم؟ من خاطراتشو نمیتونم فراموش کنـــم
بـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـخـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـدا ســـــــــــــخـــــــــــــتـــــــــــــــه خـــــــیـــــــلـــــــــی ســــــــخـــــــــتــــــــــه
چیکار میتونم کنم آخه؟ هر روز همینه، فکرشو کن الان اون چقدر خوشحاله داره چقدر خوش می گذرونه
نمیدونم چرا وقتی رفت آرزو کردم که خوشبخت شه! یــعنی بخوشبختی رسیده؟
شاید!
چشم من بیا منو یاری بکن، گونه هام خوشکیده شد کاری بکن، غیرگریه مگه کاری میشه کرد
کاری از مانمیاد زاری بکن، اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد، تا قیامت دل من گریه میخواد ...
