userinfo close

  ,

دموکراسی


democracyaz

تاسیس: 10 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: آکام حبیبی - معاونان
آنکس که نمی فهمد یک درد دارد.. آنکس که می فهمد هزار و یک درد دارد.. آنکس که می فهمد و می خواهد به دی ادامه »
آنکس که نمی فهمد یک درد دارد..
آنکس که می فهمد هزار و یک درد دارد..
آنکس که می فهمد و می خواهد به دیگران نیز بفهماند هزار و هزار و هزار یک درد دارد..
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
11
79
89/2/29 (20:47)
7
24
84/11/10 (12:33)
4
33
87/10/27 (23:12)
58
74
89/12/22 (11:35)
7
22
89/11/27 (14:52)
14
22
89/11/26 (10:21)
3
15
89/3/29 (18:24)
3
7
89/2/30 (02:19)
1
5
88/12/28 (16:35)
1
7
88/12/24 (00:21)
2
10
88/12/23 (00:32)
0
3
88/12/4 (18:05)
1
3
88/10/23 (00:25)
0
3
88/10/22 (13:19)
0
2
88/8/18 (20:31)
2
21
88/8/14 (10:03)
0
25
88/8/13 (21:52)
0
5
88/6/15 (00:57)
40
86
88/4/27 (16:50)
0
2
88/1/5 (15:45)

عنوان بحث

مزدک میردامادیان , raspinadesigner

جای خالی دکتر شفیعی کدکنی را چه کسی می تواند پر کند؟

.

20081221115753t300-75.jpg

شفیعی کدکنی، ادیب و پژوهشگر و شاعر بزرگ ایرانی، استادی ست که هیچگاه سنگر دانشکده ی ادبیات را ترک نمی کرد. دانشکده ای که روزی تکیه گاه بزرگانی چون او بوده و روا نیست یک عده نورچشمیِ بی سواد که به خیال خودشان استاد شده اند، این جایگاه والا را از آن خود کرده و در برابر دانشجویانی بنشینند که به مراتب داناتر و با ذوق تر و خلاق تر از استاد خود هستند.

فقط بروید ببینید چه کسانی در ایران ریاست دانشکده های علوم انسانی را قبضه کرده اند...

آن هایی که می دانند در دانشگاه های بزرگ ایران چه کسانی امروز به جوانان با استعداد ایرانی، فلسفه و علوم سیاسی و جامعه شناسی و ... تدریس می کنند، برایشان عجیب نیست که دیگر در دانشکده ی ادبیات هم اثری از کدکنی ها و باستانی ها و مصفاها باقی نماند و همه ی اساتید بزرگ بازنشانده شوند.

تنها چند ساعت در برابر استادی چون شفیعی کدکنی نشستن، مرا که هیچگاه دانشجوی ادبیات نبوده ام، چنان شیفته و مشتاق کرد که نمی خواستم دیگر از روی نیمکت بلند شوم، ولی خوب می شناسم دانشجویانی را که چگونه با اکراه از پله های دانشکده های فلسفه و جامعه شناسی و ... بالا می روند تا دقایقی استادی چون حداد عادل را تحمل کنند و یک شیخ بی عمامه برایشان از شوپنهاور سخن بگوید !!!

کم کم باید منتظر باشیم تا کارخانه ی استاد سازی مصباح هم به زودی نه تنها استاد فلسفه و الهیات، بلکه اساتید هوا فضا و علوم پزشکی تحویل دانشگاه بدهد و به قول آن مقام معظم، دانشگاه های ما حقیقتا اسلامی شوند.

به هر روی امیدوارم زودتر شرایط برای بازگشت استاد گرانقدر، دکتر شفیعی کدکنی، فراهم شود و دانشجویان کمتری از کلاس ایشان محروم شوند. آنگونه که پیداست برنامه استاد فعلا یک ساله است ولی نمی دانم آیا ایشان نیز چون دوست بزرگوارشان "سایه" روزی خواهند گفت:

« باد ساران هوا را به وطن حاجت نیست »

اینجا دیگر حرف دانشگاه و کرسی استادی نیست

اینجا دیگر صحبت از شاعرانی ست که من نامشان را گذاشته ام، شاعران راستین شهر قشنگ

حق با افلاطون بوده؛

شاعر را باید از آرمان شهر بیرون کرد.

اصلا از من بپرسید، سقراط هم به درد چنان شهری نمی خورد.

( البته بهتر است از جناب نیچه بپرسید چون من هیـچ کاره ام )

حالا تکلیف ما ،ساکنان خوشبخت آرمان شهر، چیست؟

درست است که شهر ما شهر آرمانی ست (!) ولی شهر فرنگ که نیست !

در شهر قشنگ ، شهر گل و بلبل، شهر استعاره و اساطیر، که نمی شود چنین کاری کرد.

مردم شهر قشنگ جنسشان با فرنگی ها فرق می کند و حوصله ی فلسفه و سفسطه ندارند.

منطق تند و تیز، روح حساسشان را آزرده و ذوقشان را کور می کند !

نه اینکه انسان های متفکر و اندیشمندی نباشند.

برعکس...از فهم و کمالات هیچ چیز کم ندارند

فقط جنسشان فرق می کند.

دیگر نمی دانم ریشه اش چه بوده و اصلا ذاتیست یا اکتسابی.

هیچ ربطی هم به بنده ندارد.

فقط می خواهم بگویم شاعر را نمی شود از شهر قشنگ بیرون کرد.

سرتا پای تاریخ و فرهنگ شهر قشنگ با شعر گره خورده است.

شاعر شهر قشنگ آن است که گفته :

« مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

شهان بی کمــر و خسروان بی کلهند »

بی شک نمی توان چنین آدم گردن کلفتی را به این راحتی از شهر خودش بیرون کرد.

گردن کلفت ترین های تاریخ ( این کلفتی با آن یکی فرق می کند ) هم نتوانستند چنین کاری بکنند.

پس حالا پرسش اینجاست که این همه حاکم قلدر، که در شهر قشنگ به وفور یافت می شدند، چگونه شاعر را در آرمان شهر تحمل کرده اند ؟!

اینجا باید اضافه کنم که شهر قشنگ از آرمانی ترین شهر های تاریخ است.

خدا را شکر همیشه سایه خدا و نوچه هایش بر سر این شهر بوده و به برکت وجود ایشان، این مدینه همیشه فاضله بوده و هست و خواهد بود.

به خصوص که خدا را هزار مرتبه شکر، اگر روزی نمایندگان خدا در رکاب سایه ی خدا ( نعوذ با... این لقب را طاغوت به خودش داده بود ) بودند، امروز خودشان سایه حقیقی خداوند و نماینده تام الاختیار او بر روی زمین هستند.

 شهر از این آرمانی تر؟

فکرش را بکنید... خدا شخصا در راس امور است !

حالا تکلیف این آرمان شهر با شاعر دردسر ساز چیست؟

می پرسید شعر "گـــل و بلبـــل" کجایش دردسر ساز است؟

راستش را بخواهید در شهر قشنگ، شاعر و به طور کلی ادیب، باید بار تمام روشنفکران و متفکران را برای سخن گفتن با مردم به دوش بکشد.

کاری ندارم که چرا چنین است و چگونه باید باشد.

به هر روی شاعر شهر قشنگ به خودی خود، آدم دردسر سازیست و می خواهیم بدانیم با این دردسر چه کرده اند

به تاریخ رجوع می کنیم

از آنجایی که مردم شهر قشنگ به سخن گفتن علاقه ی زیادی دارند، این شهر شاعر زیاد داشته.

اگر کلشان را در نظر بگیرید، می بینید که تعداد شاعرانی که پتانسیل دردسر سازی داشته باشند، زیاد نبوده و بقیه هم بود و نبودشان تفاوت چندانی نداشته است.

گاهی از سر تفنن چیزی می گفته اند که هیچ کس و از جمله خودشان آن را جدی نمی گرفته.

می ماند عده ای که زیاد تر از حد مجاز می فهمیدند و اگر حرف نمی زدند، منفجر می شدند.

چنین سخنوری را در طول تاریخ شهر قشنگ یا به زر خریده اند تا مدحش را بگوید و در وقت حرف زدن، حرفِ زیادی نزند،

یا بدون آنکه از شهر بیرونش کنند کاری کرده اند که خودش با پای خودش از شهر بیرون برود

و یا اینکه اصلا بی خیالش شده اند.

دست کم حاکمان سیاستمداری که می دانستند بیرون کردن شاعر از شهر قشنگ چه عواقبی دارد، از در افتادن با او بیم داشتند.

اصلا کمتر سلطان قلدر زبان نفهمی هست که سخن شاعر را دریابد و بفهمد که یک آدم یک لا قبا با چند ورق کاغذ و حرف هایی که هیچ ربطی به حکومت ندارند، چگونه می تواند یک سلطان قَدَر قدرت را با هزاران هزار مرد جنگی به گورستان تاریخ بفرستند و خود بر قلب مردمان فرمانروایی کند !

حاکمان با سیاست شهر قشنگ، روزگار شاعر و شعر و هنر را آنچنان سیاه می کردند که شاعر یا در شهر خودش به مرگ طبیعی(!) دق مرگ شود، یا بار سفر بسته و شهری را بیابد که بتواند در آرامش چند خطی نوشته و روزها را شب کند.

البته نکته اینجاست که سیاستمدارترینِ سیاستمداران نیز نتوانستند هیچ کدام از شاعران راستین شهر قشنگ را برای همیشه از شهرشان بیرون کنند. روزی زمان رفتن خودشان و توله هایشان رسید ولی شهر قشنگ، شهر عشق و هنر، شهر شاعر است و این خانه، خانه ی اوست. هر چند که چند روزی به ظاهر دیگران صاحبخانه باشند.

خلاصه اینکه شاعران آواره در شهر قشنگ زیاد بوده اند.

روزگاری، در حکومت خدایان، شاعرانی از شهر قشنگ به هندوستان شدند.

این روزها هم شهر فرنگ، سرزمین بی خدایان کافر، مکانی بسیار مناسب برای هر کسیست که می خواهد هم حرف حساب بزند، هم گوش حسابی حرفش را بشنود، هم  با دیدن آنچه بر سر شهرش آمده دق نکند و هم مثل یک شهروند عادی، مثل یک پزشک، مثل یک معمار، بتواند با کارش که همان خواندن و اندیشیدن و نوشتن است روزگار بگذراند و به شغل شریف مداحی مفتخر نشود.

عجب شهر خوبیست این شهر بی خدا !

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.