| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
16
|
34
|
88/5/23 (17:30)
|
|
||
|
|
192
|
620
|
87/7/6 (23:40)
|
|
||
|
|
18
|
62
|
87/3/11 (11:12)
|
|
||
|
|
17
|
92
|
87/3/11 (10:56)
|
|
||
|
|
23
|
109
|
87/3/7 (14:59)
|
|
||
|
|
38
|
98
|
86/8/26 (21:43)
|
|
||
|
|
129
|
489
|
86/8/26 (21:27)
|
|
||
|
|
8
|
66
|
86/7/26 (12:05)
|
|
||
|
|
9
|
25
|
86/1/30 (20:58)
|
|
||
|
|
3
|
49
|
85/8/23 (10:56)
|
|
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه هشیار خسته اماین سنگ بزرگ
هی پرتابم می کند به دره
پرتاب که می شوم
ته دره که می افتم
پریشان نمی شوم
اما لبریز می شوم ار فکر ...
حس میکنی
در انزوای خود سکوت مرگبار اشک ها را
تو از آفتاب دوری و من از تو
من,این سکوت
این فاصله ها را , سالهاست که میشناسم
حتی وقتی شاپرک ها در سوگ بهار می مردند
و برگها دیر زمانی زیر پای شب خرد می شدند و
باغ , خواب جوانه ها را می دید.
و من بار ها در تنهایی باغ گریسته ام !
من دست های پرواز را در میان هق هق باران جسته ام
کاش میشد از این باغ کوچید
یاسمن ها می گویند :
دور نیست آن روز که بتوان با شقایق ها پرید
و با قاصدک ها خواند
آری : آن روز بسی نزدیک است ...!
ای فلک بازی چرخ تو رازم
بی گمان آمدم تا که ببازم
ای دریغا که شد چشم سیاهی
قبله گاه من و روی نمازم
.
.
.
آمدم
که بیدار بمان
خوابم برد
تنها ماندی رفتی
حالا من
تا ابد
تنها ماندم
توو گریه های زار و زار
سپردمت به روزگار
این از خودم گدشتنو
پای خاطر خواهیم بذار




آخر دل مارا تو فنا کردی و رفتی
بیهوده مرا چشم براه کردی و رفتی
آن کاخ امیدی که بنا کردم از عشقت
خاکستری از آن تو بپا کردی و رفتی
تو که دانی همه ترس من از هجر تو بود
پس چرا شهر دلم را تو رها کردی و رفتی
در توانم نبود دوری و هجر تو عزیز
گو که خواب است که اینگونه جفا کردی و رفتی

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ این یعنی در این اندوه می میرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
وبرف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق از دلبستگیهایم
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
همیشه با تو بودنهای من دیری نمی پاید
وبعد از تو کسی دیگر به دیدارم نمی آید
تمام لحظه های من پر از تکرار بی رحمیست
چگونه می توان با این همه نامهربانی زیست ؟
ببین ! دلتنگ دلتنگم واز بی حاصلی لبریز
واین را خوب می دانم که می پوسم در این پاییز
وتو از یاد خواهی برد تمام خاطراتت را
ومن می میرم از ترس ملال ورخوت فردا
همان فردای بی رحمیکه دلگیر است وتکراری
ولحن پنجره هایش غم انگیز است ودیواری
چرا دلواپسیها را از چشمانم نمی خوانی
من از دوریت می ترسم مگر این را نمی دانی
بیا وچشمهایم را زدوش جاده ها بر دار
وبیش از این مرا در انتظار دیدنت مگذار
اینکه آمدی
و اینکه یا
که
رفته
ای دوباره
دلیل تازه ای
برای مردن
یا زنده ماندن من
نیست
من تصمیمم را گرفته ام
میدانی برای اینکه بگویم
چند راه نرفته را باید
رفته بودم
ولی به تو
نرسیدم
دیروز
تو
سالها پیش از اینکه من
آمده باشم
رفته بودی
درخت بودن
آسان نیست
دیدن ساده است
از تبر مردن ساده است
ولی سخت است گاهی آدم سکوت کند