| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
2
|
176
|
89/5/1 (05:33)
|
|
||
|
|
13
|
386
|
89/4/1 (12:12)
|
|
||
|
|
0
|
127
|
87/7/2 (03:40)
|
|
||
|
|
0
|
164
|
87/7/2 (02:16)
|
|
||
|
|
1
|
107
|
87/7/2 (01:42)
|
|
||
|
|
1
|
79
|
87/7/2 (00:54)
|
|
||
|
|
1
|
34
|
87/4/13 (12:34)
|
|
||
|
|
0
|
83
|
87/4/12 (02:38)
|
|
||
|
|
14
|
58
|
89/12/21 (01:52)
|
|
||
|
|
12
|
410
|
87/10/18 (13:49)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
84/11/5 (09:06)
|
|
||
|
|
3
|
39
|
87/8/14 (11:34)
|
|
||
|
|
0
|
33
|
87/4/9 (14:12)
|
|
||
|
|
1
|
27
|
87/2/16 (00:21)
|
|
||
|
|
5
|
67
|
86/2/30 (23:50)
|
|
||
|
|
0
|
36
|
85/8/19 (07:20)
|
|
||
|
|
1
|
57
|
85/8/16 (11:20)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
89/3/28 (08:50)
|
|
||
|
|
24
|
100
|
87/10/20 (19:01)
|
|
||
|
|
0
|
33
|
87/9/4 (00:45)
|
|
« شهید بهشتی در آئینه روایت خود » در گفت و شنود با ماهنامه شاهد ، اردیبهشت 1360
شور و شگرف حق باوری . . .
من محمد حسین حسینی بهشتی ، در دوم آبان 1307 در شهر اصفهان محله لومبان متولد شدم . منطقه زندگی ما بسیار قدیمی شهر است . خانواده ام یک خانواده روحانی است و پدرم روحانی بود . ایشان در هفته چند روز در شهر به کار و فعالیت می پرداخت و هفته ای یک شب به یکی از روستاهای نزدیک شهر برای امام جماعت و کارهای مردم می رفت و سالی چند روز به یکی از روستاهای دور که نزدیک حسین آباد بود و به روستای دور تر از آنکه حسن آباد نام داشت ، می رفت .
آمد و شد افرادی که از آن روستای دور به خانه ما می آمدند برایم بسیار خاطره انگیز است . پدرم وقتی به آن روستا می رفت ، در منزل یک پینه زن بسیار فقیر سکونت می کرد . آن پیرمرد اتاقی داشت که پدرم در آن زندگی می کرد . نام پیرمرد جمشید بود و دارای محاسن سفید ، بلند و باریک ف چهره روستایی و نورانی بود . پدرم می گفت ، « ما با جمشید نان و دوغی می خوریم و صفا می کنیم و من سفره ساده نان و دوغ این جمشید را به هر جلسه دیگری ترجیح می دهم . » جمشید هر سال دو بار از روستا به شهر و به خانه ما می آمد و من بسیار با او انس داشتم .
تحصیلاتم را در یک مکتبخانه ، در سن چهار سالگی ، آغاز کردم . خیلی سریع خواندن و نوشتن قرآن را یاد گرفتم و در جمع خانواده به عنوان یک نوجوان تیزهوش شناخته شدم و شاید سرعت پیشرفت در یادگیری این برداشت را در خانواده به وجود آورده بود . تا این که قرار شد به دبستان بروم . دبستان دولتی ثروت در آن موقع ، که بعدها 15 بهمن نامیده شد . وقتی آن جا رفتم ، از من امتحان ورودی گرفتند و گفتند که باید به کلاس ششم برود ف ولی از نظر سنی نمی تواند . بنابراین در کلاس چهارم پذیرفته شدم و تحصیلات دبستانی را در همان جا به پایان رساندم . در آن سال در امتحان ششم ابتدایی شهر نفر دوم شدم . آن موقع همه کلاسهای ششم را یک جا امتحان می کردند . از آنجا به دبیرستان سعدی رفتم . سال اول و دوم را در دبیرستان گذراندم و اوایل سال دوم بود که حوادث شهریور 20 پیش آمد . با حوادث شهریور 20 در نوجوانها برای یادگیری معارف اسلامی علاقه و شوری به وجود آمده بود . دبیرستان سعدی در نزدیکی میدان شاه آن موقع و میدان امام کنونی قرار دارد و نزدیک بازار است ، جایی که مدارس بزرگ طلاب هم همان جاست : مدرسه صدر ، مدرسه جده و مدارس دیگر . البته به طور طبیعی بین آن جا و منزل ما حدود چهار یا پنج کیلومتر فاصله بود که معمولا پیاده می آمدیم و بر می گشتیم . این سبب شد که با بعضی از نوجوانها که درسهای اسلامی هم می خواندند ف آشنا شوم . علاوه بر این در خانواده خود ما هم طلاب فاضل جوانی بودند . همکلاسی ای داشتم که او نیز فرزند یک روحانی بود . نوجوان بسیار تیز هوشی و پهلوی من می نشست . او در کلاس دوم به جای اینکه به درس معلم گوش کند ، کتاب عربی می خواند . یادم هست و اگر حافظه ام اشتباه نکند ، او در آن موقع کتاب معالم الاصول را می خواند که در اصول فقه است ، خوب اینها بیشتر در من شوق به وجود می آورد که تحصیلات را نیمه کاره رها کنم و بروم طلبه بشوم . به این ترتیب در سال 1321 تحصیلات دبیرستانی را رها کردم و برای ادامه تحصیل به مدرسه صدر اصفهان رفتم . از سال 1321 تا 1325 در اصفهان ادبیات عرب ، منطق کلام و سطح فقه و اصول را با سرعت خواندم که این سرعت و پیشرفت موجب شده بود که حوزه آنجا با لطف فراوانی با من برخورد کند ، به خصوص که پدرمادرم مرحوم حاج میر محمد صادق مدرس خاتون آبادی از علمای برجسته بود و من یک ساله بودم که او فوت شد . به نظر اساتیدم که شاگردهای او بودند ، من یادگاری بودم از استادشان . در طی این مدت تدریس هم می کردم . در سال 1324 از پدرم و مادرم خواستم که اجازه بدهند شبها هم در حجره ای که در مدرسه داشتم بمانم و تمام معنا طلبه شبانه روزی باشم چون از یک نظر ، هم فاصله منزل تا مدرسه 45 کیلومتری می شد و به این ترتیب هر روز مقداری از وقتم از بین می رفت و هم خانه ای که بودیم پر جمعیت بود و من اتاقی برای خود نداشتم و نمی توانستم به کارهایم بپردازم . البته در آن موقع فقط یک خواهر داشتم ، ولی با عموهایم و مادر بزرگم همه در یک خانه زندگی می کردیم . و به این ترتیب خانه ما شلوغ بود و تاق کم . سال 1324 و 1325 را در مدرسه گذراندم و اواخر دوره سطح بود که تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل به قم بروم . . . .
ادامه دارد