نام کلوب :عشقولانه
نام انگلیسی : dolove
تاسیس : 27 آبان 1384
874 عضو ، 55 بحث ، 29 آلبوم ، 3 مقاله ، 1 لینک

عشقولانه

لیست لینکها تنها برای اعضای این کلوب مقدور می باشد.
__
عنوان بحث
متون، اشعار، تک بیتی ها و جمله های قشنگ و عشقولانه !
9 فروردین 86 - 02:21
 
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
71
13 شهریور 1387 ساعت 21:28

من فروتن بوده‌ام
و به فروتنی، از عمق ِ خواب‌های ِ پریشان ِ خاک‌ساری‌ی ِ خویش
تمامی‌ی ِ عظمت ِ عاشقانه‌ی ِ انسانی را سروده‌ام تا نسیمی
برآید. نسیمی برآید و ابرهای ِ قطرانی را پاره‌پاره کند. و من
به‌سان ِ دریائی از صافی‌ی ِ آسمان پُرشوم ــ از آسمان و مرتع و
مردم پُرشوم.
تا از طراوت ِ برفی‌ی ِ آفتاب ِ عشقی که بر افق‌ام می‌نشیند، یک‌چند در
سکوت و آرامش ِ بازنیافته‌ی ِ خویش از سکوت ِ خوش‌آواز ِ
«آرامش» سرشار شوم ــ
چرا که من، دیرگاهی‌ست جز این قالب ِ خالی که به دندان ِ طولانی‌ی ِ
لحظه‌ها خائیده شده است نبوده‌ام; جز منی که از وحشت ِ خلاء ِ
خویش فریاد کشیده است نبوده‌ام...




پیکری
چهره‌ئی
دستی
سایه‌ئی ــ
بیدارخوابی‌ی ِ هزاران چشم در رویا و خاطره;


سایه‌ها
کودکان
آتش‌ها
زنان ــ


سایه‌های ِ کودک و آتش‌های ِ زن;


سنگ‌ها
دوستان
عشق‌ها
دنیاها ــ


سنگ‌های ِ دوست و عشق‌های ِ دنیا;


درختان
مرده‌گان ــ
و درختان ِ مرده;


وطنی که هوا و آفتاب ِ شهرها، و جراحات و جنسیت‌های ِ هم‌شهریان
را به قالب ِ خود گیرد;


و چیزی دیگر، چیزی دیگر،
چیزی عظیم‌تر از تمام ِ ستاره‌ها تمام ِ خدایان:
قلب ِ زنی که مرا کودک ِ دست‌نواز ِ دامن ِ خود کند!


چرا که من دیرگاهی‌ست جز این هیبت ِ تنهائی که به دندان ِ سرد ِ
بیگانه‌گی‌ها جویده شده است نبوده‌ام ــ جز منی که از وحشت ِ
تنهائی‌ی ِ خود فریاد کشیده است نبوده‌ام...




نام ِ هیچ‌کجا و همه‌جا
نام ِ هیچ‌گاه و همه‌گاه...


آه که چون سایه‌ئی به زبان می‌آمدم

 

 

بی‌آن‌که شفق ِ لبان‌ام بگشاید

و به‌سان ِ فردائی از گذشته می‌گذشتم

 

 

بی‌آن‌که گوشت‌های ِ خاطره‌ام بپوسد.




سوادی از عشق نیاموخته و هرگز سخنی آشنا به هیچ زبان ِ آشنائی
نخوانده و نشنیده. ــ


سایه‌ئی که با پوک سخن می‌گفت!




عشقی به‌روشنی‌انجامیده را بر سر ِ بازاری فریاد نکرده، منادی‌ی ِ نام ِ
انسان و تمامی‌ی ِ دنیا چه‌گونه بوده‌ام؟
آیا فرداپرستان را با دُهُل ِ درون‌خالی‌ی ِ قلب‌ام فریب می‌داده‌ام؟




من جار ِ خاموش ِ سقف ِ لانه‌ی ِ سرد ِ خود بودم
من شیرخواره‌ی ِ مادر ِ یاءس ِ خود، دامن‌آویز ِ دایه‌ی ِ درد ِ خود بودم.


آه که بدون ِ شک این خلوت ِ یاءس‌انگیز ِ توجیه‌نکردنی (این
سرچشمه‌ی ِ جوشان و سهمگین ِ قطران ِ تنهائی، در عمق ِ قلب ِ
انسانی) برای ِ درد کشیدن انگیزه‌ئی خالص است.


و من ــ اسکندر ِ مغموم ِ ظلمات ِ آب ِ رنج ِ جاویدان ــ چه‌گونه درین
دالان ِ تاریک، فریاد ِ ستاره‌گان را سروده‌ام؟


آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟
انسان... شیطانی که خدا را به‌زیرآورد، جهان را به بند کشید و زندان‌ها
را درهم شکست! ــ کوه‌ها را درید، دریاها را شکست، آتش‌ها
را نوشید و آب‌ها را خاکستر کرد!


انسان... این شقاوت ِ دادگر! این متعجب ِ اعجاب‌انگیز!
انسان... این سلطان ِ بزرگ‌ترین عشق و عظیم‌ترین انزوا!


انسان... این شهریار ِ بزرگ که در آغوش ِ حرم ِ اسرار ِ خویش آرام
یافته است و با عظمت ِ عصیانی‌ی ِ خود به راز ِ طبیعت و
پنهان‌گاه ِ خدایان ِ خویش پهلومی‌زند!


انسان!


و من با این زن با این پسر با این برادر ِ بزرگ‌واری که شب ِ بی‌شکاف‌ام
را نورانی کرده است، با این خورشیدی که پلاس ِ شب را از بام ِ
زندان ِ بی‌روزن‌ام برچیده است، بی‌عشق و بی‌زنده‌گی سخن از
عشق و زنده‌گی چه‌گونه به میان آورده‌ام؟
آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟




آه، چه‌گونه تا دیگر این مارش ِ عظیم ِ اقیانوس را نشنوم; تا دیگر این
نگاه ِ آینده را در نی‌نی‌ی ِ شیطان ِ چشم ِ کودکان‌ام ننگرم; تا
دیگر این زیبائی‌ی ِ وحشت‌انگیز ِ همه‌جاگیر را احساس نکنم
حصار ِ بی‌پایانی از کابوس به گِرداگِرد ِ رویاهای‌ام کشیده بودند،
و من، آه! چه‌گونه اکنون
تنگ در تنگی‌ی ِ دردها و دست‌ها شده‌ام!




به خود گفتم: «ــ هان!
من تنها و خالی‌ام.
به‌هم‌ریخته‌گی‌ی ِ دهشت‌ناک ِ غوغای ِ سکوت و سرودهای ِ شورش
را می‌شنوم، و خود بیابانی بی‌کس و بی‌عابرم که پامال ِ
لحظه‌های ِ گریزنده‌ی ِ زمان است.


عابر ِ بیابانی بی‌کس‌ام که از وحشت ِ تنهائی‌ی ِ خود فریاد می‌زند...


من تنها و خالی‌ام و ملت ِ من جهان ِ ریشه‌های ِ معجزآساست
من منفذ ِ تنگ‌چشمی‌ی ِ خویش‌ام و ملت ِ من گذرگاه ِ آب‌های ِ
جاویدان است
من ظرافت و پاکی‌ی ِ اشک‌ام و ملت ِ من عرق و خون ِ شادی‌ست...


آه، به جهنم! ــ پیراهن ِ پشمین ِ صبر بر زخم‌های ِ خاطره‌ام می‌پوشم و
دیگر هیچ‌گاه به دریوزه‌گی‌ی ِ عشق‌های ِ وازده بر دروازه‌ی ِ
کوتاه ِ قلب‌های ِ گذشته حلقه نمی‌زنم.

 

۲

تو اجاق ِ همه چشمه‌ساران
سحرگاه ِ تمام ِ ستاره‌گان
و پرنده‌ی ِ جمله‌ی ِ نغمه‌ها و سعادت‌ها را به من می‌بخشی.


تو به من دست می‌زنی و من
در سپیده‌دم ِ نخستین چشم‌گشوده‌گی‌ی ِ خویش به زنده‌گی
بازمی‌گردم.


پیش ِ پای ِ منتظرم

راه‌ها

 

 

چون مُشت ِ بسته‌ئی می‌گشاید

و من

 

 

در گشوده‌گی‌ی ِ دست ِ راه‌ها

به پیوسته‌گی‌ی ِ انسان‌ها و خدایان می‌نگرم.


نوبرگی بر عشق‌ام جوانه می‌زند
و سایه‌ی ِ خنکی بر عطش ِ جاویدان ِ رحم می‌افتد
و چشم ِ درشت ِ آفتاب‌های ِ زمینی

مرا

 

 

تا عمق ِ ناپیدای ِ روح‌ام

 

 

روشن می‌کند.



عشق ِ مردم آفتاب است

اما من بی‌تو

 

 

بی‌تو زمینی بی‌گیا بودم...


در لبان ِ تو
آب ِ آخرین انزوا به خواب می‌رود
و من با جذبه‌ی ِ زودشکن ِ قلبی که در کار ِ خاموش‌شدن بود
به سرود ِ سبز ِ جرقه‌های ِ بهار گوش می‌دارم.


70
31 تیر 1387 ساعت 20:15

من گریه نخواهم کرد

من اشک نخواهم ریخت

من خسته نخواهم شد

افسرده نخواهم شد

فریاد زنم فریاد

من عشق نمی خواهم

معشوق نمی خواهم

می خندم و می رقصم

فریاد زنم فریاد

این گونه خزانم را

در عشق نهان کردم

من درد جدا بودن

بر گور عیان کردم

افسوس نخواهم خورد

افسانه نمی بافم

بر شانه هر بادی

کاشانه نمی سازم

من زشت نمی گویم

بر چهره معشوقم

او خوب و وفادار است

من خسته و رنجورم

امروز چنان دیروز

افسوس نخواهم خورد

من یاد گرفتم عشق

بیگانه نمی داند

لیکن به دل شادم

سر مشق کنم امروز

دنیای خودم گرم است

من دوست نمی خواهم  !!!

69
12 تیر 1387 ساعت 21:45

آنقدر دوستت دارم که هر چه بخواهی همان را بخواهم،

اگر بروی  ،

شادم

اگر بمانی  ،

شادتر!

تورا شادتر میخواهم،

با من یا بی من! 

بی من اگر شادتر باشی ،کمی فقط کمی -ناشادم و این همان عشق است وعشق همین تفاوت است،

همین تفاوت که به مویی بسته است و چه بهتر که به موی تو بسته باشد.

خواستن تو تنها یک مرز دارد و آن نخواستن توست و فقط یک مرز دیگر و آن آزادی ی توست

  تورا  آزاد میخواهم

 

68
18 خرداد 1387 ساعت 21:18

 
خود را دوست می دارم...

آن گونه که هستم...

هیچ تغییری ، هیچ دگرگونی

هرگز وجود ندارد...

من همواره همان موجود کامل

باقی خواهم ماند...

با شکوه و قادر و توانیم..

می توانم همواره بهتر از

آن چه اینک هستم ، باشم

خود را آنگونه که هستم دوست می دارم
67
4 خرداد 1387 ساعت 00:43
3Jokes Love (1)
66
4 خرداد 1387 ساعت 00:40
3Jokes Love (2)
65
1 خرداد 1387 ساعت 02:23
گفتمش دل میخری ؟پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند ...خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز امدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود....
64
1 خرداد 1387 ساعت 02:23
یادم آید، تو به من گفتی: - ” از این عشق حذر كن! لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن، آب، آیینة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن اشكی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ... اشك در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید! یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم. نگسستم، نرمیدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ... بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم.
63
28 اردیبهشت 1387 ساعت 14:46
 

   احمد شاملو                                            

تصویری کودن

از انسانی ناپخته:

از من سالیان گذشته

گمگشته

که نگاه خردسال مرا دارد

در چشمانش،

ومن کهنه تر به جا نهاده است

تبسم خودرا بر لبانش،

و نگاه امروز من بر آن چنان است

که پشیمانی

به گناهانش!

 

تصویری بی شباهت

که اگر فرامیش میکرد لبخندش را

و اگر کاویده میشد گونه هایش

به جست و جوی زندگی

و اگر شیار بر می داشت پیشانیش

از عبور زمان های زنجیرشده با زنجیر بردگی

میشد من!

می شد من

عینا !

میشد من که سنگ های زندانم را بر دوش میکشم خاموش،

و محبوس میکنم تلاش روحم را

در چار دیواری الفاظی که

می ترکد سکوت شان

در خلا آهنگ ها

که میکاود بی نگاه چشم شان

در کویر رنگ ها...

میشد من

عینا !

میشد من که لبخندم را از یاد برده ام،

و اینک گونه ام...

و اینک پیشایم...

F

62
26 اردیبهشت 1387 ساعت 20:30

برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده...

61
26 اردیبهشت 1387 ساعت 20:29
هیچ چشمداشتی ندارم از آن هایی که دوست شان می دارم.از آنها جز این نمی خواهم*که آزاد باشند.این حق آنهاست که گاهی بی هیچ دلیل وتوجیحی مرا ترک کنند و بروند.دلایل و توجیح ها همواره کاذبند.بنابراین نیازی به آنها ندارم
60
25 اردیبهشت 1387 ساعت 18:51
 

بالاترین... بالاترین خودت باش...

آنقدر قوی باش که بتوانی با روزگار روبرو شوی .
آنقدر ضعیف باش تا بتوانی قبول کنی که نمی توانی همه کارها را به تنهایی انجام دهی .
و در مقابل کسانی که به کمک تو احتیاج دارند بخشنده باش .
در مورد نیاز های شخص ات صرفه جو و قانع باش .
آنقدر عاقل باش تا قبول کنی در مورد همه چیز آگاهی نداری .
آنقدر ساده باش که به معجزه اعتقاد داشته باشی .
شادی هایت را با دیگران تقسیم کن .
در غم و اندوه دیگران شریک شو .
راهنمای افرادی باش که خود را گم کرده اند .
هنگامی که تردید داری پیرو کسانی باش که به موفقیت رسیده اند .
اولین کسی باش که به رقیب پیروزت تبریک می گویی
آخرین کسی باش که از رفیق شکست خورده ات انتقاد می کنی .
برای اینکه دچار اشتباه نشوی از جایی که قدم بعدیت را می گذاری مطمئن شو .
از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروی .
با کسانی که به تو عشق می ورزند مهربان باش .

و بالاتر از همه خودت باش

59
21 اردیبهشت 1387 ساعت 19:25

hamash taghdim be biname  aziz


 

اکنون تنهاییمان بی حد است.نه منی و نه تویی و نه مایی
پس ناگزیریم به آموختن از یکدیگر
و آغاز کردن چون کودک ،
زیرا خداوند ِهمدمِ دل کودکان است،
و آن ها هرگز از او دور نشده اند.
 
مردان همیشه مدعی بودند که زن بیشتر از مرد از تغییر و تغییر کردن می ترسد و هراس دارد . . .
اما شاید مردان فراموش کرده اند که
. . . امید را باید ساخت
نه آنکه زنان را مایوس و نا امید کرد
58
16 اردیبهشت 1387 ساعت 19:33

دیوانگی‌ات را جشن بگیر!... زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید

57
13 اردیبهشت 1387 ساعت 15:15
حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم
 نه به صدا
 نه به سکوت
 صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی سبز
 که در آخرین شب پاییز
جا مانده است
 آه ، دریچه ی آفتاب
 کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
 دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خکستر می شود
 رؤیاهایم بوی دود می گیرد
 به یاد بیاور
 گفته بودم
 خیلی صبورم که هنوز هم
 می نشینم
و از ته ایینه برایت انار می چینم
 اما دیگر نه انار و علاقه
 نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ
خاموشت کرده ام
 نام من پرنده شد و پرید
 و نام تو ، ستاره ی سبز من
 با خکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید
من آلوده بودم
آلوده ی جزر ومد صدایت
 و تو برای دست کشیدن به پوست من
 انگشت هایت را
 گم کرده بودی
سه دقیقه از مرگ من گذشت
 حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
 و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود
__