userinfo close

  ,

سخن اهل دل


dontplayonthelove

تاسیس: 7 مرداد 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: احمد احمدی - معاونان
عارف به چشم می گرید ، به لب می خندد ، به دل می سوزد
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
5
64
88/9/15 (06:12)
0
0
90/3/28 (17:59)
0
0
90/2/31 (14:20)
0
0
90/1/27 (13:04)
0
0
89/11/7 (12:01)
0
0
88/5/27 (15:00)
1
10
88/2/19 (15:59)
0
1
88/2/5 (10:08)
4
17
86/11/13 (00:43)
0
3
86/10/29 (23:19)
0
2
86/10/9 (19:45)
0
3
86/10/8 (18:02)
0
3
86/9/26 (16:31)
0
2
86/9/26 (12:37)
0
2
86/9/24 (12:10)
0
1
86/9/23 (14:54)
1
15
86/9/23 (14:50)
2
9
86/9/9 (19:12)
0
5
86/9/7 (06:30)
0
0
86/9/2 (10:54)

عنوان بحث

ناصح علوی , naseha
ناصح علوی - 16:31 1386/09/26

1- تشرف زیبا به محضر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در سفر مکه مکرمه

1-  تشرف زیبا به محضر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در سفر مکه مکرمه
بسم الله الرحمن الرحیم

خوشتر آنست که سر دلبران   گفته گردد در حدیث دیگران

یه روزی میرفتم مکه  یکی از همسفرام پیر مردی بود  : تو راه  کنار اون بودم   از جده به مدینه میرفتیم   زد زیر گریه   من سفر دوم مم بود   گفتم موج محبت گرفتتش مثل باران بهار گریه کرد  گفتم  نظرت در باره حضرت عباس چیه؟  : گفت عباس و به پهنای صورت گریه کرد   رفتیم مدینه با هم هم اتاقی شدیم اون 75ساله با منه 37 ساله   به من گفت سید کارای منو اقا درست میکنه  منم یه اخلاقی دارم همه چیزو میشنوم ولی باورشو به مرور زمان میسپارم   گفت تو مسجد بودم یکی اومد گفت : حاج کریم شناسنامه و عکستو بیار میخوام بفرستمت بری مکه  بعد بدون اینکه پول بگیره پاسپرت اورد و منم اومدم اینجا : چه با صفای دلی بود : از این ببعدشو بیشتر گوش کنین  اخه کمکم  صحبت اقا به میان میاد
 رفتیم مکه .حاج کریم پولشو خرج کرده بود  ولخزجی میکرد  یه عالمه خرید کرده بود
 اون هر وقت میخواست به خدا  وصل بشه  با یه چشم بهم زدن سرشو میگرفت بالا مگفت:ای خدا ای بر منکرت لعنت و به پهنای صورت گریه میکردو زار میزد  و جمله خودشو دوباره تکرار میکرد
 یه روز من در مسجد الحرام داشتم دعای خمس عشر میخوندم  بمن گفت سید بیام پهلوت بشینم   منکه سواد ندارم
 منم گفتم بشین   دیدم عربی که نمی فهمه دعا رو معنی هم میکردم با زمزمه میخوندم
 تا شروع کردم مسجد الحرام را روی سرش گذاشت زار میزد زار میزد طوری که زائرین ، خانه خد ا رو ول کردن و مارو مثل تابلو نگاه میکردند   خیلی ایینه بود خیلی صاف بود
 القصه  : حاجی پولش تمام شده بود ومن هر روز هر روز به او علاقه مند میشدم
 یه روز گفت سید پولم تموم شده گفتم برای چی پول میخواهی  : گفت برای تهران ده هزار تومان میخوام
 گفتم من بهت میدم خواستیم بریم بهت میدم  الان بدم ولخرجی میکنی حاجی  گفت باشه گرفتیم خوابیدیم خواب بعداز ظهر بود  ناگهان درب اتاق زده شد  من رفتم درو باز کردم : یه اقایی گفت حاج کریم پرکار  گفتم پرکار(با فتحه)  اومدم بیدارش کردم خودم هم رفتم خوابیدم   ساعت 5 بود منو صدا کرد گفت اون اقا رو دیدی گفتم خودم صدات کردم : بالا رو نگاه کرد گفت ای امام زمان ای بر منکرت لعنت و سیلاب روانه گشت
  گفت اون به من گفت حاج کریم تویی ؟منم گفتم اره   گفت پول میخواهی : گفتم بله و بدون اینکه بهش بگم چقدر احتیاج دارم همان مبلغ ده هزار تومنو بهم داد.  کم کم باورش کردم
 زآه سرد پروا نیست عشاق بلا کش را   کند بر دود صبر انکس را که می افروزد اتش را
 
  اصل ماجرا مونده
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.