userinfo close

  ,

دکتر چمران


dr_chamranclub

تاسیس: 26 فروردین 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: جواد جواد - معاونان
برادران! خواهران! عاشق باشید، عشق است که به شما قدرت زندگی کردن می‌دهد، عقل فقط به شما کمک ادامه »


برادران! خواهران! عاشق باشید، عشق است که به شما قدرت زندگی کردن می‌دهد، عقل فقط به شما کمک می‌کند که چطور بهتر بخورید و بهتر بخوابید.


عشق هدف حیات است و محرک زندگی من است، و زیباتر از عشق چیزی ندیده‌ام، و بالاتر از عشق چیزی نخواسته‌ام، عشق است که روح مرا به تموج وا

می‌دارد، قلب مرا به جوش می‌آورد.

 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
515
1531
91/3/8 (21:15)
186
774
91/3/8 (01:49)
843
1779
91/3/10 (03:27)
179
313
91/3/10 (17:40)
839
1794
91/3/10 (01:30)
187
460
91/3/10 (01:29)
238
795
91/3/9 (00:30)
381
1342
91/3/8 (23:12)
208
773
91/3/8 (21:23)
170
692
91/2/29 (22:57)
55
189
91/2/16 (16:49)
164
823
91/2/9 (14:11)
98
325
91/2/8 (14:30)
130
397
91/2/7 (08:37)
94
360
91/2/4 (21:04)
145
382
91/2/2 (22:11)
109
429
91/1/28 (10:56)
46
177
91/1/25 (16:43)
78
241
91/1/20 (16:25)
54
152
90/10/30 (01:17)

عنوان بحث :: این بحث را 3 نفر دنبال می کنند.

جواد  جواد  , lovealamdar
جواد جواد - 11:32 1390/06/13

دفتر خاطرات دکتر چمران

 

بسم رب الزینب(س) و الشهدا و الصدیقین

 

 

 

 

دوستان اینجا میخام یه دفتر خاطرات از دکتر داشته باشیم از زندگی

 

خصوصی دکتر گرفته تا لبنان و آمریکا و جبهه های غرب و جنوب

 

هرچی شنیدید خوندید از دکتر اینجا بزارید همه استفاده کنند و یه

 

آرشیو زیبا از خاطرات دکترچمران(ره) رو جمع آوری کنیم 

 

 

چپی ها می گفتند : « جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار میکند. »

 

راستی ها می گفتند : « کمونیسته. » هر دو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند.

 


ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند.

 


یک کمی آنطرف تر دنیا ، استادی سر کلاس می گفت : « من دانشجویی داشتم

 

 که همین اخیرِاً روی فیزیک پلاسما کار میکرد. »

 

*********

 

تلفنی به م گفتند : « یه مشت لات و لوت اومده ن. می گن می خوایم بریم ستاد

 

جنگهای نا منظم.»

رفتم و دیدم. ردشان کردم......

 

چند روز بعد ، اهواز ، با موتور سیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت : «

 

آقای دکتر خودشون گفتند بیاین. »


.....


می پریدند؛ از روی گودال، رود، سنگر. آر پی جی زن ها رو سوار میکردند ترک موتور.

 

می پریدند. نصف بیشترشان همان وقت ها شهید شدند.

 

*********

 

کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر ، لباس پوشیدنشان ، سلاح دست

 

 گرفتنشان ، حرف زدنشان .

 

بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف ، بچه ها را از روی همین چیزها میشد پیدا کرد

.

 یا مثلا از اینکه وقتی روی خاکریز راه میروند ، نه دولاّ می شوند و نه سرشان را می

 

 دزدند . ته نگاهشان را هم بگیری ، یک جایی آن دور دستها گم می شود.

 

*****

 

به یاد فرمانده جنگهای نامنظم, شهید دکتر مصطفی چمران و یاران مظلومش

 



 4smfvai1wcli0na5p8s.gif

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
جواد  جواد  , lovealamdar
جواد جواد - 16:43 1391/01/25
46


گفتم «دکتر جان ، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه . این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد ، صد و



پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم ، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» .گفت « ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا



کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»





000000000000.jpg
جواد  جواد  , lovealamdar
جواد جواد - 09:51 1391/01/19
45



حاج محمد آقای نوروزی خاطره ای شنیدنی از شهید چمران بیان کرد که به شرح ذیل است: یک سفر لبنان بودم. آن زمانی که شهید چمران هم زنده بود. به واسطه امام موسی صدر رفته بودیم لبنان.
یک روز کنار چمران بودیم. شهید چمران مرا صدا زد و گفت: محمد بیا ! رفتم کنارش. روی یک تپه به حالت نیم خیز دراز کشید و در حالیکه دوربینی به دست داشت گفت: بیا ببین. در سینه کش یک تپه یک روستا را به من نشان داد و گفت ببین. دوربین را گرفتم و دیدم.

چمران به من گفت: این روستا، روستایی است که وقتی کاروان امام حسین در راه شام بودند، اهالی این روستا برای کاروانیان، نان و غذا آورده اند. بعد چمران با دستش یک روستای دیگری را به من نشان داد و گفت: آنجا را هم ببین.

با دوربین نگاه کردم. تقریبا فاصله ی زیادی باهم نداشتند اما خب از هم دور بودند و ما چون از روی بلندی می دیدیم، خوب به هر دو روستا اشراف داشتیم.

شهید چمران گفت: تمام اهالی این یکی روستا وقتی کاروان اهل بیت به اینجا رسیدند، اهل بیت را سنگ باران کرده و هلهله کردند.

بعد شهید چمران به من گفت: هر دو روستا در تیر رس موشک های اسرائیلی هستند. اما تا زمانی که من به یاد دارم آن روستایی که برای اهل بیت غذا آوردند یک دانه موشک اسرائیلی ها هم به آن برخورد نکرده است.
اما این یکی روستا، هر بار اسرائیلی ها موشک می زنند انگار فقط باید به این روستا بخورد و هرچه موشک است نصیب این روستایی می شود که اهل بیت حسین را سنگباران کرده اند و ماهم هر تدبیری اندیشیدیم که این روستا بمباران نشود، نشد که نشد!



116926_608.jpg



اطهر  , atharrashno
اطهر - 21:44 1391/01/17
44

به بهانه سال تولید ملی كار و سرمایه ایرانی

شهید چمران در سالهای جنگ و تحریم با كمترین امكانات دستاوردهای بزرگی همچون طراحی و ساخت زیردریایی و... را به نام خود ثبت كرد كه الگویی برای ما است..

كاظم زبرجدی مسؤول اسلحه و مهمات ستاد جنگهای نامنظم كه در حال حاضر مدیر اجرایی بنیاد شهید مصطفی چمران است این اطلاعات را در اختیار خبرنگار همشهری پایداری قرار داد.

از پروژه زیردریایی شروع كنیم؟

«
پروژه زیردریایی، یكی از طرحهای شهید چمران در دوران دفاع مقدس بود. طرح زیردریایی جهت انهدام و شناسایی منطقه برای نخستین بار توسط دكتر چمران مطرح شد و هدف از اجرای این طرح این بود كه با پیاده كردن نیرو میتوانستیم سنگرهای عراق را از طریق آب منهدم كنیم. این طرح با شهادت دكتر چمران به كندی پیش رفت تا اینكه در سال 68 جزو نخستین افرادی بودیم كه توسط این زیردریایی به عمق خلیج فارس رفتیم

درباره مشخصات زیردریایی بیشتر توضیح می فرمایید؟

این زیردریایی كه از شاخصترین دستاوردهای شهید چمران بود سرعتی بالغ بر 28 گره دریایی، ظرفیت سه سرنشین و عمق قوس 100 متر از جنس فولاد داشت كه چهار موتور وزن 16 تنی آن را به پیش می برد.

كمی هم در مورد طرح كانال چمران كه خودتان معرفی كردید بگوئید.

«
اجرای موفقیت آمیز طرح «كانال چمران» پروژه موفقی بود كه توسط شهید چمران به اجرا درآمد چراكه این كانال باعث میشد تا نیروهای عراقی نتوانند به سمت جلو پیشروی كنند و تدبیر دكتر چمران، هدایت آب به سمت عراقیها و انهدام سدهای خاكی دشمن بود.

پس از كندن خندق و اجرای طرح، شهید چمران پروژه زمینگیر كردن عراقیها را مطرح كرد و با هدایت آب به داخل كانال باعث شد تا عراقیها تا جایی كه زیر پای آنها آب میرفت عقب بروند. عراقیها با زدن خاكریز توانستند پیشروی آب را مهار كنند اما طرحی دیگر به ذهن شهید چمران خطور كرد و آن این بود كه سدهای به وجود آمده توسط عراقیها را كه برای جلوگیری از پیشروی آب زده بودند و پر از آب شده بود منفجر كنیم.
با فراهم كردن چند تیوپ ماشین موفق شدیم آنها را نزدیك سدهای عراق به هم وصل كنیم و با قدرت چاشنیهای موجود بر روی لاستیكها، آنها را منفجر كنیم و با انفجار این چاشنیها دهانه آب زیادتر میشد و عراقیها به ناچار عقبتر میرفتند. اجرای موفق این طرح باعث شد اهواز و مناطق حاشیهای آن از خطر سقوط نجات پیدا كند و موقعیت آن تثبیت شود.

شهید چمران چه امكاناتی در اختیار داشتند كه به فكر ساخت پل یا خودرو و با شرایط خاص می افتادند؟

امكانات؟ اصلا نمیشناختیمش. تفكرات شهید چمران با ابزار اراده او ساخته میشد نه امكانات. به عنوان نمونه ساخت نخستین «پل یونولیت» از دیگر تفكرات شهید چمران بود كه موفق شدیم سیر تكاملی آن را در عملیاتهای مختلف اجرا كنیم.
از نكات برجسته این پل آن بود كه اگر تركش به آن برخورد میكرد همچنان در سطح آب شناور باقی میماند.

طرح خودرو مخصوص حركت در رملهای شنی و نفربر در منطقهای كه حتی آدم هم نمیتوانست در آن قدم بردارد توسط شهید چمران كلید خورد و پس از شهادت این شهید بزرگوار این طرح و طرحهای دیگر به خصوص زیردریایی به قوت خود ادامه یافت و تكمیل شد ولی مهم خودباوری بود كه این شهید بزرگوار در جان رزمندگان، مهندسان و دیگر افراد برای دستیابی به موفقیتها برای كشور با وجود تمام مشكلات ایجاد میكرد. روحش شاد.     

313366.jpg


آدکاتون  , darvishkor
آدکاتون - 19:04 1391/01/16
43
20651_743.jpgه گزارش باکری آنلاین، متن زیر بخشی از مصاحبه مسعوداسداللهی کارشناس مسائل خاورمیانه ،درمورد زندگی شهید حاج عماد مغنیه درگفتگو با هفته نامه پنجره است. این خاطره کوتاه در شرایط امروزکشورکه دولت دهم درپاسخ به ندای رهبر انقلاب مسئله فرهنگ رادرسرلوحه کارخود قرارداده است.

وجامعه از نگاه های سلبی و سطحی در برخورد با این معضل رنج می برد می تواند راهنمای بسیار خوبی برای همگان باشد.


.....می‎خواهم خاطره‎ای از شهید عماد برایتان نقل کنم. برادرانی که اولین‎بار به لبنان می‌روند و برای اولین مرتبه‎ وارد منطقه ضاحیه که منطقه نفوذ و سیطره حزب‌الله است، می‌شوند جا می‌خورند. می‌بینند که این منطقه دختران بی‌حجاب دارد و بسیاری از خانم‌ها بد لباس هستند. تعجب می‌کنند که حزب‌الله چگونه با این همه قدرت، اجازه می‌دهد این افراد با این وضعیت در این منطقه تردد داشته باشند.


سئوال می‌کنند چرا حزب‌الله حداقل منطقه تحت کنترل خودش را درست نمی‌کند؟ شهید مغنیه در این خصوص می‌گفت: «تصوری که شما از این خانم‎ها دارید اشتباه است.


این خانم‌های بی‌حجابی که شما می‌بینید اکثریت قریب به اتفاقشان نماز می‌خوانند، قرآن می‌خوانند، روزه می‌گیرند و در انتخابات به حزب‌الله رأی می‌دهند، نه به جنبش لائیک امل. حتی بعضی‎ از این خانم‌های بی‎حجاب، نماز شب می‌خوانند. این‎ها فقط حجاب را رعایت نمی‌کنند. ما باید سعی کنیم آن‎ها را جذب کنیم تا بعدا زمینه اصلاحشان فراهم شود.» جالب است کسی که از طرف جهان غرب به‎عنوان «تروریست» معرفی می‌شود، این‎قدر دیدگاه‎های بازی داشت....
جواد  جواد  , lovealamdar
جواد جواد - 21:36 1390/12/28
42


 آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش. ازش حساب می بردم. یک روز رفتم


خانه شان؛ دیدم پیش بند بسته، دارد ظرف می شوید. با دخترم رفته بودم. بعد از این که ظرف ها را شست.


 آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش بند.

 مهدی زحمتکار , yas_nili_ali
مهدی زحمتکار - 15:54 1390/12/24
41

نجوای شهید چمران با خدای متعال :

خدایا میدانی که تار پود وجودم با مهر تو سرشته شده است

واز لحظه ای که به دنیا آمده ام نام ترا در گوشم خوانده اند ویاد تو را بر قلبم گره زده اند "

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد "تو او را خراب کردی.

خدایا به هر که وبه هر چه دل بستم تو دلم را شکستی "

عشق هر کسی را بدل گرفتم تو قرار از من گرفتی

هر کجا خواستم دل مضطرب ودردمندم را آرامش دهم در سایه امیدی

وبه خاطر آرزویی"برای دلم امنیتی بوجود آورم

تو یکباره همه را بر هم زدی ودر طوفانهای وحشت زای حوادث رهایم کردی

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم وهیچ خیر امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامشی وامنیتی در دل خود احساس نکنم ...

تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم وبه جز تو آرزویی نداشته باشم وجز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم وجز در سایه توکل به تو آرامش وامنیت احساس نکن

حضور  , shoghe_didar
حضور - 00:47 1390/10/11
40

 

» ----- شهید چمران ، از آیت الله طالقانی میگوید ----- «


در این فیلم کوتاه ، دکتر چمران از سالهای نوجوانی ِ خود ،

و اینکه از همان سالها در جلسات درس آقای طالقانی شرکت میکرده میگوید،

و اینکه ...


[http://www.aparat.com/v/ef86eee69aa975e908d870e82f9b920c93550]
ویدیو های مشابه
ویدیو های مشابه
حضور  , shoghe_didar
حضور - 00:40 1390/10/11
39

 

کلیپ روایت " target="" title="">دکتر چمران از زندگی در امریکا و لبنان

 

حتما ببینید

جواد  جواد  , lovealamdar
جواد جواد - 23:28 1390/10/10
38
نقل قول از : زینب مهربان

با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت، نه شورای عالی دفاع. یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت "به دکتر بگو بیا تهران." گفتم "عهد کرده با خودش، نمی آد." گفت "نه، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده." به ش گفتم. گفت "چشم. همین فردا می ریم



عالی تو تاثیر گذار ... خداروح دکتر رو شاد کنه و دعای گوی ما قرار بده انشالله ....









امیر احمدی , p1amir
امیر احمدی - 14:55 1390/10/3
37

روایتی از دیدار عجیب امام خمینی و شهید چمران؛

وقتی امام خمینی دلش برای دکتر چمران تنگ میشود



دکتر مصطفی جمران در خدمت امام

دکتر مصطفی جمران در خدمت امام


یک روز گفتند که احمد آقا خمینی زنگ زده به دکتر چمران و گفته امام دلش برایت تنگ شده و می خواهد شما را ببیند. همان روز دکتر چمران با هلی کوپتر خدمت امام می رود.


به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، دکتر مصطفی چمران همراه با امام از پله های پرواز انقلاب پایین نیامد. ایشان دیتر از خیلی از پیشکسوتان از لبنان به ایران آمد و قصدش از آمدن ، ماندن در ایران نبود. اما بعد از ملاقات با امام ، دکتر ماندنی شد و شد آن چه شد. آن چه می خوانید ، احتمالا آخرین دیدار میان امام و دکتر چمران بوده است.  مصطفی چمران (دارای دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما از دانشگاه «برکلی» و فرمانده شاخه نظامی جنبش «امل» لبنان) حدود یک ماه پس از این دیدار ، در حالی که مسئولیت وزارت دفاع را بر عهده داشت ، در منطقه عملیاتی خوزستان به شهادت رسید. امام خمینی که همواره ارتباط معنوی خاصی با دکتر چمران داشت ، در پیامی به مناسبت شهادت او ، منحصربفردترین عباران و اوصاف را درباره چمران به کار برد ، در حالی که تنها  دو سال از آشنایی اش با وی می گذشت:



«…شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بیدار و متعهد راه تعالی و پیوستن به «ملاء اعلی»، دکتر مصطفی چمران را به پیشگاه ولی‏عصر ارواحنا فداه تسلیت و تبریک عرض می‏کنم….ملت شهیدپرور ما سربازی را از دست داد، که در جبهه‏های نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ایران، حماسه می‏آفرید و سرلوحه مرام او اسلام عزیز و پبروزی حق بر باطل بود. او جنگجویی پرهیزگار و معلمی متعهد بود، که کشور اسلامی ما به او و امثال او احتیاج مبرم داشت…چمران عزیز با عقیده پاک خالص غیروابسته به دستجات و گروه‏های سیاسی، و عقیده به هدف بزرگ الهی، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و به آن ختم کرد. او در حیات، با نور معرفت و پیوستگی به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد. او با سرافرازی زیست، و با سرافرازی شهید شد و به حق رسید.


هنر آن است که بی‏هیاهوهای سیاسی، و «خودنمایی»های شیطانی، برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف کند نه هوی، و این هنر مردان خداست. او در پیشگاه خدای بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و یادش بخیر…»


اردیبهشت ماه ۱۳۶۰، یک روز گفتند که احمد آقا خمینی زنگ زده به دکتر چمران و گفته امام دلش برایت تنگ شده و می خواهد شما را ببیند. همان روز دکتر چمران با هلی کوپتر خدمت امام می رود. وقتی دکتر برگشت، ریختیم دورش و از حال امام جویا شدیم.


دکتر چمران برایمان گفت:

- وقتی رسیدم خدمت امام، ایشان چند دقیقه به من خیره شد و گفت: «مصطفی! تو هنرمندی! هنرمند باید یکرنگ باشه. گران ترین قالی رو ببین؛ چون چند رنگه، باید زیر پا باشد. اما آسمان رو ببین که از همه بالاتره. چرا؟ چون یک رنگ است. یک رنگی و صداقت، قانون عشقه.»


دکتر چمران واقعا برای ما حکایت عشق و عرفان بود. کسی بود که امام قبولش داشت و براش ارزش زیاد قایل بود. مرد آهنینی که با دست خالی جلوی عراق ایستاده بود و ما اسیر همین عرفان و اراده ی محکمش بودیم. هیچ چیز جلودارش نبود.

جواد  جواد  , lovealamdar
جواد جواد - 01:08 1390/09/27
36

به روایت از غاده چمران (همسر ایشان):

 

همه جا مصطفی سعی میکردخودش کمتر از دیگران داشته باشد چه لبنان چه کردستان چه اهواز.

لبنان که بودیم جز وسایل شخصی خودم چیزی نداشتیم. در لبنان رسم نیست کفششان را در بیاورند و بنشینند

روی زمین . وقتی خارجی ها می آمدند یا فامیل ،رویم نمی شد بگویم کفش دربیاورید .

به مصطفی میگفتم :"من نمیگویم خانه مجلل باشد ولی یک مبل داشته باشد که ما چیز بدی از اسلام نشان نداده

باشیم که بگویند مسلمان ها چیزی ندارند بدبختند "

مصطفی به شدت مخالف بود، میگفت "چرا ما این همه عقده داریم ؟چرا میخواهیم با انجام چیزی که دیگران

میخواهند یا می پسندند نشان بدهیم خوبیم؟... این آداب و رسوم ماست، نگاه کنید این زمین چقدر تمیز است،

مرتب و قشنگ ! این طوری زحمت شما هم کم میشود ...گرد و خاک کفش نمی آید روی فرش"

از خانه ما در لبنان که خیلی مجلل بود همیشه اکراه داشت . ما مجسمه های خیلی زیبا داشتیم از جنس عاج که

بابا از افریقا آورده بود. مصطفی خیلی ناراحت بود و خودمان دوتا همه آنها را شکستیم .

میگفت: " این ها برای چی؟ زینت خانه باید قرآن باشد به رسم اسلام . به همین سادگی"

 

 

کتاب نیمه پنهان ماه


حضور  , shoghe_didar
حضور - 12:41 1390/09/21
35
مهدی چمران: خود نصرالله به من گفت که ؛ 
 
« آن زمان من 18 سال داشتم و به شهید چمران گفتم سن من برای فرماندهی کم است، 
 
اما چمران لبخندی به من زد و گفت من از جوانان شجاع خوشم می‌آید. » 
 

 
normal_saied_moqawama[1].jpg


آدکاتون  , darvishkor
آدکاتون - 16:50 1390/09/20
34

هیچ‏ چیزی آزادی او را محدود نمی‏کند

اما انسان‏های آزاده ممکن است کوتاه زندگی کنند؛

ولی تا آنجا که زنده هستند، براستی زندگی می‏کنند

و به اختیار خود نفس می‏کشند،

سرور و آقای حیات خود هستند،

از کسی و چیزی نمی‏ترسند،

محکوم اراده دیگری نیستند،

محیط تحت تأثیر اراده او قرار می‏گیرد،

خواسته او در همه‏ جا جاری می‏شود.

تا زنده است به‌راستی زندگی می‏کند،‌

از مرگ نمی‏ترسد،

هیچ‏ چیزی آزادی او را محدود نمی‏کند،

هیچ عاملی حتی مرگ او را ذلیل و زبون نمی‏نماید

و هنگامی که مرگ فرا رسید،

با کمال افتخار و شرف آن را می‏پذیرد

و زندگی پر ثمر دیگری را شروع می‏کند.

رمز قدرت و شخصیت او در همین جاست

که

اسیر زندگی نیست،

به خاطر زندگی حاضر نیست که شخصیت انسانی خود را از دست بدهد

و از نظر روحی بمیرد.



زینب مهربان , pbt
زینب مهربان - 00:28 1390/09/20
33

با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت، نه شورای عالی دفاع. یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت "به دکتر بگو بیا تهران." گفتم "عهد کرده با خودش، نمی آد." گفت "نه، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده." به ش گفتم. گفت "چشم. همین فردا می ریم

حضور  , shoghe_didar
حضور - 20:30 1390/09/6
32

چمران در رثای یاران حسین (ع) می‌نویسد

اکبر چهره‏قانی، از نخستین افرادی بود که به شهیدچمران پیوست و در روز حماسه آزادسازی سوسنگرد با آنکه دکتر به او دستور بازگشت داده بود، بازنگشت و همچنان به پیش تاخت تا آنکه در محاصره دشمن درحالی که تنها مانده بودند، به شهادت رسید. این امر برای دکتر بسیار سخت بود، به گونه ‏ای که در رثایش، متن زیبای زیر را نوشت:



در دنیا آدم‏هایی هستند که به ظاهر زنده ‏اند، نفس می‏کشند، راه می‏روند، حرف می‏زنند، زندگی می‏کنند؛ اما در حقیقت اسیر دنیا، بردة زندگی و ذلیل حوادث هستند؛ از خود اراده و اختیاری ندارند، آلت بلا ارادة عوامل طبیعت‌اند، درمقابل مرگ وحشت‏زده و زبون‌اند،‌ برای آنکه زندگی کنند. آنچنان به ذلت و اسارت تن درمی‏دهند و در قفس احتیاجات کثیف مادی اسیر می‏شوند و قیود و حدود مادی مثل تار عنکبوت آنچنان آنها را اسیر و برده می‏سازد که در میلیون‏ها و میلیاردها مردمی که همه روزه به دنیا قدم می‏گذارند و زندگی می‏کنند و می‏روند، از همین قماشند. بر اعمال آنها هیچ نتیجه‏ ای مترتب نیست، هیچ تأثیری بر عالم وجود ندارند، اگرچه زندگی می‏کنند ولی مرده ‏اند، بین زندگی و مرگ آنها تفاوتی وجود ندارد.

اینان برای آنکه نمیرند، آنقدر خود را کوچک می‏کنند که گویا مرده‏اند؛ همیشه تسلیم قیود ذلت‏بار و شرایط ننگینی هستند که زندگی بر آنها تحمیل می‏کند. آنها شرف و حیثیت خود را می‏دهند، شخصیت و ارزش انسانی خود را فدا می‏کنند، روح خود را از دست می‏دهند، حیات حیققی خود را نابود می‏کنند تا زندگی مادی جسد را تأمین نمایند، مانند کرمی که در لجن می‏لولد و خوش است که بوی تعفن ننگ و ذلت و پستی را استشمام می‏کند و با ننگ و ذلت نفسی می‏کشد.

اما انسان‏های آزاده ممکن است کوتاه زندگی کنند؛ ولی تا آنجا که زنده هستند، براستی زندگی می‏کنند و به اختیار خود نفس می‏کشند، سرور و آقای حیات خود هستند، از کسی و چیزی نمی‏ترسند، محکوم اراده دیگری نیستند، دیگران تسلیم او هستند، محیط تحت تأثیر اراده او قرار می‏گیرد، خواسته او در همه‏ جا جاری می‏شود. تا زنده است به‌راستی زندگی می‏کند،‌ از مرگ نمی‏ترسد، هیچ‏ چیزی آزادی او را محدود نمی‏کند، هیچ عاملی حتی مرگ او را ذلیل و زبون نمی‏نماید و هنگامی که مرگ فرا رسید، با کمال افتخار و شرف آن را می‏پذیرد و زندگی پر ثمر دیگری را شروع می‏کند. رمز قدرت و شخصیت او در همین جاست که اسیر زندگی نیست، به خاطر زندگی حاضر نیست که شخصیت انسانی خود را از دست بدهد و از نظر روحی بمیرد.
انسانی می‏تواند زندگی حقیقی داشته باشد که اسیر و برده زندگی نگردد، هیچ‏ چیز حتی خود زندگی، او را به قید و بند اسارت و ذلت نکشاند،‌ آزاد و مختار باشد و تا وقتی که زنده است، با افتخار و شرف زندگی کند و هنگامی که مرگ فرارسید، آن را با آغوش باز بپذیرد که خود مبدأ حیات اخروی و تکامل بزرگتر و مهمتری است. این انسان تا وقتی که زنده است، به‌راستی زندگی می‏کند، آقا و سرور خود می‏باشد، از موجودیت خود ذلت می‏برد و جسم مادی او وسیله‏ای برای روح او و شخصیت انسانی اوست، و چون از مرگ نمی‏ترسد قدرتمند است و دیگران در مقابل اراده او تعظیم می‏کنند.
در اجتماع دیده ‏اید، مردی که به سیم آخر می‏زند و آماده جانبازی می‏شود، همه از او می‏ترسند. هیچ‏کس به جنگ او نمی‏رود؛ زیرا می‏دانند که او آماده جان دادن است و از مرگ نمی‏ترسد؛ بنابراین نمی‏توان به هیچ‏ وسیله ‏ای حتی مرگ، او را ترساند و تسلیم کرد…. بنابراین قدرت‏ها و سلطه ‏طلب‏ها از او هراس دارند و او را رها می‏کنند و تسلیم اراده او می‏شوند و از اطرافش دور می‏گردند… او تا وقتی که زنده است، به‌راستی زندگی می‏کند و هنگامی که می‏میرد، زندگی ابدی می‏یابد. یک‏چنین زندگی، ممکن است کوتاه باشد، اما ثمربخش ‏تر از هزارها زندگی و ارزنده‏تر از قرن‏ها زندگی است.
اکبر، شهید بزرگوار ما، ‏چنین زندگی آزاد و ثمربخشی را انتخاب کرده بود؛ آزاد و بدون ترس و وحشت از هیچ ‏چیز و هیچ‏کس زندگی می‏کرد و فقط در مقابل خدا تسلیم بود و از هیچ قدرتی و ابرقدرتی نمی‏ترسید و زندگی دنیایی او و حیات اخروی او هر دو پربار و ثمربخش بود. سراسر زندگی کوتاهش لبریز از پاکی، فداکاری، شجاعت و مبارزه علیه ظلم و طاغوت بود. او آرزو داشت که زندگی خود را به سرنوشت اصحاب حسین(ع) پیوند دهد و برای همیشه در عداد گلگون کفنان حیات درآید، و همه وجود خود را وقف چنین راه مقدسی کند؛ و سرانجام به آرزوی خودرسید.
خون حسین نمایانگر راه علیه طاغوتیان
امروز اربعین شهدای کربلاست، آن آزادگانی که در برابر دهر و ابرقدرت‏های آن روز تسلیم نشدند، آزادانه زندگی کردند و آزاد و پرافتخار به لقای پروردگار خود نایل آمدند. در آن روزگار که سلطه‏ گران جبّار می‏خواسنتد همه نفس‏ها را در سینه خفه کنند، همه آدم‏ها را به زیر سلطه خود به اسارت بکشند و با پول و تهدید به قتل و شکنجه، همه را وادار به سکوت و اطاعت کنند، آنجا حسین‏ بن‏ علی(ع)، وارث مقام والای ولایت و نبوت، فرزند برومند علی و فاطمه، رهبر انسانیت و تعیین‏ کننده معیارهای خدایی در زمان خود، آزادمردی که همه دهر قادر نبود تا او را به زانو درآورد، مظهر ایمان و عرفان، سمبل شجاعت و فداکاری، نماینده خدا بر زمین، و سید و مقتدای تمام شهیدان علیه یزیدیان و سلطه‏ طلبان قیام کرد، و همه وجود خود و کسان خود را در راه خدا قربانی داد، و پرچم پرافتخار و خونین شهادت را بر قله بلند تکامل بشریت به اهتزاز درآورد، و آن را نشان هدایت اسنان‏ها در راه پر پیچ و خم تکامل قرار داد، تا هر کس که جویای حق و حقیقت و عدل و عدالت است، به این پرچم خونین چشم داشته باشد و راه را از بیراهه تشخیص دهد.
او این گلگون را، که به بهشـت خدا می‏انجامد، فرا راه پیـروان خود ـ‌ شیعیان جهان ـ قرار داد، تا همیشه چشم به پرچم شهادت بدوزند و راه وصول به خدا را سریع‏تر طی کرده و به لقای پروردگار خود نایل آیند. تشیّع، این مکتب پرافتخار اسلامی، با خون شهدا مزین شد و با فداکاری از جان گذشتگان راه حق، به صورت انقلابی‏ترین مکتب بشریت تجلی کرد، و در طول تاریخ پاکان و نیکان آزادمرد همواره علیه سلطه جباران و طاغوتیان قیام کردند و به سنت حسین(ع)، همه وجود خود را قربان دادند، و تا قله رفیع شهادت صعود کردند و پرچم مقدس و خونین حسین(ع) را در این راه تکاملی انسان‏ها،‌ برافراشتند.
روایتی از پایمردی‌های یکی از شیعیان راستین حسین (ع)
اکبر یکی از همان شیعیان راستین بود که دعوت خونین و انقلابی حسین(ع) را لبیک گفت، علیه طاغوتیان قیام کرد، و همه وجود خود را وقف راه خدا نمود و به همه جاذبه ‏های زندگی و قید و بندهای حیات، پشت ‏پا زد؛ آزاد زیست و آزادانه وارد معرکه نبرد شد و با سلطه شیطانی طاغوتیان به سختی درافتاد و همه‏جا در صحنه ‏های جنگ حق و باطل، پیش‏قراول مبارزان از جان گذشته بود. هر کجا که ضدانقلاب سربرافراشت، فوراً آماده نبرد و فداکاری شد. هر کجا که طاغوتیان سرنوشت انقلاب را مورد تهدید قرار دادند، جان خود را سپربلا کرد، در معرکه‏ های سخت و خطرناک خرمشهر، و بعد در نبردهای خونین کردستان، از پاوه تا سردشت، هم ه‏جا اکبر پیش‏قراول بود، همه‏جا حماسه خلق می‏کرد، همه‏ جا ستارة رزمندگان از جان گذشته بود.
هنگامی که صدام کثیف، به فرمان طاغوت‏ها و ابرقدرت‏ها به خاک عزیز ایران حمله کرد و نیروی کفر تا نزدیکی‏های اهواز پیش آمد، اکبر عزیز ما نیز همراه دوستان دیگر خود وارد نبرد شرف و افتخار شد و همه‏جا حضورش مشهود بود و وجودش مثل خورشید می‏درخشید. تا سرانجام در شب تاسوعای حسینی، در نبرد معروف نجات‏بخش رزمندگان در سوسنگرد شرکت کرد، مشتاقانه پیش می‏تاخت و هنگامی که گردوغبار نیروهای زرهی دشمن در چندصدمتری ما نمودار شد، سر از پا نمی‏شناخت، روحش از این قفس جهان به ستوه آمده بود، آرزوی پرواز داشت و شتابان به سوی شهادت پیش می‏رفت. با تانک‏ها درگیر شدیم. ۵۰تانک و نفربر و صدها کماندوی عراقی در مقابل ما مشغول آرایش شدند. تانک‏ها در یک خط به سوی ما حرکت کردند و کماندوها در پشت سر تانک‏ها و مسلسل به دست به راه افتادند. یکی از جوانان ما اولین تانک را با یک موشک آر.پی.جی۷ هدف قرار داد و سرنشینان تانک بیرون پریدند و گریختند. تانک دیگری برای دور زدن و محاصره کردن ما حرکت کرد و به سرعت خود را به روی جاده سوسنگرد در پشت سر ما رسانید و روی آسفالت جاده مستقر شد و توپ و مسلسل خود را متوجه ما کرد. رزمندگان ما که دیگر موشک آر.پی.جی۷ نداشتند، مشت‏ها را گره کردند و «الله ‏اکبر» گویان به سوی تانک حمله کردند. تانک نیز وحشت‏زده، جهت خود را تغییر داد و به سوی جنوب گریخت و من به دوستانم که حدود ۲۵نفر بودند، توصیه کردم که همچنان آن تانک را دنبال کنند و خود نیز مدتی با آنها رفتم تا از حلقه محاصره ۵۰تانک دشمن خارج شوند، ولی خود برگشتم؛ زیرا می‏خواستم که توجه دشمن را به خود جلب کنم تا از درگیری با دوستان ما منصرف شوند و لبه نیز حمله خود را متوجه ما کنند. من خوش داشتم که در این نبرد تنها باشم؛ بنابراین از دوستانم جدا شدم و به سرعت به سوی سوسنگرد حرکت کردم که در جهت دشمن بود.
خیلی سعی داشتم که اکبر عزیزم را همراه دوستان دیگرم بفرستم و خود تنها بروم؛ ولی اکبر پابه ‏پای من می‏آمد. چندبار به او تذکر دادم که با دیگران برود. با لبخندی طعنه‏آمیز مرا ملامت کرد که چرا چنین درخواستی از او می‏کنم، و مصمم‏تر مرا دنبال می‏کرد و لحظه‏به‏لحظه موضع دشمن را به من می‏گفت. ما از کنارة جنوبی جاده سوسنگرد حرکت می‏کردیم و دشمن در طرف شمالی جاده قرار داشت و هر لحظه به جاده نزدیک‏تر می‏شد و اکبر سرک می‏کشید و می‏گفت: «دشمن به فاصله صدمتری رسید.» «دشمن هم‏اکنون به پنجاه‏متری ما رسیده است.»… و هرچه دشمن نزدیک‏تر می‏شد، اکبر بشّاش‏تر و زنده‏تر می‏شد، مصمم‏تر و قوی‏تر می‏شد. اکبر می‏دانست که شهید می‏شود، بال و پر درآورده بود، سخن از شهادت می‏گفت، اسم خدا بر زبانش جاری بود، و از مبارزه حسینی تا شهادت افتخارآمیز و دشت کربلا و اصحاب حسین(ع) با خود حرف می‏زد. من حرف‏های او را می‏شنیدم، ولی چندان توجهی به آنها نداشتم، زیرا خود من هم در چنین حالاتی سیر می‏کردم؛ من هم خود را برای آخرین مبارزه با کفار عالم و یزیدیان زمان آماده می‏کردم، من هم اوج گرفته بودم و احساس نمی‏کردم که بر زمین هستم، گویا بر ابرهای عرش اعلی پرواز می‏کردم. فقط کلماتی و جملاتی پراکنده که از لبان اکبر جدا می‏شد و از خدا و حسین و شهادت خبر می‏داد، در گوشة ذهنم جایگزین می‏شد…
سرانجام اکبر گفت: «آمدند، به ۱۰متری رسیدند، به ۵متری رسیدند»؛ به من پیشنهاد کرد که در مجرای آب جاده سوسنگرد سنگر بگیرم؛ من نپذیرفتم، و حتی فرصت استدلال نداشتم، ولی از ذهنم گذشت که اگر در مجرای آب جاده مستقر شویم، دشمن می‏تواند با یک نارنجک، یا یک توپ مستقیم تانک، ما را نابود کند. اکبر هم دلیل نخواست و همچنان به راه خود ادامه می‏دادیم، من می‏رفتم و اکبر مرا دنبال می‏کرد، تا بالاخره تانک‏های دشمن از جاده سوسنگرد بالا آمدند و در هفت یا هشت متری ما مستقر شدند و لوله مسلسل‏ها و توپ‏ها و موشک‏های خود را متوجه ما کردند. فوراً کماندوها از روی جاده گذشتند و از سه طرف ما را محاصره کردند. ما به اجبار در همانجا بر زمین خوابیدیم و در کنار باریکه‏ای از خاک به ارتفاع ۵۰سانتیمتر سنگر گرفتیم و تیراندازی شروع شد.
اکبر در طرف چپ من بر خاک خوابید، به طوری که پایش به پاهای من گیر می‏کرد. در این لحظات بود که اسدالله عسکری (راننده) نیز که به دنبال ما می‏گشت و از دور ما را می‏دید، به سرعت خود را به ما رسانید. و دیگر فرصت آن نبود که به او اعتراض کنم که چرا دنبال ما آمدی! فقط به او گفتم فوراً در کنار خاک بر زمین بخواب، او نیز به زیر بوته‏های زیادی که در کنار برجستگی خاک وجود داشت رفت و به شکر خدا سالم باقی ماند.
تیراندازی شروع شد و توپ و موشک به سمت ما باریدن گرفت. من نیز مشغول مانور وحرکت بودم، گویی خواب و خیال بود، تانک‏ها و کماندوها فقط اشباحی بودند که در ذهنم می‏لولیدند، و من نیز بدون اختیار و ارادة خود، بر روی زمین می‏غلتیدم و می‏خزیدم و به اطراف تیراندازی می‏کردم و دیگر به اکبر توجهی نداشتم، فقط می‏دیدم که جز تیراندازی من صدای تیراندازی دیگری شنیده نمی‏شود و تقریباً یقین کردم که اکبر عزیزم به شهادت رسیده است.
اکبرم! برادرم! مهربانم! هم‏رزمم! هم‏سنگرم! شربت شهادت بر تو گوارا باد. تو می‏گفتی محافظ منی و نمی‏خواهی لحظه‏ای از من جدا شوی، و گاه‏گاهی که تنها بیرون می‏رفتم، به‌شدت عصبانی می‏شدی و تندی می‏کردی. اکنون چگونه است که مرا تنها گذاشتی و در میان دشمنان خونخوار رها کردی و خود یکه و تنها به سوی عرش خدا پرواز کردی و در ملکوت‏اعلی سکنی گزیدی؟
اکبر! به خاطر داری که از من گله می‏کردی که چرا دیگران را با خود به جنگ می‏برم و تو را نمی‏برم؟ آخر تو را دوست داشتم و نمی‏خواستم تو را به منطقه خطر ببرم، می‏دانستم که برای محافظین من و همراهانم خطراتی بزرگ وجود دارد و اکراه داشتم که دوستان دلبندم را به خطر بیندازم. تو فکر می‏کردی که تو را به قدر کافی دوست نمی‏دارم، درحالی که بین جوانان، بیش از حد، به تو ارادت داشتم.
اکبر! تو از اولین جوانانی بودی که در کنار ما قرار گرفتی، تعلیمات نظامی آموختی، بهترین دوره‏های کماندویی را گذراندی، در سخت‏ترین نبردهای خرمشهر و کردستان شرکت کردی، حماسه‏ها آفریدی،‌ قدرت‏نمایی‏ها کردی، شهرة شجاعت و فداکاری شدی و سرانجام با شهادت خود، این راه شرف و افتخار را به درجه کمال رساندی.
اکبر! تو می‏دانی که هر کس محافظ من شد، در صحنه‏های خطر، آماج تیر بلا گردید؛ «ناصر» فداکارم، «حجازی» کاردانم و «محسن» عزیزم که محافظ من شدند، هر یک به ترتیب از پا درآمدند. من دیگر نمی‏خواستم محافظی برای خود بگیرم، معتقد بودم که خدای بزرگ کفایت می‏کند؛ اما تو اصرار می‏کردی و مرا تنها نمی‏گذاشتی و می‏خواستی همیشه با من باشی، و با جان خود از من محافظت کنی و در این راه، الحق، به عهد خود وفا کردی.
تو رفتی و ما را داغدار کردی. تو رفتی و ما از نور وجود تو محروم شدیم. تو رفتی و ما را در غم و درد، تنها گذاشتنی؛ اما اطمینان داریم که تو در ملکوت‏اعلی، در کنار اصحاب حسین(ع)، به زندگی جاوید خود رسیده‏ای و مشمول رحمت خدا شده‏ای، و امتحان سخت و خطرناک حیات را با بهترین نتیجه‏ها، با پیروزی به پایان رسانده‏ای و سرافراز و سعادتمند، در حلقه زنجیر تکامل حسینیان قرار گرفته‏ای، و لوح سرنوشت خود را با خون شهادت گلگون کرده‏ای.
و ما دوستان و همرزمان تو، ای شهید عزیز، به تو اطمینان می‏دهیم که راه پرافتخار تو را دنبال کنیم، با طاغوت‏ها و ابرقدرت‏ها بجنگیم و پرچم خونین شهادت را که تو با خون خود مزین کردی و برافراشتی، حمایت کنیم و به آیندگان بسپاریم

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.