| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
1
|
87/2/26 (22:35)
|
|
||
|
|
20
|
106
|
87/2/21 (11:01)
|
|
||
|
|
2
|
12
|
87/2/21 (10:58)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
86/12/16 (13:13)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
86/12/14 (19:56)
|
|
||
|
|
5
|
24
|
86/11/16 (23:10)
|
|
||
|
|
11
|
48
|
86/11/16 (22:58)
|
|
||
|
|
1
|
6
|
86/10/18 (00:28)
|
|
||
|
|
1
|
15
|
86/9/13 (11:45)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
86/8/4 (10:02)
|
|
عنوان بحثچی شد كه از زندگی خسته شدی؟ 2 اردیبهشت 85 - 21:45 | |
چی شد كه از زندگی خسته شدی؟ | |
پاسخ ها11 16 بهمن 1386 ساعت 22:58 | |
به نام دوست.عزیزان منم اینجا گفتم مطلبی بنویسم البته من هنوز نا امید نشدم.اما خسته شدم.از این كه نمی توانم ان باشم كه میخواهم.البته ما به دنیا نیو مده ایم كه احساس راحتی كنیم.شاید گمشده ای داریم كه باید بیابیم اما نشانه ها در این دنیا از دایره درك ما خارج میشوند.چون دست به زندگی تكراری همدیگر میزنیم همدیگر را تكرار میكنیم.همه جا از یك چیز سخن میگویند همه یك چیز میبینند ان هم خودشون.همه در مورده خودشون صحبت میكنند در مورد ارزوهایی كه نمیدانند اگر به ان برسند ایا خوش بخت می شوند یا نه.من خسته شدم كه در این اجتماع مردم جلو پاشون رو میبینند.سر بالا نمیكنند تا از اسمان لذت ببرند.نمی دانم اما نمی خواهم هم رنگ مردم بشم اما همه جا كشش هایی است برای سوق دادن ادمی به سمت جهالت های غیر دینی یا دینی.منظورم ان دسته از مردمی كه خود رو وارسته میدانند اما گمراهانند و ان دسته كه راه خدا را جدا از خوشبختی خودشون میدانند.هر كسی وسیله ای میخواهد تا ارزویی كند.اما ارزو مارا وابسته میكند به چیزی كه به ان تعلق نداریم.خستگی من از خودم نه از كسی دیگر چون در حق خودم كوتاهی میكنم به خودم ظلم میكنم كه شادی را گاهی از دست میدهم و به خودم ظلم میكنم كه خودم را می الایم.گاهی نیاز پیدا میكنم كسی به من بگوید پسرم خداوند تورا كمك خواهد كرد.كسی كه اینقدر ایمان داشته باشد كه بداند به كجا میرویم.اما نمی یابم چون همه مثل همیم.یا از دین رو به سوی ابهامات كرده ایم و حقیقتش را گم كرده ایم یا از دین خارجیم و هر جا نام خدا بیاید ارزوهایمان را بر باد رفته میبینیم.این را نوشتم تا بدانیم كه گاهی شك انسان را به تعالی می رساند شك در اینكه ایا من از خودم راضی هستم و ایا من باید همین باشم.مرده بدم زنده شدم دولت عشق امد و من دولت پاینده شدم.دولتی باشد كه جذب كننده دیگران باشد نه بینوایی كه نمیداند ایا خوشت بخت است یا نه. یا حق |
10 9 مهر 1386 ساعت 15:41 | |
تمام اونایی که از زندگی خسته شدن هدف دارن هدف همه ما مرگه همه ما بخاطر شوق به مرگ از زندگی خسته ایم (همون طور که یه مسافر از شوق رسیدن به مقصد , از راه خسته میشه ) ولی اینو نمی دونیم , یعنی نخواستیم که بدونیم .. |
9 22 شهریور 1386 ساعت 21:06 | |
بی هدفم و تنها.هیچ انگیزه ای برای ادامه ندارم. دارم درس می خونم ولی هیچ لذتی نمی برم.بهترین نمره ها هیچ ارزشی برام نداره. |
8 4 بهمن 1385 ساعت 02:53 | |
shekast?! |
7 15 دی 1385 ساعت 07:30 | |
az vaghti un raft az zendegi sir shodam vaghean ruz nist ke be khod koshi fek nakonam! |
6 14 دی 1385 ساعت 19:07 | |
eyval8->=D> |
5 20 مهر 1385 ساعت 03:58 | |
ادم وقتی به دنیا میاد به هدفی فکر میکنه و این هدف باعث میشه که تو رو به جلو هدایت کنه اگه این هدف به هر دلیلی کمرنگ و یا بی اثر بشه دیگه بی هدف که نمیشه زندگی کرد من هم که تموم برنامه ریزیهام را با اون هدف کرده بودم ولی افسوس که همه چیز خراب شد.حالا من موندم با چه هدفی به زندگی ادامه بدم .تمام راهها را امتحان کردم نشد.به هر دری زدم باز هم نشد اخه اون همه چیزم بود و الان من بدون اون فقط یه مرده متحرک هستم و هیچ امیدی به اینده ندارم .
خدایا بشکن این ایینه ها را که من از دیدن ایینه سیرم مرا روی خوشی از زندگی نیست ولی از زنده ماندن ناگزیرم
|
4 18 مهر 1385 ساعت 00:13 | |
آدم اگه تو زندگیش هدف داشته باشه ... زندگی از اون خسته می شه ولی اون از زندگی خسته نمی شه !!! |
3 13 مرداد 1385 ساعت 02:53 | |
به نام حضرت دوست نمی دونم چرا زندگی با تموم قشنگی هاش برای اونهایی هم که هیچ مشکل مادی و دنیودی ندارند یه مشکل بزرگه. اصلا نمی دونم چرا تو اعماق این زندگی یه غمی نهفته که اصلا رهایی پذیر نیست . آدم تو اوج خوشی هم یه دفعه گرفتار یه غمی میشه که نمی دونه چیه؟ از کجاست؟ به خاطر چیه؟ و فکر می کنه با رهایی از این زندگی و ترک این زندگی از این غم هم راحت میشه. راستی مگه تو ترک این زندگی و رفتن از این دنیا چه چیزی وجود داره که به ادم تسلی میده؟ یا چه چیزی در ورای این دنیا هست که دوای درد ماست؟ ممکنه..... پیام در تاریخ 85/8/18 ویرایش شده است. |
2 1 مرداد 1385 ساعت 08:09 | |
خسته شدم از بس با خانواده ام سرو کله زدم نمی خوام دیگه زندگی کنم |
1 8 اردیبهشت 1385 ساعت 06:58 | |
dokhtara ro didam amma bazam omidvaram be khodam |














