| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
2
|
14
|
87/6/1 (18:01)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
87/6/1 (18:00)
|
|
||
|
|
9
|
68
|
87/5/25 (14:35)
|
|
||
|
|
3
|
29
|
87/4/3 (20:56)
|
|
||
|
|
71
|
406
|
87/6/13 (21:28)
|
|
||
|
|
2
|
2
|
87/6/13 (16:08)
|
|
||
|
|
1
|
2
|
87/6/5 (14:18)
|
|
||
|
|
1
|
17
|
87/4/12 (21:46)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
87/4/11 (18:19)
|
|
||
|
|
5
|
30
|
87/2/26 (20:32)
|
|
عنوان بحثمتون، اشعار، تک بیتی ها و جمله های قشنگ و عشقولانه ! 9 فروردین 86 - 02:21 | |
71 13 شهریور 1387 ساعت 21:28 | |||||||||||||||||||||||||||||
من فروتن بودهام □ پیکری سایهها سایههای ِ کودک و آتشهای ِ زن; سنگها سنگهای ِ دوست و عشقهای ِ دنیا; درختان وطنی که هوا و آفتاب ِ شهرها، و جراحات و جنسیتهای ِ همشهریان و چیزی دیگر، چیزی دیگر، چرا که من دیرگاهیست جز این هیبت ِ تنهائی که به دندان ِ سرد ِ □ نام ِ هیچکجا و همهجا
□ سوادی از عشق نیاموخته و هرگز سخنی آشنا به هیچ زبان ِ آشنائی سایهئی که با پوک سخن میگفت! □ عشقی بهروشنیانجامیده را بر سر ِ بازاری فریاد نکرده، منادیی ِ نام ِ □ من جار ِ خاموش ِ سقف ِ لانهی ِ سرد ِ خود بودم آه که بدون ِ شک این خلوت ِ یاءسانگیز ِ توجیهنکردنی (این و من ــ اسکندر ِ مغموم ِ ظلمات ِ آب ِ رنج ِ جاویدان ــ چهگونه درین آیا انسان معجزهئی نیست؟ انسان... این شقاوت ِ دادگر! این متعجب ِ اعجابانگیز! انسان... این شهریار ِ بزرگ که در آغوش ِ حرم ِ اسرار ِ خویش آرام انسان! و من با این زن با این پسر با این برادر ِ بزرگواری که شب ِ بیشکافام □ آه، چهگونه تا دیگر این مارش ِ عظیم ِ اقیانوس را نشنوم; تا دیگر این □ به خود گفتم: «ــ هان! عابر ِ بیابانی بیکسام که از وحشت ِ تنهائیی ِ خود فریاد میزند... من تنها و خالیام و ملت ِ من جهان ِ ریشههای ِ معجزآساست آه، به جهنم! ــ پیراهن ِ پشمین ِ صبر بر زخمهای ِ خاطرهام میپوشم و
۲ تو اجاق ِ همه چشمهساران تو به من دست میزنی و من پیش ِ پای ِ منتظرم
به پیوستهگیی ِ انسانها و خدایان مینگرم. نوبرگی بر عشقام جوانه میزند
□ عشق ِ مردم آفتاب است
در لبان ِ تو | |||||||||||||||||||||||||||||
70 31 تیر 1387 ساعت 20:15 | |
من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد فریاد زنم فریاد من عشق نمی خواهم معشوق نمی خواهم می خندم و می رقصم فریاد زنم فریاد این گونه خزانم را در عشق نهان کردم من درد جدا بودن بر گور عیان کردم افسوس نخواهم خورد افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است من خسته و رنجورم امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد من یاد گرفتم عشق بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم سر مشق کنم امروز دنیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم !!! |
69 12 تیر 1387 ساعت 21:45 | |
آنقدر دوستت دارم که هر چه بخواهی همان را بخواهم، اگر بروی ، شادم اگر بمانی ، شادتر! تورا شادتر میخواهم، با من یا بی من! بی من اگر شادتر باشی ،کمی – فقط کمی -ناشادم و این همان عشق است وعشق همین تفاوت است، همین تفاوت که به مویی بسته است و چه بهتر که به موی تو بسته باشد. خواستن تو تنها یک مرز دارد و آن نخواستن توست و فقط یک مرز دیگر و آن آزادی ی توست تورا آزاد میخواهم
|
68 18 خرداد 1387 ساعت 21:18 | |
آن گونه که هستم... هیچ تغییری ، هیچ دگرگونی هرگز وجود ندارد... من همواره همان موجود کامل باقی خواهم ماند... با شکوه و قادر و توانیم.. می توانم همواره بهتر از آن چه اینک هستم ، باشم خود را آنگونه که هستم دوست می دارم |
65 1 خرداد 1387 ساعت 02:23 | |
گفتمش دل میخری ؟پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند ...خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز امدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود.... |
64 1 خرداد 1387 ساعت 02:23 | |
یادم آید، تو به من گفتی: - ” از این عشق حذر كن! لحظهای چند بر این آب نظر كن، آب، آیینة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن اشكی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ... اشك در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید! یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم. نگسستم، نرمیدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ... بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم. |
63 28 اردیبهشت 1387 ساعت 14:46 | |
احمد شاملو تصویری کودن از انسانی ناپخته: از من سالیان گذشته گمگشته که نگاه خردسال مرا دارد در چشمانش، ومن کهنه تر به جا نهاده است تبسم خودرا بر لبانش، و نگاه امروز من بر آن چنان است که پشیمانی به گناهانش!
تصویری بی شباهت که اگر فرامیش میکرد لبخندش را و اگر کاویده میشد گونه هایش به جست و جوی زندگی و اگر شیار بر می داشت پیشانیش از عبور زمان های زنجیرشده با زنجیر بردگی میشد من! می شد من عینا ! میشد من که سنگ های زندانم را بر دوش میکشم خاموش، و محبوس میکنم تلاش روحم را در چار دیواری الفاظی که می ترکد سکوت شان در خلا آهنگ ها که میکاود بی نگاه چشم شان در کویر رنگ ها... میشد من عینا ! میشد من که لبخندم را از یاد برده ام، و اینک گونه ام... و اینک پیشایم... F |
62 26 اردیبهشت 1387 ساعت 20:30 | ||
|
61 26 اردیبهشت 1387 ساعت 20:29 | |
هیچ چشمداشتی ندارم از آن هایی که دوست شان می دارم.از آنها جز این نمی خواهم*که آزاد باشند.این حق آنهاست که گاهی بی هیچ دلیل وتوجیحی مرا ترک کنند و بروند.دلایل و توجیح ها همواره کاذبند.بنابراین نیازی به آنها ندارم |
60 25 اردیبهشت 1387 ساعت 18:51 | |
بالاترین... بالاترین خودت باش... آنقدر قوی باش که بتوانی با روزگار روبرو شوی . و بالاتر از همه خودت باش |
59 21 اردیبهشت 1387 ساعت 19:25 | |
hamash taghdim be biname aziz
اکنون تنهاییمان بی حد است.نه منی و نه تویی و نه ماییپس ناگزیریم به آموختن از یکدیگرو آغاز کردن چون کودک ،زیرا خداوند ِهمدمِ دل کودکان است،و آن ها هرگز از او دور نشده اند.مردان همیشه مدعی بودند که زن بیشتر از مرد از تغییر و تغییر کردن می ترسد و هراس دارد . . .اما شاید مردان فراموش کرده اند که. . . امید را باید ساختنه آنکه زنان را مایوس و نا امید کرد |
58 16 اردیبهشت 1387 ساعت 19:33 | |
دیوانگیات را جشن بگیر!... زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید |
57 13 اردیبهشت 1387 ساعت 15:15 | |
حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم نه به صدا نه به سکوت صدایی که مرا با نام دیگری می خواند و سکوتی سبز که در آخرین شب پاییز جا مانده است آه ، دریچه ی آفتاب کبوتران سوخته ات بریده بریده از آسمان می بارند دلهره روی صورت من رنگ می بازد دریا خکستر می شود رؤیاهایم بوی دود می گیرد به یاد بیاور گفته بودم خیلی صبورم که هنوز هم می نشینم و از ته ایینه برایت انار می چینم اما دیگر نه انار و علاقه نه علاقه و اقاقی نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ نه روز به خیر و خداحافظ خاموشت کرده ام نام من پرنده شد و پرید و نام تو ، ستاره ی سبز من با خکستر کبوتران سوخته آهسته وزید من آلوده بودم آلوده ی جزر ومد صدایت و تو برای دست کشیدن به پوست من انگشت هایت را گم کرده بودی سه دقیقه از مرگ من گذشت حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود |














