userinfo close

  ,

چگونگی ادامه راه شهدا(ادبیات انقلاب)


edalatvpishraft

تاسیس: 8 مرداد 1388  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: طلبه امروزی - معاونان
«ما حالا باید براى شكستن این طلسم فكر كنیم؛ كدام طلسم؟ این طلسم كه كسى تصور كند كه پیشرفت كشور ادامه »
«ما حالا باید براى شكستن این طلسم فكر كنیم؛ كدام طلسم؟ این طلسم كه كسى تصور كند كه پیشرفت كشور باید لزوماً با الگوهاى غربى انجام بگیرد. این وضعیت كاملاً خطرناكى براى كشور است. الگوهاى غربى با شرایط خودشان، با مبانى ذهنى خودشان، با اصول خودشان شكل پیدا كرده؛ به علاوه ناموفق بوده. بنده به طور قاطع این را می گویم: الگوى پیشرفت غربى، یك الگوى ناموفق است.» ولی فقیه ۱۳۸۶/۰۲/۲۵
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
19
44
91/3/2 (03:22)
4
7
90/9/22 (23:58)
45
289
90/3/3 (16:48)
10
24
89/2/5 (15:35)
20
101
88/12/22 (18:40)
3
18
90/11/22 (00:43)
1
68
89/4/31 (12:46)
0
11
89/3/14 (12:52)
22
217
89/2/16 (22:11)
4
29
89/2/10 (11:57)
8
44
89/1/29 (14:22)
10
72
88/11/12 (00:22)
8
49
90/11/22 (00:48)
1
9
89/1/30 (19:31)
10
68
88/11/13 (01:03)
5
45
88/11/10 (19:40)
6
52
88/10/14 (19:35)
6
203
88/6/17 (09:23)
0
2
90/2/28 (10:41)
1
13
89/1/12 (03:25)

عنوان بحث

پرنیان    , uhanna213
پرنیان - 05:52 1388/05/14

خاطره از شهدا

سلام دوستان

هر کس هر خاطره ایی از شهید داره برامون تعریف کنه ... حالا چه از خودش باشه چه نقل کنه ...

یا حسین ع

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
طلبه دات کام , talabeh0com
طلبه دات کام - 01:03 1388/11/13
10

کی با حسین کار داشت؟

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

 

 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 84

هستی  ایرانی , 9nagme00
هستی ایرانی - 16:28 1388/05/25
9

صیغه ... اونم شب عملیات؟!!

دوستان در جبهه

یکی دو روز بود که به این گردان آمده بودم و هنوز با بچه هایش صمیمی نشده بودم، خدمت سربازی رو انجام داده بودم، کردستان خدمت کرده بودم، اما بعد از سربازی نتونستم از جبهه دل بکنم. بعد از یکی دو ماه بعد از اتمام سربازی دوباره، این بار داوطلب، به جبهه رفتم. به جنوب اعزام شدیم، چند وقتی بود درگیری های جنوب زیاده شده بود و اعلام کرده بودند که به نیروهای مردمی نیاز دارند به جنوب اعزام شدم و وقت تقسیم نیروها به این گردان افتادم.

اکثر بچه هاشون بومیِ جنوب بودند و خیلی خونگرم و مهربون و از همه مهمتر شوخ طبعم بودند. خنده و شوخی و بگو و بخند بین همشون رایج بود، حتی بچه های شهرهای دیگه هم به خلق و خوی اونها درآمده بودند و خلاصه جو، جو دوست داشتنی و لذت بخشی بود، جشن پتوها به راه بود و شبی نبود که یکی دو نفر رو گیر نندازند و حسابی از خجالتش در نیایند، فقط توی گردان یه استثناء بود که تا به حال براش جشن پتو نگرفته بودند، اون هم حاج آقا، روحانی گردان بود، روحانی جوان و با حالی بود که حسابش از بقیه جدا بود و به حرمت لباس طلبگی کاری با حاج آقا نداشتند، ولی حاج آقا هم آدم شوخ طلبی بود و هر چند وقت یک بار بچه ها از حرف هاش، از خنده روده بر می شدند.

 اون اوایل کمی رعایت حال ما تازه وارده ها را می کردند و ما زیاد اسیر جشن پتو نمی شدیم اما یواش یواش ما هم راه افتادیم. بین بچه های گردان یکی بود به اسم صابر، صابر خسروی، از بچه های محلی بود و هیکل بزرگ و تنومندی داشت.  توی زوربازو کسی رو دستش نبود، بچه ها گردان بهش می گفتند خالو. هر کسی توی جشن پتو زیر دست این خالو می افتاد  حسابش با کرام الکاتبین بود، تا یک قُلنج حسابی از طرف نمی گرفت ول کن نبود. خالو آدم با حال و پر انرژی و البته مؤمن و با خدای بود  همیشه نفر اول بود که می رفت برای نماز و جاش اون گوشه سمت راستِ صف اول بود.

این خالو رو به این مظلومی و گردن کجی جلوی خدا و نماز اول وقت و... نگاه نکن خالو شب عملیات تا 2-3 تا صیغه نکنه، راحت نمی شه و پاشو توی عملیات نمی ذاره.
اعزام به جبهه

خالو سعی می کرد تو کار بچه ها بهشون کمک کنه، مخصوصاً هم بیشتر هوای ما تازه واردها رو داشت، همین باعث شده بود که با خالو بیشتر دوست بشم و با اون بیش تر از بقیه رفاقت داشتم.

چند وقتی گذشت، کم کم زمزمه های انجام یک عملیات وسیع شنیده می شد و همه در تدارکات و تکاپو بودند و جنب و جوش زیاد شده بود.

از سنگر بیرون اومدم و به سمت تانکر آب رفتم، توی مسیر با یکی از بچه ها هم مسیر شدیم  با هم داشتیم به سمت تانکر آب می رفتیم، هفت هشت قدمی مونده بود که به تانکر برسیم که خالو و حاج آقا داشتند با هم صحبت می کردند دوستم به شوخی گفت: چیه خالو! باز نزدیک عملیات شد داری مقدمات رو فراهم می کنی. بابا بذار حاج آقا شب عملیات یه نفسی بکشه...»

خالو هم خنده ای کرد و گفت: نه بابا، هنوز زوده، موضوع چیز دیگه ای هست...

من هم سلام کردم و 2 نفری رد شدیم، داشتیم آب می خوردیم که گفتم: «فلانی قضیه این حرفی که به خالو زدی چی بود؟ گفت: چی؟ کدوم؟ گفتم: همون که گفتی مقدمات و از این جور حرف ها...»

گفت: این خالو رو به این مظلومی و گردن کجی جلوی خدا و نماز اول وقت و... نگاه نکن خالو شب عملیات تا 2-3 تا صیغه نکنه، راحت نمی شه و پاشو توی عملیات نمی ذاره. من که حسابی جا خورده بودم گفتم: صیغه...؟!! خالو...!!؟ تو جبهه؟ بچه گیر آوردی؟ گفت: نه به خدا، باورت نمی شه برو به هر کس که می خوای از بچه های گردان، بگو، ببین چی می گن؟ برو  بگو خالو شب عملیات صیغه می کنه یا نه؟

دیگر موضوع رو ادامه نداد و من بدجوری تو فکر رفتم، حسابی حالم گرفته شده بود، خالو نه به اون نمازش و نه به این وضعش، آخه اصلاً مگر اجازه می دن که...

از چند تا از بچه ها یواشکی پرسیدم که جریان خالو راسته یا نه. همه تأیید می کردند می گفتند شاید باورش الان سخت باشه، ما هم اولش که اومده بودیم باور نمی کردیم، ولی شب عملیات خودت می بینی.

حتی پیش حاج آقا هم رفتم و با خنده شروع کردم با حاج آقا صحبت کردن، که یعنی مثلاً حاج آقا اینها رو من جدی نگرفتم، گفتم: حاج آقا، این شایعات چیه در مورد خالو می گن که شب عملیات...

حاج آقا خنده ای کرد و گفت: این که خالو شب عملیات صیغه می کنه؟ آره بابا، مگه چیه، ثواب هم داره، اصلاً اگه می خوای این شب عملیات، شما هم بیا تا یه کاری برات کنم. بهت زده حاج آقا رو نگاه کردم. هیچی نگفتم و به سمت سنگرم رفتم. حسابی از دست خالو کفری بودم  و هر چی علاقه به اون داشتم تبدیل به تنفر شده بود «خجالت هم نمی کشه با اون هیکل و اون دبدبه و کبکش ...»

اعزام به جبهه

وارد سنگر شدم، دیدم خالو اومده توی سنگر ما و گوشه سنگر نشسته و یک زیرانداز سفید هم از توی یک کیسه درآورده با چند تا دونه گل خشک شده محمدی که توی یک گلدون گذاشته، داره گوشه سنگر رو مرتب می کنه. سلام کرد و من به سردی جوابش رود دادم و رفتم نشستم خالو اصلاً عکس العمل نشون نداد و بی خیال مشغول کار خودش بود. گفتم: خالو اینجا چه کاریه می کنی، مگه خودتون سنگر ندارین، اون چرت و پرت ها رو نریز کف سنگر ما که نوکر تو نیستیم اونها رو برات جارو کنیم، اصلاً برای چی اونا رو آوردی این جا؟

خالو گفت: هو... چیه حالا چرا اینقدر عصبانی هستی؟ اینها برای شب عملیاته، سنگرمون جاش مناسب نیست، اینجا هم بزرگ تره و هم دلنوازتر  هم عبور و مرورش کمه. آمپر چسبونده بودم به ته، حسابی داغ کردم، چشم هام گرد شده بود بلند شدم و گفتم: خجالت هم خوب چیزیه ... و از سنگر زدم بیرون.

بعداز ظهر روزی بود که شبش قرار بود عملیات کنیم، من شش دانگ حواسم جمع خالو و کارهاش بود و اتفاقاتی که قرار بود بیفته. بیرون سنگر بودم. دیدم خالو رفت  حاج آقا رو آورد و با هم رفتند توی سنگر و بعد از اون هم بقیه بچه ها از سنگر اومدند بیرون، اون ها هم که متوجه ناراحتی من از ماجرا و خالو بودند، بعضی هاشون به سمت من می اومدند و با خنده می گفتند خالو دیگه، کاریش نمی شه کرد، تو هم اینجا نشین که خطرناکه. بعد از چند لحظه دیدم خالو اومد بیرون در حالی که آستیناش رو بالا زده بود و یک چفیه به کمرش بسته بود. اعصابم قاطی شده بود و از طرفی هم منتظر بودم ببینم ماشینی، آمبولانسی، کسی. نامحرمی رو به خط میاره یا نه؟ اما دیگه طاقتم سر اومد و کفری شدم و گفتم: خالو ،اون نمازهاتم بخوره توی کمرت، شب عملیات همه فکر توبه و حلال خواهی اند اما تو می خوای سور و سات راه بندازی؟

 این رو گفتم و راه افتادم رفتم به سنگرهای بقلی. چند قدمی نرفته بودم که دیدم همه بچه ها از جلو داد می زنند: بیا! مواظب باش داره می آد. برگشتم عقب رو نگاه کردم. خالو داشت عین موتور تریل به سمت من می اومد اولش فکر کردم عصبانیش کردم  داره می آد حالم رو جا بیاره ولی داشت می خندید و می اومد به من رسید جفت پاهام رو گرفت و من رو روی دوش گرفت و به سمت سنگر بود با تمام زورم خالو رو زیر باد کتک گرفتم و بد و بیرا بود که بهش می گفتم ولی کی حریف خالو می شد.

 من رو داخل سنگر و سمت حاج آقا برد، خنده خنده گفت: حاج آقا تو رو به خدا صیغه رو بخون تا من رو بیچاره نکرده. حاج آقا داخل سنگر همون گوشه روی زیرانداز سفیده نشسته بود و داشت به حال و روز ما می خندید حاج آقا گفت: خالو، بی انصاف، شب عملیاتی این حلالت نکنه به خاطر این کارها و حرص هایی که بهش دادی می خوای چه کار کنی؟ ببین چقدر کفری و عصبانی هست، بهت گفتم ماجرا را بهش بگو...» و بعد حاج آقا سریع صیغه عقد اخوت رو شروع کرد به خوندن. من که تازه دوزاریم افتاده بود و یه لحظه فهمیدم چه گندی زدم و چه جوری سرکار رفتم. حسابی سرخ شدم اما ماجرا اونقدر خنده دار بود که دیگر طاقت نیاوردم و شروع کردم به خندیدن و قهقهه. شاید 2 و 3 دقیقه ای فقط می خندیدم. ماجرا از این قرار بود که خالو قبل از عملیات با 4، 5، تا از بچه ها صیغه برادری و عقد اخوت می خواند و با اون ها عهد می بست که اگر شهید شدن دست اون رو هم اون دنیا بگیرند. برای این عملیات هم با هم هماهنگ کرده بودند. که کمی متفاوت  تر و خنده دار برگزار بشه و در این بین من بنده خدا رو سوژه کرده بودند. این ماجرا حسابی باعث خنده بچه های گردان شده بود و روحیه اونها رو قبل از عملیات بالا برده بود.

 

      

                                                                              هنر مردان خدا       

                                                                               میلاد حیدری     

  امیر  امروز     , amir6721
امیر امروز - 15:24 1388/05/18
8

روی دیوار زیرزمین نوشته بود: « شهید سیدجواد خوش قلب طوسی. »
جلوش هم تاریخ زده بود « خرداد 65 »
داشتیم میوه می‌خوردیم. منیره؛ خواهر كوچكش گفت: « جواد! تو كه اینجا نوشته بودی خرداد شهید می‌شی. پس چرا نشدی؟! الان كه تیره »
كریم گفت: « داداش جواد تجدید آورده. قراره شهریور دوباره امتحان بده. ایشااله قبول می‌شه. »
شهریور بود. امتحان داد. قبول هم شد.
دوستانش می گفتند: « یكی از رزمنده ها، ‌نقاش بود. عكس بچه ها را می كشید. » یك روز نشست به كشیدن عكس محمد جواد. كارش را كه تمام كرد گفت: « ده روز دیگه شهید می شه. »
محمد جواد سرش را بالا و پایین كرد. ما باور نكردیم. خندیدیم.
از روزی كه حرف آن رزمنده را شنیده بود، رفتارش خیلی فرق كرده بود. تا این كه یك روز گفت: « بوی شهادت می یاد. اگر خدا بخواد چهار ساعت دیگه. »
بو كشیدیم. باور نكردیم. خندیدیم.

سر ده روز و سر چهار ساعت. این بار دیگر باور كردیم.

رقیه صمدی , monjenoor
رقیه صمدی - 10:34 1388/05/15
7
کاش سرم را برایش می دادم... (راوی: علی مالکی نژاد)

در عملیات بدر ترکشی به بدن عظیم زینلی اصابت کرد و روی زمین افتاد. خون زیاد از بدنش می رفت و دائم دست و پا می زد. خون عظیم به چاله ای می رسید که انگار تمام خون بدنش آن جا جمع شده بود. به بالینش رفتم. نمی توانست صحبت کند. نگاهش که به من افتاد کلمات را به سختی سرهم کرد:
-   علی! خودتی؟
-   خودمم عظیم جان. کاری داری؟ حرف بزن...
-   علی خیلی خون از بدنم رفته. می بینی باید برم.
دلداریش می دادم« کی گفته تو میری؟ باید بمونی» دستش را زد زیر خون هایی که داخل چاله جمع شده بود. نشانم داد و گفت: این خون منه همه را واسه امام حسین(ع) دادم... بغض گلویش را می فشرد. غم بزرگی مانع حرف هایش بود. از فرط ناراحتی فقط اشک می ریخت.
« می دونی علی! دوست داشتم سرم را برایش بدهم، اما نشد. نمی دونم قبول می کنه یا نه؟» تازه فهمیدم چرا این قدر ناراحت است. گفتم: این چه حرفیه معلومه که قبول می کنه. دوباره دستش را زد داخل چاله ای که خونش در آن جمع شده بود و آورد بالا: « نتونستن سرم را برای حسین(ع) بدهم...» این جمله را تکرار کرد و رفت
پرنیان    , uhanna213
پرنیان - 23:13 1388/05/14
6

بقیه ی خاطرات شهید کاوه

13- بهترین نقشه ، ناصر ظریف

گفتند: روی گردنه(1) كنار جاده، جنازه سه تا پاسدار افتاده بود. محمود گفت: این طور كه معلومه، ضد انقلاب می خواد باز از ما تلفات بگیره. با نقشه محمود راه افتادیم سمت بانه. اوضاع عادی به نظر می رسید. روی گردنه، راننده كامیون دور زد و كنار جنازه شهدا نگه داشت. طوری وانمود كرد كه انگار ماشین خراب شده است. یكی از بچه ها سریع پرید پایین و كاپوت ماشین را زد بالا. دو، سه تا از بچه ها افتادند به جان موتور ماشین؛ بقیه هم رفتند سراغ شهدا. بدون هیچ دردسری جنازه شان را آوردند گذاشتند عقب كامیون و باسرعت برگشتیم سمت سقز، پیچ اول را رد نكرده بودیم كه، تیراندازی شروع شد. ضد انقلاب تازه فهمیده بود فریب خورده و جنازه ها را از دست داده است، اما دیگر فایده ای نداشت. ما از تیررسشان خارج شده بودیم.

1- گردنه ی خان در 15 كیلومتری شهر بانه.

*************



14- مجازات ، حسن معدنی

فهمیدیم عده ای تو مجلس عروسیشان، علاوه بر انجام كارهای ناشایست، برای مردم هم ایجاد مزاحمت كرده اند. محمود سریع یك گروه از بچه های سپاه را فرستاد آن جا؛ كه چند نفری را كه مست بودند، گرفتند و آوردند. مدتی گذشت تا آقای معصوم زاده(1) برای هر كدامشان یک حکم صادر كرد. یكی از مجرمان، مردی بود كه فروشگاه لوازم یدكی داشت و ما مشتری دائم اش بودیم؛ مدام می گفت: من بهتون خدمت می كنم، لوازم براتون می خرم، ببخشید. همه می دانستند محمود این جور وقت ها ملاحظه غریبه ها را نمی كند. برای همین گفت: بخوابانید، شلاقش را بزنید.به خاطر دارم یكی دیگر از آن ها رئیس بانك بود. می گفت: به همه ی شما ها وام می دهم، هر كاری ازدستم بر بیاد، براتون انجام می دم، فقط این بار رو ندیده بگیرین. محمود گفت: كسی این جا محتاج وام و پول شما نیست، حكمی را كه برات صادر شده اجرا می كنیم، نه كمتر نه بیشتر.

1- از قضات دادگستری سنندج.

*************



15- محاصره ، علی محمد داوودی

یك شب توی اتاق نشسته بودیم كه صدای تیراندازی بلند شد. ریختیم توی میدان صبحگاه و به خط شدیم. مسئول مخابرات كه صحبت می كرد، فهمیدیم به ژاندارمری حمله كردند. می گفت: تو ژاندارمری اسلحه و مهمات زیادی هست، اگر سقوط كنه همه اش دست ضد انقلاب می افته. در مدت كمی خودمان را به محل دیگری رساندیم. نیروها چند گروه شدند. زیر نظر محمود، با یك حركت حساب شده دشمن را دور زدیم و پشت سرش موضع گرفتیم. شروع كردیم به ریختن آتش شدید و مداوم، فكرش را هم نمی كردند كه به این سرعت غافلگیر شوند. بچه های ژاندارمری گوئی جان تازه ای گرفته بودند. آنها از روبرو تیراندازی می كردن، ما از پشت سر. ضد انقلاب وقتی فهمید رودست خورده، کشته هایش را گذاشت و فرار كرد.

*************



16- بی پروا ، حسن علی دروكی

برای اینكه بفهمد اسرا را از كجا برده اند همان شب رفتیم شناسائی. رسیدیم به پایگاهی كه میانه راه بوكان بود. هنوز موقعیت آنجا دستمان نیامده بود كه صدای ناله ای را شنیدیم، دقت كه كردیم، دیدیم صدای آشناست، ناله یكی از اسیرها بود. وقتی به خودم آمدم دیدم كاوه گریه می كند، با سوز و بلند. من و دوستم بهش گفتیم: یواش تر آقا محمود. الان نگهبان می فهمه. داشت راست می آمد طرف ما، تا جائی كه جا داشت خودم را به زمین رساندم، هر چه دعا به خاطر داشتم خواندم، لجم در آمده بود. كاوه همین طور نشسته بود و بی پروا گریه می كرد، تا صدای نفس نگهبان را شنیدم، دستم را بردم روی ماشه كه بچكانم، كه دیدم برگشت؛ما هم برگشتیم سقز.چند روز بعد مبادله ای بین ما وضد انقلاب شد و اسرایمان آزاد شدند. شناسایی خوب و دقیقی كه آن شب داشتیم، مقوله عملیات بزرگی بود كه منجر به آزادی بوكان، از لوث وجود ضد انقلاب شد.

*************



17- مبادله ، چنگیز عبدی فر

گفتند: شما كه نبودید ضد انقلاب حمله كرد به شهر، سی _ چهل نفر از نظامی ها رو با خودشون بردن، این طور وقتها محمود نه تنها خودش را نمی باخت، بلكه در كمترین وقت، بهترین تصمیم را می گرفت. رو همین حساب، فوراً نقشه عملیات را ریخت، درست عكس مسیری كه ضد انقلاب رفته بود؛ عملیات كردیم و چند نفر از بستگان یكی از سركرده های حزب دمكرات را گرفتیم. چند روز گذشت، كم كم پیك فرستادند و مسئله مبادله اسرا را مطرح كردند. موضوع به تهران هم كشیده شد. هیئتی از طرف نخست وزیری(1) به سقز آمدند. خوب كه قضیه را بررسی كردند، بالاخره موافقت كردند اسرا مبادله شوند.

1- آن موقع نخست وزیر شهید رجائی بود.

*************



18- كمین ، سید مجید ایافت

آخرین پیچ جاده را رد كردیم كه به كمین ضد انقلاب خوردیم، بارانی از گلوله بر سر ما باریدن گرفت. خودمان را سریع بالای تپه ای كه سمت چپ جاده بود رساندیم. در آن شرایط كاوه كنار جاده و پشت یك تخته سنگ ایستاد. تعجب كردم كه چرا همه بچه ها را فرستاده بالا ولی خودش پائین مانده است، در همین فكر بودم كه دیدم با سرعت برق پرید پشت جیپ، مصطفی اكرمی بی مهابا تیراندازی می كرد، پوشش خوبی به محمود داد تا بتواند دور شود، هر آن احساس می كردم با اصابت گلوله به محمود، خودش با ماشین به ته دره سقوط كند. هر چه محمود دورتر می شد، شدت آتش هم بیشتر می شد.بالاخره خدا كمك كرد تا خودش و جیپ را نجات داد. زمان به سرعت گذشت، باید تا شب نشده ، كاری می كردیم و نمی گذاشتیم پای ضد انقلاب به خاك عراق برسد. محمود خیلی زود برگشت، با یك آرایش نظامی به ضد انقلاب حمله كردیم و كمین «كس نزان» در هم شكسته شد، همه شان فرار كردند، ما هم دنبالشان ، نزدیكی های مرز هر چه توپ و گلوله داشتیم رو سرشان خالی كردیم.

1- از روستاهای حوالی سقز و یكی از نفرهای اصلی ضد انقلاب.

*************



19 – غربال ، علی اكبر آذرنوش

گفت:اكبراین كاوه ای كه این همه ازش تعریف می كنن دیدی؟ گفتم: نه. گفت: بیا ببینش كه واقعاً دیدنیه! ناصر(1) كسی را نشانم داد و گفت: همونه، اینقدر جوان بود كه باورم نمی شد كاوه باشد. داشت برای بچه ها صحبت می كرد. رفتیم نزدیك، می گفت: ضد انقلاب كار چریكی می كنه، میاد ضربه می زنه و بعد فرار می كنه، حالا ما چرا این كار را نكنیم، ما چرا ضد چریك نباشیم و دنبالش نرویم، بعد با شور و حال خاصی می گفت: از حالا به بعد باید همیشه صددرصد آماده باشین تا لحظه ای كه قرار شد بریم عملیات ویا ضد انقلاب رو تعقیب كنیم، بدون معطلی راه بیفتیم صحبت های كاوه آنقدر روحیه بخش بود كه از خدا می خواستم الان از ضد انقلاب خبری برسد، تا برویم سر وقتش و دمار از روزگارش در آوریم.

1- ناصر اكبران- بعدها به شهادت رسید.

*************



20- برخورد قاطع ، شهید ناصر ظریف

هر كسی چیزی گفت، تا اینكه نوبت به محمود رسید. گزارشی از وضعیت منطقه داد، بعد خیلی جدی و محكم گفت: ما باید با ضد انقلاب برخورد قاطع داشته باشیم، باید ریشه شان را بكنیم. همه سراپا گوش بودند، گاهی لبخند می زدند و با بغل دستی شان پچ پچ می كردند. نتیجه جلسه هم این شد كه تا آخر دهه فجر كاری به كار ضد انقلاب نداشته باشیم. همین كه جلسه تمام شد بچه ها دور صیاد را گرفتند. از طرز نگاهش معلوم بود خیلی از كاوه خوشش آمده، همان طور كه دست كاوه را توی دستش گرفته بود، گفت: آقا محمود مواظب خودت باش! ما حالا حالا ها به تو احتیاج داریم.

بچه ها گفتند: ضد انقلاب توی جاده بوكان كمین گذاشته و همه رفتند آنجا باهشان درگیر شده اند؛ با یك طرح آنها را محاصره كردیم، هنوز درگیری تمام نشده بود كه محمود رسید. تا رفتم وضعیت را برایش توضیح بدهم دیدم ناباورانه به من تشر زد و گفت: مگه تو امروز جلسه نبودی؟ مگه نشنیدی كه گفتند درگیر نشید؟ گفتم: بابا ضد انقلاب كمین زده! عذرخواهی كرد و بعد هم با خنده گفت: نه، مثل اینكه باید طور دیگری برخورد كنیم. بلافاصله افتاد جلو و شروع كرد به تعقیب ضد انقلاب.



*************

21- تحقیر و تشویق ، رضا ریحانی

باید تا قبل از رفتن نیروهای تامین جاده، به دیوان دره می رسیدیم كه نرسیدیم، تصمیم گرفتیم شبانه به دشمن بزنیم. چراغ خاموش راه افتادیم سمت دیوان دره، زیر لب با خودم می گفتم: اگه بمیرم باید این تریلی مهمات رو امشب برسونم به نیروها. پیچ هر جاده ای را كه رد می كردم، تمام دعاهایی را كه حفظ بودم می خواندم.تو مقر به قول معروف هنوز عرق تنم خشك نشده بود كه یكی آمد و گفت: آقای ریحانی تلفن كارت داره! حدس زدم كه باید از سقز باشد، خودم را آماده یك توپ و تشر درست و حسابی از طرف كاوه كردم، محمود گفت: رضا گل كاشتی، غرور ضد انقلاب رو شكستی! گفتم: برای چی؟ مگه چی شده! گفت: با مهمات و اسلحه، دوازده شب آمدی توی جاده، آن هم جاده ی دیوان دره! پدرشان را در آوردی.

چنان روحیه ای به من داد كه اگر لازم می شد، همان شب باز راه می افتادم و مهمات را تا خود سقز می بردم.

*************



22- ترور ، سید مجید ایافت

رفتیم غذاخوری پرشنگ(1) با بچه ها گرم صحبت بودیم و انتظار می كشیدیم هر چه زودتر غذا را بیاورند، احساس كردم محمود خودش با ما هست ولی حواسش جای دیگری است. زیر چشمی به چند نفر تازه وارد نگاه كردم، از طرز نگاه محمود فهمیدم كه وضعیت غیر عادی است. در همین حال محمود و یكی از بچه ها بلند شدند و دویدند طرف میز آنها، تا آمدم به خودم بجنبم، دیدم درگیر شدند، ما هم رفتیم كمكشان؛ همه را گرفتیم و دستبند زدیم ، لباس هایشان را دقیق گشتیم، چند تا كلت و نارنجك داشتند ، آن روز از خیر غذا خوردن گذشتیم، سریع آنها را به مركز سپاه آوردیم و سپردیمشان دست حفاظت اطلاعات. خاطرم هست در بازجوئی ها، اعتراف كردند كه می خواستند كاوه را ترور كنند.

1- از رستورانهای شهر سقز

*************



23- دكل بنفشه ، حمید خلخالی

گروهبان جعفری از تكاورهای ارتشی بود، محمود او را فرمانده ی یك پایگاه گذاشته بود، پایگاه دكل بنفشه. این پایگاه مشرف به سقز بود و خیلی اهمیت داشت. یك روز نزدیك صبح بی سیم زد و گفت: به پایگاه حمله كردند. نیروی كمكی می خواست. می دانستیم او و بقیه بچه ها مقاومت می كنند. با یك گروه سریع خودمان را رساندیم پایگاه دكل. دم،دمای طلوع خورشید، وارد پایگاه شدیم. كسی زنده نبود. گروهبان جعفری وسط پایگاه افتاده بود، غرق خون بود. یاد حرفش افتادم، حرفی كه مدتها قبل گفته بود (اونقدر با كاوه می مونم تا شهید بشم)

*************



24- كاك فتاح ، شهید ناصر ظریف

جمعیت را كنار زدم و خودم را رساندم كنار جنازه، لباسهای كردی اش غرق خون بود. تا نزدیكش رفتم، بی اختیار گفتم: كاك فتاح! از پیش مرگهای سپاه سقز بود. یكی گفت: فتاح توی مغازه بود، دو نفر آمدند صدایش كردند؛ تا آمد دم در، به رگبار بستنش و فرار كردند. محمود آن موقع فرمانده سپاه بود و خیلی ها او را می شناختند. برای بعضی ها عجیب بود كه او تا آخر مجلس ختم كاك فتاح نشست. محمود حال و هوای یك عزادار را داشت. قبلا قرآن خواندنش را دیده بودم، ولی آن روز خیلی محزون می خواند. انصافاً از كاك فتاح تجلیل خوبی كرد. چند روز از شهادت كاك فتاح گذشت، جلوی سپاه بودم كه دیدم دو سه تا كرد آمدند، یكی شان گفت: با آقای كاوه كار داریم. قیافه شان آشنا بود، گفتم: شما كی هستین، با برادر كاوه چی كار دارین؟ همانطور كه به من خیره شده بودند، گفتند: ما برادرهای فتاح هستیم، آمدیم از كاوه اسلحه بگیریم تا با ضد انقلاب بجنگیم.

پرنیان    , uhanna213
پرنیان - 23:11 1388/05/14
5

خاطرات شهید کاوه

1- كودك بزرگ ، طاهره كاوه

گفتم: اصلا چرا باید این قدر خودمون رو زجر بدیم و پسته بشكنیم، پاشیم بریم بخوابیم. با وجود این كه او هم مثل من تا نیمه شب كار می كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اینا رو تموم می كنیم بعد می ریم می خوابیم؛ هر چی باشه ما هم باید اندازه خودمون به بابا كمك کنیم. یادم هست محمود مدام یادآوری می كرد: نكنه از این پسته ها بخوری! اگه صاحبش راضی نباشه، جواب دادنش توی اون دنیا خیلی سخته.اگر پسته ای از زیر چكش در می رفت و این طرف و آن طرف می افتاد، تا پیداش نمی كرد و نمی ریخت روی بقیه پسته ها، خاطرش جمع نمی شد.موقع حساب كتاب كه می شد، صاحب پسته ها پول كمتری به ما می داد؛ محمود هم مثل من دل خوشی از او نداشت ولی هر بار، ازش رضایت می گرفت و می گفت: آقا راضی باشین اگه كم و زیادی شده.

*************

2- سگ های آمریكائی ، طاهره كاوه

یك زن و مرد آمریكائی با سگشان آمدند داخل مغازه تا سیگار بخرند. سر و وضع ناجوری داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره كریه آن مرد؛ شكسته بسته حالیش كرد ما سیگار نداریم، بعد هم با عصبانیت آن ها را از مغازه بیرون كرد. زن و مرد آمریکایی نگاهی به همدیگر كردند و حیرت زده از مغازه بیرون رفتند، آخر آن روزها كسی جرأت نداشت به آن ها بگوید بالای چشمشان ابروست.محمود روكرد به من و گفت: برو شلنگ بیار، باید این جا رو آب بكشیم. گفتم: برای چی؟ گفت: چون اینا مثل سگشون نجس اند.

*************

3- بایكوت ، طاهره كاوه

خاطرم هست، یك روز دختر بی حجابی آمد توی مغازه خانواده اش از آن شاه دوست های درجه یك بودند. محمود گفت: ما با شما معامله نمی كنیم، پرسید: چرا؟ گفت: چون پول شما خیر و بركت نداره. دختر با عصبانیت، با حالت تهدید گفت: حسابت رو می رسم ها! . محمود هم خیلی محكم و با جسارت گفت: هر غلطی می خواهی بكنی، بكن.تمام آن روز نگران بودیم كه نكند مامورهای كلانتری بیایند محمود را ببرند؛ آخر شب دیدیم در می زنند. همان دختر بود، منتهی با پدرش. خودشان را طلبكار می دانستند! محمود گفت: ما اختیار مالمان را داریم، نمی خواهیم بفروشیم. حرفش تمام نشده بود كه دختر با یك سیلی زد توی گوش محمود. خواست جواب گستاخی او را بدهد كه پدرم نگذاشت؛ آخر اگر پای مامورین به آن جا باز می شد، برایمان خیلی گران تمام می شد؛ توی خانه نوار، اعلامیه و رساله امام داشتیم. بعد از این موضوع محمود هیچ وقت به آن ها جنس نفروخت.

*************

4- خانه و خانواده ، محمد یزدی

علاوه بر مربی گری، مسئول كمیته تاكتیك هم بود. از آموزش ایست و بازرسی گرفته تا آموزش جنگ شهری و كوهستان را باید درس می داد. همه هم بصورت عملی. یك روز بهش گفتم: تو که این قدر زحمت می كشی، كی وقت می كنی به خودت و خانواده ات برسی؟ گفت: حالا وقت رسیدن به خانه و خانواده نیست. مكثی كرد و ادامه داد: مگه نمی بینی دشمن تو كردستان و جاهای دیگه داره چیكار می كنه؟گفتم این كه می گی درسته، اما بالاخره خانواده هم حقی دارن، حداقل هر از گاهی باید یك خبر از خانواده ات هم بگیری. گفت: به نظر من تو این دوره و زمونه، انسان همه هست و نیستش رو هم فدای اسلام و انقلاب بكنه، باز هم كمه. الان اگه لحظه ای غفلت كنیم، فردا مشكل بتونیم جواب بدیم. نه محمد، فعلاً وقت استراحت و سرزدن از خانواده نیست. بدجور به او غبطه می خوردم.

*************



5- تیرانداز ماهر ، علی آل سیدان

یكی از پاسدارها كه اسلحه یوزی داشت، سركوچه ایستاده بود و داد می زد:اگه مردی بیا بیرون، چرا رفتی قایم شدی، بیا بیرون دیگه. قصد بیرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجك را كشیده بود و مدام تهدید می كرد كه اگر به سمتش برود، نارنجك را پرت می كند بین مردم؛ چند دقیقه ای به همین نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پرید بیرون. تا آمد نارنجك را پرتاب كنه همان پاسدار پاهایش را به رگبار بست؛ آن قدر با مهارت این كار را كرد كه انگار عمری تیرانداز بوده است. دو سه سال بعد رفتیم تیپ ویژه شهدا. یك شب همین خاطره را برای كاوه تعریف كردم، گفت: این قدرها هم كه می گوئی كارش تعریفی نبود.پرسیدم مگر شما هم آن جا بودی؟خندید و گفت: اون كسی كه تو می گی خود من بودم.

*************



6- نیروی آماده ، احمد جاوید

تنها كسی كه با من آمد در سالگردها و هواپیما ها(1) محمود بود، اسناد و مدارك را جمع آوری می كرد، می برد بیرون و با سرعت برمی گشت.احتمال این كه بنی صدر، دستور حمله بدهد زیاد بود. یكی دو بار كه رفت و برگشت، چشمش به یك مسلسل افتاد كه وسط یكی از بالگردها بسته بودنش! آن را باز كرد و برد یك جای دورتر، روی زمین مستقر كرد. من كه رفته بودم توی نخش، از كوره در رفتم و با تندی بهش گفتم: می دونی كه بردن مدارك مهم تر از اسلحه هاست؟ چرا این كار را كردی؟ با تعجب نگاهم كرد و گفت: شاید هواپیماها بخوان دوباره حمله كنن، بردمش تا اگه حمله كردن ازش استفاده كنیم.بعدها فهمیدم بعضی از تجهیزاتی كه از هواپیما خارج كرده بود را با خودش برده بود كردستان، تا بر علیه ضد انقلاب و عراقی ها استفاده كند.

1- اردیبهشت 59، حمله ناموفق آمریكا به صحرای طبس.

*************



7- سربازان امام ، سید هاشم موسوی

بچه ها را جمع كردن توی میدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آیت ا... موسوی اردبیلی برایمان سخنرانی كنند. لابلای صحبت هایشان گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خیلی علاقه دارم، چرا كه پا چسچ=دارها سربازان امام زمان (عج) هستند. كنار محمود ایستاده بودم و سخنرانی را گوش می دادم. وقتی آیت ا... اردبیلی این حرف را گفتند، یك دفعه دیدم محمود رنگش عوض شد؛ بی حال و ناراحت یک جا نشست مثل كسی كه درد شدیدی داشته باشد. زیر لب می گفت:"لا اله الا الله" تا آخر سخنرانی همین اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع این جوری ندیده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس می رفت، اول از همه كلام امام را می گفت، بعد درسش را شروع می كرد. می گفت: اگر شما كاری كنید كه خلاف اسلام باشد، دیگه پاسدار نیستید، ما باید اون چیزی باشیم كه امام می خواد.

*************



8- آزمون الهی ، محمد كاوه «پد ر شهید»

از سر شب حالتی داشت كه احساس می كردم می خواهد چیزی به من بگوید، بالاخره سر صحبت را باز كرد و گفت: بابا! خبرداری كه ضد انقلاب تو كردستان خیلی شلوغ كرده؟ اگه بخوام برم اون جا، شما اجازه می دی؟ گفتم: بله. اجازه می دم، چرا كه نه، فرمان امامه همه باید بریم دفاع كنیم. پرسید: می دونین اون جا چه وضعیتی داره؟ جنگ، جنگ نامردیه؛ احتمال برگشت خیلی ضعیفه. با خنده گفتم: می دونم، برای این كه خیالش را راحت كنم، ادامه دادم: از همان روز اولی كه به دنیا آمدی، با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دین و حق كنم. اصلا آرزوی من این بود كه تو توی این راه باشی؛ برو به امان خدا پسرم.گل از گلش شگفت. خندید و صورتم را بوسید. بعدها به یكی از خواهرانش گفته بود: آن شب آقاجان، امتحان اللهی اش را خوب پس داد.

*************



9- گروه اسكورت ، شهید ناصر ظریف

نرسیده به سقز، یكی از ماشین ها كه مینی بوس بود از ستون خارج شد و شروع كرد به گاز دادن. بعداً فهمیدیم راننده اش فكر كرده، چون توی شهر هستیم، خطر كمین هم از بین رفته است. زیاد فاصله نگرفته بود كه افتاد تو كمین. همان اول كار یك تیر به پای راننده مینی بوس خورد. مینی بوس پر از نیرو بود؛ داشت به سمت پرتگاه می رفت. تنها دعا و توسل بود كه به دردمان خورد. یك لحظه دیدم مینی بوس لبه پرتگاه ایستاد.لاستیكش به یك سنگ بزرگ گیر كرده است. بچه ها پریدند بیرون و تو سینه كوه سنگر گرفتند. تا محمود خودش را رساند به سر ستون، محمد یزدی با كالیبرش آتش شدیدی ریخت روی سر ضد انقلاب. تیربار آخر ستون هم آمد كمك. بیشتر نیروهای تازه وارد، نمی دانستند كمین یعنی چه و این طور جاها باید چه كار كنند. محمود چند تا از بچه ها را از سمت راست گردنه كشاند بالا. یك گروه را هم از توی جاده حركت داد طرف خود گردنه، جائی كه بیشتر حجم آتش دشمن از آن جا بود. مانده بودم كه تاكتیك محمود چیست و چه نقشه ای دارد، اما مطمئن بودم كه منطقه و دشمن را خوب می شناسد. انتظارم خیلی طول نكشید؛ ضد انقلاب از سه طرف محاصره شد. حالا دیگر هیچ راهی جز فرار نداشت، فرار هم كرد.

*************



10 - شیفته ی محمود ، ابراهیم پور خسروانی

یكی از بچه ها به شوخی پتویش را پرت كرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر كاوه. كم مانده بود سكته كنم؛ سر محمود شكسته بود و داشت خون می آمد. با خودم گفتم: الان است كه یك برخورد ناجوری با من بكند. چون خودم را بی تقصیر می دانستم، آماده شدم كه اگر حرفی ،چیزی گفت، جوابش را بدهم. كاملاً خلاف انتظارم عمل كرد؛ یك دستمال از تو جیبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بیرون. این برخورد از صد تا توگوشی برایم سخت تر بود. دنبالش دویدم. در حالی كه دلم می سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه یه حرفی بزن، چیزی بگو، همانطور كه می خندید گفت: مگه چی شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شكستم، تو حتی نگاه نكردی ببینی كار كی بوده همان طور كه خون ها را پاك می كرد، گفت: این جا كردستانه، از این خون ها باید ریخته بشه، این كه چیزی نیست. چنان مرا شیفته خودش كرد كه بعدها اگر می گفت: بمیر، می مردم.

*************



11- ارزش ضد انقلاب ، علی محمود داوودی

بلندیهای «سرا (1)» دست ضد انقلاب بود، از آن جا دید خوبی روی ما داشتند. آتش سنگینی طرفمان می ریختند، طوری كه سرت را نمی توانستی بالا بگیری. همه خوابیده بودن روی زمین. برای این كه نیروها را تحت كنترل داشته باشم به حالت نیم خیز بودم، ناگهان از پشت، دست سنگینی را بر شانه ام احساس كردم؛ برگشتم دیدم محمود است. جلوی آن همه تیر و گلوله، صاف ایستاده بود. آمدم بگویم سرت را خم كن، دیدم دارد بدجوری نگاهم می كند. گفت: داوودی این چه وضعیه؟ خجالت بكش. چشمانش از خشم می درخشید. با صدایی كه به فریاد می ماند، گفت: فكر نكردی اگه سرت رو پایین بیاری، نیروهات منطقه را خالی می كنن؟بعد هم، بدون توجه به آن همه تیر و گلوله كه به طرفش می آمد، به سمت جلو حركت كرد.

عملیات تمام شده بود كه دیدمش، دستی به شانه ام زد و گفت: ضد انقلاب ارزش این رو نداره که جلویش سرتو خم كنی.

1- از پایگاهای اصلی ضد انقلاب بود كه در حد فاصل شهرهای سقز- بوكان قرار دارد.

*************



12- ضد كمین ، حسن سیستانی

نرسیده به روستای سرا، محمود ایستاد. آهسته گفت: كمین! طولی نكشید كه از سه طرف به ما تیراندازی كردند. در تمام عمرمان، اولین باری بود كه كمین می خوردیم. ظرف چند ثانیه، محمود گروه را آرایش نظامی داد. كاملا خونسرد و مسلط بود. با اسلحه تخم مرغی اش هر چند گاهی تیراندازی می كرد، تا ضد انقلاب جرأت نكند جلو بیاید. مهماتشان داشت ته می كشید. باید تا آمدن نیروی كمكی مقاومت می كردیم. در آن اوضاع و احوال محمود تغییر موضع داد و آمد وسط بچه ها. گفت: این جا جایی است كه اگه چیزی از خدا بخواین اجابت می شه، خدا به شما نظر داره. صحبتش تاثیر عجیبی روی بچه ها گذاشت؛ طوری كه احساس كردیم بدون نیروی كمكی می توانیم از پس دشمن بر بیاییم. با هدایت دقیق و زیركانه ی محمود، پخش شدیم تو منطقه تا دورشان بزنیم. در همین گیر و دار، نیروی كمكی هم رسید. از همه طرف روی سر دشمن آتش می ریختیم. آن ها كه این چشمه اش را نخوانده بودند، پا به فرار گذاشتند و منطقه را خالی كردند.

*************


  امیر  امروز     , amir6721
امیر امروز - 22:48 1388/05/14
4
شهید آقا مهدی باکری

بسم الله الرحمن الرحیم

عملیات، عملیات سختی خواهد بود. باید بدانیم اگر این عملیات موفق نشد،‌عملیات بعدی ما سخت‌تر خواهد بود؛ چون خداوند بندگان مؤمن خود را هر چه می گذرد با آزمایشی دیگر می آزماید.

همه برادران بایستی تصمیم قطعی بگیرند. تمام علایقی كه در ده، در شهر و … دارید ،‌كنار بگذارید.

مصمّم ، قاطع و با توكّل به خداوند ،‌تمام برادران تصمیم بگیرند و گرنه خدای ناكرده مردّد و متزلزل می‌شویم و تردید و ابهام حتی به اندازة‌نوك سوزن مانع امداد الهی است. هر برادری شب عملیات می‌خواهد جلو برود باید تصمیم خود را گرفته باشد. خدای نكرده اگر برادر ضعیفی است، نباید جلو بیاید. هر كس نمی تواند تصمیم بگیرد ،‌همراه ما نیاید و گرنه خدای نكرده به ما صدمه خواهد زد.

همه برادران تصمیم خود را گرفته اند، ‌ولی من بخاطر سختی عملیات تأكید می كنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم باشید كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلح بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید كرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده كنیم.

هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، ‌یك نفر بماند، باید آن یك نفر باید مقاومت كند؛ حتی اگر فرمانده شما شهید شد، نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما ،‌خدا و امام زمان است، ‌اصل ،‌آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وقتی شما شهید شدید ،‌خودتان فرمانده‌اید؛ وظیفة‌ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

تا موقعی كه دستور حمله داده نشده كسی تیراندازی نكند، ‌حتی اگر مجروح شد خودداری نماید. دستمال در دهانش بگذارد، دندانها را به هم بفشارد و فریاد نكند، فریاد نشانه ضعف شماست.

با هر رگبار سبحان الله بگویید. در عملیات خسته نشوید، بعد از هر درگیری و عملیات شهدا و مجروحین تخلیه و بقیه سازماندهی شده و كار ادامه یابد.

شما عزیزان می توانید ادامه قسمت سخنرانی شهید باکری را در پروفایل بنده مطالعه کنید

هستی  ایرانی , 9nagme00
هستی ایرانی - 20:51 1388/05/14
3

شهید مرتضی یاغچیان و عراقیهای بی ایمان

شهید یاغچیان نقل می کند: عملیات رمضان بود. به همراه برادر یعقوب کریمی سوار موتور شدیم و خواستیم سری به خط بزنیم . کمی دور و بر کانال ماهی گشت زدیم .یک تویوتا را دیدم که با دو سرنشین در حال دور شدن از کانال بود. موتور را سریعتر راندم تا رسیدیم به تویوتا , تویوتا هم ایستاد. گفتم:«خسته نباشی !» ولی اصلا جوابی از آنها نیامد. دقیق تر شدم , متوجه شدم که عراقی هستند. حسابی ترسیده بودند . به یعقوب گفتم:اسلحه داری ؟ یعقوب گفت: نه آقا مرتضی! از ماشین آرام آرام جدا شدم , سوار موتور شده و محکم گاز دادم و به طرف نیروهای خودی راندم . آنها هم از ما فرار می کردند .ما اسلحه نداشتیم,اما آنها ایمان نداشتند و با ترس فراوان از ما که غیر مسلح بودیم , فرار کردند.

هستی  ایرانی , 9nagme00
هستی ایرانی - 20:50 1388/05/14
2
کی با حسین کار داشت؟

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

 

 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 84

هستی  ایرانی , 9nagme00
هستی ایرانی - 20:47 1388/05/14
1

آمده بود خواستگاری،قرار شد با هم حرف بزنیم .او که حرف می زد من با فرش اتاق بازی می کردم. تا موقع عقد ، یک بار هم توی صورتش نگاه نکردم. می گفت((با تو که حرف می زدم، با خودم می گفتم الآنه که یک طرف فرش سوراخ بشه و دست هات از اون طرف بزنه بیرون.))

می گفت ((من فقط دست هات رو می دیدم که با فرش بازی می کند.)) 

____________________________________________________________

منبع:یادگاران. کتاب کاظمی. شهید ناصر کاظمی .شهادت 8شهریور61 ،کردستان

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.