| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
12
|
30
|
87/5/5 (14:06)
|
|
||
|
|
43
|
250
|
87/5/4 (21:54)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
87/5/4 (02:02)
|
|
||
|
|
6
|
32
|
87/5/4 (02:02)
|
|
||
|
|
7
|
27
|
87/5/3 (11:31)
|
|
||
|
|
10
|
35
|
87/5/3 (08:34)
|
|
||
|
|
11
|
76
|
87/5/2 (19:48)
|
|
||
|
|
7
|
57
|
87/5/2 (10:06)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
87/5/2 (09:33)
|
|
||
|
|
2
|
12
|
87/5/2 (09:32)
|
|
عنوان بحثبه من بگین چرا؟ 7 اسفند 86 - 09:02 | |
نمی دانم نوشتن ای مطالب درست است یا نه.نمی دانم انچه تو می گویی توهم است یا حقیقت.مهم نیست من چند خط را به بهانه تو و برای خودم می نویسم.صحبت از تقدیر کردی از عشق از دوست داشتن.ساله پیش ودر همان دهه ای که تو به دنیا امدی من هم نا خواسته پا به دنیا گذاشتم بی خبر از انچه تقدیرم بود چند سال بعد یکی از اقوام که در همسایگی ما بود صاحب دختری شد هم من و هم ان دختر اخرین فرزندان خوانواده هایمان بودیم از همان کودکی با هم مانوس شدیم سالهای کودکی دبستان و....... لحظه لحظه خاطره ساله گذشت حالا دیگر هر دو بزرگ شده ایم و بی تاب برای یکی شدن این نه خواست ما که خواست همه بود .نمی دانم سالهای جنگ را به یاد داری یا نه برادر بزرگترم که ازدواج کرد بود به جبهه رفت خواهرم نیز زندگی مشترکی را اغاز کرد جنگ تمام شد برادر برگشت حالا او صاحب یک دختر شده بود زمان بی صبرانه گذشت درست در روزهایی که من و در تدارک یکی شدن با یگانه عشق زندگیم بودم ناگهان سرفه های خونین برادرم اشکار شد درد و خون او شیمیایی شده بود و این اغاز یک سرنوشت هولناک بود هم برای او هم برای من چندین سال به دنبال درمان عملهای پیاپی عزیمت به المان درمان درد او اسمانی شدن بود و از میان ما رفت بعد از رفتنش مادرم دیگر نمی توانست در ان خانه بماند پس همگی رفتیم خانه جدید در محلی جدید در ان محل همه فکر می کردند ان زن جوان و ان دختر کوچک زن و کودک من هستند پدر می گفت بگذار اینطور فکر کنند این برای یک زن تنها بهتر است و...... اندک اندک این مسئله جدی شد بقیه ای حکایت را خودت تصور کن چون بیاد اوردنش برای من دردناک است من پذیرفتم انچه انها خواستند اما دختری که عاشقانه دوستم داشت نتوانست بپذیرد و کاری کرد که من تا ابد بسوزم او خود کشی کرد اکنون من تنها هستم در میان هزاران دوست هزاران انسان تنها و زنده به یک یاد و دلخوش به رضایت پدر مادر و از همه مهمتر خدا اینها نوشتم تابگویم درد همه جا هست نوشتن از درد ان را درمان نمی کند اما تسکین می دهد. ![]() | |
پاسخ ها3 2 اردیبهشت 1387 ساعت 11:00 | |
سلام نمیدونم انتظار چه جوابی رو دارین.یعنی اصلا به چه منظور اینا رو نوشتین.البته میشه حدس زد كه بیشتر برای تخلیه روحی و كمی به قول خودتون تسكین بوده. به هر حال. میخواستم بگم من كاملا درك میكنم كه چه حسی دارین و چه موقعیتی.چون ... به نظر من شما كار درستی كردین ولی فقط یه كاری كه باید انجام میدادین ندادین.یعنی توجیح اون دختری كه دوسش داشتین. چون مطمئنا وقتی شما این تصمیم و گرفتین، بهش فكر كردین.پس بهتر بود شرایط رو برای اون هم توضیح میدادین. آدمای منطقی تو شرایط سخت تصمیمای كنطقی میگیرن. به هر حال اگه اون دختر عمیقا شما رو دوست میداشت( در واقع عاشق شما بود) حتما به خواستتون احترام میذاشت( گرچه میدونست شما مجبور به این كار هستین) زیاد حرف زدم.ببخشید.ولی با دیدن متن یاد خودم افتادم. بهتون پیشنهاد میكنم در حال زندگی كنین و برای اون دختر از خدا طلب بخشش كنید و برای شادی روحش دعا. موفق باشید
|
2 20 فروردین 1387 ساعت 18:44 | |
درد را از هر طرف نوشتم درد بود ![]() |
1 9 اسفند 1386 ساعت 02:36 | |
salam agha mehran motmaeni dorosttarin karo kardi? shayad man kheily az shoma kochiktar bashamo to moghiate shoma nabode basham vali bazi vaghta dalil nadare pishnahade pedaro madar dorost bashe to ye jorae ham zendegie khodeto kharab kardi ham un kasi ke asheghesh bodi . un khanom ta abad zandadashet mimond zendegie shoma ham be hichkasi rabti nadasht manzoram mardome kochast albate hala ke etefaghi ke nabayad mioftade oftade pas say kon zendegie baghi mondat ro dorost besazi
|












