| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
515
|
1531
|
91/3/8 (21:15)
|
|
||
|
|
186
|
774
|
91/3/8 (01:49)
|
|
||
|
|
844
|
1780
|
91/3/11 (10:29)
|
|
||
|
|
188
|
460
|
91/3/11 (10:31)
|
|
||
|
|
179
|
313
|
91/3/10 (17:40)
|
|
||
|
|
839
|
1794
|
91/3/10 (01:30)
|
|
||
|
|
238
|
795
|
91/3/9 (00:30)
|
|
||
|
|
381
|
1342
|
91/3/8 (23:12)
|
|
||
|
|
208
|
773
|
91/3/8 (21:23)
|
|
||
|
|
170
|
692
|
91/2/29 (22:57)
|
|
||
|
|
55
|
189
|
91/2/16 (16:49)
|
|
||
|
|
164
|
823
|
91/2/9 (14:11)
|
|
||
|
|
98
|
325
|
91/2/8 (14:30)
|
|
||
|
|
130
|
397
|
91/2/7 (08:37)
|
|
||
|
|
94
|
360
|
91/2/4 (21:04)
|
|
||
|
|
145
|
382
|
91/2/2 (22:11)
|
|
||
|
|
109
|
429
|
91/1/28 (10:56)
|
|
||
|
|
46
|
177
|
91/1/25 (16:43)
|
|
||
|
|
78
|
241
|
91/1/20 (16:25)
|
|
||
|
|
54
|
152
|
90/10/30 (01:17)
|
|
سلام دوستان !
بعضی ها به این عقیده بوده و هستند که جبهه ، فقط گریه و زاری
و مناجات و نماز شب و این طور چیزها بوده . ولی ما می گیم توی
جبهه همه چیز سر جاش بوده ، گریه و عبادت به موقعش و خنده
و تفریح هم بجاش حالا می خوایم اینجا خاطرات و مطالبی که بیان
کننده لحظات خنده و تفریح رزمندگان بوده جمع آوری کنیم تا با ابعاد
دیگه ی جبهه ها هم آشنا بشیم ...
|
(لطائف جنگ و جبهه)
در نهایت لطافت خیلی قشنگ و آموزنده است ...
(یاد باد آن روزگاران یاد باد)
علی علی حاجی نمیخای خستگیت رو فراموش کنی ظهور نزدیکه
و مولا به ماها نیاز داره ...
لبخند بزن رزمنده
|


خدایا پدرو مادر مارو بکش!
دستش
را به طرف آسمان گرفت و خیلی جدی گفت: «خدایا مار و بكش»... دوباره همه
سكوت كردند و معطل ماندند كه چه كنند و او اضافه كرد: «پدر و مادر مارو هم
بكش»!
مشرق:مطلبی را که خواهید خواند خاطره ای از اوقات خوش رزمندگان اسلام در هشت سال جنگ تحمیلی است.
آن
شب یكی از آن شبها بود؛ بنا شد از سمت راست یكی یكی دعا كنند، اولی گفت:
«الهی حرامتان باشد…» بچهها مانده بودند كه شوخی است، جدی است؟ بقیه دارد
یا ندارد؟ جواب بدهند یا ندهند؟ كه اضافه كرد: «آتش جهنم» و بعد همه با
خنده گفتند: «الهی آمین.«
نوبت دومی بود، همه هم سعی می كردند مطالب شان
بكر و نو باشد، تأملی كرد و بعد دستش را به طرف آسمان گرفت و خیلی جدی
گفت: «خدایا مار و بكش»...
دوباره همه سكوت كردند و معطل ماندند كه چه كنند و او اضافه كرد: «پدر و مادر مارو هم بكش»!
بچهها
بیش تر به فكر فرو رفتند، خصوصاً كه این بار بیش تر صبر كرد، بعد كه احساس
كرد خوب توانسته بچهها را بدون حقوق سركار بگذارد، گفت: «تا ما را نیش
نزند!»

موقع آن بود که بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابکار دربیایند. همه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک می ریخت و مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته که قدم کوتاهه، اما برای خودم کسی هستم. اما فرمانده فقط می گفت: «نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعداً می برمت!» عباس ریزه گفت: «تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!»
وقتی دید نمی تواند دل فرمانده را نرم کند مظلومانه دست به آسمان بلند کرد و نالید: « ای خدا تو یک کاری کن. بابا منم بنده ات هستم!» چند لحظه ای مناحات کرد. حالا بچه ها دیگر دورادور حواس شان به او بود. عباس ریزه یک هو دستانش پایین آمد. رفت طرف منبع آب و وضو گرفت. همه حتی فرمانده تعجب کردند. عباس ریزه وضو ساخت و رفت به چادر. دل فرمانده لرزید. فکری شد که عباس حتماً رفته نماز بخواند و راز و نیاز کند. وسوسه رهایش نکرد. آرام و آهسته با سر قدم های بی صدا در حالیکه چند نفر دیگر هم همراهی اش می کردند به سوی چادر رفت. اما وقتی کناره چادر را کنار زده و دید که عباس ریزه دراز کشیده و خوابیده، غرق حیرت شد. پوتین هایش را کند و رفت تو.
فرمانده صدایش کرد: «هی عباس ریزه … خوابیدی؟ پس واسه چی وضو گرفتی؟»
عباس غلتید و رو برگرداند و با صدای خفه گفت: «خواستم حالش را بگیرم!» فرمانده با چشمانی گرد شده گفت: «حال کی را؟» عباس یک هو مثل اسپندی که روی آتش افتاده باشد از جا جهید و نعره زد: «حال خدا را. مگر او حال مرا نگرفته!؟ چند ماهه نماز شب می خوانم و دعا می کنم که بتوانم تو عملیات شرکت کنم. حالا که موقعش رسیده حالم را می گیرد و جا می مانم. منم تصمیم گرفتم وضو بگیرم و بعد بیایم بخوابم. یک به یک!»
فرمانده چند لحظه با حیرت به عباس نگاه کرد. بعد برگشت طرف بچه ها که به زور جلوی خنده شان را گرفته بودند و سرخ و سفید می شدند. یک هو فرمانده زد زیر خنده و گفت: «تو آدم نمی شوی. یا الله آماده شو برویم.» عباس شادمان پرید هوا و بعد رو به آسمان گفت: «خیلی نوکرتم خدا. الان که وقت رفتنه. عمری ماند تو خط مقدم نماز شکر می خوانم تا بدهکار نباشم!» بین خنده بچه ها عباس آماده شد و دوید به سوی ماشین هایی که آماده حرکت بودند و فریاد زد: «سلامتی خدای مهربان صلوات!»
در قسمت تبلیغات اداره بنیاد شهید شهرستان اردبیل کار میکردم. گاهی از بسیج ادارات عازم جبهه میشدیم.
اوایل اسفندماه ۱۳۶۴ شمسی بود. حدود سه ماه میشد که از جبهه برگشته
بودم، مشغول تکثیر عکس عزیزانی بودم که تازه به شهادت رسیده بودند و قرار
بود در یکی دو روز آینده تشییع شوند.
ناگهانی عکسی توجه مرا به خود جلب کرد. تازه با او آشنا شده بودم، خوب
میشناختمش. در حالی که به عکس نگاه میکردم، بیاختیار اشک میریختم. یاد
روزی افتادم که با او آشنا شده بودم. یاد لحظاتی که برای ایجاد معبر،
نیزارها را با هم قطع میکردیم.
مرداد ماه هزار و سیصد و شصت و چهار بود، از طرف بسیج سپاه پاسداران جهت شرکت در عملیات در منطقهی هورالعظیم حضور داشتیم.
هر روز چند نفر از بسیجیان را جهت همکاری با نیروهای اطلاعاتی به خاک دشمن
میبردند. روزی با تعدادی از بچهها جهت شناسایی خط مقدم و قطع نیزارها
جهت ایجاد معبر برای عبور قایقهای تندروی موتوری عازم خط مقدم شدیم. بعد
از سه ساعت در نزدیکی خط مقدم به اسکلهای شناور که روی آب بود رسیدیم.
از آنجا به بعد را باید با بَلَم طی میکردیم. ما را به یکی از نیروهای
اطلاعاتی منطقه که جوانی برومند و خوش سیما بود و تبسم به لب داشت تحویل
دادند. جوانبرومند مسئول محور و فرمانده گروهان بود. همگی سوار بلمها
شده از لای نیزارها به خط مقدم هدایت شدیم.
وقتی دیدیم فرمانده به زبان محلی صحبت میکند، خوشحال شدیم. بعد از کمی صحبت متوجه شدیم که او نیز از همشهریهای ماست و اسمش ابوالفضل است.
در حالی که گرم گفت و گو بودیم، از لابهلای نیزارها به طرف دشمن حرکت میکردیم. بعد از یک ساعت پارو زدن به منطقهی حساسی رسیدیم. گلولههای بیهدف عراقیها از بالای سرمان رد میشدند. صدای عراقیها که با هم صحبت میکردند به وضوح شنیده میشد. برای اینکه صدای پارو زدن ما را نشنوند، پاروها را جمع کردیم و در داخل بلمها گذاشتیم. آرام با گرفتن نیزارها بلمها را پیش میراندیم.
ما که در اولین حضورمان در آن نیزارها، کمی
دلهره داشتیم، ولی ابوالفضل عادی رفتار میکرد؛ انگار نه انگار که در
منطقهی عراقیهاست. در چهرهاش اصلا نگرانی و اضطراب و ترس دیده نمیشد.
او بارها در لای همین نیزارها به کمین دشمن رفته، وجب به وجب منطقه را مثل
کف دستش میشناخت.
دلهرهی من از این بود که در آن مکان هیچ جانپناه و سنگری نبود و اگر دشمن از حضورمان مطلع میشد کارمان تمام بود.
تنها چیزی که به ما روحیه میداد لبخند و
تبسم جاودانهی ابوالفضل بود. هیچ وقت در آن موقعیت نیز ندیدم که گل لبخند
در لبانش پرپر شود. با روحیهی نترس و شجاعی که داشت ما را از نگرانی در
میآورد.
بعد از ساعتها تلاش با هدایت و فرماندهی ابوالفضل، نیها را قطع کرده و
چندین معبر در لای نیزارها جهت حرکت قایقهای تندرو که قرار بود عملیات از
آن منطقه صورت گیرد ایجاد کردیم و خوشحال از موفقیت در این عملیات، راهی
پشت جبهه شدیم.
در راه از سخنان فرمانده متوجه شدم که از نیروهای اطلاعاتی سپاه پاسداران شهرستان اردبیل است. بعد از کلی گفتوگو پرسیدم:
آیا ازدواج کردهای یا نه؟!
گفت: نه، هنوز ازدواج نکردهام، مجرد هستم.
علتش را پرسیدم، لبخند زد!
از خندهاش متعجب شده، مصمم شدم حتما دلیل خنده و ازدواج نکردنش را بدانم.
وقتی اصرارهای مرا دید گفت:
یك روز
قرار بود تعدادى از نیروهاى لشگر امام حسین (ع) با قایق به آن سوى اروند بروند.
حاج حسین به قصد بازدید از وضع نیروهاى آن سوى آب، تنهایى و به طور ناشناس در میان
یكى از قایق ها نشست و منتظر دیگران بود. چند نفر بسیجى جوان كه او را نمى شناختند
سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خیرت بدهد ممكن است خواهش كنیم ما را زودتر به
آن طرف آب برسانى كه خیلى كار داریم.» حاج حسین بدون این كه چیزى بگوید پشت سكان
نشست، موتور را حركت داد. كمى جلوتر بدون این كه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز
كرد و گفت: «الان كه من و شما توى این قایق نشسته ایم و عرق مى ریزیم، فكر نمى
كنید فرمانده لشگر كجاست و چه كار مى كند » با آن كه جوابى نشنید، ادامه داد: «من
مطمئنم او با یك زیرپوش، راحت داخل دفترش جلوى كولر نشسته و مشغول نوشیدن یك
نوشابه تگرى است! فكر مى كنید غیر از این است » قیافه بسیجى بغل دستى او تغییر كرد
و با نگاه اعتراض آمیزى گفت: «اخوى حرف خودت را بزن». حاج حسین به این زودى ها
حاضر به عقب نشینى نبود و ادامه داد. بسیجى هم حرفش را تكرار كرد تا این كه عصبانى
شد و گفت: «اخوى به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بیش از این پشت
سر فرمانده لشگر ما صحبت نكنى اگر یك كلمه دیگر غیبت كنى، دست و پایت را مى گیرم و
از همین جا وسط آب پرتت مى كنم.» و حاج حسین چیزى نگفت. او مى خواست در میان بسیجى
ها باشد و از درد دلشان با خبر شود و اینچنین خود را به دست قضاوت سپرد.

یکی از بچهها با شور و هیجان میگفت:
صدام تمام فرماندهانش را جمع کرد و گفت: مطلب مهمی را میخواهم با شما در میان بگذارم. الآن چند
سال از جنگ ما با ایران میگذرد، حسرت به دل من ماندم که شما یکبار چند اسیر بسیجی با خودتان
بیاورید. من تصمیم گرفتهام این طلسم را هر طور شده بشکنم و به کسی که بتواند از عهدهی این امر مهم
برآید، جایزهی خوبی بدهم.جلسه تمام شد. عصر همان روز، صدام در کمال ناباوری دید که یکی از
درجهداران با مینیبوسی پر از بسیجی جلو ستاد فرماندهی ترمز کرد. بله، اشتباه نمیکرد. همه بسیجی،
بیترمز و خط شکن بودند. صدام دستی به شانهی درجهدار زد و گفت: احسنت، احسنت. خب حالا بگو
ببینم چهطور توانستی دست به چنین شکاری بزنی؟درجهدار ادای احترام کرد و گفت: «قربان، رفتم پشت
خاکریز، در ماشین را باز کردم و ایستادم روی رکاب و داد زدم: کربلا، کربلا! در یک چشم به هم زدن،
مینیبوس پر شد. تازه خیلی بیشتر از اینها بودند. نتوانستم بیاورم، یعنی مینیبوس جا نداشت».
توی وسائل فرامرز، یه دفترچه آکبند خاطرات مخصوص رزمندگان جنگ رو پیدا کردم که خیلی برام جالب بود، لحظه ازش عکس گرفتم، هرچند که بهم بخشید ولی دلم نیومد که باخودم ببرمش، بعد از عکس گرفتن به فرامرز برش گردوندمش."تبلیغات جبهه و جنگ" یکی از قابل تحقیق ترین و البته مغفول ترین بخش های تاریخ جنگ است که هنوز کار در خور توجهی در مورد اون انجام نشده، این خاطره ها و وصیت نامه های رزمنده ها به مرور خودش یک منبع ایدئولوژیک شده و نوستالوژی تبدیل به ایدئولوژی که این میعان را هنوز راهیان نور و برنامه ها و نوحه های دفاع مقدس در صداوسیما و ...انجام می دهند و این فرایند همچنان ادامه دارد...و یکی از نافذترین خرده فرهنگ های جامعه ایرانی دقیقا همین فرهنگ است که البته خیلی از روشنفکران به اشتباه دستکمش می گیرند.اینم شاید بی ربط نباشه که توی موزه شهدا(خ طالقانی) یک استفتا از امام خمینی هست که خیلی جالبه، مضمونش این است که رزمنده ها برای اینکه حتما شهید بشن از کلاهخود جنگی استفاده نمی کنند و با کمترین ترکشی شهید می شن، شما(امام) گذاشتن کلاهخود رو واجب شرعی اعلام کنید،این شما و این هم عکسهای این گنجینه تاریخی:توصیه های فرمانده جنگ برای ثبت خاطراتنکات مهم در نوشتن خاطراتدیدن حضرت حجت(عج) در خواب و بیداریاحساس نسبت به امام امت
نقشه ضمیمه ایران تا قدس در دفترچه خاطرات
پشت جلد دفترچه خاطراتیک کتابچه نوحه
یه صفحه نوحه دست نویس نوشته شده در سربرگ بانک "پارس"
بچه ها سلام من یکی از این دفترچه ها رو دارم وقتی خیلی دلم تنگ میشه میرم برش میدارم میذارمش جلو م میخونم و گریه میکنم البته خاطرات زمان جنگ نیست توش اما خاطرات یه جانبازه که بعد جنگ شهید شدهیه روز اگه بخوام بمیرم وصیت میکنم برسوننش به یه موزه ای چیزی البته اگه واقعا موزه ای تو شهرم شکل بگیره تا اون وقت الان که زمین موزه دفاع مقدس ما بعد چند سال صاحب پیدا کرد و اصلا صورت مساله به همت عزیزان پا ک شد
روایت خواندنی از شوخیهای حاجی بخشی در فاو
|
|
|
در فاو شرایط آنقدر سخت بود که شهید دستواره هم آر.پی.جی به دست به شکار تانکهای دشمن میرفت، فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها میشد که حاجبخشی آمد، هنوز از راه نرسیده شعار داد «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچهها بیرون میآمد فریاد زدند «دشمن». |
|
|
به گزارش فارس، گلعلی بابایی از
رزمندگان لشکر 27 محمدرسولالله(ص) و نویسنده دفاع مقدس به بهانه درگذشت
پیر جبهههای نبرد ابوالشهید «حاج ذبیحالله بخشی» روایتی از روحیه دادن وی به رزمندگان در سختترین شرایط در فاو را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است. این روایت را بخوانید. بیست و ششم بهمن 1364 در فاو ـ پایگاه موشکی عراق. 5 روز از عملیات عظیم آبی ـ خاکی «والفجر8» سپری میشد، تا آن لحظه دو مرحله از عملیات با موفقیت انجام گرفته بود. صدام که تصور نمیکرد به این راحتی بتواند بندر حساس و سوقالجیشی فاو را از دست بدهد، یکی از زبدهترین فرماندهانش را مأمور کرد تا نیروهای ایرانی را از فاو بیرون کرده و آنها را درون آبهای اروند بریزند. سرلشکر زرهی ستاد «ماهر عبدالرشید» گوش تا گوش جاده فاو ـ امالقصر را با تانکهای پیشرفته تی ـ 72 آرایش داده و درصدد بود تا با یک حمله گاز انبری، شهر فاو را پس بگیرد؛ تعداد تانکها آنقدر زیاد بود که نگرانی را به اردوی فرماندهان خودی سرازیر میکرد. دشمن پاتک سنگین خودش را شروع کرد. هواپیماهای جنگنده و هلیکوپترهای توپدارش از هوا، تانک و نفربرهایش از زمین و توپهای سهمگیناش از دورترها همه اطراف و مواضع ایرانیها و حتی عقبه آنها را هدف قرار داده بود. هر کس هر کاری از او برمیآمد، انجام میداد تا جلوی پیشروی دشمن گرفته شود. شرایط آنقدر سخت بود که شهید «سیدمحمدرضا دستواره» جانشین لشکر 27 محمد رسولالله(ص) هم آر.پی.جی به دست به شکار تانکها میرفت. فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها میشد. باید برای تقویت روحیههای بچهها کاری انجام داده میشد، اما چه کاری؟! به راستی در این شرایط که از زمین و آسمان گلوله و موشک میبارید چه کاری میشد، انجام داد؟ که ناگاه او از راه رسید. با همان پاترول فکسنی و بلندگویی که بر بام آن قرار گرفته بود. حاجبخشی میآید با سربندی بر سر و گلابپاش بزرگی بر دوش و عطر و بسته شکلاتی در دست. هنوز از راه نرسیده شعار داد «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچهها بیرون میآمد و در پاسخ او فریاد میزدند «دشمن!». ـ کی بریده؟ ـ آمریکا ـ کجا میرید؟ با این شعار حاج بخشی، لبخند بر لبان خشکیده بچهها مینشیند و همگی، با یک صدا فریاد میزدند -کربلا - منم ببرید - جا نداریم! و او با شکلک درآوردن مثلاً به بچهها اعتراض میکند. ساعتی بعد پاتک دشمن دفع میشود و نیروها و تانکهای عراقی مجبور به عقبنشینی میشوند. | |
داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید
بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...
با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده.
اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.
وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»
رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو سرتان. حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.
_ وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد. بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.
عزیز ناله کنان گفت:« کوفت و زهر مار
هر هر کنان؟ خنده داره. تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت
آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر
کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد.
مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند.
سرباز موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز
افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در
بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد
با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را
نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.» پرستار آمد تو
و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!» خواستیم با عزیز خداحافظی
کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:« عراقی مزدور، می
کشمت!» عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات
دهید
!»
توی وسائل فرامرز، یه دفترچه آکبند خاطرات مخصوص رزمندگان جنگ رو پیدا کردم که خیلی برام جالب بود، لحظه ازش عکس گرفتم، هرچند که بهم بخشید ولی دلم نیومد که باخودم ببرمش، بعد از عکس گرفتن به فرامرز برش گردوندمش."تبلیغات جبهه و جنگ" یکی از قابل تحقیق ترین و البته مغفول ترین بخش های تاریخ جنگ است که هنوز کار در خور توجهی در مورد اون انجام نشده، این خاطره ها و وصیت نامه های رزمنده ها به مرور خودش یک منبع ایدئولوژیک شده و نوستالوژی تبدیل به ایدئولوژی که این میعان را هنوز راهیان نور و برنامه ها و نوحه های دفاع مقدس در صداوسیما و ...انجام می دهند و این فرایند همچنان ادامه دارد...و یکی از نافذترین خرده فرهنگ های جامعه ایرانی دقیقا همین فرهنگ است که البته خیلی از روشنفکران به اشتباه دستکمش می گیرند.اینم شاید بی ربط نباشه که توی موزه شهدا(خ طالقانی) یک استفتا از امام خمینی هست که خیلی جالبه، مضمونش این است که رزمنده ها برای اینکه حتما شهید بشن از کلاهخود جنگی استفاده نمی کنند و با کمترین ترکشی شهید می شن، شما(امام) گذاشتن کلاهخود رو واجب شرعی اعلام کنید،این شما و این هم عکسهای این گنجینه تاریخی:توصیه های فرمانده جنگ برای ثبت خاطراتنکات مهم در نوشتن خاطراتدیدن حضرت حجت(عج) در خواب و بیداریاحساس نسبت به امام امت
نقشه ضمیمه ایران تا قدس در دفترچه خاطرات
پشت جلد دفترچه خاطراتیک کتابچه نوحه
یه صفحه نوحه دست نویس نوشته شده در سربرگ بانک "پارس"
كلیه برادران با كبدشان فرق می كند
بار اولش نبود كه فیلم بازی می كرد. آنقدر نقشش را دقیق بلد بود كه اگر بار هزارمش هم بود ، بعید نبود كه آدم گولش را بخورد.
میكروفن را دست گرفت ، چندتا فوت محكم كرد و درست در لحظاتی كه بچه ها بیش از همیشه منتظر اعلان آمادگی برای شركت جستن در عملیات بودند گفت :
كلیه برادران حاضر در پادگان ، برادرانی كه صدای مرا می شنوند ، در زمین ورزش ، نمازخانه ، میدان صبحگاه ، داخل آسایشگاه ها ، كلیه این برادران ، با كبدشان فرق می كند ! كه بعضی می خندیدند و با خودشان می گفتند : موقع اجرای جشن پتو معلوم می شود كه كلیه كی با كبدش فرق می كند !



اگر می گفتیم "وسواسی" دلخور می شد . اما وضو می گرفت مثل بتونه كشیدن! با یك آداب و احتیاطی مواضع شستشو و مسح را صیقل می داد كه بیا و ببین . سه بار از بالای مرفق آب ریختنش ، به ترتیب حكم بدنه سازی ، آستر و روكش را داشت ! از آن برادرهایی بود كه یك لحظه آفتابه اش را از خودش دور نمی كرد، حتی موقع عملیات تصورش را بكن ! تو ستون و فانوسقه ، در كنار قمقمه آب و خشاب و فشنگ و نارنجك دستی ، دسته آفتابه آبی را كه مرتب هم به این سو و آن سو می رود.
طبیعی بود كه بچه ها اگر قضای حاجتی داشتند بیایند سراغ او ، و همین امر باعث می شد كه گاهی دست و بال خودش بسته شود. آن وقت بود كه به قول خودمان حسابی كفری می شد . و اگر بعد از آن آفتابه دیگری پیدا می كرد كسی جرئت نداشت طرفش برود ، اگر هم می رفت ، شرط تحویل می گرفت : آفتابه فقط با كارت شناسایی . بدا به حال كسی كه در آن بر بیابان كارش گیر می كرد و كارت شناسایی نداشت . حتی اگر این شخص معاون گردان یا داداش صیغه ایش بود...




الله اکبر، سر نماز هم بعضی دست بردار نبودند. به محض این که قامت می بستی ، دستت از دنیا! کوتاه می شد و نه راه پس داشتی نه راه پیش، پچ پچ کردن ها شروع می شد. مثلاً می خواستند طوری حرف بزنند که معصیت هم نکرده باشند و اگر بعد از نماز اعتراض کردی بگویند ما که با تو نبودیم!
اما مگر می شد با آن تکه ها که می آمدند آدم حواسش جمع نماز باشد؟ مثلاً یکی می گفت: واقعاً این که می گویند نماز معراج مؤمن است این نماز ها را می گویند نه نماز من و تو را . دیگری پی حرفش را می گرفت که : من حاضرم هر چی عملیات رفتم بدهم دو رکعت نماز او را بگیرم. و سومی: مگر می دهد پسر؟ و از این قماش حرف ها. و اگر تبسمی گوشه لبمان می نشست بنا می کردند به تفسیر کردن: ببین! ببین! الان ملائکه دارند غلغلکش می دهند. و این جا بود که دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم و لبخند تبدیل به خنده می شد، خصوصاً آن جا که می گفتند: مگرملائکه نا محرم نیستند؟ و خودشان جواب می دادند: خوب با دستکش غلغلک می دهند.