userinfo close

  ,

دوران سربازی


doranesarbazy

تاسیس: 26 فروردین 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: علیرضا فوریو - معاونان
یاده دوست دختر شیرین
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
46
776
91/2/27 (20:55)
124
496
91/2/27 (20:48)
1
31
91/1/20 (13:08)
1
16
90/12/29 (11:21)
0
10
90/12/2 (14:47)
5
62
90/10/12 (21:26)
6
63
90/10/12 (21:22)
1
32
90/9/13 (04:06)
1
35
90/7/24 (09:10)
1
38
90/5/29 (13:26)
8
80
90/4/23 (21:02)
2
92
90/4/23 (20:59)
14
149
90/2/8 (14:23)
0
4
89/11/19 (17:11)
0
26
89/8/18 (03:13)
0
8
89/8/6 (23:26)
2
36
89/8/3 (17:09)
1
14
89/7/12 (01:06)
0
36
89/6/5 (15:48)
2
57
89/4/31 (12:06)

عنوان بحث

محسن عباسی , pipo99_11
محسن عباسی - 20:49 1389/04/28

خاطرات خوش خدمت



از همه ی سربازان قدیم و جدید میخوام که بیآن اینجا خاطراتشون رو بنویسن !!


  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
بی دل بی دل , binam12
بی دل بی دل - 14:51 1390/02/8
5
هیچ وقت از خاطرم نتوان دور کرد یا آن روز هایی رو که انقدزر در آموزشگاه نظامی جواد الائمه(ع) 06 بهم سخت گرفتند که از کمبود خواب.
نه تنها در حال نشسته.( نشسته ی نظامی نه راحت).

نه تنها در حال ایستاده.( ایستاده ی نظامی نه معمولی).

بلکه در حال راه رفتن میخوابیدم و چشمان داغون و بسیار خسته ی خویش را بر هم مینهادم و به برو بچز سفارس میکردم فقط مواظب باشید زمین نخورم تا 2 باره تنبیهات گروهانی شروع نشود.!!!

هیچ گاه روز های گرسنگی شدید از نرسیدن غذا با اینکه 24 ساعت کامل گشتی بودم و هیچ چیز به غیر از آب نخورده بودم را از یاد نمیبرم.

هیچگاه تنبیهات نا جوانمردانه ی جناب را فراموش نخواهم کرد و از ایزد منان در قیامت طلب قضاوتش به عدل را برای ایشان و هم پالگی های عزیزشان دارم.

و من الله توفیق. . .

محسن همیشه تنها , prince0098
محسن همیشه تنها - 23:50 1389/07/20
4
توی آموزشی 3 روز باید می رفتیم اردو. ما رو بردن تلو . اونجا هر 5 نفر یه چادر تحویل گرفتیم و مثلا گروه شدیم. چادرها رو برای اینکه بید نزنه و هزار دلیل دیگه گازوئیلی کرده بودن و ما هم که لباس آموزشیمون استتار کویری بود حسابی سیاه شد. رفتیم و چادر ها رو در جایی که میله چادر زده بودن برپا کردیم و لباس هامون رو عوض کردیم . چون منطقه کوهستانی بود باد بطور وحشتناکی می وزید. چادر رو برپا کردیم و با 6 متر طناب خوب محکمش کردیم که باد نبره. در جلوی ما چادر گروهبان و ستوان های اموزشی رو برپا کرده بودن و درش رو محکم بسته بودن. بعد از چیدمان و آنکادر داخل چادر رفتیم بیرون یه گشت زدیم.حدود 8 نفری میشدیم. داشتیم میومدیم که ناگهان یه باد خیلی شدید وزید و چون چادر گروهبان  و ستوان های اموزشی محکم نبود چادر رو از جا کند. یهو دیدیم یکی با شورتک خوابیده و یکی داشت مطالعه می کرد ویکی دیگه با زیر پیراهنی. همشون از جا پریدن و پای برهنه دویدن دنبال چادر. حالا چادر رو هی باد می برد و اینها دنبال چادر. کل یگان از خنده ترکیدند. خلاصه بچه ها رفتن کمکشون و چادر رو گرفتن و محکم برپاش کردن.این شد یه خاطره خوش از آموزشی.
وحید فراهانی , irevanescence
وحید فراهانی - 12:02 1389/04/31
3
یه بار توی منطقه ای بین سرپل ذهاب و گواوور از توابع کرمانشاه ، گفتن یه قتل انجام شده ، 2 نفر رو با کلاش سوراخ سوراخ کرده بودن ،ساعت 3 صیح توی زمستون 88 بود،  آخرش که قاضی کشیک گفت می تونیم جنازه های رو جمع کنیم ، با چند تا درجه دار کادری پلم پلوم پلچ کردیم کی بره جمعشون کنه ، اقتاد به من !!! با همین دستای خودم تیکه های مغره یکیشون رو جمع کردم ! هنوز بادش میافتم عق می زنم.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.