| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
11
|
79
|
89/2/29 (20:47)
|
|
||
|
|
7
|
24
|
84/11/10 (12:33)
|
|
||
|
|
4
|
33
|
87/10/27 (23:12)
|
|
||
|
|
58
|
74
|
89/12/22 (11:35)
|
|
||
|
|
7
|
22
|
89/11/27 (14:52)
|
|
||
|
|
14
|
22
|
89/11/26 (10:21)
|
|
||
|
|
3
|
15
|
89/3/29 (18:24)
|
|
||
|
|
3
|
7
|
89/2/30 (02:19)
|
|
||
|
|
1
|
5
|
88/12/28 (16:35)
|
|
||
|
|
1
|
7
|
88/12/24 (00:21)
|
|
||
|
|
2
|
10
|
88/12/23 (00:32)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
88/12/4 (18:05)
|
|
||
|
|
1
|
3
|
88/10/23 (00:25)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
88/10/22 (13:19)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
88/8/18 (20:31)
|
|
||
|
|
2
|
21
|
88/8/14 (10:03)
|
|
||
|
|
0
|
25
|
88/8/13 (21:52)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
88/6/15 (00:57)
|
|
||
|
|
40
|
86
|
88/4/27 (16:50)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
88/1/5 (15:45)
|
|
.
برای حفظ نظم گفتمان ها از همراهان گرامی درخواست می کنم هر مطلب سازگار با عنوان کلوب که در چهارچوب مقالات علمی نمی گنجد و همچنین زیر گروه گفتمان ها نیست را در این بخش درج بفرمایند
ناصر کاخساز
با مشاهدهی رویدادهای هیجان انگیز تونس و مصرپی میبریم که دگرگونگی در ساختار جامعهشناختی و جمعیتشناختی (دموگرافیک)، که تولد جنبش سبز در ایران زادهی آن بود، کل جهان عرب را نیز در بر گرفته است.
علامت تغییر در ساختار جامعهشناختی و جمعیتشناختی در جامعهی ایران و کشورهای عربی شکل گیری و تکوین یک قدرت سوم است که به هیچ دیکتاتوری، چه سکولار و چه مذهبی و چه ایدئولوژیک، تن نمیدهد. تجربهی جدید در مصر و تونس تجربهی ایران را غنی میکند. برخی از روشنفکران ایرانی با واکنش به حاکمیت دینی، به دیکتاتوری سکولار گرایش پیدا کردهاند. تجربهی مصر و تونس روشن میکند که این گرایشِ واکنشی پایهی محکمی ندارد.
با شکل گیری یک قدرت سوم، اکنون دیگر شرایط دوران انتخابات در الجزایر که به پیروزی گروههای اسلامی انجامید، دگرگونه شده است. یعنی اکنون دیگر بهرهگیری از دموکراسی برای به قدرت رسیدن حاکمیت دینی، منتفی بنظر میرسد. علت پیروزی فاشیستها در دموکراسی وایمار را نیز در ضعف این قدرت سوم در آن زمان باید دید. آن نیرویی بیشتر از دموکراسی بهره میگیرد که آن را سامان میدهد. این تجربهی روشن را ما از انقلاب بورژوازی بدست آوردهایم. محدود شدن جنبشهای اسلامی در مصر و تونس زادهی شکل گیری قدرت سوم در این جوامع است. این درست است که درجوامع ایران و عرب، بویژه در میان اقشار پایین، گرایشهایی به سود جمهوری اسلامی دیده میشود، اما این گرایشها دو شناسه دارند:
بازگوگر سکوت سیاسیاند؛ یعنی روانشناسی اجتماعی مردم را در ناامیدی نشان میدهند اما در برشهای تحول اجتماعی، این روانشناسی به سرعت تغییر میکند.
دیگر این که این گرایشها واکنشی و اعتراضیاند و قدرت سوم این گرایشهای بیپایه را با جاذبهی تحول به سوی خود میکشد.
مهم این است که چه قدرتی در راس تحول اجتماعی قرار میگیرد. هنگامی که قدرت سوم در راس تحول اجتماعی قرار بگیرد، نیروی مذهبی در برابر آن آلترناتیو ضعیفی است. در ایران نیز حکومت اسلامی به علت نبودِ این قدرت سوم توانست بر پایگاه قدرت بنشیند.
قدرت سوم (که هستهی مرکزی آن نسل جوان است) چون بین دو افراط میایستد، متعادل است. پیاماش همزیستی است. و محدودیتهای حزبی و روشنفکرانه ندارد. و البته از شکست و بیاعتباری جمهوری اسلامی سود میجوید و نیروهای اسلامی را در منطقه غیرعمده میکند.
به نظر میرسد که دیپلماسی در آمریکا و اتحادیهی اروپا به کارایی این قدرت سوم پی برده است. هم اکنون هیاتی عالی رتبه همراه صدراعظم آلمان به اسرائیل رفتهاند. این هیات حامل یک دیپلماسی اختلاف نظر با اسرائیل است. آن ها ظاهرا دیگر دریافتهاند که اسرائیل و جمهوری اسلامی مانع استقرار دموکراسی در منطقه و در فلسطین هستند. البته جای تردید است که بتوانند بر این دیپلماسی پافشاری کنند.
روشنفکران و رسانههای ایرانی باید جوهر روند شادی و امید را در تونس و مصر به درستی بشناسند و پژواک دهند. نه این که نباید هوشیار و نگران بود، اما شکل گیری قدرت سومی که در راس این تحول اجتماعی قرار دارد، امید بخش و شادی آفرین است. در ایران این قدرت سوم به علت تردیدهای اصلاح طلبان و نیروهای سیاسی دنباله رو آنان در برخورد با ولایت فقیه و ساختار حاکمیت دینی، پس از اوج و شکوفایی به افول دچار شده است. اکنون جنبش ایران باید با تجربهی مصر و تونس غنی تر شود. مردم مصر با شعار مبارک باید برود است که گرما و امید پیدا کرده اند. با راه حل های نیم بند و امتیاز دادن به نهاد نامتمدنانهی ولایت فقیه نمیتوان به مردم امید بخشید و به شکوفایی قدرت سوم یاری رساند.
http://nasserkakhsaz.blogspot.com/2011/02/blog-post.html#more
.
.
به یاد شهید بزرگی که سه بار درخون خود غلطید
درماجرای کودتای ننگین و خائنانه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پادشاه مملکت دست در دست سازمان های اطلاعاتی و جاسوسی بیگانه همچون « سیا» و « اینتلجنت سرویس» گذاشته و هم پیمان با آنان دولت ملی و معتقد به مردم سالاری دکترمحمد مصدق راساقط نمود و بساطی ازظلم و استبداد و دیکتاتوری برپا کرد که اکنون پس از ۵۷ سال هنوز هم ملت ایران از پی آمد های آن روز سیاه و آن خیانت بزرگ رنج میبرد و تاوان آن را میپردازد و علی التحقیق میتوان گفت که ناکامی ها و مصائب امروزی ملت ایران و عدم تحقق دموکراسی و حاکمیت ملی دراین کشور طی این سالها نیز ریشه درهمان کودتای شوم دارد.
پس از کودتا دکتر مصدق و بسیاری از یاران وهمکارانش به زندان افتادند. امادکتر سیدحسین فاطمی وزیر خارجه شجاع دولت ملی مخفی گردیده و از پناهگاه خود به مبارزه علیه کودتاچیان ادامه داد و بسیاری از نوشته های مهیج و امیدبخش او در نشریات نهضت مقاومت ملی که از فردای کودتا تشکیل یافته بود مورد استفاده قرار گرفت . ولی بالاخره در روز ششم اسفند ۱۳۳۲ دکترفاطمی دستگیر شد و به دست دژخیمان افتاد . در همان روز دستگیری عوامل خود فروخته شاه برنامه رذیلانه ای را برای قتل او طرح وبه اجرا گذاشتند بدین شکل که در هنگام انتقال دکتر فاطمی به داخل شهربانی اراذل و اوباش به سردستگی شعبان بی مخ در جلوی درب شهربانی بر سر اوریخته وکوشیدند تا با ضربات چاقو او را ازپای درآورند و اگر فداکاری خواهردکتر فاطمی بانو سلطنت فاطمی نمیبود و در آن لحظه خود را سپر چاقوهای آن جنایتکاران مزدور قرار نمیداد به احتمال قوی آنها در نقشه شوم خود موفق میشدند و دکترفاطمی فرصت رسیدن به دادگاه و محاکمه را نمی یافت و آن دفاعیات قهرمانانه از او برجای نمی ماند.
باری دکترفاطمی با ایثار و از خودگذشتگی خواهر فداکارش ازآن مهلکه جان به در برد و بابدنی مجروح که چندین ضربه کارد بر آن اصابت کرده بود به زندان و محاکمه کشیده شد. محاکمات عبرت آموز آن بزرگ مرد درتابستان ۱۳۳۳ صورت گرفت وبیدادگاه نظامی شاه اورا به اعدام محکوم نمود و سرانجام در سحرگاه نوزدهم آبانماه ۱۳۳۳ پیکرتب دار ورنجور اورا با برانکارد به میدان تیرباران لشکر دو زرهی آورده وبه جوخه اعدام سپردند. و او در راه آزادی و استقلال ایران برای سومین وآخرین بار درخون خود درغلطید.
دکترحسین فاطمی درسال ۱۲۹۶ در شهر نائین چشم به جهان گشود و۳۷ سال زندگانی کوتاه ولی بسیار پر ثمرو پر فراز ونشیبی راپشت سر گذاشت . او ازروز ۸ مرداد ۱۳۲۸ روزنامه باختر امروز را شخصا" منتشرنمود که باید آنرا ارگان اصلی نهضت ملی ایران درآن سالها دانست. او قبلا در روزنامه های دیگر ازجمله روزنامه باختر مربوط به برادرش افکار آزادیخواهانه و استقلال طلبانه خودرا منتشر میکرد . دکترفاطمی در روز ۲۲ مهر ۱۳۲۸ درزمره همراهان دکترمصدق درتحصن اعتراض به عدم آزادی انتخابات در دوره شانزدهم مجلس شورای ملی بود و هم او بود که پس از آن تحصن فکر تشکیل یک سازمان سیاسی ملی را مطرح نمود و حتی گفته میشود که نام آن سازمان یعنی جبهه ملی ایران را او پیشنهاد کرد و در اولین شورای مرکزی جبهه ملی شرکت جست شورائی که با مبارزات خود توانست انتخابات قلابی انجام شده رادرتهران به ابطال برساند و در انتخابات مجدد هشت نفر نماینده از اعضای جبهه ملی را به مجلس بفرستد تا کار بزرگ ملی شدن نفت رابه رهبری دکتر محمدمصدق به انجام برسانند . دکتر فاطمی در روز ۲۵ بهمن ۱۳۳۰ هنگام سخنرانی در سر مزار روزنامه نگار ملی ، محمدمسعود به ضرب گلوله ای که از اسلحه « عبدخدائی » یکی از اعضای جمعیت فدائیان اسلام به سوی او شلیک گردید مضروب شد واین بار اولی بود که خون پاکش بر خاک ایران ریخته میشد. پس ازاین سوء قصد فدائیان اسلام هیچگاه توضیح ندادند که ترور دکترحسین فاطمی که در خط اول مبارزه آزادیخواهانه ملت ایران ومبارزه با قدرت استعمار مکار انگلیس قرار داشت چرا و باچه قصد ومنظوری صورت گرفت ؟. دکترفاطمی خود دراولین سرمقاله ای که پس از این ترور برای باختر امروز تهیه کرد اینگونه نوشت که :« خدای بزرگ نخواست گلوله ای را که ازطرف یک تروریست دست پرورده اینتلجنت سرویس به طرف من رها شد کارگر افتد.»
دکترفاطمی درآن زمان نمیدانست که دیگر دست پروردگان اینتلجنت سرویس در لباسی دیگر و در دو نوبت دیگر خون پاکش رابر زمین ایران خواهند ریخت .
ما در سال روز شهادت آن شهید والامقام جبهه ملی ایران به روان پاکش درود میفرستیم و نسل جوان این مرز وبوم را به آموختن از زندگی پرافتخار دکترفاطمی فرا میخوانیم.
تهران – جبهه ملی ایران
۱۸ /۸ /۱۳۸۹
.
.
.
گفتوگوی حسین نوشآذر با محمد رضا نیکفر دربارهی نخستین کنگرهی روز جهانی فلسفه در ایران
امسال برای نخستین بار کنگرهی روز جهانی فلسفی در ایران برگزار میشود. ریاست این کنگره را غلامعلی حداد عادل بهعهده دارد و همو بود که در نخستین نشست مطبوعاتی کنگرهی روز جهانی فلسفه اعلام کرد که تأکید ایران بر فلسفهی اسلامی است و فقط از نویسندگان قم مقالاتی سفارش داده شده است.
برگزارکنندگان این کنگره از بیش از ۴۰۰ تن از اساتید فلسفه از سراسر جهان برای شرکت در این کنگره دعوت کردهاند، اما از سوی دیگر بسیاری از دانشآموختگان و فیلسوفان تبعیدی ایران نیز با صدور بیانیههای اعتراضآمیز به برگزاری کنگرهی روز جهانی فلسفه در ایران واکنش نشان دادهاند.
همین چندی پیش بود که پیلار آلوارز، معاون اجتماعی و علوم انسانی یونسکو در سفرش به تهران نگرانیهایش نسبت به چگونگی برگزاری کنگره را به مسئولان اعلام کرد.
به مناسبت این حادثهی فرهنگی مهم دو همکار ما در رادیو زمانه، حسین نوشآذر و دکتر محمدرضا نیکفر گفت و گویی انجام دادهاند که اکنون از نظر شما میگذرد:
آقای دکتر نیکفر، امسال برای نخستین بار کنگره روز جهانی فلسفه در ایران برگزار میشود. در اعتراض به برگزاری این کنگره تاکنون سه بیانیه منتشر شده است. چرا روشنفکران و دانشآموختگان فلسفه با برگزاری کنگره فلسفه در ایران مخالفاند؟
شما تصور کنید که همان کسانی که سقراط را محکوم به مرگ کردند، آکادمی فلسفه هم تأسیس میکردند. چنین کاری یک نمایش تلخ مسخرهی وقاحتبار بود.
ما هماکنون چنین وضعیتی داریم. کسانی که اندیشمندان مهمی را از کشور تاراندهاند، عدهی کثیری دانشجو و استاد را کشتهاند، از همین گروه بسیاری را شکنجه کرده و در زندان نگاه داشتهاند، دارند کنگرهی فلسفه برگزار میکنند. و جالب است که همزمان رشتهی فلسفه را در کنار مجموعهی دیگری از رشتههای علوم انسانی در دانشگاهها به حالت تعلیق درآوردهاند و سخت در تلاش هستند که به آن بنیادی اسلامی بدهند.
بزرگترین توهین به فلسفه همین است که دولتی بخواهد به آن بنیاد بدهد، جهت بدهد، برای آن چارچوب تعیین کند و از آن انتظار داشته باشد که محتسب و بازجوی ایدئولوژیک رشتههای دیگر باشد.
فلسفهی دوران ما، انتقادی است. کار آن سنجش است، سنجش این که چه میدانیم، رفتار درست چیست، موقعیت انسانی ما کدام است، چگونه خود و جهانمان را بیان میکنیم و چه مانعهایی بر سر مراوده و گفتوگو قرار دارد.
کافی است که اندکی در فلسفیدن جدی باشیم و از مشغلهی قرون وسطایی تقسیمهای بیهودهی عرضها و جوهرها فاصله گرفته باشیم، تا نسبت به موقعیت انسان ایرانی و ذهن و زبان و زندگی او رویکردی انتقادی بیابیم.
نخستین انتقاد ما طبعاً به قدرتی خواهد بود که کارکردش لگدکوب کردن حقیقت است. فلسفه پرسش از پی همه چیز است، و ما با رژیمی سر و کار داریم که رأسش میگوید به این جهانیان پاسخگو نیست و به جایی دیگر متصل است.
فلسفه به عنوان پرسشگر، در موقعیتی اپوزیسیونی نسبت به این رژیم قرار دارد.فلسفه، تردید است، تردید نسبت به همه چیز، از جمله به هر چه مقدس خوانده میشود. این رژیم مقدس، که در نهایت میکوشد، قدسیتاش را به ذهن شکاک با شکنجه در زندان تحمیل کند، دشمن فلسفه است.
فلسفه تعجب از کار جهان است. از این جهت ولی رژیم برای فلسفه جالب است. این همه وقاحت و دروغ و همزمان حقبهجانبی چگونه میتوانند با هم ترکیب شوند؟ این یک موضوع جالب فلسفی است. بر سر چنین موضوعی باید کنگره تشکیل داد.
یکی از محورهای کنگره، فلسفه اسلامی است. اگر همانطور که شما بهدرستی اشاره میکنید ما مبنای فلسفه را بر تردید قرار دهیم و مبنای فقه را بر تعبد، آیا میتوانیم از «فلسفه اسلامی» بهعنوان تلفیقی از این دو یاد کنیم؟ آیا اصولاً چنین اصطلاحی درست است؟
نخست در مورد اصطلاح:
− اسلام، نام یک حادثه است، چیزی که زمانی در عربستان رخ داده و میتوان و باید این رخداد را و شخصیتهای دخیل در آن را جدا از پیامدهایشان بررسی کرد.
− اسلام نام یک دین است؛ و دینی که به هر دلیل تودهی وسیعی را در بر میگیرد، چیزی فراتر از آن حادثهی اولیه است.
− و سر انجام اینکه نام یک فرهنگ یا تمدن پرجلوه است که سخت متأثر از آن دین و حادثههایی است که به نام آن رخ داده و اثرگذار شدهاند.
آنچه فلسفهی اسلامی خوانده میشود، رخداد و جریانی فرهنگی است که در این معنای سوم اسلامی است. شبیه آن را در جهان مسیحی، یهودی یا هندی هم داریم.
فیلسوف به عنوان فیلسوف، کاری به فقه ندارد. ابن رشد، تحصیل فقه کرده است، اما امام و پیشوای اصلی او نه یک فقیه صاحب مکتب، بلکه ارسطو است. او در رسالهای به نام فصل المقال، که آن را در بحث رابطهی دین و فلسفه فصل الخطاب میداند، میان مقال دین و مقال فلسفه فرق میگذارد. کار فلسفه خردورزی و پرسش و استدلال است؛ دین در مقابل، مقالی در حد ذهن عوام است.
کار فیلسوفی که این گونه فرقگذاری میکند، تلفیق نیست، فصل است. او فرقگذارترین فیلسوف جهان اسلام است. کسی دیگری که با او قابل مقایسه است محمد زکریای رازی است که فقیهان آثارش را نابود کردهاند و نگذاشتهاند به دست ما برسند. او فیلسوفی مسلمان نیست، اما اگر آثارش به جا میماندند، باز آنها را محتملاً در قفسهی فلسفهی اسلامی میگذاشتند که از نظر تاریخنویس فلسفه نه یک محتوای ایمانی، بلکه یک دوره و یک فرهنگ رنگارنگ مشخص میکند.
کار اصلی فارابی و ابنسینا هم تلفیق نبوده است و اگر اینجا و آنجا بوده، ترکیب درکی از خدا و آفرینش و رابطهی خدا با جهان و موضوع پیامبری با فلسفهی یونانی است.
به هر حال برای آنان مسئلهی فقه به عنوان فقه مطرح نبوده است. اتفاقاً اگر مطرح بود و در این مورد اندیشهورزی میکردند، ما شاید وضع بهتری میداشتیم. شما کتاب «شفا»ی ابن سینا را که میخوانید، میبینید که او وقتی نظری را بیان میکند، در بسیاری از موارد در پایان به نقد نظرات دیگران میپردازد. اما این دیگران چه کسانی هستند؟ فیلسوفان یونانیای هستند که ارسطو هم به آنان انتقاد کرده است. در آثاری چون «شفا»، اسلام و جریانهای فکری واقعی محیطی که کتاب در آن نوشته شده، چندان حضوری ندارد. با وجود این، چنین اثری را میتوان به عنوان اثری از جهان اسلام بازشناخت.
فلسفهی اسلامی، فلسفهی یک عصر به سر آمده است. اگر مرگ ابن رشد را مبنا بگذاریم (۱۱۹۸ میلادی)، هشت قرن است که از آن عصر فاصله گرفتهایم. این جریان فلسفی در کلیتش به موزه تعلق دارد. اهمیت آن فرهنگشناسانه است، نه به خاطر محتوای فلسفیای که دارد.
برای درک محتوای فلسفی فلسفهی اسلامی قرون وسطایی هم، باید فلسفهی جدید را آموخت. بدون کانت، چیز چندانی از ابن سینا حاصلمان نمیشود. مشتی اصطلاح و تقسیمبندی یاد میگیریم که به هیچ دردی نمیخورند و با آن نمیتوانیم موقعیت کنونی خود را در جهان بشناسیم. اما با کمک فلسفهی جدید میتوانیم اینجا و آنجا چیزهایی را بیابیم، که بر یک زمینهی تفسیری تازه، جذاب و قابلپیوند جلوه کنند.
فلسفهی زنده باید پیوندپذیر باشد. با طبیعیات ارسطو دیگر چندان نمیتوانیم پیوند ذهنی برقرار کنیم. توصیفش از طبیعت مهم است، اما کل اثر تنها به کار مورخ علم میآید. «ارگانون» او را همچنان میتوان خواند، اما اطلاعات منطقی بیشتر و بهتری مییابیم، اگر کتابهای جدید را بخوانیم. «مابعدالطبیعه» جالب است، جالبتر از همه ولی «اخلاق نیکوماخوس» و «سیاست» هستند که با موقعیت ما همچنان مستقیماً پیوندپذیر هستند. شما به عنوان نمونه هیچ کتاب مهمی در دفاع از دموکراسی نمییابید که به انتقاد به شدت قابل فکر ارسطو از دموکراسی بیتوجه باشد.
در آثار فیلسوفان اسلامی، مجموعهای از کارها و بخشهای پیوندپذیر مییابیم، مثلاً بحث ماهیت عقل، یا رابطهی جسم و جان در آثار ابن سینا و ابن رشد که میتوان آنها را به بحثهای امروزی پیوند زد. اما این کاری نیست که حوزهی فقهیه از پس آن برآید. حوزویان حتّا نمیتوانند چاپ خوبی از فیلسوفان مورد نظر خودشان را عرضه کنند. بیش از سه دهه است که به عنوان بانک ایدئولوژیک، مخزنشان به مخازن پول متصل است، یک عالم امکانات دارند، اما هنوز نتوانستهاند یک کتاب بیرون دهند که از «رئالیسم» طباطبایی- مطهری فراتر برود.
فلسفهی اسلامی امروزه یک تابلوی ایدئولوژیک است، یک نوع کاسبی است. کنگرهای که میخواهند به اسم فلسفه برگزار کنند، یک نمایشگاه است و آن کسب و کار هم غرفهای در آن دارد، طبعا غرفهای بزرگ، چشمگیر، پر از نورافکن و بلندگوهای قوی گوشخراش. چیزی فراتر از این نیست. جدی نگیرید.
میدانید که فلسفه و دستگاههای زیباشناختی برای سنجش ادبیات خلاق با هم در ارتباط هستند. آیا میتوانیم امیدوار باشیم که در کنگره روز جهانی فلسفی با مبانی زیباشناختی ادبیات دولتی که از آن بهعنوان «اسلامینویسی» هم یاد میکنند آشنا شویم؟
تصور نمیکنم. «اسلامی نویسی» مبانی ندارد، مواجب دارد.
بسیار پیش میآید که چیزی را رایج کنند و بعد دنبال مبانی آن بگردند. اصلاً بیایید اصل مسئله یعنی «ولایت فقیه» را در نظر بگیرید. چنین چیزی ابتدا غلبه کرد، بعد مبانی آن پیدا شد. از همین ولی فقیه فعلی تا پیش از سال ۱۳۵۸ یک مدرک تکجملهای وجود ندارد، که ثابت کند او اصلاً با این اصطلاح آشنا بوده است. کل ادبیات مربوط به ولایت فقیه در معنای سیاسی آن پیش از سال ۱۳۵۸ به ۵۰۰ صفحه هم نمیرسد. حالا ولی در سال صدها تــُن کتاب و مقاله در این مورد به چاپ میرسد. آیا اینها «مبانی» هستند؟
رژیم، ایدئولوژیک است. این حرف درست است، اما این بدین معنا نیست که در هر موردی نخست یک ایده مطرح است و بر بنیاد ایدههایی خاصی، اعمال خاصی از این رژیم سر میزند؛ پس باید برای رژیمشناسی، ایدهشناسی کرد. نه، اصل قدرت است. ایده از اراده به قدرت میآید. ایده یک سکه است که ضرب میشود و ارزش آن در این است که به سکهی قدرت سیاسی و سکهی اقتصادی تبدیلپذیر است.
بنابر این اگر در این کنگره یا در جایی دیگر آمدند و چیزی در مورد مبانی زیباییشناسی خود گفتند، آن را زیاد نباید جدی گرفت. این گونه متنها را طبعاً باید خواند، بند از بندشان گشود، و بنیاد واقعیشان را آشکار کرد. به این کار نقد ایدئولوژی میگویند.
چنین به نظر میرسد که مردم اصولاً نسبت به برگزاری این کنگره بیتفاوت هستند. چرا دانشآموختگان فلسفه در خارج از ایران تا این حد نسبت به کنگرهی فلسفه حساسیت دارند؟
به هر حال به هر کس به عرصهی کار خود حساسیت دارد.
همین فردا بعید نیست که بخواهند کنگرهی جهانی حقوق بشر در ایران برگزار کنند و یا کنگرهی زنان، کنگرهی محیط زیست، کنگرهی صلح. در هر مورد کسانی هستند که بیشتر از دیگران حساسیت نشان میدهند و این امری طبیعی است.
این هم که مردم چندان توجهی ندارند، طبیعی است. در ایران بازار کنگرهها گرم است. هر هفته یکی دو کنگره برگزار میشود، بریز و بپاشی میشود و سر و صدایی؛ و مردم هم در این موارد قضاوت خودشان را دارند. لغت کنگره هم از آن لغتهایی است که در این رژیم آلوده و بدنام شده است.
آیا این اعتراضها به اینجا نمیانجامد که همانطور که در ادبیات از «ادبیات مستقل» و «ادبیات دولتی» صحبت میکنیم، در فلسفه هم دوگانگی و نوعی انشقاق پیش بیاید: «فلسفه دولتی» و «فلسفه مستقل»؟
در ایران همه چیز دستخوش این انشقاق است. دوگانگی در فلسفه یک دوگانگی قدیم است. دستگاه «فلسفهی دولتی» فعلی، در ادامهی دستگاه زمان شاه قرار دارد. برخی آدمها همان آدمها هستند. آنانی که قرار بود فلسفهی شاهنشاهی درست کنند، بعداً در خدمت دستگاه جدید درآمدند. برخی از آنان اعتقاداتی دارند، برخی فرصتطلب و نانبهنرخروز خور هستند.
به هر حال همهیشان ولایتپذیر هستند، زمانی ولایت با شاه بود، حالا با فقیه است. بخشی از همین فرصتطلبها گردانندگان کنگرهی فعلی شدهاند، تازه نه همهیشان. در میان آنان نیز باندبازی و دستهکشی رواج دارد. عدهای هم فهمیدهاند که باید به فکر عاقبت و آبرویشان باشند.
از فراخوان به تحریم، که شما هم از امضاکنندگان آن هستید، تا چه حد استقبال شده است؟
بسیار خوب. دوستانی که با ایران در تماس هستند، میگویند فراخوان بازتاب بسیار خوبی در میان دانشجویان فلسفه و علوم انسانی و استادان مستقل داشته است. دوستان میگویند مقدار زیادی ای-میل از دانشجویانی دریافت کردهاند که مایل بودهاند حتّا با اسم و مشخصات کامل امضایشان در پای فراخوان بیاید.
در خارج هم تا جایی که من خبر دارم، فراخوان پربازتاب بوده است. همهی رسانههای خبری عمده آن را منعکس کردهاند. عدهای کثیری از استادان و دانشجویان ایرانی خواهان افزودن امضاهایشان به امضاهای اولیه شدهاند. استادان خارجی هم در جریان انتشار این فراخوان هستند.
رژیم پی برده که موضوع به اطلاع مهمانان خارجی میرسد. به این جهت اگر به سایت رسمی کنگره رجوع کنید، لیست سخنرانان خارجی را نمییابید. این بار اول در تاریخ کنگرههای فلسفی است که لیست برخی از مهمانان آن تا لحظهی آخر مخفی میماند. شایسته نیست که چنین اجتماعی «کنگرهی فلسفه» نام گیرد.
http://zamaaneh.com/idea/2010/10/post_839.html
.
.
گفتگوی رادیو صدای ایران با دکتر محمد امینی
در هم آمیختگی جامعه ایران و زیبایی جامعه ایران هم در همین است که این جامعه پس از مشروطه پیوند های قومی خود را کنار گذاشت و بعنوان یک ملت و نه یک قوم بلکه یک مجموعه در کنار هم قرار گرفته و منفعت و هستی مشترک یافت.
مهری : سپاسگزاری می کنم اقای امینی عزیز. این روزها باردیگر می شنویم که فدرالیسم برای آینده ایران مناسب است. برخی می گویند مناسب نیست بهر حال بحث از نو درگرفته است. چند روز پیش آقای دکتر حسین لاجوردی از پاریس با من تلفنی صحبت می کردند و می گفتند؛ آقای داریوش همایون فدرالیسم را مردود شمرده است ولی خود ایشان می گفتند که اگر چنین است پس چطور آلمان فدرال یا آمریکای فدرال وجود دارد و چرا نباید این ایده در ایران اجرا بشود که این نابرابرهای قومی را در ایران بردارد. نظرتان را در این باره بدهید، چون می دانم چندین و چند مقاله در این باب نوشته اید.
محمد امینی : ببینید شاهزاده رضا پهلوی هم به این موضوع پرداخته و در کنگره پیشین حزب مشروطه که اگر اشتباه نکنم در واشینگتن برگزار شده بود ، ایشان هم در آنجا حضور یافته بودند و ضمن تشکر از حزب دمکرات کردستان و اشاره به مسائلی در این زمینه از فدرالیسم دفاع کرده بودند. به نظر من این بحثی که در باره فدرالیسم وجود دارد، شیپور را از سرگشاد زدن است. به این معنا که در تاریخ شکل گرفتن دولت های فدرال در دنیا، فدرالیسم یک راهکاری برای بهم پیوستن یا پیوند دادن واحدهای جدا از هم در یک سرزمین بوده؛ مثلا در آلمان این بوندس رپوبلیک (Bundesrepublik) یا دولت فدرال آلمان به این دلیل شکل فدرال گرفت که واحدهای ملوک الطوایفی یا واحدهای مستقل دوک نشین به یکدیگر پیوستند و دولت فدرال ساختند.
مهری : جدا از هم؟
محمد امینی : بله، جدا از هم بودند؛ اصلا به طور تاریخی دوک نشین یا امیرنشین هایی بودند که جدا ازهم بودند. یا در ایالات متحده سیزده واحد مستعمراتی که واحدهای مستقل مستعمراتی تحت الحمایه بریتانیا بودند، وقتی که تصمیم به استقلال می گیرند، چون تمایل زیادی برای یکی شدن نداشتند، فرمول فدرال را انتخاب کردند. به این معنی که یعنی یک درجه ای از استقلال از یکدیگر را پذیرفتند و سپس در زیر یک چتر فدرال جمع شدند. در آغاز کار هم خیلی دشواری ها در این زمینه ها وجود داشت و کوششی که دو ـ سه نفر از نخبگان اندیشمند آمریکا برای مرتبط کردن یا رابطه دادن میان یک دولت فدرال مرکزی و این واحدهای فدرال انجام دادند، از جمله در زمینه مالی و خزانه داری آمریکا بود. اصلا درپیدایش واحد پولی در آمریکا یک نبوغی نهفته بود که توانست سرنوشت مالی این واحدها را بهم متصل کند. چون قبل از آن، بحث این می بود که هریک از واحد های فدرال باید پول خود را داشته باشد؛ ارز خودش را داشته باشد؛ روابط خارجی خودش را داشته باشد. و این کار شگرفی که اولین وزیر خزانه داری آمریکا انجام داد و با تدوین قوانینی در مورد بانک مرکزی، پول و ارز را یکسان کرد به هماهنگی در سیاست خارجی هم انجامید. فدرالیسم در تمام کشورهای جهان که صورت فدرال پیدا کرده اند، به هم پیوست دادن واحدهای موجود مستقل بوده است. تاریخ ما، تاریخ چنین پدیده ای نیست. تاریخ ما تاریخ واحدهای مستقل نیست. اصلا واژه ملوک الطوایفی به نادرست از سوی پاره ای شرق شناسان در مورد سرزمین ایران به کارگرفته شده است. ما در ایران ساختار ادامه دار دولت یا فرمانروایی مرکزی را در حدود دوهزار و هفت سد سال داشته ایم.
ایران کهن ترین سنت دیوانسالاری ادامه دار جهان را داراست. با وجود این که ایران در دوران پیش از اسلام از سوی هلنیک ها یا اسکندر فتح شد و سپس در دوران اسلام یک چیرگی مطلق عربی اسلامی برایران صورت گرفت و سپس ترکان اوغوز بر ایران حاکم شدند، ترکمانان سلجوقی به ایران آمدند و سپس مغولان و پس از آن ها تاتاران بر ایران چیرگی یافتند؛ با تمام این تحولات در بیشتر دوران های تاریخ ما با دولت های سراسری یا دولت های متمرکزی که واحدهای محلی را به رسمیت می شناختند، سروکار داشته ایم. یعنی روابط میان نظام ایلی و سلسله های ایلی در ایران این گونه بوده است که یک دولت ایلی بر منطقه ای یا تمام ایران چیره می شده و در همان حال به دولت های محلی که آن ها نیز دولت های ایلی بودند، اختیار اداره محلی می داده است. حالا یا آنها می پذیرفتند یا نمی پذیرفتند و شورش می کردند. این آزمون تاریخی ایران است. در نتیجه این واژه ممالک محروسه هم هیچگاه به معنای واحدهای جداگانه نبوده است. مراد از ممالک محروسه هم که اولین بار در دوران بعد از تیموریان استفاده شد، سرزمین های حراست شده است. سرزمین پاسداری شده از سوی پادشاه یا خاندان چیره است. مراد ازممالک محروسه ایران یا ممالک محروسه مثلا قاجار این بوده که پادشاهی وجود دارد که از این ممالک یا مملکت های موجود در این سرزمین یا پاسداری می کرده است. این واژه مملکت هم واژه بسیار گنگ و گشادی است. گاه به یک منطقه بسیار کوچک می گفتند مملکت و گاه به یک منطقه بزرگی می گفتند مملکت و گاه هم به تمام ایران می گفتند مملکت. این ها واژه های شکل یافته و تنظیم شده در ادب و تاریخ ایران نیست. ولی بهرحال ایران فدرال نبوده یعنی ایران تقسیم شده از هم نبوده که حالا باید آن واحد های فدرال را بهم وصل کنیم.
کسانی که امروز بحث فدرالیسم را مطرح می کنند این را نه از منظر اداره جامعه می گویند که البته از منظر اداره جامعه هرگونه عدم تمرکز به سود جامعه است. یعنی دادن اختیارات به مردم به استان ها دادن اختیارات به شهرها، روستاها، برزن ها، بخش ها، همه این کارهای مثبتی است که درهر جامعه دمکراتیکی به آن دست می زنند. یعنی مثلا شهردار شه رضا یا بخشدار فلان منطقه پیرامون مشهد را هم باید مردم انتخاب بکنند. کاری برخلاف آنچه امروز وجود دارد. استانداران را باید مردم استان انتخاب بکنند. فرمانداران را باید مردم همان منطقه انتخاب بکنند.
اما موضوعی که تحت عنوان فدرالیسم امروز مطرح می شود و اشاره کردم حتی کسانی مانند رضا پهلوی هم از آن صحبت می کنند یک فرمول حل مشکلات قومی در ایران است. بنابراین از فدرالیسم قومی در ایران صحبت می کنند. حزب دمکرات کردستان و دیگراحزاب قومی که در ایران وجود دارند، هنگامی که از فدرالیسم سخن می گویند، مراد آنها فدرالیسم نوع آلمان و آمریکا نیست که فرمودید آقای لاجوردی گفتند.
مرادشان فدرالیسم ادارای نیست بلکه یک فدرالیسم قومی است. یعنی در ایران باید برپایه این مدل فدرال تقسیمات جدید قومی شود. یعنی مردمی که مثلا از نظر تبار تاریخی ترک زبان هستند یا آذری هستند، آنها یک دولت فدرال درست کنند. آنهایی که کرد و کردتبار هستند، یک دولت فدرال درست کنند. اعراب خوزستان یک دولت فدرال درست کنند و نیز گیلان، مازندران و همینطور برویم تمام ایران. مرادشان این است که بیائیم با ذره بین تمام بخش های مختلف جامعه ایران را نگاه کنیم و دولت های فدرال درست کنیم که من درآن نوشته «جنگ افروزی قومی و پیامدهای هولناک آن» به آن پرداخته ام.
این نوع نگاه به فدرالیسم در واقع از میان بردن جامعه است. ما اصلا در تاریخ بشر مدلی را سراغ نداریم که یک کشور موجود را آمده باشند بر پایه «تقسیم بندی های جدید کشف شده» قومی تقسیم کرده باشند و این کشور باقی مانده باشد. ما فقط یک نمونه سراغ داریم و آن را در نیجریه تجربه کردند و خون ریزی به پاکردند. یعنی کوشش کردند نیجریه را تقسیم کنند به چند منطقه قومی که نتیجه آن جنگ قومی بود. دراین ایران فدرالی که این ها پیشتهاد می کنند، تکلیف می کنند اهالی زنجان چه باید بکنند؟ اورومیه متعلق به کدام دولت فدرال بود؟ در ارومیه باید جنگ داخلی کنند یا رای بگیرند که باید به جهموری فدرال کردستان بپیوندند یا به جمهوری فدرال آذربایجان؟ تکلیف قوچان چه می شود؟ درشهرهای دیگر ایران که شهرهایی آکنده از آمیزش های قومی و ایلی است چه خواهد شد؟
تهران را چه می خواهند بکنند؟ این نوع مدل فدرال که پیشنهاد می کنند هیچ ربطی با مدل های مدرن سده نوزدهم و هژدهم ندارد. بلکه مدلی است که برآمده از یک تمایل قومی است و از این منظر است که باید به آن نگاه کرد. یعنی تصور می کنند با تقسیم ایران به واحدهای قومی و نام فدرال را برآن گذاشتن، بغرنجی های قومی جامعه ایران را حل خواهند کرد. در حالی که بحث را برمی گردانند به دوران پیش از مدرنیته و شیرازه این جامعه را از هم خواهند درید.
مهری : خیلی ممنونم جناب اقای امینی. در این مقاله «جنگ افروزی قومی و پیامدهای هولناک آن» که الان آن را در اینترنت پیدا کردم. در سایت چالشگری دات کام
محمد امینی : بله سایت خودم است.
مهری : سایت شماست؟
محمد امینی : بله
مهری : دیدم که بطور مفصل در باب این قضیه نوشتید. می شود نکات بارزترش را برای شنوندگان ما مطرح بفرمائید.
محمد امینی : ببینید نکته ای را که من در آنجا مطرح کردم، چند سال پیش از انتشار این نوشته، در دوران زمامداری جرج بوش در آمریکا و پس از حمله به عراق مسئله دخالت در ایران هم پیش امد و کسانی که به این فکر و اندیشه افتادند که یک نوع ایران ضعیف، ایران پس از جمهوری اسلامی ضعیف، به سود پاره ای از دولت های منطقه مانند عربستان و اسرائیل و به ویژه به سود ایالات متحده و شاید اروپائیان باشد و فکر تقسیم ایران را به واحدهای فدرال مطرح کردند و گروه هایی هم که به نظر من ارتباط با وزارت دفاع آمریکا داشتند و نمایندگانشان و در راهروها و کریدورهای پنتاگون پرسه می زدند، شروع کردند تزهایی بیرون دادن. نوشتارهایی منتشر شد.
کنگره ملل فدرال را درست کردند و نشست هایی داشتند و برپایه نشستها و گفتگوها تزهایی را مطرح کردند و از جمله آقای تیمرمن نامی جلو افتاد. اقای مایکل لدین کنفرانس ایران ناشناخته را برگزار کرد و همه اینها دلسوزیهای عجیبی نسبت به این «ملت» های «بدبخت ستم دیده» در ایران می کردند. برای من شگفت انگیز بود. یعنی ایالات متحده که دست از دماغه ی جنوبی کوبا برنمی دارد (یعنی همان بندر گوانتانامو) و هشت هزار کیلومتر بیرون از سرزمین اصلی ایالات متحده سرزمینی بنام گوام را از آن خویش می داند؛ یا بریتانیا که 15 هزار کیلومتر دورتر از سرزمین اصلی خودش، جزایر فاکلند را ملک خویش می داند و برای دفاع از فالکلند که در نزدیکی آرژانتین است با آرژانتین وارد جنگ شد؛ این ها یک باره نگران مردم بدبخت بلوچستان و کردستان و ستمدیدگان ملی در ایران شدند!
هیچ کس فکر نکرد که از چه منظری و به چه دلیلی یکباره بریتانیایی که در پیمان معروف گلداسمیت که اصلا بلوچستان را تقسیم کرد چرا یکباره نگران مردم بلوچ شده است؟ چه منفعتی برای بریتانیا دارد که یکباره نمایندگان ملت به قول خودشان ستمدیده ی بلوچ را می پذیرند و نگران منافع مردم کرد می شوند و مسائلی از این دست. همه اینها در واقع دلیلی بود که من بیشتر به کار پرداختم و اسنادی منتشر کردم که نشان می داد از عشق اباد و از باکو وب سایت هایی درست شده است که در واقع از آنجا راجع به حقوق مردم ترکمن صحرا یا از باکو در مورد حقوق مردم «آذربایجان جنوبی»، شروع کردند به اظهار فضل و داوری و تاریخ ساختن. ار جمله یکی از گروه هایی که به یکباره سر درآورند و بعضی از پایه گذاران آنها بازماندگان گروه پیکار و حزب توده و دسته های دیگر بودند، اعلام کردند که اصلا در پروژه فدرالیسم در ایران، واحدهای فدرال یعنی واحدهای قومی. خیلی صریح هم می گفتند و اصلا خجالت نمی کشیدند مانند کسانی که امروز سعی می کنند یک صورت مدرن به آن بدهند. منظورشان هم این است که ایران را باید برپایه تقسیم های قومی فدرال کرد. خوب گرفتاری داستان در این است که ایران یک سرزمین دراز و در هم تنیده است. یعنی مردم ایران، مردمی جدای از یکدیگر نبوده اند. در درازای تاریخ نهصدسال حکومت ترکمانان در ایران، که بسیاری از این کوچ های ایلی هم در دوران حکومت آنها صورت گرفته است. در دوران شاه عباس بود که به کمک شاهسون ها بسیاری از دسته های ترکمان و دسته های کرد، تیره و تبارهای کرد را به مناطق دیگر ایران کوچ دادند. از جمله قاجاران در آن دوره است که کوچ داده شده اند. از جمله قاجاران که ترکمان تبار بودند از شمال آذربایجان و از بیرون مرزهای امروز ایران کوچ داده شدند و رفتند به طرف استرآباد که در مقابل ترکمانان آن منطقه بایستند. یا برخی از افشاران را به خراسان بردند تا در مقابل ازبک ها بایستند. به این ترتیب در ایران یک آمیزش های داوطلبانه و اجباری قومی بوجود آمد. حضور تیره هایی از بیات در سرتاسر ایران، قشقایی ها در فارس و کرد و ترک تباران در خراسان و در سرتاسر ایران همه اینها نشانه آمیزش های گسترده قومی و ایلی در سراسر ایران است که جداکردن آنها از یکدیگر در واقع دستبرد زدن به این فرش هزار رنگی است که ما به آن ایران می گوییم.
به این معنی نقد من به این پروژه فدرالیسم قومی این بود که کسانی که می خواهند جنگ قومی برپاکنند. مثلا در تهران اگر بخواهند دولت فدرال درست بکنند باید بیایند منطقه بازارچه سید اسماعیل و بخش های نزدیک به آن را با دولت فدرال ترک تباران یا ترک زبانان پیوند دهند ویا در مناطق دیگری مانند خراسان و در اطراف قوچان همین کار را انجام دهند. چون می دانیم که در اطراف قوچان دست کم هفده دسته ایلی و قومی وجود دارد که در میان آنها هزاره ای ها، ترکمانان، کردتباران، ترک های خراسان، افشارها و .... همه اینها هستند. حالا شما تصور کنید که چنین نوع بازشناسی ژنتیک را در ایران روان کنند، از جمله در گیلان و مازندران که بسیاری از بلوچ ها برای یافتن کار و برخی به اجبار به آن مناطق کوچ کرده اند، آن ها را شناسایی کنند! در سال های گذشته یکی از بزرگترین مناطق بلوچ نشین ایران بعد از بلوچستان ترکمن صحرا یا بقول امروزی استان گلستان بوده است.
یا بخش بزرگی از مردم کرد یا کردتباران در تهران یا در خراسان و گیلان و مازندران زندگی می کنند. کردان شبانکاره یا شوانکاره از دیرباز، پیش از اسلام، در فارس بوده اند. حالا این نوع نگاه قومی، نگاه ایلاتی به ایران در واقع ضد آن چیزی است که مشروطه یعنی مدرنیته برای ایران آورد. یعنی سعی کرد ایران را از ساختار قومی و ایلیاتی گذشته اش جدا کند و به یک ساختار مدرن تبدیل نماید. این کوششی که زیر عنوان فدرالیسم قومی صورت می گیرد نه تنها یک نوع تنش در میان مردم ایجاد می کند، بلکه به خونریزی می انجامد و این در نوشته های خودشان هم موجود است. اصلا بر سر نام سنندج، بر سر نام ساوجبلاغ، بر سر نام سقز با هم اختلاف دارند.
کسانی که پان ترکیست اند در مقابل کسانی که پان کردیست هستند یکی می گوید ارومیه شهر ترک نشین است دیگری می گوید شهر کرد نشین است. همین گرفتاری را در مورد زنجان و بسیار از شهرهای ایران دارند و به آن دامن می زنند. و این مسائل فاجعه ای است که در کرکوک و موصل در عراق هم بوجود آمد. می خواهند این فاجعه را به ایران هم بیاورند. گرفتاری هایی که ما در تاریخ نداشتیم. بویژه در میان ایرانیانی که شهرنشین هستند آمیزش های خانوادگی ایجاد شده و بیشتر مردم ایران مردمی هستند در هم آمیخته که از یک تیره قومی یا ایلی واحدی نیستند. بلکه ممکن است پدر تبریزی باشد و مادر شیرازی و کس دیگر ممکن است مادرش کرد و پدرش خراسانی. در هم آمیختگی جامعه ایران و زیبایی جامعه ایران هم در همین است که این جامعه پس از مشروطه پیوند های قومی خود را کنار گذاشت و بعنوان یک ملت و نه یک قوم بلکه یک مجموعه در کنار هم قرار گرفته و منفعت و هستی مشترک یافت. این نوع نگاه، نگاه دشمنانه ای که دارد در جامعه ایران رواج پیدا می کند، شوربختا که شاید از سوی کسانی هم باشد که منظورشان تجزیه ایران نیست و در واقع فکر می کنند که با طرح مسئله فدرالیسم یک نوعی عدم تمرکز را مطرح می کنند و به خاطر نادانی آب به اسیاب این اندیشه ها می ریزند. فدرالیسم برای ایران یک پدیده منفی است. خودگرانی محلی، اینکه استان ها باید انتخابات خودشان را داشته باشند و مردم هر کوی برزن باید مدیران خود را انتخاب کنند، بخشی از دمکراسی و حقوق شهروندی است. ولی اینکه ایران را به یک ایران فدرال قومی تقسیم کنیم مقدمه خونریزی و سرانجام از هم پاشیدن ایران خواهد بود.
مهری ـ ممنونم آقای امینی. خواندم که یکی از نویسندگان معاصر که آذربایجانی و شاعر است، گفته است که در تاریخ مستمر ایران، در ایران بیش از هر قومی اقوام و سلسلههای ترک حاکم بودهاند و همینها کوشش به احیای زبان فارسی کردند و اگر ترکان حاکم همان رفتاری را می داشتند که حکومتهای به قول ایشان فارس در این هشتاد ـ نود سال داشتهاند، کسی امروز به زبان فارسی حرف نمیزد و زبان مردم ایران ترکی بود. آیا حقیقتی در گفته ایشان وجود دارد؟
محمد امینی ـ این نشانههائی که شما میدهید، فکر میکنم، نشانههای آقای رضا براهنی باشد. من بدون آن که بخواهم بگویم که قطعاً حرفهای ایشان است، ولی به نظر من هر کس که این حرف را زده باشد، واقعاً با عدم صداقت نسبت به تاریخ اظهار نظر کرده است. این که ترکان، ترکمانان، مغولان و اغوزها و تاتارها که به ایران آمدند، در حاشیه قدرت آنها زبان فارسی گسترده شد، به دلیل قلب پاک و احساس همدردی و احساس ملیگرایی و رفعت نسبت به جامعه ایران نبوده است! این نبوده که آنها آدمهای بسیار حساسی بودند و میگفتند که خوب، ما آمدیم و این سرزمین را فتح کردیم، نگرانی و گرفتاری با آنها نداشته باشیم! ما تنها یک دولت در تاریخ ایران پس از اسلام داریم که چنین رفتاری کرده و آنهم بوییان یا دیلمان هستند که وقتی بغداد را فتح کردند با اینکه مراسم عاشورا را در بغداد رسمی کردند ولی خلیفه ای اهل سنت را برآنجا گماشتند. یعنی یک نوع تسامح دینی یک نوع بردباری دینی را در آنجا رواج دادند. مغولان چنین کاری را نکردند، و پیش از آن ها ترکمانانی که به ایران آمدند، با کشتار و خونریزی به ایران واردشدند. از سر کشتگان منارها ساختند. نیشابور را وقتی مغولان گرفتند با خاک یکسان کردند و هر جنبنده ای را در آنجا بود کشتند یعنی حتی بر حیوانات هم رحم نکردند. تیمور وقتی به اصفهان رسید چون مردم اصفهان مقاومت کرده بودند، دستور داد که جز منطقه سادات همه را بکشند و همه را کشتند. و همچنین در سایر شهرهای ایران چنین کردند. اینکه به زبان فارسی اجازه بالندگی دادند به دلیل این نبود که مِهر داشتند، به دلیل نیازی بود که داشتند. از یک سرزمین دور افتاده به یک سرزمین جدید آمده بودند و در این سرزمین جدید به کسانی نیاز داشتند که این سرزمین را اداره کند. مثلا درآغاز قدرت گرفتن ترکان خراسان، ترکان خراسان بزرگ که به شکل گرفتن دولت غزنویان انجامید سپس دولت سلجوقیان، اینها برای اداره جامعه ایران به دبیران ایرانی نیاز داشتند. چون ایران یک کشور بسیار پهناور بود و برای اداره این سرزمین پهناور نیاز به دبیران، دیوانسالاران و منشیان داشتند که اینها با زبان و فرهنگ مردم آشنایی داشتند. این منشیان و دبیران به زبان فارسی سخن می گفتند در نتیجه بسیاری از وزیران این دولت ها وزیران ایرانی بودند که به زبان فارسی آشنا بودند. به این دلیل است که زبان فارسی را پذیرفتند. یعنی آنها راهی نداشتند جزاین که این زبان، زبان دیوانسالاری ایران باقی بماند چون برای اداره جامعه راهی جز این نبود. وقتی اعراب به ایران آمدند و زبان پهلوی را از میان برداشتند و زبان فارسی دری از زیر خاکستر سربلند کرد و به دلیل هم توانایی خودش و هم به دلیل پیوندی که با زبان دیوانسالاری یافته بود و به ویژه به دلیل اقدام بسیار برجسته ای که یعقوب لیث صفاری در آن زمان کرد یعنی جلوگیری کرد از این که شعر به زبان عربی بسرایند و گفت که شعر به زبانی بگوئید که من می فهمم؛ زبان دری که یکی از زبانهای دوران ساسانی است باقی ماند و این زبان فارسی دری به زبان دیوانسالاری ایران تبدیل شد. و هنگامی که دولتهای ترک در ایران بوجود آمدند، نه اینکه به خاطر مهر و عطوفتی که آنها داشتند، نه بخاطر رفتار ملایمی که نسبت به جامعه می داشتند، که نداشتند، بلکه بخاطر نیازی که می داشتند این زبان به عنوان زبان توانای دیوانسالاری گسترش پیدا کرد. و درست می گویند که در دوران سلجوقیان که دوران اولین دولت ترکمان سراسری در ایران است، زبان فارسی از خراسان گسترش پیدا کرد و رفت به انتاکیه و تا سده هفدهم میلادی زبان چیره ادبی آن منطقه یعنی دولت عثمانی هم فارسی بود. این گسترش زبان نه به دلیل تسامح یا به دلیل لطف آنها بلکه به دلیل نیاز آنها بود و به همین علت هم هست که شما هرچه به تاریخ نگاه می کنید، در آن دوران می بینید که حتی ترکمان تباران هم چاره ای جز این نداشتنند که این زبان را در واقع گسترش بدهند و این زبان را بپذیرند. این بدین معنا نیست که زبانهای دیگر در ایران وجود ندارد، از جمله زبان مادری خود آنها. اما این زبان، زبان مشترک ادبی می شود که از منطقه ترکستان شرقی که سرزمین اویغورهاست تا برویم به شیروان، یا شروان در واقع همه به فارسی می نوشتند و شعر می سرودند و سخن می گفتند.
نظامی که نیمی کرد و نیمی ترک بوده است، یکی از بزرگترین سخنوران به زبان فارسی است. پیش از او یعنی از همان دورانهایی که در آن صحبت می کنیم، شعر فارسی و زبان فارسی به چین رسیده بود. خیلی پیش از اینکه دور دوم آمدن مغولها به ایران آغاز بشود،(مغولها در سال 1221 میلادی به خراسان حمله کردند و تا سال حدود 1225 ایران را غارت کردند و بازگشتند؛ یعنی دوران چنگیز. هجوم دوباره مغولان به ایران در سال 1251 میلادی است. در دوران هلاکو است یعنی نوه چنگیز. ولی در سال 1246 میلادی پیش از اینکه هلاکو دوباره به سوی ایران لشگر بکشد یعنی اصلا پیش از اینکه تصمیم بگیرد دوباره به ایران بیایند ملاقاتی صورت می گیرد در مقر فرمانروایی مغولان میان نماینده پاپ و گیدک خان نوه چنگیز در مورد آینده روابط مغولان و پاپ. پاپ می خواسته در برابر دشمنانی که می داشته، روابطی با مغولان برقرار کند. البته آن پادشاه مغول (یکی از نوه های چنگیز) در آن زمان تصور می کرده که این نمایندگان آمده اند که وفاداری خودشان را به پادشاه مغول اعلام کنند. وقتی نامه ای از سوی پاپ می اید به گیدک خان، این پادشاه مغول بر آن می شود که پاسخی بنویسد به پاپ. این ها همه پیش از این است که اصلا هلاکو به ایران برسد و قبل از این است که اصلا ایران اهمیت پیدا کند در چشم انداز آینده آنها. نامه ای که آنها به پاپ می نویسند و این نامه در واتیکان امروز نسخه اش موجود است به سه زبان است این نامه را نخست به زبان اویغوری که زبان ادبی مغولان بوده وبه زبان مغولی که هیچکس جز مغولان آن را نمی فهمیده می نویسند و سپس بعد تصمیم می گیرند که آن را به زبانی هم بنویسند که واتیکان هم می تواند این را بفهمد. تصمیم می گیرند به فارسی بنویسند و در نتیجه این نامه را به فارسی نوشتند در همان نسخه ای که به فارسی هم نوشته اند در یک سند وجود دارد. ولی به فارسی نوشتند که با خطی که نقطه ندارد. در آن موقع هیچ اجباری به این کار نبوده یعنی در آن زمان فشاری بر آنها وجود نداشته که به فارسی بنویسند. این گستره زبان فارسی در آن دوران است که باعث شده به فارسی بنویسند. در دوران بعد از آن هم وقتی که به ایران می آیند همچنان با این زبان روبرو می شوند. تیمور هم وقتی می رسد به آذربایجان و نامه به شارل ششم می نویسد، پادشاه فرانسه در واقع پادشاه روم غربی بوده، این نامه را به فارسی نوشته است. خوب تیمور که زیر نفود مثلا دولت رضاشاه نبوده که مجبورش کرده باشند به فارسی بنویسد! یا اسلحه ای درکار نبوده که تهدیدش کرده تا به فارسی بنویسد. این تیمور کسی است که به دستورش در دهلی سی و سه روز سر می بریدند. یک چنین آدمی که زیربار زور نمی رفته که آن نامه را به فارسی بنویسد. پس زبان دیوانسالاری و زبان چیره در ایران در آن زمان زبان فارسی است.
مهری : ممنونم اقای امینی عزیز. آیا درست است که زبان فارسی را از دوران پهلوی ها بر هم میهنان آذربایجانی تحمیل کردند؟ اصولا بفرمائید این گسترش زبان فارسی تا چه اندازه داوطلبانه یا اجباری بوده است.
محمد امینی : این هم از آن قصه های تاریخی است. ببینید ما بی گمان در تاریخ معاصر ایران رفتارهای بسیار نادرستی را دیده ایم و شنیده ایم و خوانده ایم که برای اجباری کردن آموزش فارسی در اینجا و آنجا صورت گرفته که بی گمان نادرست بوده و باید آنرا محکوم کرد و نیازی هم به آن وجود نداشته است. اما افسانه ای که زبان فارسی اولین بارگویا در دوران پهلوی یا دوران مدرنیته به آذربایجان تحمیل شده، یک نوع شیادی پژوهشگرانه است که متاسفانه کسانی امروز دارند آنرا گسترش می دهند که خودشان را پژوهشگر و آدم های راستگویی می پندارند. وقتی که شاه اسماعیل صفوی پادشاه ایران می شود به کمک شمشیر قزلباشانی که فارسی هم بلد نبودند هنگامی که وارد گفتگو می شود با شیبک خان ازبک که بزرگترین رقیب خودش در شرق ایران است وبر خراسان چیرگی داشته و او را در واقع دشمن خودش می دانسته، نامه هایی که بین این دو رد و بدل می شود به فارسی است. یعنی شیبک خان به فارسی می نویسد، فحش می دهد به شاه اسماعیل و می گوید تو بی دین هستی، تو دشمن اسلام هستی و من به زودی خونت را برخاک خواهم ریخت. در آغاز هم پاسخ های شاه اسماعیل، پاسخ های بسیار ملایمی است چون مطمئن نیست که می تواند با دشمن ازبک خود در بی افتد. هنگامی هم که چیره می شود و ازبک ها را شکست می دهد فتح نامه ای را که شاه اسماعیلی که به یاری قزلباشان به قدرت رسیده بود به دنیا می فرستد، این فتح نامه به فارسی است. پس از آن همکه سلطان سلیم به ایران لشگر کشید، نامه هایی که سلیم ـ همان که فرمودید به فارسی شعر می گفته ـ به اکابر و اعاظم تبریز با همین عنوان می نویسد، این نامه ها به فارسی است. خوب اگر زبان مردم تبریز زبان ترکی بوده، که پادشاه ترکان نباید نامه را به فارسی بنویسد. زبان دست کم نخبگان تبریز زبان فارسی است که پادشاه عثمانی را وادار می کند که این نامه ها را به فارسی بنویسد. من حتا از این فراتر رفته و موضوعی را می گویم که شاید از یک منظر هم شوخی تاریخی باشد و گرفتاری برای پان ترکیست ها باشد. هنگامی که سلطان محمد فاتح قسطنطنیه را فتح می کند، خبر فتح قسطنطنیه را به فرزندش که در قونیه بوده به فارسی می نویسد. هیج نیازی وجود ندارد جز این که زبان ادبی دربار عثمانی زبان فارسی بوده در آن دوران و هرکس که امروز سفر بکند به استانبول، سفر کند به آنکارا به شهرهای دیگر ترکیه، می بیند که تمام ساختمان های تاریخی دولت کنونی ترکیه از زمان عثمانی باقی مانده است برسردرهایشان اشعار فارسی و به خط فارسی نوشته شده ـ این نه به این دلیل است که لشگری جرار از شیراز و نطنز و یزد رفته اند و زبان فارسی را در حلقوم عثمانی ها فرو برده اند. این زبان به دلیل تواناهای خودش و یا هر دلیلی گسترش طبیعی داشته و رشد کرده است. در سرزمینی که هزار تیره قومی، هزار تبار در آن وجود داشته چاره ای جز این نداشته اند که زبانی را به عنوان زبان مشترک انتخاب کنند و این زبان، زبان فارسی شده است. می توانسته زبان کردی شود، می توانسته زبان دیگری بشود، ولی بطور طبیعی زبان فارسی شده. زبان دین، عربی باقی مانده ولی زبان فارسی زبان گفتمان مشترک بین تبارها، تیره ها و اقوام شده است. ما قدیمی ترین سندی را که در اختیار داریم از تاریخ کردستان، شرفنامه بدلیسی است. این کتاب را او به فارسی نوشته در دوران آغاز صفویان و تقدیم کرده به پادشاه عثمانی.
مهری : به پادشاه عثمانی؟
محمد امینی : بله چون او جز کسانی بوده و از شمار کسانی که در تقسیم کردستان میان ایران و عثمانی، جانب عثمانی را می گیرد. او به فارسی نوشته ولی تقدیم کرده به پادشاه عثمانی. یعنی به زبان گورمانجی، زبان کردی آن زمان ننوشته. ما قدیمی ترین سند نوشتاری که به زبان کردی داریم شاید مربوط شود به حدود چهارصد سال پیش. مگر شعرهایی که باقی مانده است، که نوشتاری نبوده و شفاهی بوده و در مورد زبان های دیگر حتا جدیدتر است. غرضم این است که این زبانی که زبان مشترک می شود و در پرداختن و برجسته کردن این زبان همه ی باشندگان ایران و ایرانیان از هر تیره و تباری که بودند نقش داشتند. یکی از افتخارات ترک زبان آذربایجانی امروز صابر است که شاعری برجسته آذری تبار محسوب می شود. او فقط هفت قطعه شعر به ترکی دارد. بقیه اشعار او به فارسی است.
مهری : مگر دیوان ندارد؟
محمد امینی : دیوانش به فارسی است. دیوان صابر به فارسی است. هفت قطعه شعر در آن به ترکی است و بعدها آن را به ترکی ترجمه کردند. خود او فقط هفت شعر به ترکی گفته است و دیگر شعرهای او به فارسی است. دلیل ندارد، یعنی اجباری در این نبوده که او در واقع به فارسی شعر بگوید مگر آنکه این زبانی است که مورد علاقه او بوده است و نمونه دیگر آن شهریار است که یکی از مفاخر فرهنگ ما محسوب می شود که حیدر بابا را به ترکی گفته است ولی دیگر اشعار او به فارسی است. این به این معنا نیست که فارسی زبانان برتراند، به این معنا نیست که زبان فارسی برتر است. یک پدیده ی طبیعی در تاریخ ما صورت گرفته است و ما را به هم پیوند داده است. امروز باید راهکارهایی را پیدا کرد که این زبان ملی در کنار زبان های مادری بتواند مورد پذیرش قرار بگیرد. یعنی زبانهای مادری، زبان های بسیار مهمی هستند. زبان های مادری هم تنها زبان های ترکی و کردی نیستند. نزدیک به 900 گویش و بُن گویش در ایران وجود دارد. خوب به بعضی از گویش ها شاید هزار نفر به آن صحبت می کنند یا بُن گویش ها یا زبان ها و بعضی را بیشتر. بهر حال اینها زبان ها یا گویش های موجود درایران هستند. یا شاخه ای از یک زبان هستند. در هرصورت لهجه نیستند. بهرحال در کنار زبان فارسی به حیات خود ادامه داده اند و باید ادامه بدهند. اما این افسانه ساختن ها برای این که مردمی که به زبان فارسی صحبت می کنند را یا زبان مادری شان زبان فارسی است با دیگر مردمان ایران به ستیز بر بی انگیزیم، به نظر من این کاری است که از درون ایران بلند نشده ارتباطی با منفعت خود مردم ایران ندارد، بلکه از جای دیگری برخاسته و دارند به آن دامن می زنند.
مهری : آقای امینی یکی دو سه دقیقه دیگر وقت داریم. شنیدم یک سخنرانی داشتید در باره ی زبان های مادری. سازش و ستیز زبان ملی و زبان های مادری از افسانه تا راستی توضیح کوتاهی می شود بدهید.
محمد امینی : ببینید ما در ایران یک زبان ملی داریم و زبان واحد مشترک؛ زبان ملی ما زبان فارسی است. زبان های مادری هم در ایران وجود دارند که شمارشان بسیاراست. چند زبان بسیار برجسته در میان زبان های مادری هستند، ترکی آذربایجانی، کردی، که خود کردی هم به سه دسته تقسیم می شود. زبان عربی، بلوچی، گیلکی، طبری، اینها زبان های بسیار رایج در میان بخش هایی از مردم ایران هستند. همیشه هم من این را گفته ام که بیشتر مردم ایران زبان مادریشان زبان فارسی که من و شما با هم با آن صحبت می کنیم نیست. این زبان، زبان جمعی ماست. اما این زبان اکثریت مردم ایران از نظر زبان مادری نیست. یعنی بیشتر باشندگان ایران زبان مادریشان گویشی جز این زبان فارسی است. حتی در باشندگان خراسان؛ حتی در میان مردم فارس. مثلا در فارس زبان لارستانی که زبان فارسی نیست و بیشتر پیوند با زبان پهلوی دارد، زبان بسیار گسترده ای در میان مردم فارس است. ما با این واقعیت روبرو هستیم که به دلایل تاریخی در این سرزمین یک زبان ملی داریم سدها گویش و بُن گویش زبان های مادری. راهکاری که برای آینده ایران برای آموزش باید پیدا کرد این است که مردم ایران باید آزادانه بتوانند زبان مادری خودشان را در مدارس در دبستان ها یاد بگیرند. نهایتا می گویم دبستان چون بهرحال باید زبان را یاد بگیرند و به زبان مشترک و زبان ملی در واقع درس بخوانند و این زبان مادری را نه تنها باید یاد بگیرند و پرورش بدهند بلکه آزاد باشد که رادیو، تلویزیون داشته باشد. روزنامه داشته باشد، کتاب منتشر کنند و هیچ گرفتاری در این زمینه نباشد و نباید هم باشد و امروز هم حتی در این جمهوری اسلامی هم در همین حکومت تبعیض که اجازه گشودن یک مسجد اهل سنت در تهران داده نمی شود، رادیو به زبان کردی وجود دارد. عده ای می گویند خوب این رادیو تبلیغات رژیم را می کند. خوب رادیو فارسی زبان هم همین کار را می کند. می گویند در زمان پهلوی رادیو به زبان کردی و ترکی وجود داشته ولی اینها رادیوهای دولتی بودند. رادیو فارسی هم رادیو دولتی بود! این آزادی وجود داشته باشد. اما این آزادی به این معنا نیست که ما یک زبان ملی بعنوان زبان مشترک جامعه ایران نباید داشته باشیم. بطور داوطلبانه و طبیعی زبان ملی ما زبان فارسی است و زبان مدرنیته ایران بوده و تمام کتاب های مدرنیته به این زبان نوشته شده است. این زبان، زبان مشروطه است، زبان دوران رضاشاه نیست. این زبان دوران مشروطه است زبان قانون اساسی مشروطه است.ناسیونالیسم ایرانی وقتی زاده شد نمی گویم امروز هم وجود دارد، ولی ناسیونالیسم ایرانی وقتی زاده شد این ناسیونالیسم فارسی را با لهجه شیرین قفقازی و آذربایجانی تکلم می کرد و اصلا ناسیونالیسم ایرانی از آذربایجان آغاز شد نه از کرمان. ما یک کرمانی داریم از پایه گذاران ناسیونالیسم ایرانی بوده است، آقاخان کرمانی و دیگر کسانی که بزرگان ناسیونالیسم ایرانی بوده اند از شمال ایران، از آذربایجان وقفقاز برخاسته اند. بنابراین ما زبان های مادری و زبان ملی داریم و باید پیوندی میان زبان های مادری و زبان ملی بوجود بیاوریم که همچنان بتوانند بطور طبیعی در کنار هم زندگی بکنند.
مهری : خیلی ممنون اقای امینی و خسته نباشید تا هفته آینده
.
روح بزرگ شرق

مروری بر زندگانی «موهنداس كرمچند گاندی» به مناسبت سالروز تولدش
روزی بازرس فرهنگ برای بازرسی و آزمایش قدرت هجّی به مدرسه ما آمد. یكی از پنج لغتی كه به من داد قوری بود كه من اشتباه نوشتم. معلم كلاس كنارم آمد و سعی كرد با ضربه نوك پا متوجهم سازد. ولی من نفهمیدم منظورش چیست. اصلا نمیتوانستم تصور كنم آموزگاری از شاگردش بخواهد كه هجّی لغت را از روی ورقه هم شاگردیش رونویسی كند. گرچه آن روز در میان كودكان مدرسه كودن و ابله شناخته شدم ولی هرگز نتوانستم هنر نوشتن از روی ورقه دیگران و تقلب را بیاموزم.
نویسنده سطور بالا نه صرفا روشنفكری است غرق در مفاهیم نظری و اخلاقی و نه عالمی مذهبی، دیندار و اخلاق گرا. او مبارزی است كه تاریخ جهان را دگرگون ساخت، مبارزی كه سرزمین 72 ملت را در مقابل استعمار سیاسی، اقتصادی و استعمار فكری ریشهدار بریتانیا متحد كرد و استقلال سیاسی را برای سرزمین هند بهارمغان آورد:
«موهنداس كرمچند گاندی.»
شیوه مبارزه گاندی متفاوت با دیگر مبارزان تاریخ جهان بود. او نه تكیه بر تفنگ داشت و نه اتكایی به خشونت. نه لشكر میكشید و مبارز میطلبید، نه مخالفانش را دشمن میانگاشت. نه از خشونت میترسید و نه كسی را با خشونت میترساند. سلاحش برای مبارزه موعظه بود و تلاش برای نزدیك ساختن دلها، زیرا معتقد بود: «سلاح محبت شكست ناپذیر است.»
گاندی در سال 1869 در شهر پوربندر هندوستان متولد شد. او فرزند آخر از چهارمین ازدواج پدرش بود. مادرش عمیقا مومن و مذهبی بود آنگونه كه نیمی از سال را روزهدار بود. دوران كودكی را در زادگاهش سپری كرد و در همان شهر به مدرسه رفت. نسبت به همسالانش اگرچه در نظم و ترتیب درس خواندن و مدرسه رفتن منظمتر بود اما توفیقی در درس نداشت. گوشه گیر و خجول بود و از معاشرت با دیگران پرهیز میكرد. خود در خاطراتش درباره دوران كودكی میگوید: «توان و تحمل حرف زدن با هیچ كس را نداشتم و از مسخره شدن توسط دیگران بسیار میهراسیدم.»
در حالی كه 12 سال بیش نداشت، بنابر رسوم مجبور به ازدواج شد. ازدواجی كه خود از آن بهعنوان ازدواجی نامعقول و غیرطبیعی یاد كرد. تا 16 سالگی در مدرسه مشغول به تحصیل بود. در همان نوجوانی بدون بهره بردن از هرگونه تعلیمات مذهبی، آنچنان عنصر و مفهوم «اخلاق» و اخلاقیات، شالوده فكری و روحیاش شد كه همواره ضعف اخلاق در مذهب هندوها، او را رنج میداد. آنگونه كه خود نقل كرد هیچگاه در زندگی نتوانست طبق باور هندوها، كسی را بهاین دلیل كه مذهب دیگری دارد «نجس» بنامد، حال آنكه این باور در جامعه آن زمان هند، باور و اعتقادی كاملا رایج بود. در خاطرات دوران نوجوانی مینویسد: «هیچگاه نتوانستم درك كنم كه چرا از آن جهت كه زن مستخدممان مذهب دیگری دارد، نباید هیچگونه تماسی با وی داشته باشم؟ هیچگاه نتوانستم او را نجس بنامم و بهرغم كمال اطاعتی كه از والدین داشتم، به مادرم گفتم كه نجس خواندن آن زن را صحیح و اخلاقی نمیدانم».
گاندی پس از اخذ دیپلم، به كالجی در شهر بهاونگر رفت. به علت ضعف علمی، پس از پایان نیمه اول كالج، آن را نیمهكاره رها كرد و به زادگاه برگشت. در این زمان بود كه دوستی خانوادگی پیشنهاد سفر او به لندن، جهت ادامه تحصیل در رشته حقوق را به خانواده گاندی داد. این پیشنهاد برای آن خانواده به همان اندازه كه نوید پایان ناكامیهای تحصیلی پسر كوچكشان را میداد، تردید عمیقی را هم در پیداشت. مادر گاندی از سه چیز شدیدا میهراسید و آن سه چیز، آلوده شدن فرزندش به زن، خوردن گوشت و مشروبات الكلی بود. سه چیزی كه طبق مذهب هندوها، برای نوجوانی به سن گاندی بهیچ روی قابل قبول نبود. در نهایت، تردید خانواده در قبول این فرصت جدید با تعهد گاندی به مادر نسبت به نزدیك نشدن به آن سه چیز پایان یافت و مادر با رفتن وی به انگلستان موافقت نمود.
گاندی نوجوان، پس از چند ماه اقامت در لندن، تازه متوجه شد كه پای در چه راه صعب و دشواری نهاده. تفاوتهای فراوان موجود میان مرام، آداب و رسوم جوامع هند و انگلستان، بعلاوه اینكه وی مجبور بود برای صرف یك وعده غذای غیرگوشتی هرروز 20 كیلومتر را پیاده طی كند، همه و همه زندگی در لندن را برای گاندی 18 ساله سخت و جانكاه كرده بود، اما راه بازگشتی نبود. بسیاری از دوستانش با دلایل مختلفی او را ترغیب به خوردن گوشت میكردند اما وی در جوابشان تنها میگفت: «گرچه گوشت خوردن كاری لازم است اما نمیتوانم عهدی را كه با مادر بستهام بشكنم و با شما بر سر آن استدلالی داشته باشم».
گاندی پس از 4 سال دوری، با اخذ مدرك وكالت به وطن بازگشت و در بمبئی مشغول به كار وكالت دادگستری شد ولی روحیه منزوی، گوشهگیر و نهچندان اجتماعیاش باعث شد كه پروندههای بسیاری را از دست بدهد لذا در كار وكالت احساس شكست نمود. درهمین اثنا بود كه مادرش نیز فوت كرد. غم از دست دادن مادر، شكست در كار و بیهوده یافتن تحمل سختیهای تحصیل و زندگی در لندن، همه و همه موجب یأس شدید گاندی شده بود، پس بمبئی و كار وكالت را رها كرد و به شهر راجكوت رفت. در آنجا دفتری ترتیب داد و با تحریر عرضحال زندگیای متوسط را پیش گرفت. در این زمان بود كه نامهای مسیر زندگی گاندی را تغییر داد: نامهای از طرف شركتی بازرگانی مبنی بر دعوت به كار.
ماجرا از این قرار بود كه این شركت، دعوی بزرگی به مبلغ 40 هزار لیره را علیه شركت دیگری مطرح نموده و بدین جهت طی نامهای به برادر بزرگ گاندی (كه مدیر شركت بازرگانی پوربندر بود) از او خواسته بود كه در صورت تمایل، برادر كوچكش بهعنوان كارمندی در استخدام این شركت، جهت پیگیری این دعوی حقوقی به آفریقای جنوبی سفر كند. این پیشنهاد برای وضعیت بد درآمدی گاندی و یأس حاكم بر زندگیاش حكم كیمیا را داشت لذا بدون هیچ اما و اگری، آن را پذیرفت و راهی آفریقای جنوبی شد. این سفر را نه تنها میتوان نقطه عطفی در مسیر زندگی و تحول و دگرگونی ابعاد شخصیتی گاندی دانست كه شاید بتوان از آن بهعنوان سفری سرنوشت ساز بر معادلات حاكم بر سرزمین هند و منطقه نیز نام برد. رهاورد این سفر برای گاندی، شكلگیری آرمان و هدفی متعالی بود كه نیل به آن آرمان، نیاز به ترك انزوای رفتاری و خَلق جسارت داشت. گویی از پس این سفر، انقلابی درونی انتظار گاندی را میكشید. انقلابی كه یك تنه عزم مبارزه با تبعیض نژادی حاكم بر رفتار استعمارگران را كرده بود.
گاندی در خاطراتش، اولین نشانه درك این تبعیض نژادی را لحظهای میداند كه كشتی در بندر ناتال پهلو گرفت تا مسافر جوان پای بر خاك آفریقای جنوبی بگذارد. از طرف شركت، جوانی هندی بنام عبدالله شیت بهاستقبال گاندی آمده بود. همراهی چند دقیقهای كافی بود تا گاندی جوان متوجه نگاهها و رفتار بهدور از احترام و سرشار از تكبر مردم با آن جوان رنگین پوست و هندو شود. این رفتار بهدور از احترام با هندیها، تأثیر عمیقی بر روح اخلاقگرای گاندی گذاشت و روزها فكرش را به خود مشغول كرد. همه چیز برای شعلهور شدن آتش یك انقلاب درونی در وجود گاندی مهیا بود. تنها یك جرقه لازم بود كه آن هم یك هفته بعد از ورود گاندی به آفریقای جنوبی رخ داد:هفت روز پس از اقامت گاندی در بندر ناتال، برای وی از طرف شركت بلیت درجه یك قطار برای عزیمت به پرتوریا، پایتخت مارتیزبورگ ارسال شد. اتفاقی كه سرنوشت و مسیر زندگی گاندی را تغییر داد، در آن قطار رخ داد. گاندی خود آن اتفاق را چنین روایت كرد : «مسافری داخل واگن شد و با دیدن من چند بار سر تا پای مرا برانداز كرد. وقتی دید كه رنگین پوست هستم برآشفته شد، بیرون رفت و با دو مأمور رسمی راه آهن بازگشت. یكی از مأموران به من خطاب كرد: بیا بیرون؛ تو باید به واگن مخصوص خودت بروی! من گفتم: ولی من بلیت درجه یك دارم. مأموران با هم گفتند: داشتن بلیت مهم نیست. باید از این واگن بروی. من پاسخ دادم: خیر، به من اجازه دادهاند كه این بلیت را تهیه كنم و در این واگن بنشینم و اكنون هم در همین واگن سفر خواهم كرد. مأمور گفت: نه، نخواهی رفت. باید از این واگن بروی در غیر این صورت پلیس را خبر خواهم كرد تا بیرونت بیاندازد. پاسخ دادم: هرطور مایلید. من با میل و اراده خود بیرون نخواهم رفت. پلیس آمد، دستم را گرفت و با زور بیرون انداخت. اسباب سفرم را نیز بیرون ریخت. من حاضر نشدم سوار واگن دیگری شوم و از قطار جا ماندم».
این رخداد تمام آن چیزی بود كه شخصیت منزوی، گوشهگیر، بیهدف ولی اخلاقگرای گاندی به آن نیاز داشت. گاندی پس از آن رخداد آرمان و هدفش را شكل داد و تا آخرین نفس برای رسیدن به این هدف كه همان اتحاد مردم هند و جهان در مقابل تبعیض و استعمار بود مبارزه كرد. چند روز بعد، گاندی پس از ورود به دادگاه دعوی، وقتی از قاضی دادگاه شنید كه نمیتواند با پوشش هندی وارد دادگاه شود و باید دستارش را از سر بردارد، حاضر به پذیرش نشد و به نشانه اعتراض دادگاه را ترك كرد. «گاندی مبارز» متولد شده بود و چیزی جلودار زبانههای آتش انقلاب درونیاش نبود. چند ماه بعد كنگرهای متشكل از هندیان مقیم با هدف ادامه مبارزه تا گرفتن حق رأی برای هندیان تشكیل داد. چندی بعد به یاری یكی از هموطنانش كه به دست ارباب سفیدپوست خود شدیدا ضرب و شتم شده بود شتافت و از آن ارباب به دادگاه شكایت كرد. قاضی وقتی متن شكوائیه را خواند خشمگین شد و برای كارفرمای گاندی احضاریه صادر كرد. شنیدن این خبر، تمام رنگین پوستان آن شهر را در حمایت از گاندی گرد او جمع كرد. گاندی دیگر یك نفر نبود و بدل به صدای سالها بغض فروخورده رنگین پوستان شده بود. در سال 1896 وقتی از مرخصی، با كشتی به آفریقای جنوبی بازگشت جمعیت كثیری از رنگین پوستان برای حمایتش و سفیدپوستان برای ازمیان برداشتنش درانتظارش بودند. گاندی آنروز زیر دست و پای مهاجمان بهشدت مورد ضرب و شتم واقع شد ولی با فریاد از حامیانش خواست كه خشونت نورزند و فردای آنروز اعلام كرد كه نه اكنون و نه هیچ زمان دیگری، بهخاطر شخص خودش از كسی شكایت نمیكند. او گفت: «تنها چیزی كه مهاجمان را از كردهشان پشیمان میكند، پیام دوستی و محبت رنگین پوستان است و بس.»
در سال 1906، گاندی رهبری مبارزهای علیه قانون تصویب شده دولت مبنی بر انجام انگشت نگاری از هندیان بهعهده گرفت و با سخنرانی برای جمعیتی سه هزار نفری، از هندیها خواست كه به این ذلت تن درندهند. دو سال بعد به جرم تحریك هندیها و ایجاد آشوب، گاندی بازداشت شده و به زندان افتاد گرچه با فشار افكار عمومی، دو ماه بعد آزاد شد.
گاندی 44 ساله در سال 1914، به هنگام بازگشت به وطن، مثل یك قهرمان بزرگ ملی مورد استقبال مردم كشورش قرار گرفت. دیگر اهالی دورافتادهترین واحههای هند هم گاندی را میشناختند. سه سال پس از بازگشت گاندی به هند، كارگران كارخانه نساجی احمدآباد نسبت به حقوق پایینشان لب به اعتراض گشودند و از ادامه كار سر باززدند. گاندی برای هدایت و به خشونت كشیده نشدن این اعتصاب رهبری كارگران را برعهده گرفت. با طولانی شدن مدت اعتصاب كارگران و بینتیجه ماندن آن اعتراضها، گاندی احساس كرد كه كارگران دلسرد شدهاند و وحدتشان درشرف شكست است، لذا رسما اعلام كرد تا زمانیكه كارگران به مطلوب خود دست نیابند، لب به غذا نزده و روزه خواهد گرفت. سه روز بعد، كارخانه داران وقتی متوجه ضعف جسمانی گاندی شدند از بیم توجه رسانهها و افكار عمومی، تسلیم شده و مجبور به افزایش حقوق كارگران شدند.
در سال 1919، گاندی مجددا در اعتراض به قانون مصوب دولت انگلستان مبنی بر اجازه دولت در بازداشت افراد مشكوك به شورش و محاكمه آنها بدون هرگونه حق فرجام خواهی برخاست اما شعار جنبش اعتراضیاش را مبارزه بدون خشونت گذاشت. در 13 آوریل آن سال، سربازان انگلیسی روی 20 هزار زن و مرد و كودك معترض و حامی گاندی آتش گشودند. پس از این كشتار بیرحمانه، آتش خشم و نفرت در دل معترضان شعلهور گشت ولی گاندی تن به قبول خشونتورزی نداد. جنبش رفته رفته دچار تفرقه میشد و بعد از چندی گاندی نیز بازداشت و طی دادگاهی به 6 سال زندان محكوم شد. گاندی در زندان نیز دست از مبارزه نكشید و در پیامهایی خطاب به سران معترض، عاجزانه درخواست كرد كه دست از خشونت برداشته و دوباره به مسیر مبارزه بدون خشونت بازگردند. گاندی وقتی تلاشهایش را ناكام دید، مجددا اعلام روزه كرد و این بار 21 روز روزه گرفت تا نهایتا همه گروهها به سبب حفظ جانش نسبت به ترك خشونت متحد شدند. گاندی در سال 1924 جنبشی دیگر در راستای ریشهكن كردن «نجسانگاری» را شروع كرد. همان نقیصهای كه در كودكی از وجود آن در جامعه هند رنج میكشید و آخرالامر موفق شد پای طبقاتی از مردم هندوستان را كه نجس شمرده میشدند به معابد مقدس باز كند. 6 سال پس از این ماجرا، گاندی رهبری بزرگترین نهضت اعتراضی خود را برعهده گرفت: «لغو قانون انحصار نمك». گاندی در اعتراض به حق انحصاری شركتهای انگلیسی در بهرهبرداری و فروش منابع عظیم نمك هندوستان، به همراه 78 نفر از شاگردانش، راهپیمایی 24 روزهای را ترتیب داد. جمعیت معترض و همراه با گاندی، رفته رفته فزون گردید تا آنكه در روز 6 آوریل 1930، گاندی از خیل جمعیت معترض خواست تا برای شكست قانون انحصار نمك، مشتی از نمك دریاچه را بردارند. پس از آن، گاندی مجددا بازداشت شده و به زندان افتاد ولی انگلستان بعد از یك سال، مجبور به آزاد كردن او و دیگر رهبران معترض شد. نهایتا طی پیمانی مشهور به گاندی- ایروین بنا شد كه قانون انحصار نمك، تعدیل و اصلاح شده و درمقابل، گاندی و یارانش نیز ترك اعتراض كنند. از این دوران به بعد، تمام فعالیتهای گاندی معطوف به تلاش برای اتحاد نیروهای هندی و جلوگیری از گرفتار آمدن به خشونتورزی شد. در این راه بارها بهرغم ضعف شدید جسمانی، اعلام روزه ممتد كرد تا بتواند رهبران هندو مذهب و مسلمان را راضی به ترك مخاصمه و خشونت كند. در پایان كار و در آخرین ساعات از آخرین روز ژانویه سال 1948، گاندی تكیده از پیری، با كمك نوادگانش بهسمت محل نیایش شامگاهی شروع به حركت كرد. دراین حال جوانی از میان جمعیت به او نزدیك شده، كف دستهایش را به نشانه دعا و خشوع برهم نهاد و ناگهان با بیرون كشیدن تپانچهای، سه گلوله بسمتش شلیك نمود.
خون گاندی آخرین متاعی بود كه وی برای نیل به صلح و دوستی و زندگیای به دور از خشونت در دست داشت و از هدیه آن نیزبه مردم جهان و كشورش دریغ نورزید. عظمت گاندی باعث شد كه فردای روز ترور، همه قبایل و مذاهب هندوستان به رسم اتحاد دست به دست هم داده تا آرزوی دیرینه موهنداس كرامچاند گاندی، فرزند بزرگ كشورشان را تحقق بخشیده باشند. ریخته شدن خون گاندی و مرگش، به مثابه تولدی دوباره بود در تاریخ 79 ساله زندگی پر از مجاهدت و عشق ورزی آنكه مردم هند نامیدندش ماهاتما به معنی «روح بزرگ».
.
.
دکتر محمد ملکی از معدود فعالان سیاسی و دانشگاهی ایران است که طی نیم قرن فعالیت خستگی ناپذیر در عرصه دانشگاه ها، بارها و بارها چه در کسوت دانشجو و چه در کسوت استاد، چه در زندان ساواک و چه در زندان ها و بازداشتگاه های جمهوری اسلامی، سال های طولانی طعم تلخ زندان را چشیده اند. ایشان، اولین رئیس دانشگاه تهران پس از انقلاب بودند و دوره تصدی ایشان، طی سه دهه پس از انقلاب، تنها دوره ای بوده است که در آن انتخاب رئیس و روسای دانشکده های دانشگاه به شیوه ای کاملا دموکراتیک و انتخابی، از مجرای "شورای اساتید و دانشجویان" صورت می گرفت. امری که پس از دوره ریاست ایشان و آغاز دوران انقلاب فرهنگی تا هم اکنون برای همیشه در همه دانشگاه های کشور به فراموشی سپرده شد.
دکتر ملکی در گفتگو با سایت دانشجونیوز به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید نظرات خود پیرامون مسائل مرتبط با جامعه دانشگاهی ارائه کرده است. دکتر ملکی در این مصاحبه تلاش برای اسلامی کردن دانشگاهها و یا علوم انسانی را شکستخورده توصیف کردند.
در این گفتگو ایشان ضمن تقدیر از مقاومت و ایستادگی دانشجویان و اساتید در زندان ها در یک سال اخیر و پس از آغاز اعتراضات مردمی به نتایج انتخابات، پروژه اسلامی کردن دانشگاه ها و علوم انسانی را پیشاپیش شکست خورده ارزیابی نمودند و مهم ترین و اساسی ترین اولویت حرکت های امروز دانشجوئی را حول محور استقلال دانشگاه از حاکمیت و ساختار قدرت معرفی نمودند.
دکتر محمد ملکی، ضمن مقایسه برخورد حاکمیت اسلامی با دکتر ثبوتی، استاد برجسته فیزیک، با رفتار حکومت پهلوی در قبال دکتر حسابی با وجود صدارت در کابینه ی مصدق، تعامل حکومت پهلوی دوم با اساتید معترض را به رغم برخوردهای سرکوبگرایانه با دانشجویان و اساتید، محترمانه تر از رفتارهای حاکمیت فعلی با اساتید، ارزیابی کردند.
متن این گفتگو را با هم می خوانیم:
- اندکی به گذشته باز گردیم. انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ٨٨ برگزار شد و خیلی زود اعتراضات مردمی به نتایج انتخابات آغاز شد و ما در یک بازه زمانی تقریباً شش یا هفت ماهه شاهد اعتراضات مردمی به مناسبت های مختلف بودیم. در داخل دانشگاه ها نیز اعتراضات چشمگیری بنا به مناسبت های متفاوت شکل می گرفت که اوج آن را در روز ١٦ آذرماه ٨٨ تقریبا در اکثریت دانشگاه های کشور شاهد بودیم. به عنوان اولین سوال نظر شما پیرامون پیوند این حرکت های دانشجوئی با اعتراضات مردمی اساساً چگونه باید می بود و آن چه که اتفاق افتاد را چگونه ارزیابی می کنید؟
با سپاس از شما دوست عزیز که خواسته اید به چند سوال در مورد دانشگاه و دانشگاهیان پاسخگو باشم. آغاز سال تحصیلی جدید را به دانشگاهیان و فرهنگیان عزیز به ویژه به دانشجویان تازه وارد به دانشگاه شاد باش میگویم و امیدوارم که بتوانند در این کانون "دانش" هرچه بیشتر "دانش" جوئی کنند. اما پاسخ به سوالات شما در حد توانم و اطلاعم.
پیوند حرکت های دانشجوئی با مردم کوچه و بازار یک امر طبیعی است، زیرا دانشجویان از میان مردم بی می خیزند و جزئی از مردم هستند. از رنج آنها رنج می برند و از مبارزات آزادیخواهانه مردم پشتیبانی می کنند با این تفاوت که دانشجو و استاد با درک بالای خود مسائل جامعه را بهتر تحلیل می کنند و به همین دلیل همیشه و در همه جا دانشگاهیان پیش قراولان حرکت های اجتماعی هستند. از آنجا که من در آن روزها در اسارت بوده و شاهد مقاومت دانشجویان بودم، از نظر من مقاومت و ایستادگی دانشجویان و استادان در این مبارزه برای احقاق حقوق خود و مخالفت با غاصبان حقوق مردم کم نظیر بود.
- بر می گردیم به اوضاع فعلی، همانطور که بخوبی می دانید، طی ۳۰ سال گذشته طی دو مرحله گسترده به نام انقلاب فرهنگی اول و در دوره جاری نیز که برخی از آن به عنوان انقلاب فرهنگی دوم یاد می کنند، با دانشجویان و اساتید دانشگاهها برخوردهای حذفی مختلفی صورت گرفته است. اخراج و صدور احکام سنگین تعلیق از تحصیل، بازنشتگی اجباری اساتید برجسته ی دانشگاه ها و به تازگی هم ایجاد پرونده های قضائی و امنیتی سنگین برای دانشجویان که منجر به صدور سنگین ترین احکام حبس برای دانشجویان شده است. به واقع این اقدامهای حکومت را ناشی از چه می دانید؟ آیا به نظر شما این اقدامها باعث میشود که در سال تحصیلی جدید، دانشجویان با توجه به سرکوب های گسترده منفعلانه عمل کنند و یا اینکه فعالیت آنها به سمت رادیکال شدن پیش خواهد رفت؟
اقدامات خشونت امیز حاکمان را ناشی از ترس و قدرت طلبی می دانم. اگر نظری به تحولات ٣٠ ساله و موضع گیری های حکومت در برابر دانشگاه ها بیفکنیم متوجه می شویم که از اوایل انقلاب حاکمان راه خود را از دانشجویان جدا کردند. آنها خواهان تسلط بر همه ارکان های حکومت بودند و دانشجویان در جستجوی استقلال آزادی و جمهوریت و اسلامیت یعنی شعارهای انقلاب. بنابراین حکومت هرگز استقلال دانشگاه را بر نمی تافت و بهمین دلیل قدرت پرستان داستان انقلاب فرهنگی و اسلامی کردن دانشگاه ها را در سال ١٣۵۹ مطرح کردند و شد آنچه که در این سی سال شاهد آن بودیم. در این جا چند جمله از نامه مفصل به شورای انقلاب فرهنگی را که چند ماه پس از تشکیل آن شورا نوشته شده در اینجا می آورم، تا نگویند که کسی به ما نگفت که این راه راه خطائی است:
«آقایان برای اسلامی کردن دانشگاه ها تاکنون چه کرده اید؟ با یک عمل انقلابی! تصمیم گرفتید طبق برنامه از پیش تعیین شده درِ دانشگاهها و مدارس عالی را ببندید؟ آیا بهتر نبود در این مدت حداقل ویژگی های دانشگاه اسلامی را تعیین می کردید؟ تا چه اندازه افرادی را که در کمیسیون ها شرکت می کنند می شناسید؟ نکند آدم های زرنگ ۱۸۰ درجه گردیده باشند و همان ها که تا دیروز در جلسات بررسی مسائل انقلاب سفید شاه شرکت می کردند امروز در نشست های انقلاب آموزشی و ساختن دانشگاه های اسلامی، برنامه ریز باشند؟ برادران! برای رسیدن به خواست های مردم که آنها را فریاد می کردند یعنی"استقلال، آزادی، و جمهوری اسلامی" سخت به عالمان و متخصصان باایمان و ایثارگر نیازمندیم. تاکنون و در این راه چه کردید؟»....(روزنامه های کیهان و اطلاعات تابستان ۱۳۵۹)
پاداش این تذکرات دلسوزانه ی من و امثال من دستگیری و زندان و شکنجه بود ولی نتیجه همه این قبیل اعمال خشونت آمیز این شد که امروز پس از ۳۰ سال می گویند که اگر دانشگاه ها زیر سلطه ما درنیایند "آنها را با خاک یکسان می کنیم". نه تنها این اقدامات باعث نمی شود که دانشجویان در سال جدید تحصیلی دچار انفعال شوند بلکه جنبش دانشجوئی را ممکن است بتوان برای مدت محدودی زیر خاکستر برخاسته از خشونت پوشاند اما مطمئن باشید یک نسیم ملایم خاکستر را به کناری خواهد زد و این آتش را شعله ورتر خواهد ساخت.
- شما به عنوان اولین رئیس دانشگاه تهران پس از انقلاب اسلامی و فردی که دوران متفاوتی را به لحاظ سیاسی تجربه کرده اید، چه تفاوتی را به واقع میان فضای سیاسی امروز و فضای سیاسی پیش از انقلاب و مبارزات دانشجویان علیه حکومت پهلوی که گاه همراه با سرکوب نیز بود، مشاهده می کنید. به عبارت روشن تر، ایا نوع برخوردهای قهری و سرکوبگرایانه ای که با هدف خاموش کردن هر گونه صدای مخالف در سطوح آکادمیک صورت می گیرد در آن دوره هم اتفاق می افتاد؟ آیا حجم برخوردهای قهری را با کنش های معترضانه متفاوت نمی دانید؟ لطفا مقایسه ای از این ادوار تاریخی برای ما ارائه دهید.
نخست باید به این نکته اشاره کنم که در حکومت های استبدادی و مطلقه حرف اول را زور و خشونت علیه مخالفین و منتقدین می زند و بنده در این بیش از ۵۰ سال که در کسوت استادی و دانشجوئی شاهد و ناظر حوادث خشونت آمیز قدرت حاکم بوده ام، همیشه دیده ام که لبه تیز حمله ها و آزار و اذیت ها در مرحله اول متوجه دانشجویان و دانشگاهیان بوده است. فراموش نکنیم که حوادثی نظیر ۱۶ اذر ۱۳۳۲ و اول بهمن ۱۳۴۰ و ۱۳ آبان ۱۳۵۷ و حوادث متعدد دیگر از جمله دستگیری ها، اخراج و زندانی و شکنجه دادن در دوره پهلوی دوم صورت گرفت، و در نظام ولائی حمله به دانشگاه ها به بهانه انقلاب فرهنگی و ۱۸ تیر ۱۳۸۷ و یورش به کوی دانشگاه تهران و دستگیری های فله ای در حوادث بعد از انتخابات و اخراج و بازنشستگی اجباری استادان و ... صورت گرفته است. هرگز حجم برخوردهای قهری با کنش های معترضانه مناسب نبوده است. مگر دانشجویان در دو نظام شاهنشاهی و ولائی چه می گفتند؟ و چه می خواستند جز حق آزاد زیستن و آزاد اندیشیدن و نقد کارهای مستبدانه؟ چه گناهی دانشجویان و دانشگاهیان و مردم ایران زمین مرتکب شده بودند و می شوند؟ آیا خواست اجرای قوانین حتی قانون اساسی کنونی و انجام یک انتخابات آزاد و دموکراتیک حرف نامربوطی بوده است که سزاوار این همه خشونت و حذف باشد؟
- مایلم در راستای سوال قبلی با طرح یک مثال، سوال دیگر را مطرح کنم. همان طور که می دانید دکتر یوسف ثبوتی، یکی از مفاخر علمی کشور و از اساتید برجسته فیزیک دانشگاه زنجان بوده اند که طی ماه اخیر، تنها به دلیل حمایت از مهدی کروبی در انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته، از ریاست دانشگاه علوم پایه زنجان که خود موسس آن بوده اند برکنار شدند. مسئله ای که حتی اعتراض بازاریان را هم که بطور سنتی همواره یکی از پایگاه های قدرت در ایران بوده است، برانگیخت. پرسش من این است که ایا نمونه مشابه تاریخی از چنین مسئله را شما در دوره پهلوی دوم در برخورد با اساتید معترض می توانید ارائه کنید.
تا آنجا که می دانم و اطلاع دارم در زمان پهلوی دوم هم نسبت به بزرگان علم و ادب رفتار مناسب و درخوری وجود نداشت مثلا با بزرگانی چون استاد دهخدا، دکتر حسابی و پروفسور هشترودی که در آن زمان جزء دانشمندان بزرگ بودند. رفتار حکومت به خصوص پس از کودتا با دهخدا برخوردی خصمانه بود ولی نه مانند برخوردیکه با استاد دکتر یوسف ثبوتی صورت گرفت. بعنوان مثال اگرچه دکتر حسابی با دکتر مصدق همکاری داشت (دکتر حسابی اولین رئیس هیات مدیر و مدیر عامل شرکت نفت و به پیشنهاد دکتر مصدق وزیر آموزش و پرورش "فرهنگ" بود) و به قول خودش که در کتاب خاطرات استاد به نام استاد عشق منتشر گردید، می گوید: "مدتی که در کابینه دکتر مصدق بودم ارتباط نزدیکی با ایشان پیدا کردم بطوری که او بر اساس این اعتماد مسئولیت رسیدگی به احوال "از کجا آورده ای" را به من داد..." اما من نشنیده ام که با پروفسور حسابی که او را پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران می نامند رفتاری مانند آنچه که بر دکتر یوسف ثبوتی رفته، صورت گرفته باشد. هم چنین با پروفسور هشترودی که شایع بود که افکار متمایل به چپ داشت، چنین برخوردهای صورت نمی گرفت گرچه در جریان اعتراض ۱۲ استاد دانشگاه تهران به قرار داد کنسرسیون، شاه اصرار به اخراج آنها داشت ولی رئیس انتخابی دانشگاه از این کار امتناع کرد.
- فکر می کنم شما هم با من هم عقیده باشید که انتخابات سال گذشته یک نقطه عطف در روند تحولات معاصر ایران بود و سرآغازی برای تحولاتی تازه تر. صرف نظر از تمامی تغییراتی که این تحول در دل جامعه ایران به وجود آورد و تمامی آثار دیگر آن که مجال طرح خود را می طلبد، می خواهم به مقوله ای مرتبط با دانشگاه اشاره کنم و نظر شما را نیز پیرامون آن جویا شوم. موضوع اسلامی کردن علوم انسانی که از نظر تئوری های رایج در میان طبقه حاکم، مقدمه ای برای ایجاد یک تمدن اسلامی است. امری که با شدت از سوی آنان از مجرای وزارت علوم دنبال می شود و در این راستا بسیاری از اساتید با مبانی فکری متفاوت از دانشگاه اخراج شده اند. سرانجام این روند را چگونه ارزیابی می کنید و از نظر شما آیا اساساً تحول یک علم از بیرون امکان پذیر است؟ آیا به واقع ایجاد علوم انسانی اسلامی راز ماندگاری و بقای حاکمیت خواهد بود؟ آیا این مسیر برای برخی که نوستالژی بازگشت به تمدن شکوهمند اسلامی را دارند، راهگشا خواهد بود؟
اگر بعد از ۳۰ سال موفق به اسلامی کردن دانشگاه ها شده بودند، می شد فکر کرد که بتوانند با اسلامی کردن علوم انسانی برای ایجاد یک تمدن اسلامی هم موفق باشند. باید به قدرت پرستان گفت چرا شعارهای توخالی و دور از واقعیت می دهید. شما چقدر در اسلامی کردن دانشگاه ها موفق بوده اید که حالا می خواهید تمدن شکوهمند اسلامی در جهان برپا کنید. از قول یکی از مسئولین وزارت علوم که از صدا و سیما پخش شد شنیدم که فعلاً واحد درس هائی مانند حقوق، علوم سیاسی، علوم اجتماعی و روانشناسی را حذف کرده اند، تا برای آن ها برنامه ریزی کنند و این واحدها را طبق ضوابط اسلامی عرضه نمایند. حال چه بر سر این علوم دارد می آید خدا می داند و بس!
- همان طور که می دانید دفتر تحکیم وحدت، از معدود تشکل های دانشجوئی است که طی سالیان گذشته و با وجود فضای سرکوب آمیز هم چنان علیرغم هزینه های سنگین به فعالیت های خود ادامه داده است. و مطلع نیز هستید که دادگاه انقلاب دو عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت را در مجموع به ۱۶ سال و نیم حبس تعزیری محکوم کرده است. همچنین مجید توکلی، شبنم مدد زاده و برخی دیگر از اعضای این تشکل، مجید دری و ضیاء نبوی از شورای دفاع از حق تحصیل و یا دانشجویان فعال در شهرستان ها مانند نعیم احمدی و بسیاری دیگر نیز با احکام سنگین حبس روبرو هستند. دانشجویان بازداشتی هر بار نیز به بهانه های مختلف تحت فشارهای متفاوتی قرار می گیرند. به عنوان یک استاد دانشگاه و یک پیش کسوت در عرصه اکادمیک، که تجربه ی فعالیت در دوره های مختلف سیاسی را نیز داشته اید، چه نوع فعالیت ها و کنش هائی را با توجه به فضای خفقان کنونی، برای این تشکل موثرترین راه می دانید و برای برون رفت از هرگونه فضای انفعال احتمالی، تمرکز بر چه موضوعاتی را مناسب تلقی می کنید.
با احترام و عرض ادب به دانشجویان و اساتید زندانی که امیدهای آینده این کشور هستند و رهبران نمادین مبارزه و مقاومت برای آزادی و برابری و آینده ای روشن و دور از هرگونه ستم و نابرابری، باید سخنی را که بارها گفته ام تکرار کنم که با توجه به تکثر اندیشه ها، بین دانشجویان، جنبش دانشجوئی باید هدف اصلی را برای خود انتخاب نماید و تمام گروه های دانشجوئی را دور این محور متمرکز نماید. و آن محور اساسی استقلال دانشگاه هاست تا زیر سلطه حکومت ها نباشد که هر یک به میل خود، آنها را به این سو و آن سو بکشانند و اصل مهم استقلال دانشگاه، اصلی است پذیرفته شده در جهان و ایران.
می دانیم چندی پس از افتتاح دانشگاه تهران، قانون استقلال دانشگاه ها به تصویب رسید. استقلال نه به آن معنی که جزیره ای باشد در میان دریا، بلکه استقلال به این معنی که امور مربوط به دانشگاه ها از حمله پذیرش استاد و دانشجو، تقسیم بندی بودجه، امور تحقیقاتی و آموزشی، ارتقاء استادان، تشکیل تشکل های دانشجوئی و خلاصه آن چه که به دانشگاه مربوط می شود به وسیله خود دانشگاهیان برنامه ریزی گردد و قدرت مداران نتوانند به میل خود دانشگاه ها را به سوئی بگردانند و سطله خود را بر دانشگاه ها روز به روز افزایش دهند. در حقیقت کار دانشگاه را به دانشگاهیان واگذارند.
من برای بهتر روشن شد این امر باید اضافه کنم که در یک دانشگاه مستقل تمام مسئولیت ها از جمله رئیس دانشگاه، روسای دانشکده های و موسسان وابسته از سوی خود دانشگاهیان انتخاب می گردند و اجازه دخالت قدرت های خارج از دانشگاهیان را به هیچ مقام و قدرتی نمی دهند. در اینجا بطور مثال از مقاومت دو رئیس انتخابی دانشگاه تهران در برابر دخالت های حکومت نمونه هائی می آورم.
این دو نمونه مربوط است به دوران ریاست دکتر علی اکبر سیاسی و دکتر فرهاد. بد نیست در اینجا ابتدا سابقه استقلال دانشگاه را از زبان دکتر علی اکبر سیاسی بشنویم. او در کتاب خاطراتش بنام"گزارش یک زندگی" می گوید:
«اندکی بعد در روز ۱۵ بهمن ماه ۱۳۲۱ شمسی به مناسبت سالروز تاسیس دانشگاه تهران، در حضور شاه و ملکه فوزیه، جشن باشکوهی در سالن بزرگ دانشکده حقوق برپا گردید. آقای قوام السلطنه با کسب اجازه شاه اعلامیه استقلال دانشگاه ها را خواند. که در آن آمده بود با تصویب اعلای حضرت شاهنشاه و با توجه به روح قانون اساسی، این موسسه بزرگ علمی از امروز از وزارت فرهنگ تفکیک می شود و از این پس مستقیماً و مستقلاً به اداره "امور علمی و اداری خود می پردازد.»
به این ترتیب دانشگاه به استقلال رسید و دکتر سیاسی بعنوان اولین رئیس انتخابی دانشگاه تهران از سوی شورای عالی استادان انتخاب شد و از میان روسای انتخابی دانشکده ها بنام شورای قانونی دانشگاه، این شورا از روسای انتخابی و یک استاد انتخابی از سوی دانشکده ها تشکیل شد. وقتی پس از کودتای ۲۸ مرداد و بازگشت شاه حادثه ی ۱۶ آذر اتفاق افتاد، دکتر سیاسی به شدت به شاه و مقامات مملکتی اعتراض کرد که قسمتی از آن را نقل می کنم:
«فردای آن روز در جلسه روسای دانشکده ها دو ساعت درباره این جریان و خط مشی خود بحث کردیم. نخست فکر کردیم که جمعاً استعفا دهیم و بعد دیدیم که این کناره گیری نتیجه قطعیش این خواهد بود که آروزی همیشگی دولت ها برآورده خواهد شدو استقلال دانشگاه را که قریب به 12 سال در استقرار و استحکامش زحمت کشیده بودیم از بین خواهد برد و یک نظامی یا یک غیرنظامی قلدر را به ریاست دانشگاه خواهند گماشت. در نتیجه این مذاکرات و ملاحظه تصمیم گرفته شد که سنگر را خالی نکنیم و به مقاومت بپردازیم. وقتی خبر به من رسید بی درنگ با سپهبد زاهدی نخست وزیر کودتا تلفنی تماس گرفتم و شدیداً اعتراض کردم و گفتم با این حرکات وحشیانه ی مامورین انتظامی من دیگر نمی توانم امور دانشگاه را عهده دار باشم.»
وقتی تماس با سپهبد زاهدی نتیجه نمی دهد دکتر سیاسی تصمیم می گیرد موضوع را مستقیما با شاه در میان بگذارد. او می گوید: «از شاه وقت خواستم و در نظر داشتم به عمل جناینکارانه ی قوای نظامی اعتراض کنم. شاه مجال نداد و به محض رسیدن دست پیش گرفت و گفت: این چه دسته گلی است که همکاران دانشکده فنی شما به آب داده اند. گفتم معلوم می شود که جریان را آن طور که خواسته اند و ساخته و پرداخته اند به عرض رسانده اند. شاه گفت: نه دروغ نگفته اند عقل هم حکم می کند که جریان همین بوده است. گفتم هر چه بوده نتیجه اش این است که سه خانواده عزادار شده اند و دانشگاهیان ناراحت و سوگوارند.»
دکتر سیاسی می نویسد: «در جلسه هیات دولت هم بحث مفصلی بین وزراء در گرفت. فردای آن روز ماموران انتظامی که پس از سقوط مصدق به دانشگاه راه یافته بودند آنجا را ترک کردند.»
و اما موضع گیری دکتر فرهاد و یکی دیگر از روسای انتخابی دانشگاه تهران: وقتی روز اول بهمن ماه ۱۳۴۰ دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به تعطیلی مجلس و پشتیبانی از خواست های جبهه ملی کلاس های درس را تعطیل کردند و با تظاهرات خواستار کناره گیری دولت امینی شدند، شاه که در انتظار فرصت بود دستور حمله به دانشگاه و سرکوبی دانشجویان را صادر کرد. دکتر فرهاد رئیس انتخابی دانشگاه تهران طی اعلامیه ای این حمله وحشیانه را محکوم کرد و از ریاست دانشگاه تهران استعفا داد و در متن استعفا نامه خود نوشت:
«دانشگاه نسبت به این عمل رسماً اعتراض و تقاضای رسیدگی و تعقیب مرتکبین و مجازات آنان را از دولت نموده است و مادامی که نتیجه رسیدگی به دانشگاه اعلام نشود، این جانب و روسای دانشکده ها از خدمت در دانشگاه ها معذور خواهیم بود.»
همین دکتر فرهاد بود که وقتی در زمان ریاست او صدها دانشجو از جمله اینجانب را دستگیر کرده اند، آنقدر ایستادگی و مقاومت در برابر شاه نمود، تا همه آنها را از قزل قلعه با احترام آزاد کردند. ولی در اردیبهشت سال ۱۳۵۹ (بعد از انقلاب) دیدیم که بر سر دانشگاه ها به دلیل اعلام استقلال و تشکیل شورای هماهنگی چه بلائی بر سرش آوردند که این وضع تا امروز ادامه دارد.
در پایان می خواهم بگویم برای جنبش دانشجوئی بزرگترین هدف را تقاضا و فشار برای استقلال دانشگاه ها می دانم و مطمئن هستم که این کار مقدمه ای است برای رفع بسیاری از گرفتارهای فعلی اساتید و دانشجویان. شورای مدیریت دانشگاه تهران پس از انقلاب اسلامی قانون استقلال دانشگاه ها را بوسیله جمعی از اساتید حقوق دانشگاه تهیه کرد و در تیرماه ۱۳۵۸ آن را برای شورای انقلاب و دولت فرستاد که سرسری گرفته شد و توجه کافی به آن نشد. و همین قانون را من در دروه اصلاحات بوسیله مرحوم احمد بورقانیکه آن موقع رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس بود به مجلس فرستادم که باز هم به آن بی توجهی شد. چرائی این موضوع را خودتان بهتر می دانید که حکومت ها دوست دارند بر دانشگاه ها مسلط باشند تا هرگونه می خواهند با استاد و دانشجو رفتار کنند. فرق نمی کند چه محافظه کاران باشند چه اصلاح طلبان. بطور کلی قدرت ها میانه خوبی با دانشگاه ها ندارند چرا که دانشگاه ها منتقد آنها هستند!
http://www.daneshjoonews.com/optinion/30-articls/3226-1389-07-05-14-50-32.html
.
.
آسیب شناسی اجتماعی احزاب در ایران/علی طایفی
چکیده: نگاهی بر تاریخچه احزاب سیاسی در ایران که از سالهای مشروطه با تشکیل حزب اجتماعیون عامیون به رهبری حیدر عمو اوغلی اشکال سازمان یافته ای بخود گرفت، تا به امروز بیانگراین مهم است که تشکیل احزاب در کشور دارای موانع ساختاری، تاریخی، فرهنگی و قانونی جدی است.
فراز و فرود ساخت یابی و ساخت شکنی احزاب، سازمانها و گروه های سیاسی درایران خواه در دوره مشروطه، خواه دوره پهلوی ها و خواه در عصر جمهوری اسلامی، همگی نشانگر ضرورت آسیب شناسی شکل گیری احزاب سیاسی در ایران می باشد. دراین راستا مطالعات نسبتا متنوع و گاه جسته گریخته ای صورت گرفته است که چندان نیز وافی مقصود دلیل یابی و مسئله شناسی عدم شکل گیری و نهادینه شدن تحزب یا پلورالیزم سیاسی نبوده است. بدین معنا که هنوز پرسش های بسیاری بدون پاسخ دقیق باقی است: چرا با همه قدمت ۱۰۰ ساله احزاب سیاسی سوسیالیست، آزادیخواه، ملی گرا، و حتی دینی، هنوز در ساختار حزبی با مشکلات عدیده سازمانی، و کنشی روبرو هستیم؟ مهمترین مسائل آسیب شناختی تحزب و سازمانگرایی سیاسی درایران برای ایجاد و ساماندهی مشارکت سیاسی در جامعه ایران امروز چیست؟
طرح مسئله
بیش از یکصد سال از تاسیس اولین حزب بمعنای امروزین آن درایران می گذرد و سلسله احزاب متعددی درطول این سده اخیر تشکیل، رشد و افول کرده است. دراین رهگذر برخی از احزاب به نقش های تاریخی خواسته یا ناخواسته ای نیز پرداخته اند که سیر تحولات سیاسی و اجتماعی ایران را نیز تحت تاثیر خود قرار داده است. بااینحال، ساختار و شاکله دستگاه حزبی درایران هنوز مبتلابه مسائل و مصائب چندی است: از نظر درونی، تمرکزگرا، ناپایدار، آسیب پذیر و رابطه مدار است وکمتر به ضوابط حزبی و انضباط سازمانی اقتدا کرده است. از نظر بیرونی نیز متصل به طبقه اجتماعی خاصی نبوده و با گرایش نخبه گرایانه یا توده گرا فقط توانسته است در برهه هایی به نقش آفرینی بپردازد. همچنین ساختار غیردمکراتیک قدرت و نهاد سیاست درایران در طول عصر مشروطه، دوران پهلوی ها و جمهوری اسلامی زمینه شکوفایی و رشد و فراگیر سازی سازمان و سازوکار نهاد حزبی بعنوان ابزار دمکراتیزه کردن و مدنی شدن حقوق سیاسی وشهروندی را تضعیف کرده است.
از اینرو مسئله محوری دراین مقاله تمرکز بر این موضوع است که پس از گذشت یکصد سال و وقوع چندین شبه جنبش و انقلاب در ایران و طلوع و افول احزاب خرد و کلان بسیار هنوز حزب بمعنای مدرن، با سازوکارهای دمکراتیک، پایدار و موثر در جامعه ایران وجود ندارد. پرسش های اساسی مقاله حاضر نیز بر محورهای زیر است:
- آیا ساختار سیاسی- اجتماعی جامعه ایران مانع از تشکیل و نهادینه شدن آن شده است؟
- آیا فرهنگ عمومی و سیاسی- اجتماعی نخبگان و لایه هایی از طبقه متوسط جامعه ایران مانع از شکل گیری نهاد موثر حزبی در جامعه ایران شده است؟
- آیا تاخر فرهنگی و تاریخی تشکیل احزاب درایران و یا زود هنگام بودن تشکیل آنها در فرایند مدرنیزم درایران سبب ساز چنین فرازو فرود های فروکاهنده ای شده است؟
بررسی برخی شواهد و تحلیل مشخصه های مرتبط با پرسش های مذکور دراین نوشتار در محدوده زمانی عصر حاضر و بطور خاص در دهه اخیر می تواند زمینه ساز آسیب شناسی مسائل حزبی در ایران امروز باشد.
اهمیت و ضرورت مسئله
بی تردید اطلاق مسئله به روند تحولات حزبی درایران و مسئله وار دیدن این پدیده سیاسی و اجتماعی نیازمند دلایل توجیهی و طرح اهمیت موضوع است که برخی از اهم این دلایل عبارتند از:
- از نظر توسعه ای، فرایند دمکراتیزه شدن و افزایش مشارکت های مردمی در تصمیم سازی های سیاسی و اقتصادی و بطور کلی مدیریت جامعه برای بهتر زیستن و رفاه عمومی نیازمند ساخت یابی احزاب و سازمان های سیاسی پایدار و فراگیری است که بتواند آحاد مردم را در درون خود شکل داده و از توده گرایی فاصله گیرد. ازاینرو باتوجه به اینکه هنوز چنین فضایی برای رشد و توسعه نهادهای مدنی ازقبیل احزاب فراهم نشده است بررسی پیرامون دلایل و تبعات آن به عنوان یک مسئله می تواند زمینه ساز توسعه سیاسی شود.
- از نظر ساختی و کارکردی نیز هدف از تشکیل احزاب، سازماندهی رابطه میان دولت و مردم برای مدیریت بهتر و مشارکتی جامعه مدنی است و دراین راستا سازوکارهای دمکراتیکی برای توسعه دمکراسی در جامعه ضروری است. از این منظر نیز ساختار وکارکرد احزاب سیاسی با همه تجربه نسبتا طولانی و فرازو فرود های بسیار هنوز فاقد خدمات رسانی مطلوب است. ازاینرو بعنوان یک مسئله، قابل توجه و بررسی است.
پرسش های اصلی
برای ارزیابی و سنجش و تحدید دامنه بحث می بایست برخی پرسش های زیر را درمقام پاسخگویی برآمد:
- آیا ساختار سیاسی- اجتماعی جامعه ایران مانع از تشکیل و نهادینه شدن آن شده است؟
- آیا فرهنگ عمومی و سیاسی- اجتماعی نخبگان و لایه هایی از طبقه متوسط جامعه ایران مانع از شکل گیری نهاد موثر حزبی در جامعه ایران شده است؟
- آیا تاخر فرهنگی و تاریخی تشکیل احزاب درایران و یا زود هنگام بودن تشکیل آنها در فرایند مدرنیزم درایران سبب ساز چنین فرازو فرود های فروکاهنده ای شده است؟
چارچوب تحلیلی
دربررسی دلایل ناکامی توسعه سیاسی و نهادینه شدن احزاب درایران بررسی های زیادی صورت گرفته است که بخش بزرگی از آنها بصورت مقالات و سخنرانی ها عمدتا درپی بازکاوی آسیب شناختی آن بوده است. «ادموند برک» فیلسوف انگلیسی قرن ۱۸، حزب سیاسی را «هیئتی از مردم که به خاطر پیشینه و منافع ملی با کوشش مشترک، براساس برخی اصول سیاسی مورد توافق، متحد شدهاند» تعریف میکند. «شومپیتر» نخستین و مهمترین هدف هر حزب سیاسی را تسلط بر دیگران (افراد یا حزب) جهت نیل به قدرت و ماندن در آن میداند. «جوزف لاپالومبار» و «مایرون وینر» چهار شرط اساسی برای حزب برمیشمرند: ۱) وجود تشکیلات پایدار مرکزی ۲) وجود شعبههایی که مرکز پیوند و ارتباط داشته باشند ۳) پشتیبانی مردم ۴) کوشش برای دستیابی به قدرت سیاسی. ( میربد، ۱۳۸۳)
دربحث ازاحزاب سیاسی اساسا تقارن و همبستگی جدی، ارگانیک، دیالکتیکی و تاریخی بسیاری میان پلورالیزم، دمکراسی، لیبرالیزم فلسفی، روشنگری دینی و فرهنگی ازیکسو و انقلابهای بورژوایی وصنعتی، کارگری و شکل گیری طبقات نوین مبتنی بر شیوه تولید سرمایه داری وجود دارد. مروری بر تاریخ تحولات سیاسی در اروپا نشانگر تموج سهمگین آرا و اندیشه و منافع قدرتهای گروهی و سازمانی بسیاری بوده است که تدریجا سامان امروز را یافته است و عضویت در این سازمان های سیاسی بصورت نهاد های مدنی از زمره حقوق مسلم شهروند مدرن اروپایی وامریکایی محسوب می شود.
از ابتدای تحولات سیاسی ایران در طول سالهای پس از مشروطیت تا امروز سازمانها و احزاب سیاسی بسیاری شکل یافته و پس از طی دورانی از فعالیت و اقدامات سیاسی و اثرگذاری بر تحولات محیطی، یا سامانشان ناسامان گردیده یا در سامانی نوین و در حال گذار به حیات خود ادامه می دهند. این تاثیرات نیز محصول طبیعی تعامل و ارتباطات متقابل این سازمان ها و نهاد قدرت در جامعه ایران است. به بیان دیگر وجود سازمان های سیاسی رویارو و معطوف به دستیابی بر قدرت در قالب اپوزیسیون سامان یافته، پایدار و مؤثر دارای همبستگی و ارتباط دو سویه ای با ساختار و کارکردهای نهاد دمکراسی در هر جامعه ای است. این دو وجه عبارتند از:
الف) از یکسو فقدان نهاد و نمادهای دمکراسی می تواند زمینه ساز عدم پایایی اپوزیسیون سازمان یافته و مؤثر گردد. در چنین وضعیتی سازمانها و احزاب سیاسی بصورت محافل سیاسی غیر رسمی یا زیرزمینی فعالیت خود را آغاز می کنند و تشکیلات غیر رسمی خود را نیز در شرایط مخفی و خفقان سامان می دهند. بدیهی است که در این شرایط امکان تمرین اندیشه و عمل دمکراتیک برای ساختار و سازوکارهای درونی این گونه سازمانهای سیاسی نیز مهیا نبوده و آفت های خاص خود را بدنبال دارد. همچنین در فضای اختناق و سرکوب آموزش عملی و نظری نیز دارای محدودیت هایی است که می تواند منجر به یکسویه نگری و عمل گرایی بدنه و تشدید فضای نخبه گرایی در درون این سازمان ها گردد. سانترالیزم و ظهور نمادهای غیردمکراتیک در این موقعیت نیز از دیگر برآیندهای ناگزیری است که می تواند ماندگاری و پویایی این سازمانها را در معرض خطر قرار دهد. بی تردید در افق گسترده، ارتباط این سازمانها با هواداران خود نیز می تواند دستخوش نوعی روابط رمه- شبانی گردد که دارای آثار منفی و ناپایداری است که در شرایط آزاد و شکست فضای اختناق خود را نمایان می سازد. نمونه این پیامد آسیب شناختی را می توان در شرایط انقلابی سال ۵۷ نیز مشاهده کرد.
ب) از سوی دیگر از منظر اثر گذاری اپوزیسیون بر فرایند دمکراسی می توان این پیامدهای آسیب ساز را دنبال کرد. بدیهی است رشد غیرطبیعی سازمانها و احزاب در شرایط اختناق چنان فضایی را فراهم می آورد که برای شکل گیری نهادهای دمکراسی و نهادینه شدن آن مخاطره انگیز است. ضعف تحمل اندیشه دیگران و میل به تک صدایی و یکتانگری را می توان در درون همین سازمانها نیز ردیابی کرد. بسیاری از این سازمانها که روزگاری تمام هم و تلاش خودرا معطوف شکستن فضای اختناق و خودکامگی می کردند در اولین فرصت گشایش فضای سیاسی با سهم خواهی های مفرط و تاکتیک های غلط نه تنها نیروی سیاسی و مردمان هوادار خود را قربانی سیاست های غلط خود می کنند، بلکه در میان مدت زمینه بازتولید فضای سرکوب و بازسازی اختناق دیرپا را فراهم ساخته و تمام بافته ها را پنبه می کنند. نزاع های سیاسی و نظامی سازمانها در ابتدای سالهای انقلاب را می توان نمونه هایی از توالی چنین فضای آسیب زایی بر شمرد. ( طایفی، ۱۳۸۴)
دراین زمینه تاجیک برای طرح مسئله از چند سوال بنیادین آغاز می کند:
"... آیا جامعه ایرانی ، اساسا"، استعداد بر تابیدن «رقابت سیاسی سالم و قاعده مند» را دارا است؟
آیا فرهنگ سیاسی ما، حامل دقایق و هنجارهای مترتب بر بازی و رقابت مسالمت آمیز حزبی است؟
آیا ادغام «سیاست» و «ایدئولوژی» در این مرز و بوم نوعی انسداد، تصلب و عصبیت را جایگزین «عقلانیت»در پهنه کنش و واکنش های سیاسی نکرده است؟
آیا فرهنگ عمومی قانون گریز، استبدادگرا، فردگرا،کلام محور (دو انگار)، خودی و دگرساز، قداست پرور، «فصل»گرا و «وصل» ستیز ما ایرانیان، ترجمه عینی و عملی خودرا در قالب رقابت های سیاسی«جدایی طلب»، «قهرآمیز» و «فراق مسلک» نیافته است؟
چرا به رغم گذشت یک سده از تجربه فعالیت سیاسی، بازیگران سیاسی ایرانی، کماکان، متصف به صفاتی همچون «آستانه پایین تحمل و جذب»، «آستانه بالای دگر سازی و طرد»، « استعداد پایین پیوست جمعی» ، «استعداد بالای گسست فردی»، «بی آستانگی قانونی» و... هستند؟
آیا اساسا"روحیه ایرانی و فرهنگ سیاسی ایرانی، رفتار و اندر کنش های تشکیلاتی و حزبی(کنش های جدی سیاسی) را بر می تابند؟) .."تاجیک، ۱۳۸۴)
«موریس دوورژه» جامعهشناس فرانسوی علاوه بر منشا پارلمانی برای احزاب که توضیح دادیم، منشا «برونی» نیز برای احزاب ذکر میکند. براین اساس احزاب از سوی انجمنهای روشنفکری، گروههای اجتماعی، فرقههای مذهبی، دولتها، اشخاص متنفذ، اتحادیههای کارگری و دهقانی و ... پایهگذاری شدند. چنانکه منشا حزب کارگر انگلیس به سال ۱۸۹۹ و سندیکاهای کارگری آن زمان برگشته و گروههای مذهبی نیز از اواخر قرن ۱۹ احزاب در اروپا را سروسامان دادند که از جمله در هلند احزابی چون «حزب ضد انقلابیون» و «حزب مسیحی تاریخی» شکل گرفتند و سرانجام به احزاب دموکرات مسیحی کنونی منجر شدند.
... "شکل دوم تشکیل احزاب را سوسیالیستها پیریزی کردند چنانکه درست برعکس احزاب قبلی، این بار با تکیه بر مردم و تودهها و نه نخبگان متنفذ، تصمیم به تامین هزینههای انتخاباتی خویش گرفتند و در حقیقت هزینههای حزب، از حق عضویت تکتک افراد عضو حزب تامین میشد.این احزاب دارای کادر ثابت و اداری و تشکل از سازمانهای پیچیده و منسجم و تشکیلات مشخص و با برنامه بودند و از آنجا که براساس مرام و مسلک ویژه و مکتبی خاص شکل گرفته بودند در حقیقت رویکرد و رویه ایدئولوژیک یا مکتبی داشتند" (میربد، ۱۳۸۵(
" درغرب احزاب سیاسی متکی به طبقات اجتماعی هستند. احزاب اشرافی محافظه کار بر طبقه ثروتمندان زمیندار و فئودال تکیه دارند و احراب لیبرال به طبقه بورژوازی صنعتی و تجاری که ثروتمندان جدید جامعه را دربر می گیرد و روشنفکران به این حزب گرایش دارند. همچنین احزاب سوسیالیست و کارگری، پدیده های قرن بیستم هستند که با رشد طبقه کارگر پدید آمدند، رنگ دیگری به رقابت های حزبی دادند و تضاد طبقاتی را شدت بخشیدند" (سعیدی، ۱۳۷۷)
". لیبرالیسم با ادعای سپردن حق ویژه به پادشاه یا مقامات مذهبی مخالف است. در دنیای مدرن شایستهسالاری جای این امتیازها را میگیرد. ضمن رعایت آزادی فردی، دولت مؤظف میشود که حداقلهای زندگی را برای شهروندان نیازمند فراهم کند. برخلاف حقوق طبیعی و حقوق بشر که خودبهخود باید وجود داشته باشند و هیچ نهاد و قدرتی حق ضایعکردن آنها را ندارد، حقوق مدنی، حقوقی است که توسط دولت تضمین میشود. بهتعبیر جان لاک، حقوق مدنی افراد باید به حقوق طبیعی آنها، مانند حق زیستن، آزادی و مالکیت اضافه شود. این پدیدههای مدرن در ایران شکل نگرفتند. چرا؟
همانگونه که رقابت در عرصهی اقتصاد اجتنابناپذیر و بخش جدا ناپذیر از سرمایهداری است، رقابت در عرصهی کسب قدرت سیاسی نیز ضرورت این سیستم است و ابزار اجرای آن، احزاب سیاسی آزاد است. این ابزار زمانی معنا پیدا کرد که انحصار قدرت پادشاه و کلیسا و موانع رشد سرمایهداری کلاسیک، توسط طبقهی نوپای بورژوازی صنعتی خواستار سهیمشدن در قدرت سیاسی، برداشته شد. نه پادشاهان و نه کلیسای کاتولیک بهسادگی تسلیم این اراده نشدند. انقلاب کبیر فرانسه این دو قدرت مخالف آزادی انسان را ساقطکرد (انقلاب مشروطیت و انقلاب ۱۳۵۷، این کار را نکرد.) ابزار مشارکت دموکراتیک بورژوازی در قدرت سیاسی، اتحادیه و حزب او بود. به همان درجه که رشد اقتصادی به آزادی داد و ستد نیاز داشت، در چارچوب سیاست نیز آزادی فردی ضروری بود.. . احزاب بهعنوان اهرم کسب قدرت بورژوازی، در اواخر سدهی ۱۸ و ۱۹ در آمریکا و اروپا و در اواخر سدهی ۱۹ در ژاپن بهوجود آمدند و به بخشی از ساختار اجتماعی و فرهنگی این جوامع بدل شدند...همه این ویژگیها، از جمله رشد سرمایهداری صنعتی در ایران غایب بودهاند... برای خلاصی از قدرت انحصاری دولت، تقسیم قدرت در حوزهی اقتصادی یک ضرورت است. همانگونه که کشورهای سوسیالیستی بهدنبال انحصار منابع اقتصادی (اقتصاد دولتی)، قدرت سیاسی را نیز در انحصارخود داشتند، حزب نیز انحصاری و به ابزار سلطهی گروه حاکم بدل میگردید که بهطور رسمی و علنی حزب برابر با دولت، و دولت برابر با حزب بود. نمونهی کشورهای سوسیالیستی نشان داده است که رابطهی حزب و اقتصاد و سیاست یک رابطهی مستقیم است؛ یعنی زمانیکه اقتصاد در انحصار دولت در آمد، در پی آن سیاست و حزب نیز انحصاری میشود. یا برعکس زمانی که سیاست انحصاری شد، حزب و اقتصاد نیز انحصاری و دولتی میشود. در چنین شرایطی دموکراسی، حقوق بشر و حقوق برابر شهروندی نیز از بین میرود و حتی امنیت زندگی مردم در خطر قرار میگیرد. بنابراین، گسترش فلسفه، سیاست و اقتصاد لیبرالی، ضرورت ساختار اجتماعی پیدایش حزب، ساختار فرهنگی رقابت و همکاری میان مردم و تسامح دولتی، رمز ماندگاری احزاب است، و از سوی دیگر، مانع اصلی تشکیل و ماندگاری احزاب، نظامهای خودکامهاند."(علمداری، ۱۳۸۵)
به تعبیر ملکالشعرای بهار در کتاب احزاب سیاسی، احزاب در ایران از زمانی که توسط بنیانگذاران خود پایهریزی میشوند تنها تا زمان مرگ آنها دوام داشتند و بعد از مرگ آنها دیگر حزبی هم وجود نداشته است (چه محلی و چه ملی). در واقع طول عمر احزاب بسته به طول عمر مؤسسین آنها بوده است… " مشکل بعد مسئله حزبهای شخصی است. حالا یک فرد یا پولدار بوده یا معروف بوده، یا کاریزما به هرحال حزب حول محور او تشکیل شده بوده و طبعاً به خاطر وابستگی شدید، کافی بود آن فرد از قدرت خارج شود، بمیرد یا مریض شود آنوقت بود که قلب حزب هم از تپش میایستاد" (مدیرشانه چی، ۱۳۸۳)
"در کشورهای پسااستعماری فرض می شود، هر کس که مخالف یا منتقد دولت است روشنفکر یا اپوزیسیون است. اما در این گونه کشورها لزوما، منتقد دولت روشنفکر یا اپوزیسیون نیست بلکه رقبای سیاسی درحول و حوش دستگاه دولت معطوف به قدرت به شمار می آیند و نباید با مفاهیمی چون روشنفکر که از تبارشناسی خاصی برخوردار است یکسان گرفته شود. مذهب و قوم (و گاه نژاد) دو عنصری است که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم، گروه های استراتژیک در کشور های پسااستعماری از آنان برای تشکیل حزب استفاده می کنند. به محض آنکه قدرت را به دست گرفتند به سیستم تک حزبی تبدیل می شوند. در ایران نیز به حزب جمهوری اسلامی بعد از انقلاب و رستاخیز در قبل از انقلاب بر می خوریم .(ثروتی، مژگان، ۱۳۸۵)
مسئله بعد نبودن طبقههای اجتماعی است. شاهدیم که در کشورهایی که احزاب توانستهاند نقشی در خور توجه ایفا کنند، طبقه وجود داشته و دارد. آنهم طبقات آشکار و در حقیقت هر کدام از این احزاب نماینده یکی از همین طبقات هستند. اما در ایران هیچوقت طبقه متمایزی نداشتیم. " ...ما الان حدود صد و خوردهای حزب داریم، اسم کدامشان اسم یک قشر است؟ به اروپا نگاه کنید. احزاب کارگر، حزب کشاورز،... ولی به ایران توجه کنید، کدامشان اینطور است تازه اگر خیلی ریزنگر باشیم با اسمهای کلی روبرو میشویم. حزب توده، حزب رنجبران و حزب رنجکشان و ...( مدیرشانه چی، ۱۳۸۳). " احزاب ایران به علت وضع خاص طبقات اجتماعی درایران، با احزاب اروپایی فرق داشتند. یعنی احزاب سیاسی کمتر به طبقات اجتماعی جامعه وابسته بودند و اساس رقابت حزبی انها ایدئولوژیک بود. (سعیدی، ۱۳۷۷).
" مشکلات ناشی از نبود آموزش کافی، نخبهگرایی، فرقهگرایی و پیرسالاری در احزاب ایرانی باعث شده که آنها انباشت تودهای نداشته باشند و در نتیجه، هوادارنی ندارند که بهتدریج تبدیل به عضو شده و دوام حزب را تأمینکنند... احزاب را میتوان به دو دسته تقسیمکرد؛ احزاب نخبهگرا و احزاب تودهگرا. دستهی نخست، در حالت عادی از تعدادی از افراد حرفهای تشکیل شدهاند که در زمان انتخابات، رشد بادکنکی پیدا میکنند. این در حالی است که انتخابات فقط یکی از کارکردهای احزاب تودهگراست. مقصود من از تودهگرایی احزاب، فعالیت و نفوذ آنها در میان تمام اقشار و لایههای جامعه است. چنین احزابی دهها کارکرد دیگر نیز دارند؛ نظیر فعالیتهای سندیکایی، صنفی، اتحادیهای، فعالیت در جنبشهای اجتماعی و سازماندهی تودهها برای میتینگها، تظاهرات و حتی انقلابهای مخملی و سرخ." (حجاریان، ۱۳۸۵). در ارتباط با تشکیل و ماندگاری حزب، سه عامل دخیلاند:
"۱)نوع حاکمیت وقت ۲) ساختار فرهنگی جامعه ۳) ساختار اجتماعی جامعه. این عوامل در عینحال با هم مرتبط هستند. اولین عامل یا مانع برای حضور پایدار احزاب، قدرت سیاسی خودکامه است. حکومتهای دموکراتیک زمینهساز پیدایش احزاب سیاسی، و وجود احزاب واقعی موجب پیدایش حکومت دموکراتیکاند. حکومتهای دموکراتیک، ساختهی احزاب آزادند؛ و حکومتهای خودکامه سازندهی احزاب دولتی. اما باید دید که چهگونه دولت دموکراتیک و یا قدرت خودکامه بهوجود میآید. پیدایش این دو نوع قدرت متفاوت به عوامل تاریخی، شامل ساختار فرهنگی و ساختار اجتماعی جامعه بستگی دارد" (علمداری، ۱۳۸۵(
تحلیلی بر وضع موجود
با مروری بر برخی رویکردهای نظری درخصوص شکل گیری احزاب در اروپا و ارائه مقایسه هایی در ساختار تشکیل احراب درایران، می توان به برخی از مفروضات اساسی زیر برای تدقیق بیشتر مسئله مورد بررسی پرداخت. درهمین راستا مهمترین هدف مقاله حاضر نیز پرداختن و توضیح پدیده مورد بررسی از زاویه مفروضات زیر است:
-ناهمزمانی تاریخی رشد احزاب از نظر پیش زمینه نوزایی دینی- فرهنگی، انقلاب صنعتی، عقل گرایی خود بنیاد و نقاد، و روشنفکری ساخت یافته و بازمانده از دوران روشنگری قرون ۱۵ تا ۱۹. تاخر فرهنگ سیاسی ازحیث مشارکت جویی و مشارکت پذیری دراندیشه لیبرالیزم اقتصادی و سیاسی نیز ادامه همین تالی و تاخر تاریخی است. درایران در سالهای اوج نهضت مشروطه زمانی حزب کمونیست ایران در خارج از کشور تاسیس شد و شعار "کارگران متحد شوید" را سرداد که تعداد کل کارگران ایران به ۳ هزار نفر هم نمی رسید که بخش بزرگی از آن کارگران مانوفاکتورها و کارگاههای سنتی بودند و با ماشین و ابزار تولید بسیار ابتدایی کار می کردند !وارداتی بودن ماهیت احزاب همانند بسیاری از نمود ها و نمادهای مدرنیزم اروپایی درایران، چنان مسیری را درانداخت که هنوز نیز احزابی بدون کمترین پایگاه مردمی با کمترین تعداد عضو بیشتر از طریق ایجاد چتر تبلیغاتی منحصر در نهاد قدرت و احزاب دولتی می توانند مردم را بصورت حامی گرایانه یا کلینتالیستی به مشارکت های یکسویه و ابتر و بی اندیشه وادارند. در سایه همین روندهاست که توده گرایی یکی از مختصات اصلی مشارکت سیاسی درایران امروز محسوب می شود.
" ..درغرب احزاب بتدریج بوجود آمدند نخست احزاب اشرافی و مجافظه کار و سپس احزاب لیبرال و بعدها احزاب سوسیالیست. درایران چون احزاب رشد تدریجی نداشتند و نیز براثر موقعیت خاص ایران، این جریان برعکس بود. ...درسال ۱۹۰۶ دراعلامیه حزب اجتماعیون عامیون امده است: ای فقرای ایران جمع شوید" (سعیدی، ۱۳۸۵: ۱۰۷)
- بی طبقه بودن احزاب، عدم رشد بورژوازی و شکل گیری طبقات اجتماعی سرمایه دار و کارگر صنعتی و نهادینه شدن مبارزات کارگری در قالب سندیکا و اتحادیه های کارگری. شیلر جامعه شناس آلمانی دراین باره معتقد است: "طبقه پدیده ای نیست که از امروز به فردا تشکیل شود بلکه با وجود شرایط مساعد، یک فرایند طولانی است و وقتی هم تشکیل شد به آسانی از بین نخواهد رفت. به طور مثال طبقه بورژوازی طبقه ای است که در عین داشتن وسایل تولید ، خارج از دولت رشد می کند و در درون دولت نیست. به تعبیری اقتصاد ایران دارای اقتصاد در مفهوم کشور های سرمایه داری – صنعتی نیست و اصولا شرایط رشد بورژوازی در آن مفهوم وجود ندارد. سر ما یه داران با سقوط و ظهور دولتها در حال تغییر شکل و جابجایی هستند مثلا با سقوط دولت شاه _از آنجا که وابسته به منابع ملی در درون دولت هستند_ صحنه اقتصاد را ترک می کنند و میدان برای گروه دیگر باز می شود. به این معنا که ما با بورژوا های دو رگه روبروئیم که از وصلت نامیمون سیاست و اقتصاد در ساختار دولت شکل می گیرند . در واقع طبقه در سطح افقی جامعه و بیرون از دولت و دستگاه آن رشد می کند نه در سطح عمودی جامعه........ طبقه کارگرهم در ایران سرنوشتی بهتر از سایر طبقات ندارد. در ایران طبقه ای به نام طبقه کارگر در مفهوم مارکس که در بستر نظام سر مایه داری رشد میکند ، ( با نظام پسا استعماری و شیوه تولید پسا استعماری) وجود ندارد. جریان اخیر در شرکت واحد به عنوان زنده ترین مثال به فهم موضوع کمک می کند.... منافع طبقاتی، کارگر ایران خودرو یا کارگرشرکت واحد نمی شناسد ، کارگر ترک یا لر نمی شناسد، بلکه منافع طبقاتی کارگران ایرانی را می شناسد در هر صنف و هر تباری. حال این شعور و آگاهی طبقاتی و بدنبال آن منافع طبقاتی در جریان شرکت واحد کجا بود؟ حتی در سطحی ترین وضعیت، کارگران شرکت واحد اصفهان بطور مثال در چه وضعیتی بود، چه برسد به سایر کارگران از اصناف دیگر تولیدی . نیروی کار به تناسب حوزه مکانی ، نوع تولید و... از یکدیگر گسسته اند" (ثروتی(۲)، ۱۳۸۴).
- متصلب بودن ساختار قدرت و عدم توسعه سیاسی . بدین معنا که در شرایط عدم امکان فعالیت آزادانه احزاب و نهاد های سیاسی که وظیفه دمکراتیزه کردن و غیر توده ای سازی یک ملت را بعهده داشته و جامعه را بسوی مدنی کردن هرجه بیشتر و توسعه حقوق شهروندی پیش می برد، "...در چنین وضعیتی سازمانها و احزاب سیاسی بصورت محافل سیاسی غیر رسمی یا زیرزمینی فعالیت خود را آغاز می کنند و تشکیلات غیر رسمی خود را نیز در شرایط مخفی و خفقان سامان می دهند. بدیهی است که در این شرایط امکان تمرین اندیشه و عمل دمکراتیک برای ساختار و سازوکارهای درونی این گونه سازمانهای سیاسی نیز مهیا نمی باشد" (طایفی، ۱۳۸۴). " جوامع غیرمدنی که حالا تعریف میشود: جامعه تودهای، جوامع اتمسفره شده و امثالهم. خوب جامعة تودهای و اتمسفره شدن مشخصة اصلیش این است که مردم در عرصة عمومی، تشکیلاتی ندارند و به صورت فردی زندگی میکنند، و دولت علی الاصول در عرصة عمومی هنجارمندیها و دخالتها و باید و نبایدهای زیادی را ترسیم میکند، که این جامعه میشود جامعة اتمسفره شده، حرکتهای جمعی هم در این جامعه بیشتر در قالب این تفکری که در تاریخ هم زیاد شنیدید، که به آن میگویند تفکرشان رمهگردانی، که یک شبانی یک گلهای را یکدفعه به این سمت هدایت میکند و یکدفعه به آن سمت هدایت میکند. در جوامعی از نوع غیرمدنی و تودهای ویژگی عمومی حرکتها گروهی و جمعی در قالب رفتارهای جمعی است. آن سه ویژگی هیجانپذیری، سازمان نیافتگی و پیشبینی ناپذیری از مشخصههای آن است (مدیرشانه چی، ۱۳۸۴).
- احزاب دولت ساخت نه دولت ساز. مهمترین وظیفه دولت مدرن تلاش برای ایجاد ملت و جلب مشارکت آن در ساخت یابی وتنظیم روابط قدرت می باشد. در جامعه ایران به دلایل پیش گفته تاریخی و ساختاری و طبقاتی، و همچنین تسلط فضای غیر دمکراتیک، احزاب عمدتا دولت ساز می باشند. برخلاف اینکه در فرایند دمکراتیزه شدن جامعه این دولت ها هستند که توسط احزاب تاسیس و نمایندگی می شوندو همچنین توسط همین احزاب مورد نقد و چالش قرار می گیرند. درایران امروز بخش بزرگی از احزاب یا دولت ساخته اند و یا بنحوی توسط نمایندگان یا مدیران و رهبران دولتی ساخته و پرداخته شده اند. از اینرو به تعبیر شیلر احزاب دولت ساخته در برابر احزاب دولت ساز بنوعی درتلاش برای خنثی سازی نقش احزاب و ملت زدایی و تقویت حامی گرایی هستند. " به اعتقاد کوسلر جامعه شناس آلمانی معاصر، گروه و یا گرو ه های حاکم (استراتژیک) در دستگاه دولت های پسا استعماری از منافع عمومی و ملی، درکی فردی و نه ملی دارند. به این معنا که تعریف آنان از منافع ملی و عمومی بر اساس تعریفی فردی و خصوصی و منطبق بر منافع فردی و گروهی است. به همین دلیل است که به اعتقاد او گروه استراتژیک مسلط، مخالفان خود را بدلیل اقدام بر علیه منافع ملی و امنیت ملی بازداشت و محکوم می کنند. در واقع منافع ملی و امنیت ملی معادل منافع و امنیت گروه استراتژیک حاکم است. بر خلاف کشور های صنعتی با حقوق شهروندی، دولت در کشورهای پسا استعماری (بدلیل نوع ساختاردولت) هنوز غیر شخصی نشده است و در اختیار مردم قرار نگرفته است. یکی از ویژگی های مهم این گونه دولت ها چرخش بسته نخبگان در دستگاه دولتی است ( ثروتی(۴)، ۱۳۸۴). در این میان می توان به شوراهای اسلامی کار نیز توجه کرد که در کنار ساختار مستقل سندیکالیزم سیاسی، در تحولات اخیر قبل از هر نهادی سندیکاری کارگران شرکت واحد توسط نمایندگان خانه کارگر و شورای اسلامی کار تهران مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.
"..در کشورهای دموکراتیک، دولتها حزبی هستند؛ یعنی از طریق فعالیتهای حزبی و انتخاباتی به قدرت رسیدهاند. در جوامع غیردموکراتیک، برعکس احزاب ساختهی دولتاند. دولتهای خودکامه احزاب دولتی میسازند که هم توجیهگر قدرت انحصاری خود باشد و هم مانع شکلگیری احزاب و رقابت انتخابی و گردش قدرت شوند؛ بهطور مثال در زمان حکومت پهلوی که تمام قدرت سیاسی از بالا کنترل میشد، تشکیل احزاب آزاد نیز ممکن نبود. رژیم برای توجیه خود احزابی مانند حزب "ایران نوین" و حزب "رستاخیز" را ساخت، تا نهادی در حمایت از قدرت خود بسازد و از تشکیل احزاب آزاد جلوگیریکرد. امروز نیز احزاب دولتساخته، اتحادیههای کارگری و سازمانهای مدنی بههمینمنظور بهوجود آمدهاند. درواقع گردانندگان اینگونه احزاب و سازمانها، حقوقبگیر دولت وقت هستند، نه تشکیلدهندگان دولت یا رقبای سیاسی آن... تا زمانی که دولت اقتصاد را در مهار خود دارد، قدرت سیاسی نیز در انحصار آن باقی میماند"( علمداری، ۱۳۸۵).
- خودی-غیرخودی سازی. فرقه گرایی ذاتی و اندیشه جداسازی و خودی – غیرخودی سازی های متعدد نظیر جنسی با تسلط مردان، مذهبی باتسلط شیعه، قشری با تسلط روحانیون، طبقاتی با تسلط صاحبان ثروت و قدرت سیاسی درقالب گروه های استراتژیک، و قومی باتسلط روابط فامیلی و عشیره ای از مهمترین خصوصیات ساختار سیاسی و تشکل آفرینی در جامعه ایران امروز است. "...در چنین جامعه ای اکثریت جامعه فاقد حمایتهای دولتی هستند ولی در کنار این اکثریت، اقلیتی وجود دارد که از حمایتهای دولتی همه جانبه بر خوردارند. به این معنا که در جامعه به دلیل عملکرد دولت و ساختار آن، در درون ملت یک گروه ممتاز (دولتی) بو جود می آید. این گروه ممتاز بیش از ۱۰ در صد از کل جمعیت را تشکیل نمی دهند و از کلیه امتیازات و مزایا و شانس های دولتی بر خور دار هستند. وفاداری به دولت و مشروعیت به جای آنکه همه نفوس کشور را در بر گیرد فقط شامل همان گروه ممتاز می شود . لذا ملت یعنی اجتماع عالی(برتر)، شامل ۱۰ درصد جمعیت و نه همه جمعیت ساکن در یک قلمرو سیاسی است! به عبارت دیگر ۹۰ در صد از جمعیت از حوزه ملت خارج می شود و به حاشیه رانده می شوند و اعتبار چنین دولتهایی برای اکثریت مردم از دست می رود. بدین ترتیب عباراتی که در حوزه ادبیات سیاسی در ایران رایج است مثل خودی و غیر خودی، شهروند درجه اول و شهروند درجه دوم قابل فهم می شود. ولی در اصل به لحاظ جامعه شناسی سیاسی این پدیده چیزی نیست جز پدیده ضد ملت در درون ملت (ثروتی(۴)، ۱۳۸۴).
- - فقدان دولت ملی وعدم تشکیل ملت به تعبیر نوین و تاریخی با وحدت و همپیوستگی آحاد مردم ساکن در سرزمین ایران زیر یک قانون برابر نیز از زمره موانع ساختاری توسعه احزاب و تن در دادن دولت ها به تشکل یابی ملت و مشارکت آنان در تشکیل دولت است. "...دولتهای پسا استعماری دولتهای مدرن هستند ولی ملی نیستند. به این معنا که تمام دولتهای ملی ، دو لتهای مدرن هستند ولی همه دولتهای مدرن ، دولتهای ملی نیستند. دولتهای پسا استعماری به لحاظ فرم و شکل شبیه دولتهای مدرن هستند ، ولی به لحاظ وظایف و ماهیت به شکل دولتهای ملی عمل نمی کنند. به این معنا که وظایف یک دولت ملی را نتو انستند در عمل پیاده کنند. از جمله ایجاد یک جامعه مدنی که اساس تشکیل ملت است. دولت ملی به دنبال تحقق شعار آزادی ، برابری و برادری در سیاست خود است. (ثروتی(۴)،۱۳۸۴)
- - قانون گریزی وفقدان قانون فراگیر، مدون، همه گیر و فاقد تبعیض و هم شانگی اخلاق و دین درآن. از دیر باز، مشکل اساسی ما ایرانیان «یک کلمه» بوده است : «قانون» . بی تردید، علل و عوامل بسیار متنوع و پیچیده تاریخی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی،اقتصادی و... بستر ساز قانون گریزی-ستیزی ایرانیان بوده اند، که ضرورتا"در یک تأمل آسیب شناختی می باید به گونه ای علمی بدانان پرداخت . دراین ساختار حزب یا سازمان سیاسی:
۱. گفتمان سیاسی خودرا ، در متن گفتمان قانونی تعریف نمی کندبلکه بالعکس
۲. -همگان در برابر قانون برابرنیستند وبرخی از رانت قانونی برخوردار ند
۳. "خودی" و « ناخودی» و یا «شهروند درجه اول» و «شهروند درجه دوم» مانع فراگیری و همه گیری و همه شمولی قانون است واین قانون را بی اعتبار می کند.
۴. - فرهنگ عدم تحمل. در سطح تحلیل فرهنگ سیاسی، در یک نگاه کلی، جلوه های نظری و عملی فقدان یک فرهنگ سیاسی غنی در میان بازیگران سیاسی این سرزمین را می توان در موارد زیر جست و جو کرد:
" گفتمان های تمامت طلب و دو گانه گرا(کلام محور)
آستانه پایین تحمل وآستانه بالای خودی و دگر سازی
ضعف فرهنگ گفت وگو (فرهنگ مونولوگ)
ضعف روحیه و هنجارگرایی در رفتار سیاسی
روحیه فرد/گروه/جناح گرایی (طبیعت ملوک الطوایفی و قبیله ای سیاست
استبداد زدگی
تعریف«قدرت»به مثابه ارزش برتر در عرصه مناسبات و رقابت های سیاسی
خودمحوری
روحیه مرکز گرایی/مرکز گریزی" ( تاجیک، ۱۳۸۵.)
به تعبیر علمداری، " فرهنگ حاکم در ایران نه رقابت و همکاری، بلکه انحصارطلبی، دشمنی، تلاش برای سلطهیابی مطلق بر دیگران و سیاست حذف بوده است. برعکس، روحیهی ائتلافی و سهیمکردن دیگران در قدرت بسیار ناچیز بود. این روحیه عامل مخربی در ناپایداری احزاب بوده است...همانگونه که حاکمیت طالب انحصار قدرت است، و هیچ نقد و مخالفتی را تحمل نمیکند، در طیف اپوزیسیون معترض نیز روحیهی مشابهی وجود دارد. آنها بهدلیل همین روحیهی انحصارطلبی و غیرائتلافی و دشمنی، پیش از آنکه توفیقی بهدست آورند، بر سر تسخیر انحصاری آن با هم به جدال میپردازند، و میکوشند رقبا را از صحنه دورکنند. این روحیه چه در طیف حاکمیت، و چه در طیف مخالفان، حتی برای منافع خود، خصلت تخریبی دارد نه سازندگی.
در عرصهی ساختار فرهنگی آنچه بیشتر در ایران حاکم است، بقایای هنجارهای فرمانبرداری، روابط خونی و خانواری، قبیلهای و قومی، محلهگرایی، تقلید و مرید و مرادی، رفیقبازی و نیز همبستگیهای مذهبی است. این مناسبات بهجای مناسبات قانونی، خردگرایی و بوروکراتیک، به درون احزاب نیز کشیده شده و آنرا از محتوا و ضرورتهای حزبی تهی میکند" (علمداری،۱۳۸۵ ).
- تشتت و ازهم گسیختگی سازمانی. با مروری بر تعدد حزبی درایران امروز می توان مشاهده کرد که آفت فقدان اعتماد اجتماعی، و فقر همبستگی در نهادینه سازی تشکل های فراگیر وبزرگ دامنه چکونه توانسته است حداقل انرژی و توانایی های سازمان ها و احزاب سیاسی را ینز به هدر ببرد. جمع گریزی ناشی از آموزه های سیاسی " اجتماع بیش از دو نفر ممنوع " نه تنها در ساختار اقتصادی، بلکه در سازمان دهی سیاسی نیز به وضعیتی منجر شده است که معروف است" ایرانی اگر دو نفر شود حزب تشکیل می دهد و اگر سه نفر شود منشعب می شود!".
براساس قانون اساسی و قانون احزاب مصوب سال ۱۳۶۰ حزب عبارت است از:
" ماده ۱ - حزب ، جمعیت ، انجمن ، سازمان سیاسی و امثال آنها تشکیلاتی است که دارای مرامنامه و اساسنامه بوده و توسط یک گروه اشخاص حقیقی معتقد به آرمان ها و مشی سیاسی معین تأسیس شده و اهداف ، برنامه ها و رفتار آن به صورتی به اصول اداره کشور و خط مشی کلی نظام جمهوری اسلامی ایران مربوط باشد .
ماده ۲ – انحمن ، جمعیت ، اتحادیه صنفی و امثال آن تشکیلاتی است که بوسیله دارندگان کسب یا پیشه یا حرفه و تجارت معین تشکیل شده ، اهداف ، برنامه ها و رفتار آن بگونه ای در جهت منافع خاص مربوط به آن صنف باشد .
ماده ۳ - انجمن اسلامی هر واحد اداری ، آموزشی ، صنفی ، صنعتی و یا کشاورزی تشکیلاتی است مرکب از اعضای داوطلب همان واحد هدف آن شناختن و شناساندن اسلام ، امر به معروف و نهی از منکر و تبلیغ و گسترش انقلاب اسلامی باشد .
ماده ۴ – انجمن اقلیتهای دینی موضوع اصل ۱۳ قانون اساسی تشکیلاتی است مرکب از اعضای داوطلب همان اقلیت دینی ، که هدف آن حل مشکلات و بررسی مسایل دینی ، فرهنگی ، اجتماعی و رفاهی ویژه آن اقلیت باشد .
ماده ۵ – منظوراز کلیه گروه های مذکور در موارد بعدی این قانون احزاب ، جمعیتها ، انجمن های سیاسی و صنفی و انجمن های اسلامی یا اقلیتهای دینی شناخته شده موضوع اصل ۲۶ قانون اساسی میباشد ( قانون فعالیت احزاب، ۱۳۶۰(.
هم اینک درساختار رسمی داخل کشور، ۳۹ حزب، ۲۳ جمعیت، ۳۴ انجمن اسلامی، ۲۱ جامعه اسلامی، ۱۸ کانون اسلامی، ۲۳ مجمع اسلامی و درکل ۱۵۸ سازمان یا حزب وجود دارد! که البته اگر مجموع اعضا و هواداران این احزاب و گروه های سیاسی را بتوان احصا کرد به ده برابر رقم کل آن نیز نمی رسد ! درتحلیل وضعیت این ساختار باید اذعان داشت "ما حزبهایی هم داریم که من نام آنها را احزاب فرصتطلب، موجسوار و مفتسوار میگذارم. این احزاب، آنهایی هستند که در آستانهی انتخابات مانند قارچ ظهور میکنند و در آسمانی بیابر غرش کرده، رعد و برق میزنند و سعی میکنند رأی جمعکنند. پس از انتخابات نیز دیگر اثری از آنها دیده نمیشود. اگر به تاریخ بعد از انقلاب نگاهکنیم، بسیاری از این احزاب را میبینیم که با شناسنامه و مجوز یا بدون آن، حضور پیدا کردند، اما امروز دیگر حتی در زمان انتخابات هم نامی از آنها نمیبینیم. آنها میخواهند در زمان محدود، سهمی بگیرند و بهنفع دیگری کنار روند و حتی نه با اهدافی در حد گرفتن پست که تنها یارانهی احزاب و پول کاغذ بگیرند. من به این دسته، حزب نمیگویم. اینها درواقع پارازیت نظام حزبی در ایران هستند و بهعنوان طفیلی این نظام رشد میکنند" ( حجاریان،۱۳۸۵).
جدول ۱) احزاب عمده و شناخته شده رسمی در سال ۱۳۸۳
سایر احزاب و سازمان های سیاسی غیر رسمی و خارج از کشور نیز عبارتند از ۲۶ حزب و سازمان :
جدول ۲) احزاب عمده و شناخته شده غیر رسمی در سال ۱۳۸۵
احزاب کنونی در ایران، یا احزاب دولت ساختهاند یا گرد همآیی گروههای مختلفالمنافع که نمیتوانند معیارهای حزبی را رعایتکنند. حزب نامیدن این دو گروه خطا است. تا اوضاع سیاسی آفتابی و بر وفق مراد آنها است درکنار هم باقی میمانند و زمانیکه هوای سیاست ابری شد و اوضاع رو به وخامت گذاشت، گروهی پراکنده شده و گروهی دیگر علیه هم جبههسازی میکنند و دستهدسته میشوند. برای تشکیل و ماندگاری حزب، گذشته از شرایط عینی و ذهنی آن، درک اصول حزبی نیز ضروری است" ( علمداری، ۱۳۸۵).
http://sociologyofiran.com/index.php?option=com_content&task=view&id=864&Itemid=33
.
خبرگزاری هرانا - مدیر کل دفتر گسترش آموزش عالی گفت: بر اساس برنامه، سیاست وزارت علوم، تحقیقات و فناوری این است که پذیرش 12 رشته دانشگاهی را بهویژه در علوم انسانی و هنر مسکوت نگه دارد تا سرفصلهای دروس آنها که مدتهاست تغییری نکرده، بازنگری شود.
ابوالفضل حسنی، افزود: سرفصلهای هیچیک از دروس دانشگاهی حذف نمیشود اما با توجه به اینکه برخی از دروس بیش 20 سال از آخرین بازنگری آنها گذشته سیاست ما تغییر در سرفصلهای دروس این 12 رشته است.
وی مدیریت، علوم اجتماعی، سیاسی، حقوق و روانشناسی را برخی از این رشتههای عنوان کرد و گفت: با توجه به این تصمیم اگر دانشگاهی
بخواهد این رشتهها را تأسیس کند پذیرش دانشجو برای این دانشگاهها در این رشتهها منوط به بازنگری سرفصلهای دروس خواهد بود.مدیر کل دفتر شورای گسترش آموزش عالی گفت: پذیرش در سایر دانشگاهها نیز به شرط تغییر و بازنگری سرفصلها تمدید میشود.
وی با بیان اینکه از هفته آینده کمیتههای شورای عالی برنامهریزی وزارت علوم کار خود را آغاز میکنند، گفت: دانشگاهها بازنگری را پیشنهاد میکنند و ما در شورای عالی برنامهریزی پیشنهادات را بررسی میکنیم.
حسنی با اشاره به بازنگری سرفصلهای دروس فنیو مهندسی اظهار داشت: در این رشتهها نیز به استاد درس جدید داده نمیشود تا دروسی که بیش از 5 سال بازنگری نشده است را بازنگری کند.
مدیر کل دفتر گسترش آموزش عالی گفت: اولویتهای اصلی برای بازنگری با درسهایی است که بیش از 10 سال بازنگری نشدهاند.همچنین این بازنگری با رویکرد علم و دانش روز و بومی کردن صورت میگیرد.
.
آجرلو: من پاسدار انقلاب هستم , برای ورزش نیامده ام برای حفاظت از ارزشهای انقلاب و اسلام امده ام ! ! !
پس بیجا کردی مدیر ورزشی شدی. تو و تمام پاسدارهایی که بدون تخصص پست های مدیریتی را اشغال کرده اید سال هاست گند زده اید به اقتصاد و ورزش و فرهنگ و آموزش و همه ی امور این کشور خراب شده
پاسدار ارزش های انقلابی؟!
ما دیگر در این کشور مدعی ارزش و اخلاق نه از جنس شماها نه از هیچ جنس دیگری نمی خواهیم، متخصص می خواهیم. اعتقادات افراد به خودشان مربوط است و پاسداری از فرهنگ جامعه هم بر عهده ی قانون انسانی است. شرتون کم
روزی می رسد که مردم تکلیفشان را با شما و دزدی هایتان روشن می کنند
منتظر باشید
.
جمع آوری امضا : سپاسگذار می شویم نام خود را بخش نظرات درج نمایید
" در اعتراض به برخورد با خانواده های زندانیان سیاسی متحصن در برابر دادستانی و زندان اوین
و درخواست از اسرای سبز برای پایان دادن به اعتصاب غذا . "
http://baraye-jonbesh-beman.blogfa.com/
.
.
بی ربط نشویم-محمد رضا شکوهی فرد
این نوشتار صرفا در پی صدور هشداریست به اطرافیان میدان؛ چه آنها که این اخیر در جامهی منتقد؟! جز هجمه و تخریب و توهین را نثار میرحسین موسوی نمیکنند و چه آنان که در جایگاه مدعیان و حامیان موثرین داخلی تکیه داده و پرچمهای سبز را چنان بلند کردهاند که فرازش را جز چشمنوازی رنگی خالی از معنا معرفی نمیکند
اشتباه نشود، بحث این نوشتار، سوی اثبات نقش مهندس میر حسین موسوی و به شکل اعم موثرین سبز را به مثابه رهبر یا رهبران جنبش پی نمی گیرد، بل صرفا در پی صدور هشداریست به اطرافیان میدان، چه آنها که این اخیر در جامه منتقد؟! جز هجمه و تخریب و توهین را نثار میرحسین موسوی نمی کنند و چه آنان که در جایگاه مدعیان و حامیان موثرین داخلی تکیه داده و پرچم های سبز را چنان بلند کرده اند که فرازش را جز چشمنوازی رنگی خالی از معنا معرفی نمی کند.
هشداریست صریح به هر دو سو که سلوکتان واجد هر شناسه ای که باشد، چه ناقدانه و چه حامیانه، ربط خاصی نه با اصولی که عمل خود را بدان پیوسته می انگارید و نه با اخلاق، ندارد.
بارها به این نکته واضح از سوی بسیارانی اشاره شده که سقف مطالبات اعم نیروهای جنبش سبز از سقف ایده آل های موثرین آن مرتفع ترست، در عین حال بر این مهم نیز همواره تاکید شده که میزان تحولات مصور در سیر اعمال نقش و سیمای نظری موثرین جنبش سبز مشخصا مهندس میر حسین موسوی، از آستانه تصورات ممکن فراتر و از این رهگذر به غایت ستایش برانگیز است.
می توان گفت اگر همه اطراف در حوزه تحلیل ها و تجلیلها و نقدها و مخالفتهای خود به یکسان به هر دو بخش این حقیقت توجه می کردند، برایند برداشت ها با هر سویه ای که واجد آن می بود، چه حمایت ها و چه نقدها( اگر نقد به آن معنا تصویر یافته باشد تا بحال) عقلانی تر و منصفانه تر می نمود و مُحصٍل نتایجی مثبت به سود حرکت می شد. اما متاسفانه؟
این دو طیف؛ مشخصا حامیان محافظه کار و راست زده و منتقدان یا به بیان بهینه مخالفان چپ زده، هر یک به نوعی دیده بر بخش و یا هر دو ترم این حقیقت می بندند.
هر دو طیف می خواهند به اطراف و اکناف القاء کنند که کار خودشان را انجام می دهند، یکسو نقدش را و دیگر سو حمایتش را. کدام نقد؟ کدام حمایت؟
قصد راقم این نیست که برآیند منفی یا مثبت عمل این دو طیف را به گونه ای معرفی کند که نقش اساسی در پیروزی یا توقف و رکود حرکت سبز دارند، ابدا اینطور نیست، اما در عین حال نمی توان منکر کمینه مضارش نیز شد. هر چند نمی توان برچسب عمل غیر مسئولانه و ضد اخلاقی را به اعم حاضران هر دو سو متوجه کرد اما لازم است این مسائل طرح گردد.
به آرایش نقل از قولی: تغییر جشن جامعه است و این دوستان هر یک از ظن خویش به آن می نگرند و متاسفانه فقط مایلند در جشن شرکت کنند و نه در تدارک آن.
نخست به این ظاهرا منتقدان عزیز اشاره می کنم.
«نقد درون گفتمانی یکی از اصولیست که اگر بدرستی بدان پرداخته شود، بی شک می تواند اسباب تعمیق حرکت و تسطیح مسیر پویش آن را فراهم آورد. نکته ای که خاصه در بیانیه های آخرین مهندس موسوی به شکلی صریح و موکد بدان اشاره شده و از شان والای آن و نیاز مبرم جنبش به آن سخن به میان رفته است.»
اما آیا آنچه ما مشخصا ماه هاست ذیل عنوان نقد خاصه نقد به موثرین جنبش نظیر مهندس موسوی از سوی نیکان روزگار شاهدش هستیم، نقد حقیقیست؟
نقدهایی که نگاه به ژرفای پدیده ها دارد ونه صور ظاهری آنان، آیا تا به حال فرصت تبارز وسیع یافته اند؟
بیاییم جملگی حول تعریفی مشخص از نقد به مثابه یک گزاره علمی که در خدمت حقیقت و اخلاق است، توافق کنیم.
هدف از فعل نقد ، تمیز پارادوکس ها از یکدیگر در جهت حذف زوائد و تقویت محصولیست که در پی خواهد بود. نقد به دنبال تضعیف نیست. این جنگ است که در پی تضعیف و مالا شکست طرف مقابل است. نقد حربه نیست. سلاح نیست، معرفتیست اخلاقی در خدمت حقیقت و در جهت تقویت نسبی یا ایده ئال آن.
آیا تلاش وسیعی که در قالب جنبش سبز شکل گرفته و طی یک ساله گذشته تولیدات مبارکی در جمیع ابعاد در بر داشته، واقعی نیست و آیا پیروزی قطعی و حتی نسبی آن که فرجام شیرینی جز تغییر در بر نخواهد داشت، ایده ئال نیست؟
آیا سیر صعودی تحولات خارج از ابعاد تصور برخی موثرین جنبش از جمله مهندس موسوی حقیقت نیست؟
ناقدان محترم که شناسه زبان و قلمشان این روزها هتک و هجمه و توهین و تمسخر و تضعیف یک حرکت است ، حقا و انصافا چه شناختی از نقد در ذهن دارند؟
برای دوستان و نیکان ناقد، این روزها بیش از آنکه مهم باشد آگاهی از اینکه از قبل پیش فرض هایشان از نقد چه حاصل می گردد در پایان، مهم اینست که چه کسی و چه چیزی را نقد می کنند( سلاح نقد)؟ این دقیقا مترادف با همان سویه ایدئولوژیک تعریف نقدست که آنرا صرفا سلاحی می پندارد.
به موسوی به مثابه صرفا میرحسین موسوی نخست وزیر دوران جنگ نگریستن و نقش او در جنبش فعلی را به ورطه فراموشی سپردن و قلم را از این رهگذر مدعی رقص بر صفحه نقد کردن، منصفانه نیست؟
طرح و بسط دعاوی شخصی یافته صریح و تراژیک بیشینه مطالبیست که به نام نقد تا به امروز، به خورد فضای رسانه ای داده شده است .
متاسفانه عملکرد غیر منصفانه این دوستان منتقد، چنان عرصه را برای پیدایی، بُرد و تعمیق آستانه تاثیر گذاری نقد صحیح، سازمند، متخلق و سودمند تنگ ساخته که آنچه این روزها می بینیم، بیش از همه تصویریست عریان و تاثربار از نوعی رفتار حاد اپورتونیستی که هیچ ترادفی با نقد ندارد.
عزیزان مذکور، فارغ از درک واقع بینانه از میدان عمل سیاسی و بدور از هر گونه شناخت عمیق نسبت به ماهیت جنبش از روزهای نخست، موثرین آن را بدون کمترین عنایتی به شمایل و محتوای عملکرد آنها و سیر تحسین برانگیز تحولاتشان، هدف هجمه و توهین و تخریب و تضعیف قرار می دهند. بی آنکه بدانند یا اساسا بخواهند بدانند موسوی نه به مثابه یک شخص بل به مثابه یک نیروی سیاسی موثر در جهت اهداف جنبشی که به فعل نشاندن تغییر را دنبال می کند، با همه ضعفهایی که بر پیشانی خود و گذشته اش مترتب است،عقلا باید تقویت شود اگر برای این جنبش و خروش سبز ملتی به جان آمده از سیل دروغ و جبر و جنایت شخصیت و ارزشی قائلیم. نباید او را تنها گذاشت. نباید نیرویی را که بیشینه اقبال اجتماعی جامعه هدف را پشت سر خود دارد و هر روز بیش از گذشته و با نگاهی مسئولانه تر طی طریق می کند، در مقابل یک اتوریته نظامی امنیتی که از مصور کردن هیچ رذالتی برای حفظ قدرت خویش ابایی ندارد، تنها بماند. متاسفانه گویا درک این حقایق به سخن آمده برای برخی دوستان دیر روزی نیک اندیش سخت است.
عده ای پیش از انتخابات، تحلیل هایشان آنچنان بود و پس از آن نیز بجای تقویت نیرویی که سه دهه پس از انقلاب در مناسب ترین مقطع تاریخی متولد گشت و به مثابه امید برانگیز ترین جنبشی که سودای تغییر را عملا پی گرفته و کوتاه هم نخواهد آمد، مدام با دست یازیدن به شیوه های ناصحیح و غیر مسئولانه شاید، علیه موثرین آن که الحق پایمردی پیشه ساختن در این راه، فرادیدها را تیره می کنند.
آنچه این دوستان خود را فاقد توانایی درکش نشان می دهند، فضای عمل سیاسی در محیط سیاسیست، تعارف نداریم، از اتوپیا صحبت نمی کنیم، اقلا در این مقطع و شرایط، ما در یک محیط سیاسی عمل می کنیم، عملمان در این محیط تعریف می شود، خصم مشترکمان یک ساختار بیمار سیاسیست. تغییر هم فصل مشترک ده ها ملیون انسان ایرانی بیزار از این ساختارست. ممکن است برای من و شما یک دگردیسی کامل ایده ئال باشد که هست ، اما از این منظر موسوی ها را مدام هدف قرار دادن و آنان را فاقد توانایی معرفی کردن در بدبینانه ترین نگاه خیانت است.
برای جامعه دردمند و مصیبت زده ایرانی تغییر حتی در اشل نسبی هم ایده ئال است. بنابراین بر زمین فرود آئیم، در یک محیط سیاسی (و عینی) که راهکارها و راهبردها عملی تر می نمایاند، وعظ و وضع کنیم.
عقلانیت انتقادی را به صحنه بیاوریم، این صریح ترین گزاره اخلاقیست، قطعا منظور نظر راقم از عقلانیت حس منفی را که عقلانیت سازشکار در آن هشت ساله به اذهان متبادر کرد در صورت رفاقت انصاف در درک معنا، منتقل نخواهد ساخت، و باز هم قطعا دوستان و نیکان، در روش و منش مهندس موسوی و بعض موثرین می بینید که خبری از آن عقلانیت مذموم و چرتکه انداز نیست. حتی یک نمونه هم نمی توانید ذکر کنید. اگر راعی طریق انصاف باشید البته.
ادامه این روند مغلوط و مضر، غیر منصفانه و شدیدا غیر عقلانیست، مغلوط و مضر از اینرو که تهی از درک عینی این مفهوم صریح و ساده است که وجه غالب این جنبش سیاسیست و سیاست به معنای حقیقی کلمه از جایی تعریف می شود که شمارش از ملیونها شروع شود.
جنبش سبز پاسخ میلیونها انسان بود به سرکوب کمینه حقوق انسانی شان. بیایید این را درک کنید. راقم به عنوان کسیکه خود را انقلابی می داند و زمینه اش فراهم گردد از رادیکالیسم هم دفاع خواهد کرد، این نظر را دارم.
ما هنوز در شرایط انقلابی قرار نگرفته ایم. ممکن است مالا قرار بگیریم و در آن حال قطعا روشها و ابزارمان متفاوت خواهد بود اما اخلاقمان باید سرجایش باشد. در آن حالت فضای عمل سیاسی وجه غالب نخواهد داشت.
در کثیری از این به ظاهر نقدها آنچه مملو است و گوشاگوش مطالب را اشغال کرده، شعارست. به همین سادگی، فقط شعار؟
سه دهه این شعارها داده شد و نسل من و شما را چه حاصل آمد؟ از همین روست که از عزیزان می خواهم تشریف بیاورند روی زمین، درون میدان سیاست، بعد قلم به قضاوت بسپارید. اخلاق را هم البته به پستو روانه نکنند.
دوستان عزیز، بر این تصورند صرفا با طرح و تکرار شعارها می شود آنها را فراگیر کرد. یا نمی دانند یا فراموش کرده اند ظاهرا، این درس نخست پراتیک در میدان سیاست را که هر شعاری تحت شرایط عینی و در مواجهه با موانع امکانات عملی مشروط می شود به تجربه عینی جامعه هدف و میزان سازمان یافتگی آن، هدف قراردادن حلقه های وصل و اشتراک و قلب این سازمان یافتگی آیا جز نقض غرض است؟
هنوز اما دیر نشده، می توان با اخلاقمند کردن فضا و سازمند کردن نقدها و درک این حقیقت که نقد معرفتیست اخلاقی در خدمت واقعیت و از برای تقویت ایده ئال ها، با غلاف کردن شمشیرها و تصحیح محیطی که بتوان نقد درون گفتمانی را همانگون که به نیکی بارها از لزوم وقع بدان سخن گفته شده است، به بار نشاند و این ایراد شکلی و ماهوی را بر گرفت.
می توان منصف بود، فراموش نکنیم قاتلان را هم بر محکمه انصاف و اخلاق می نشانند و حکم می دهند.
از آنسوی میدان هم سبزهای محافظه کار
این جریان محافظه کار، به نوعی اولا بخش نخست واقعیت مذکور در نخستین سطور را بکلی به سایه گاه ذهن سپرده اند و گویی اصلا ندیده اند و بخش دوم را هم می توان گفت همین طیف ظاهرا همراه موثرین داخلی بدرستی درک نکرده اند.
بدین عبارت که در عین حالی که خود را همگام و متناسب با حرکت موثرین داخلی نشان می دهند علی الظاهر، عمق تحولات مبارک و میمونی را که در قامت نظری این موثرین مشخصا مهندس میر حسین موسوی رخ عیان کرده را درک نکرده اند و از رهگذر همین ثقل قوه دراکه، حتی مواعظ و مواضع ناشی از تحولات مذکور را که در بیانیه ها و سخنان اخیر این عزیزان نمایان است، گاها یا کتمان می کنند و یا در عمل بر نمی تابند.
مشخصا هر چه موسوی از تنگ نظری تنگ نظران خود را جدا می سازد و بر گستره های وسیع جنبش تاکید می ورزد و بر شان تنوع و تکثر در جنبش سبز به عنوان یک مولفه حیاتی و قوه مقوم حرکت تصریح می کند، این طیف که برخیشان تا پیش از انتخابات هزاران فرسنگ جلوتر از وبر و پوپر حرکت می کرده اند، اتاقک های فکر تشکیل دادند و اکنون هم از موسوی در نمای نو اندیشی خود در عمل و تزریق آن به کالبد یک حرکت هدفمند اجتماعی عقب افتاده اند و در اذهان بسیارانی در حلقه جزم گرایان این هست و آن نیستی قرار می گیرند.
این طیف که سوابقش را طی یک ساله اخیر بیشینه در محدود کردن دوایر نیروها و تولید بسترهای نازل و مبتذل انشقاق و تفرق نیروهای جنبش سبز شاهد بودیم، متاسفانه طی این مدت جفاکارنه ترین نقش و فعل را در حق موثرین جنبش خاصه مهندس میر حسین موسوی ایفا کرده اند و از این حیث در خور مذمت و شماتتند و هشدار به لزوم تصحیح خود را باید اگر دلسوز حقیقی جنبش و امیدمند پیدایی فرجامی شیرین برای آن هستند، به جان پذیرند و اندکی تامل کنند و بدانند، این نه یک توصیه از موضعی با ارتفاع خاص بل یک پیشنهاد برادرانه است از سوی برادر کوچکی که حس می کند وزن جفای آشنایان بر دوست بسی سنگین تر از دیگرانیست که مواضعشان نسبت به موسوی مشخص است و اگر تا حال این مواضع را در لابلای تعارفات خود با جنبش پنهان کرده اند، بر آشنایان پنهان نیست و البته چه پنهان و چه آشکارش محترم است و مذموم نیست.
این دردیست که فضای رسانه ای و تبلیغی اطراف جنبش بدان مبتلاست. گروهی در جامه نقد، جز هتک منتشر نمی کنند و گروهی در جرگه حمایت جز محدودیت صادر نمی کنند.
این هر دو نه هیچ ربطی به منتقدان حقیقی دارند و نه ربطی به موثرین سبز، مشخصا مهندس میر حسین موسوی.
جمله آنکه بیاییم تغییر کنیم، دوستان در هر دو سوی ماجرا، همه باهم، به شکل مهوعی داریم به یک مشت عناصر بی ربط، متضاد و مضر به حال و ماال حرکت تبدیل می شویم که مضار گرانی اقلا در میان مدت و نه بلندمدت از این زاویه متوجه انسجام جنبش خواهیم شد. فقط مشتی عناصر بی ربط؟!
کمی احساس مسئولیت و تعهد نیز از این منظر نسبت به سرنوشت ملک مهجور لازمست در این راه.
http://news.gooya.com/politics/archives/2010/07/108213.php
.
شورای تهران دفتر تحکیم وحدت با انتشار بیانیه ای، به تحلیل عملکرد دولت در پهنه ی سیاست داخلی و خارجی و همچنین محکومیت احکام سنگین چند روز اخیر فعالین دانشجویی پرداخته است.
به گزارش دانشجونیوز، در بخشی از این بیانیه در زمینه سیاست های کنونی دولت آماده است "عدم وجود سیاستی صحیح و کار آمد برای حل مشکلات فراوان، امروزه فضای تصمیم گیری در کشور را به آشفته بازاری بدل کرده است. به گونه ای که گویی رشته امور از هم گسسته است. دولت حتی در تصمیم گیری های جزئی و حل مشکلات روزمره درمانده شده است."
همچنین شورای تهران دفتر تحکیم وحدت، در بیانیه خود پیرامون احکام صادره برای فعالین دانشجویی آورده است " تائید احکام سنگین حبس تعزیری بهاره هدایت، میلاد اسدی و مهدیه گلرو و صدور حکم سنگین دیگری برای علی ملیحی در عرض چند روز و به فاصله اندک از هم نقشه ای از پیش برنامه ریزی شده به نظر می رسد و کیست که نداند که در پس این برخوردها هدفی جزء سرکوب بیشتر و حاکم کردن جو رعب و وحشت نیست. حال حاکمیت بر این خیال باطل نشسته که با بالا بردن روزهای زندانیان و درد دانشجو و مردم از در بند بودن یاران دبستانی و فرزندانشان می تواند گره از کار فروبسته خود بگشاید."
متن کامل این بیانیه به شرح زیر است:
بیش از یک سال از انتخابات ریاست جمهوری دهم که رنگ تقلب و خون به خود گرفت گذشت و اکنون بیش از هر زمان دیگری ماهیت و منویات اقتدارگرایان از برپایی نمایشی که بر آن نام انتخابات نهادند روشن شده است. نوع عملکرد و شدت برخورد حاکمیت با معترضین مسالمت جو و بی شمار مردم و در رأس آن فعالین سیاسی و مدنی نشان از اوج تمامیت خواهی و استبداد مطلقه دولتمردان فعلی است. این در حالی است که کنشگران و منتقدان، فعالیت های مدنی خود را، که بی شک در جهت صلاح و فلاح جامعه و ایران بود، همواره در چارچوب تنگ قوانینی که هر روز با اعمال سلیقه حاکمان مجال کمتری جهت ابراز می یافت تعریف می کردند.
دولت اعمال حاکمیت خود را در نشان دادن مشت آهنین می داند و قاصر از تصمیم گیری های عقلانی و سازنده برای ایران است. برخوردهای حذفی و مقابله با هر نوع حرکتی که از آن بوی مخالفت به مشام برسد راهی است که تمامیت خواهان در پیش گرفته اند. در حالی که جامعه ایرانی در انبوهی از مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی قرار دارد، سر منشأ بسیاری از این مشکلات در مواضع و تصمیم گیری های حاکمان در زمینه مسایل داخلی و سیاست خارجی نهفته است. موج تحریم ها به سوی ایران روانه است و رئیس دولت آن آرزو می کند که این تحریم ها و محدودیت ها گسترده تر شود. اقتدارگرایان با خیالی وهم آلود به جای حل کردن مسائل و رسیدگی به مطالبات به حق مردم، با سوء عملکرد خود بیشتر به دنبال پاک کردن صورت مسئله هستند. از این رو هر روز مشکلی بر مشکلات پیشین می افزایند و گرهی بر گره می زنند. هر روز بیش از گذشته سرنیزه های سرکوب را تیز می کنند و به جان منتقدان و مخالفان خویش می افتند غافل از آن که به سرنیزه می توان تکیه کرد ولی بر آن نمی توان نشست. آری، حکایت امروز تمامیت خواهان نشستن بر سرنیزه است، حکایت بر سر شاخ نشستن و بن بریدن.
عدم وجود سیاستی صحیح و کار آمد برای حل مشکلات فراوان، امروزه فضای تصمیم گیری در کشور را به آشفته بازاری بدل کرده است. به گونه ای که گویی رشته امور از هم گسسته است. دولت حتی در تصمیم گیری های جزئی و حل مشکلات روزمره درمانده شده است. زمانی که کوچکترین و پیش پا افتاده ترین مسائل از جمله میزان مالیات اصناف، سلامت آب شرب تهران، وضعیت برنج های وارداتی، جمعیت شهر تهران، اساتید و حتی ائمه جمعه منتقد دولت به سرعت بدل به مسئله ای امنیتی می شود و برخود و حذف و سانسور در دستور کار قرار می گیرد، نشانه ضعف مفرط حاکمیت است، نه اقتدار و انسجام آن. و این همانا نتیجه ندانم کاری ها و سیاست های اشتباهی است که فعالین مدنی و دلسوزان و دغدغه مندان، سالیان پیش خون جگر خوردند و به صد زبان به گوش اقتدارگرایان می خواندند. اما گوش آن ها بدهکار نبود و امروز نتیجه آن را می بینند. با این وجود همچنان بر سبیل ماضی می روند و بدین ترتیب خود و کشور را گام به گام به ورطه ناکامی و نابودی می کشانند.
حضور فعالین سرشناس و افراد گمنام از تمامی گروه ها و نحله های فکری و سیاسی و طبقات اجتماعی در زندان ها و بازداشتگاه ها آنچنان گسترده و فراگیر است که نام بردن از یکایک آنها حکایت مثنوی هفتاد من کاغذ است. و این را اگر در کنار اعدام ها، شکنجه ها، اذیت و آزار ها در بازداشتگاه ها و زندان ها و ... قرار دهیم به سهولت میزان بیگانگی حاکمیت با مردم در حال حاضر نمایان می شود. تمام دشواری ها و ناتوانی های دولت در حل مشکلات جاری و درازمدت همه ناشی از عدم اتکا دولت به مردم و عدم اطمینان و اعتماد به خیرخواهان و منتقدان است. پر کردن زندان ها از مردم بیگناه تنها نشانه میان تهی بودن پشتوانه مردمی دولت است و تاریخ نشان داده است که این بار کج به سرمنزل مقصود نمی رسد. تمامیت خواهان سکوت قبرستانی و برخوردهای تند و تیز امنیتی را همه نشانه آرامش و اقتدار می بینند. اما هر عقل سلیمی درک می کند که شرایط هر روز برای حاکمیت دشوارتر می شود و دشواری ها آن را هر روز شکننده تر می کند و شکست های پی در پی آن را به انتخاب اندک گزینه های سخت در آینده ای نزدیک ناگزیر می سازد.
در کنار دیگر اقشار و گروه ها، دانشجویان در طول سالیان گذشته، خصوصا یک سال اخیر، متحمل هزینه های سنگین، برخورد و حذف گسترده قرار گرفتند. در همین راستا از روز گذشته موج تأیید احکام سنگین حبس برای فعالین دانشجویی که به علت فعالیت های قانونی و متعهدانه خود ماه هاست در زندان می برند آغاز شده و ادامه دارد. تائید احکام سنگین حبس تعزیری بهاره هدایت، میلاد اسدی و مهدیه گلرو و صدور حکم سنگین دیگری برای علی ملیحی در عرض چند روز و به فاصله اندک از هم نقشه ای از پیش برنامه ریزی شده به نظر می رسد و کیست که نداند که در پس این برخوردها هدفی جزء سرکوب بیشتر و حاکم کردن جو رعب و وحشت نیست. دو عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت که به گروگان هایی برای به خاموشی کشانیدن مجموعه دفتر تحکیم وحدت و سایر فعالین دانشجویی مبدل شده اند در حالی با احکامی سنگین در محبس ظالمان در بندند که روند بازداشت، بازجویی و دادگاه و صدور احکام آنان غیرقانونی بوده و جرمی جزء تن ندادن به خواسته های زورگویان ندارند. در عین حال دانشجویانی چون ضیاء الدین نبوی، مجید توکلی، مجید دری و... نیز با همین هدف شوم در زندان ها به سر می برند.
مصداق این سخن که غاصبان از بقای خود احساس امنیت نمی کنند همین بس که برای بهاره هدایت فعال جوان و برجسته دانشجویی که طی چهار سال گذشته پنج بار بازداشت شده است و میلاد اسدی دانشجو و فعال شجاع دانشجویی، احکام ۱۶ سال حبس تعزیری صادر می کنند و بر این خیال اند که دانشگاه و دانشگاهیان از ترس مشت آهنین سر در گریبان فرو خواهند برد. افسوس که آنان نمی دانند احکامی این چنینی گرچه بهاره هدایت و میلاد اسدی را چند صباحی بیش در زندان نگه می دارد اما بهاره ها و میلادهای بسیاری هستند که در بهار جنبش دانشجویی متولد شده اند و سخت تر از گذشته برای دستیابی به آرمان های جنبش دانشجویی می کوشند. دفتر تحکیم وحدت بارها اعلام کرده است که در بند کشانیدن فرزندان آگاه و بیدار بیراهه ایست که گر تا به آخر طی شود، راه نجاتی برای حاکمان باقی نخواهد ماند. جالب آن که حاکمیتی که خود را مقتدرتر از همیشه می داند سنگین ترین احکام حبس را برای فعالین دانشجویی که به فعالیت مدنی و مسالمت آمیز و شناسنامه دار مشغول بوده اند، بهاره هدایت، میلاد اسدی و ضیاء نبوی، صادر می کند.
حاکمان بایستی بدانند در همین فصل سخت و سرد سرزمینمان که لحظه ها را به شمارش تعداد سال های زندان های دانشجویان در بند می گذرانیم نسلی بالنده و متفکر در زندان های مستبدان در حال شکل گرفتن است که آینده را خواهد ساخت. نسلی که مقاومت و ایستادگی را برای دست یابی به حق نه در حرف که در عمل ثابت نموده است. دانشجویانی که در سالهای طی شده همواره ثابت کردند پیکان حرکت و جنبش دموکراسی خواهی در ایران هستند. آرمان هایشان پر رنگ تر از همیشه در فکر و عملشان زنده است. حال حاکمیت بر این خیال باطل نشسته که با بالا بردن روزهای زندانیان و درد دانشجو و مردم از در بند بودن یاران دبستانی و فرزندانشان می تواند گره از کار فروبسته خود بگشاید. دیگر نه مجالی برای پند و اندرز در گوش حاکمان مانده نه جایی برای لابه و ناله از سوی ما. سال هاست که دانشجویان حق را دلسوزانه با وجود حملات و هجوم ها فریاد می زنند اما گوش شنوایی که اگر بود دستان خویش را آلوده به خون بیگناه جوانان پاک سرزمین مان نمی کرد. دفتر تحکیم وحدت ضمن محکومیت احکام صادره برای بهاره هدایت و میلاد اسدی و دیگر دانشجویان در بند و همچنین روند پرشتاب سرکوب فعالین مدنی، نوید صبح آزادی را در افقی نه چندان دور به حق طلبان می دهد.
شورای تهران
دفتر تحکیم وحدت
۳ مردادماه ۱۳۸۹
.
در متن زیر شاید جالب ترین بخش سخنیست که در حقیقت نه تنها خطاب به استاندار برگزیده ی دولت، بلکه خطاب به همگان گفته شده :
«به احتمال قوی در این تقابل و رویارویی پیشرو، شما در پوشش برقراری نظم و … به حمایت از جبهه مقابل وارد خواهید شد که البته باید هزینه آنرا بپردازید(!)، ما نیز متقابلا وصیتنامههای خویش را نوشته(!) و امید به لطف و مدد الهی و دعای خیر حضرت ولیعصر(عج) داریم.»
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
حسام الدین سراج هم عامل فساد شد
انصار حزبالله کرمانشاه در نامهای به دادوش هاشمی، استاندار این استان جلوگیری از اجرای کنسرت حسامالدین سراج در کرمانشاه را توجیه کرد.
در نامهی این گروه آمده است: «آقای استاندار! چند ماه پیش طی جلسهای مواردی در خصوص وضعیت اسفبار فرهنگی و اخلاقی شهر به جنابعالی یادآور شدیم اما با گذشت زمان مشخص شد که با حمایت پنهانی و اصرار بر تشکیل مجالس رسمی بیبند و باری به بهانه کنسرت موسیقی که قلم از بیان آنها شرم دارد را آشکار نمودید.»
آنان افزودهاند: «پس از اتمام حجت در اولین اقدام در مقابل سالن انتظار حضور یافته و با عنایت الهی مانع برگزاری کنسرت موسیقی شدیم که براساس فرمایش صریح مقام معظم رهبری، ترویج آن برخلاف اهداف نظام اسلامی است.»
انصار حزبالله کرمانشاه در نامهی خود تاکید کرده که «این نقطه آغاز راه است.»
هفتهی گذشته، گروهی از لباس شخصیها که اکنون خود را «انصار حزبالله کرمانشاه» معرفی کردهاند، مانع از برگزاری کنسرت حسامالدین سراج و گروه بیدل در کرمانشاه شدند. سراج در واکنش به این اقدام آن گفت که چنین برخوردی به اسم «مذهب» توهین به مردم و هنرمندان است.
اما انصار حزبالله کرمانشاه در نامهی خود با دفاع از لغو کنسرت حسامالدین سراج نوشته است که «به مدد الهی در این راه یک گام عقب نخواهیم رفت و اطمینان داریم سرانجام خون پاک شهیدان، بساط ابتذال و فساد را جمع خواهد کرد.»
این گروه در پایان تهدید کرده است: «به احتمال قوی در این تقابل و رویارویی پیشرو، شما در پوشش برقراری نظم و … به حمایت از جبهه مقابل وارد خواهید شد که البته باید هزینه آنرا بپردازید، ما نیز متقابلا وصیتنامههای خویش را نوشته و امید به لطف و مدد الهی و دعای خیر حضرت ولیعصر(عج) داریم.»
برخورد انصار حزب الله با کنسرت سراج سطح تازه ای از تحمیل سلیقه به هنرمندان را نشان می دهد. فارس در خبر خود حسام الدین سراج را «هنرمند متعهد» توصیف کرده است.
http://www.sahamnews.org/?p=4860
.
.
انگلستان را از قلم انداختید آقای مهاجرانی
محمد رضا شکوهی فرد
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه ۱۶ تیر ۱٣٨۹ - ۷ ژوئیه ۲۰۱۰
به جنگ تاریکی بی چراغ رفتن غلطیدن و زوال در آن تاریکیست عاقبتش. نمی توان ذلالت و زشتی یک موضع ایراد شده که فرضا حاوی حجم عظیمی از توهین ها بوده را با دست یازیدن به حربه های غیراخلاقی که جنبه های حادی از تضادهای شخصی را نیز در بر می گیرد، پاسخ داد و مرتفع ساخت.
در نقد می باید بقول سارتر با سلاح منطق و تدقیق، حریف را در وضعیت شکست تثبیت کرد. واکنش های پرخاشگرانه بیش از همه قدرت استفاده از منطق های موضعی و محدود را علیه واکنش دهنده بر می انگیزد.
اخیرا جناب آقای مهاجرانی یکی از حامیان جنبش سبز در خارج از کشور طی ایراد نطقی در لندن عنوان کردند: بالاخره از آغاز پیروزی انقلاب تا به امروز، افرادی با انقلاب مخالف بودند، با نظام جمهوری اسلامی مخالف بودند، با مرحوم امام خمینی مخالف بودند، با نهاد روحانیت مخالف بودند، عیبی هم ندارد سی سال مخالفت کردند، می توانند در واقع به این مخالفت ادامه بدهند، ولی این مجموعه نمی توانند مدعی جنبش سبز باشند" .
این بخش از مواضع ایشان در کنار دیگر ترم های جزئی دیگر، از آنجا که ماهیتا از سوی بسیارانی توهین آمیز تلقی گشت، واکنش های تند و گسترده ای را از اطراف بر انگیخت.
قطعا کثیری از این عکس العملها منشاءی بحق داشت، اما با ادبیاتی تبیین گشت، که بشدت فارغ بود از تخلق به مراتب اخلاقی و همراه با لحنی غیرموثر و مشدد.
اینگونه واکنشها متاسفانه حقانیت مصدر واکنش را زیر سایه می برد و امتیازی به حساب مرتکب اصلی خطا واریز می کند.
تکرار می کنم در نبرد با خاموشی، سلاح نباید از جنس و سنخ همان خاموشی باشد بل می طلبد چراغ را. چراغ اگر آگاهی باشد و تزریق وسیع آن به فضای تیره و مبهم مزبور، قطعا در چنین شرایطی ماهیت حق به سهولتی افزون تر تبیین می گردد و تیرگی ها رخت بر می بندند. عصبیت چندان وجه منطقی ندارد حول این قبیل موضوعات، این گونه رخدادها اگر چه شاید رقص آشفته برگها را رقم زند اما ریشه ها اصیل تر از آنند که مصون نمانند از عوارض این چنین فنومنهایی.
پیش از پرداختن به موضوع ذکر خاطره ای خالی از لطف نیست. روزی از روزهای آشفتگی و نگرانی پس از انتخابات در جمعی نشسته بودیم، بحث از پایمردی چشمگیر مهندس موسوی به میان آمد و تفاوتهای عرصه در صورت حضور آقای خاتمی و عدم حضور مهندس موسوی محل بحث بود.
پیر دیری که دیرسالی از نزدیک مهندس را می شناخت و از پیش از انقلاب با وی قرابت داشت، به نکته ظریف و مهمی اشاره کرد.
ایشان گفت: «در مبارزه، مبارز نباید از پیروزی بهراسد، روحیه میر همینگونه است، او مرد سیاست به آن معنا نیست، ولی تا آنجا که من میشناسمش، مرد مبارزه است، روحیه خاصی دارد، از پیروزی ترسی ندارد، حتی اگر به قیمت کسر و تقلیل ارزش سوابقش منجر شود، به فراتر می اندیشد، او هنوز هم ایده ئالیست است، مرد راه به معنای واقعیست، یعنی الزامات ماندن در یک خط مبارزه و نگاه بی پرده به اطراف این راه و برداشت و تصحیح را باور دارد و این را خواهید دید.
اما خاتمی اینگونه نیست، صداقت دارد، اما درجه اش به حدی نیست که به کار مبارزه آید. خاتمی رئیس یک مرکز فرهنگی یا همان خاتمی کتابخانه ملی اگر باشد، دوست داشتنی ترینِ افراد خواهد بود، اما نه جامه سیاست بر تنش خوش می نشیند و نه مبارزه».
و ما دیدیم و مالا بیش از این خواهیم دید.
حقا همین جملات گویای خیلی مسائل است که در ادامه بدان اشاره خواهد شد.
سخنانی که بر زبان عضو اسبق شورای مرکزی حزب کارگزاران سازندگی و وزیر اسبق ارشاد جاری شد، از آنجا که سویه حساسی از جامعه و حامیان جنبش سبز را مخاطب قرار می داد، بشت تحریک کننده بود.
واکنش ها اما جملگی بغض آلود و اولتراهیستریک بود. امید آنکه زین پس همه در برخورد با چنین اوضاعی که قطعا این آخرینش نخواهد بود با چراغ حرکت کنیم و بدانیم مسلح گشتن به سلاح آگاهیست چراغ ما و تزریق و انتشار آن در فضای مبتلا به تیرگی وظیفه ما.
آگاهی آنچنان که سرمایه های واکنشی ما را مستند نماید و قابل ارائه، از این جهت نسل ما سرمایه دارست. فکت های تاریخی بسیاری پیش روی ماست.
از آنجا که مرکزیت مباحث حول پاراگراف فوقانی آورده از اقوال مذکور ایشان بوده، بر آن متمرکز می شوم.
نخست از پایان پاراگراف آغاز می کنم.
آقای مهاجرانی در پایان اینگونه می آورد: ولی این مجموعه نمی توانند مدعی جنبش سبز باشند.؟؟!!
لحنی اینچنین حاکی از نوعی خود مرکز بینیست و در تعارض با مشی استخراج گشته از مواضع و بیانیه های موثرین سبز.
بگذارید مثالی به میان آید شاید محتوای نظر شفاف تر شود.
فرضا بنده نظری در مورد آقای مهاجرانی دارم. طبعا نه اخلاقا و نه عرفا محق نیستم این نظر را در میدان ابراز تعمیم به کل دهم و بگویم این نظر کل است و بدین قرار جناب مهاجرانی نمی تواند، نمی داند و....
اما قطعا در محدوده ایراد و اظهار شخصی، حق دارم فرضا بگویم به نظر من جناب مهاجرانی نه نسبتی با جنبش سبز دارد و نه نسبتی با مبارزه مسئولانه در راه تحقق آرزوها و ترمیم و تتمیم آلام ملت، بل خبره ای در امور خاص است صرفا که چندان ارتباطی هم با حرکت هدفمند جنبش ندارد.
در این راستا حتی ممکن است بتوانم هزاران ادله را هم ارائه کنم جهت اثبات نظر.
با این وجود در خوشبینانه ترین حالت، این نظر همچنان صرفا نظر من است و تمام. یدین مفهوم که ورود به فاز حاق غیراخلاقی از عبور از مرز شخص به عام آغاز می گردد و طبیعیست این نبایدِ اخلاقی را لحاظ می دارم و در همین پایانه اظهار شخصی توقف می کنم.
این همه در شرایطیست که اینجانب ارزشی ورای من بودنم برای خود قائل نباشم.
پیداست آقای مهاجرانی اینگونه است.
ایشان مرز را در نوردیده، البته نخستین بار نیست و سوابقی در پیش دارد.
بنابراین ما در این بحث با یک گزاره منفی روشن مواجهیم و آن خود مرکز بینی منبع نظر است که از رهگذرش نوعی فعل یا به عبارت روشن، رذیلت اخلاقی رقم می خورد.
اهل بیان را ناآشنایی با فن آن شگفت است. اگر اهالی و ارباب عمائم چنین می کردند میزان شگفتی اینچنین چشمگیر نمی نمود چه که از کوزه همان تراود که در اوست و فن خطابه شان با فن مرسوم بیان فاصله ها دارد و خصایصی مشخص در بر.
دلایل عدم توجه ایشان به این ریزگزارهای مهم اخلاقی اما (که اعتبار فرهنگی ایشان را زیر سئوال می برد) در خطابه روشن نیست و بیش از همه شگفتی این راقم و یحتمل بسیارانی را سبب گردیده و این پرسش را متولد می کند که آن رجلی که با همه نقدها و زوایای فکری که با وی دارم و داشتم و انشاء الله داشته باشم و در عین حال حقا مردی مبادی آداب و متخلق بود و به غایت آشنا به تکنیک های مرسوم در بیان و عیان، را چه شده کین گونه مرتکب می شود؟
بگذاریم و بگذریم...
انقلاب و ضد انقلاب
در بخش نخست سخن از مخالفان انقلاب به میان می آید و این که به هر حال مخالفانی از این دست از نخست لحظه های پیروزی انقلاب فعال بوده اند.
من دقیقا متوجه نمی شوم منظور از مخالفان انقلاب چیست و اساسا اینان کیانند؟ بهترست این موضوع یک بار برای همیشه روشن شود.
اگر از زاویه کلیشه ای می نگرد ایشان، یعنی همان زاویه مرسوم و مسبوق حاکمیت، خب اولا سلام بر روح پر فتوح جان بر کفان حاکم و بازجویان کیهان نشین، آنها هم که همین نظر را دارند، و اگر هم معطوف به ناآگاهی ایشان باشد که محال می نماید (و البته فرض محال محال نیست) پاسخ می دهیم به محضر ایشان شاید روشن شوند.
به هر حال یکی از مهمترین رسالت های جنبش سبز آگاهی سازیست. از این رهگذر توضیح لازم خطاب به ایشان آنکه ما مشخصا تنها دسته ای از مخالفان صریح انقلاب را که سراغ داریم، سلطنت طلبان هستند که اندکی تامل در کمیتشان و کیفیت عملشان اساسا اهتمام و تمرکز بر آنها را عقلا بی مورد می نمایاند، ورنه هر چه بیشتر دقت می کنیم کمتر استخراجی و طبعا استنتاجی حاصل می آید. (البته این بمعنای تنهایی گروه های موسوم به سلطنت طلب در تعلق به طیف ضدانقلاب نیست. بل اشاره به وزن محدود و حقیر آنها دارد).
طنز قضایا اینجاست که ضدانقلابهای مورد نظر شما و البته حاکمیت از سویی، همه نیروهای انقلاب بودند و هزینه دادند.
اکثر جریانات مخالفی که انگ و رنگ و صفت ضدانقلاب طی سالیانی اخیر بر پیشانی شان چسبانده شده، از شرکای شناسنامه دار و هزینه داده فعل انقلاب بوده اند و با اصل انقلاب زاویه ای حس نمی کنند، نیک و بدشان بماند، مجالی در این مقال من باب تفسیر این نیکی و بدی و اثباتش نیست و ماشاء الله مثنوی حجیمیست.
منظور دقیقا چیست؟
جریان های ملی؟ نهضت آزادی؟...
جریان های چپ، توده ای ها، فدائیان، راه کارگر، پیکار، مجاهدین؟
صریح توضیح دهید شاید ایراد در قوه ادراکه ما مستتر باشد. ضدانقلاب چیست؟ ضدانقلاب کیست؟ (اگر معطوف به تعارض با امام و نظام است، ضدانقلاب ها اکثریتند، یعنی به نوعی همه ما ضدانقلابیم و اگر معیار تشخیص و تعریف انقلاب این باشد به ضدیت با آن افتخار می کنیم).
انقلابی که ما بدان باور داریم بیست و دوم بهمن ماه آغاز شد و سی خرداد شصت در جا متوقف شد، (شخص شخیص شما و امثال و اعوانتان هم هر یک به وسع عملتان دخیل بوده اید در رذیلت، حالا طلبکاریتان به طنز تلخی بیش نمی ماند اما و البته تعجبی هم برش مترتب نیست) اما تمام نشد، شکست نخورد، ادامه دارد دقیقا همان تاریخی که بعضی از شما حتی از یادش هم هراس دارید، دلیلش....؟
می دانم این جملات ممکن است فشار خون برخی را بالا و پائیین کند ولی حقیقت اینست، پروژه انقلاب ادامه دارد.
بسیاری از کارکشته ترین نیروهای انقلاب متعلق به برخی از این جریان هایی که ضدانقلابشان می نامید و شاید هم می دانید!!!!!!! هستند.
ماهیت سیاسی این گروه ها و سوابقشان محل بحث نیست. بحث بر سر ضدانقلاب بودن است. وقتی نیک نظر می افکنم و شما را و امثال شما را در کنار برخی از این افراد و جریان های مذکور قرار می دهم، اگر ضدانقلابی قابل تمیز و استخراج و انتخاب باشد، انتخاب گزینه شما سهل ترست به غایت.
بنابراین بیائیم حول این مهم که جمله جریان ها و افراد مخاطب شما ضدانقلاب نیستند و منصفانه گر بنگریم ضدنظامند و هر یک همچون شما شاید انقلاب را از ظن خویش چنین و چنان تعریف کرده اند و بدان دلبسته اند، توافق کنیم و پیامدش شما رضایت دهید و افسار این بیچاره رها نموده پیاده شوید و از تعریف مبتنی بر کلیشه های رایج تا دیر روزی پیش فاصله بگیرید.
در این مرحله هم شما سود می کنید هم اطرافیانتان.
بدین واسطه که اولا هم تفاوت ادبیات و ژرفای پذیرای حق در اندیشه خود را عیان می نمائید، و هم یحتمل برخی اطرافیانتان که هر روزه مجموعه ای از افاضات فضایی به نمایندگی از جنبش سبز از جانب خود صادر می کنند و متاسفانه این روند بی رویه صادرات ضربه اش به شما و خودشان تنها نمی خورد بل متوجه رهبران صادق حرکت در داخل کشور و ساختار و انسجام نیروهای جنبش می گردد، نیز متاثر از این آگاهی می شوند و روند معیوب گذشته را رها می کنند.
نظام
در ذم مخالفت با نظام سخن رانده اید و آنرا مصداق عدول از شروط جنبش سبز خوانده اید. گویی نظام هنجار انقلاب است خدای ناکرده. یا زبانمان لال نیروی اجتماعی جنبش از عشاق نظامند. توصیه می شود بیانیه هجدهم مهندس موسوی را به تفصیل بنگرید. جدا مضحک است.
اینکه انقلاب را مترادف با هنجار نظام تعریف کنیم، مرتبط است به عدم درک چرایی و ماهیت و اهداف انقلاب و قفل شدن در یک مدل متناقض و منقص برداشت از انقلاب.
همین مهم متعاقبا تشتت در درک ارزشها و هنجارهای متعالی آن انقلاب را نیز در شما موجب شده است.
حوصله این مطلب از طرح مطالب به تفسیر و جزء و الصاق تفصیلی مستندات به نوشتار خارج می نماید و پروردگار را سپاس آنقدر روشن هستند این واقعیات که فقط عشاق فعل پرزحمت خواب از نظاره و ادراکش ناتوانند.
وقتی شخص مهندس میرحسین موسوی و عدیدی دیگر از موثرین صادق جنبش سبز بارها تاکید و تصریح داشته اند غریبه بودن این نظام با انقلاب و ایده ئال ها و اهداف آنرا، تاکید اینگونه شما بر حذف مخالفین نظام بر چه اساس و مبنایی مستقر گشته است؟
اگر این مطالب را پیش از صدور بیانیه هجده بر زبان می آوردید بنده ظن قدر پیدا می کردم که احتمالا یکی از مخاطبان بیانیه هجده شما بوده اید (شوخی نمی کنم).
بسیارانی تا پیش از این باور داشتیم که مهندس موسوی و بعض موثرین داخلی جنبش سبز از شما داعیه داران اصلاح طلبی در خارج از کشور جلو تر حرکت کرده اند و جسارت و شجاعت و از همه مهمتر صداقت بس قابل شهودتری از خود به خرج داده اند، پس از ایراد سریالی از بیهوده گویی ها و توهین ها و تحریف هایی که از جانب جناب کدیور سرعت عجیبی یافت و با سخنان شما تکمیل شد، به نظر می آید اصلا قیاس میان شما و موثرین داخلی از جمله میر عزیز قیاسی بس مع الفارق است.
بنده قطع یقین شما را حتی در زمره حامیان جنبش سبز هم نمیشمارم، چه که کار صد دشمن را با ظرافت و صراحت بیشتری انجام داده اید. در این مدت کم شما و دوستانتان با استفاده از امکاناتی که در اختیار گرفته، به انسجام جنبش ضربه نزده اید. البته این نظر بنده است، فقط همین.
اگر بتوان چند پاشنه آشیل برای حرکت این جنبش در مسیر نیل مطلوب ذکر کرد، مهمترینش شما و دوستانتان هستید و وقت آن رسیده به صراحت به شما بگوییم، که آنان که حق دارند مدعی باشند، نسل ماست.
مطمئن باشید ادامه این روند مضر و معیوب از سوی شما با سکوت و یا واکنش محدود مواجه نخواهد شد، بل فضای رسانه ای را چنان خواهیم کرد که مجبور به عذر خواهی شوید. عزیزان ما خون ندادند، نداها سهراب ها و ترانه ها و اشکان ها جان عزیزشان را تقدیم حرکت سبز این ملت نکردند که این چنین بازی هایی از سوی برخی مدعیان نظیر شما با جنبش صورت گیرد. بلاخره تکلیف خودتان را با خودتان مشخص کنید، روزی سخن به یاد شهدای اعدام های دهه شصت و قصور و تقصیر خود می آرایید و دیگر روز زبان به نفی حق آنها در حضور در جنبش می آلائید. کدام را باید باور کرد؟
بعض مواضع و مواعظ در این میانه ها اگر صریحا بر بیان بنشیند و عیان گردد، بهتر است تا فرداها. به هر روی سازه استبداد گر نگوییم کارش به اتمام رسیده ولی تنها ناشنوایان سیاسی هستند که طنین گوش نواز در هم شکستن استخوان هایش را نمی شنوند و این فردای در راه، باید مملو از شفافیت باشد و هشدارهایی که از هم اکنون لازم می نماید طرح گردد.
امام
در ترم سوم خطابه تان به کراهت مخالفت با امام اشاره کرده اید، توهین از این بالاتر به چند نسل؟
کدام امام؟ والله دوران امام سرایی بسر آمده، بگذارید این امام در ذهن خودتان بماند، هر روز به نسلی که از واژگان معطوف به او هم دل چرکین است، این نکته را باز نگوئید.
جامه وجاهت بر پیکر این وقاحت دوختنی نیست، تلاشتان بی سرانجام خواهد ماند، تاریخ ورق خورده است، نمی توان برش گرداند.
میشود آیا این امام را با نگاهی به تراژدی های مثبوت در تاریخ سه دهه انقلاب تعریف کنید و این تعریف را به بحث بنشینید؟
اگر شدنیست اعلام کنبد.
حقیقتا محل ابهام است چیستی اهداف شما و بعض دوستانتان در پس پرداختن ممتد به این سطوح مبتذل و نازل و ایجاد تضادهای مصنوعی.
حقا بدنبال چه هستید؟ از بطن زایش این همه اختلاف و افتراق و جدایی چه حاصلی تحصیل می شود که این حجم سنگین تلاش های منفی را طی چند ماه ماضی شما و دوستانتان در حوزه خلق بسترهای مناقشه و دعوا داشته اید و دارید؟
این همه برخورد دفعی با چه هدفی؟
اشارتی که مقرر شد به خاطره مذکور در نخستین سطور معطوف گردد، آنست که جناب مهاجرانی عزیز، شما و چندی چون شما که در اطرافتان بر دیده ها آشنایند، ده ها درجه بیش از امثال آقای خاتمی در هراس از پیروزی که فوایدش فردای همه را در بر می گیرد، بایسته مثالید، دلایلش بماند، توضیح و تفسیر به تفصیل آن از حوصله این یادداشت به درازا کشیده که درازایش نشان و منشاء از درد دلسوخته ای دارد، خارج است.
قواره این جنبش عظیم تر و بسیار عظیم تر از شما و برخی های مذکور است. تلاشتان ممکن است مصائب و ابتلائاتی را بزاید، ولی یقینا میزان و وزنشان قابل اعتنا نیست و بقول معروف باید به زمان زمان داد تا سنگ ریزه ها از آب زلال این چشمه پر امید جدا شوند.
جمله آنکه، شما دکتر سید عطاء الله مهاجرانی هستید، فقط همین، فقط همین. نظرتان هم از این زاویه به غایت محترم است، فقط هم محترم است نه بیشتر.
ضمنا آنکه سخن از نیات و نقوش پلید امپریالیسم ونئوکان ها و برخی دول غربی نیز به میان آورده بودید، ما هم موافقیم. البته دولت فخیمه انگلستان را از قلم انداخته بودید، که محض یادآوری از آنجا که از مهمات است و فراموشی اش بس خطیر، عرض می گردد.
بهروز و رها و از این رهگذر پیروز باشید
.