نام کلوب :داستان نو
نام انگلیسی : dastanneno
تاسیس : 30 دی 1383
139 عضو ، 26 بحث ، 5 آلبوم

داستان نو

تبلیغات

__
عنوان بحث
داستانک( جایزه 100 کروبی )
22 بهمن 86 - 23:39

داستانک بگید


توضیحی در مورد داستانک


داستانک دریک لحظه از زمان اتفاقی می افتد و دیگر تمام می شود.
در داستانک همه چیز حول ماجرا می چرخد و شخصیت مورد بررسی و عرضه قرار نمی گیرد چراکه مجالی برای معرفی شخصیت نیست. بازیگرانی که تنها تک نقشی بازی کرده و پنهان می شوند تنها برای عرضه ی اتفاقی است که قرار است یک لحظه سایه وار بیاید و برود . بن مایه ی داستانک آنقدر قوی است که شاید در ده خط ویا کمتر آنچنان مفهومی را به خواننده می رساند که تکلیف او را خیلی سریع مشخص می کند . یعنی این است و دیگر هیچ و تو می توانی قضاوتی داشته باشی و یا اصلا هیچ قضاوتی نکنی .

به واقع داستانک به تصویر کشیدن یک ایده است .ایده ای که با یک بن مایه ی قوی نیاز به شرح و توصیف و چرایی ندارد. چیزی دارد اتفاق می افتد و در حال شدن است .این رویداد در پی کشف مدلول های گوناگون نیست و مجالی برای ایجاد مدلول های جدید ندارد بلکه یک دال موجب یک مدلول شده است که در این سیر قابل طرح است .
کلیدهای نشانه ای در داستانک راه عبور به عمق رویداد و پدیده های کشف نشده هستند . نشانه هایی که از این پس با آن مواجه می شویم هرچند جزیی و کم , کار بسیاری از جملات نیامده و استدلالات نشده و نتیجه گیری های به پایان نرسیده را انجام می دهند . درواقع داستانک حجمی کوچک را از عناصر بسیار ساده و کوچک به
خود اختصاص داده و با ساختار زبانی درگیر می شود . بطوریکه به داستان های 55 کلمه ای * داستان های کوتاه کوتاه می گویند . داستانک ها نیز در قلمرو سبک مینیمالیسم قرار می گیرند . که این قلمرو شامل تمامی آثار هنرهای تجسمی و غیرتجسمی است که با ابزاری ساده وهرچند جزیی به ظهور می رسند . تصویر یک آهو با چند خط , یک پرنده با 2 منحنی , اندام ساده انسان با چند برش خطی , هایکوها , کاریکلماتورها , قطعه های کوچک ادبی و داستانک های کوتاه در این قلمرو قرار دارند .
بنابراین قلمرو مینیمال شامل کلیه آثار هنریقوطی کبریتی است . و ایجاز که یکی از خصیصه های هنر مدرن به شمار می رود در این قلمرو شرط اساسی محسوب می شود و به هنرمند اجازه ورود به آن جهان را می دهد
عرصه ی داستانک عرصه ی متن مدرن است
. در متن مدرن چه نظریه چه داستان و چه داستانک بی ریشگی شرط اساسی ورود به قلمرو آن است . ابتدا و انتهای یک متن مدرن تنها بر پایه ی خودش استوار است و هرگونه قضاوتی را می تواند بدون هیچ پشتوانه فکری استناد شده اجرا نمود و خواننده را با موجی از تازه ها ، ابهامات ، ایده های جدید وپدیده های هیجان انگیز مواجه کند . اما این بدان معنا نیست که متن مدرن چه در قلمرو داستان چه نظریه بر هیچ اصولی استوار نباشد . بلکه وقتی در این قلمرو قرار می گیرید ، به شما خواهد گفت برای " گویه " احتیاج به هیچ " واگویه " ای نخواهید داشت . ما هیچ منطق ارائه شده را که منتقدین ، داستان نویسان و شاعران پیش از ما گفته اند و انجام داده اند را به قلمرو خود وارد نمی کنیم بلکه ما روش کار خود را داریم و روش کار ما بر پایه ی پدیده محوری استوار می باشد . ما پدیده ها را خلق می کنیم و خلق یک پدیده ی نادر و نو، ریشه اش را تنها در زمانی که در حال گذر است می توان یافت

خصوصیت دیگر یک داستانک پیچیده نبودن آن است . در یک داستانک ساختارشکنی و نحوشکنی به مفهوم بغرنج بودن نیست . بلکه فرم و محتوا دو لایه متفاوتی هستند که نویسنده ناچار می شود فرم را برای فرود ماجرا بکار بگیرد و او آنقدر خود را در این عرصه آزاد می بیند که می تواند ساختار را در هم بریزد و حتی یک کلمه را بعنوان یک ماجرا دنبال کند و یا اصلا خلق یک کلمه یا فعل ، محور داستان باشد . با وجود اینکه محدوده ی رشد یک داستانک در چند خط خلاصه می شود اما نویسنده آنقدر آزاد است که می تواند از هر چیز برای داستانش کمک بگیرد . این چیز میتواند یک شئ بی ارزش ، یک حرف ؛ یک آدم یا یک کره ی خاکی دیگر باشد .
داستانک دارای سه مشخصی اصلی است :


ف
یزیولوژی حرکت
فیزیولوژی رویداد و بی رویدادی
فیزیولوژی بی زمانی در زمانی
 



فیزیولوژی حرکت:

جریان در داستانک نوع خاص در حال شدن و پرتاب شدن است . جنبش و حرکت از عناصر اتفاق و پیش زمینه محسوب می شود . این حرکت گاهی مافوق تصور است و قابل اندازه گیری نیست . داده ها آنچنان سریع و بی مجال به سوی نویسنده و خواننده می تازند که متافیزک داستان را تحت الشعاع قرار می دهند . این خصوصیت از داستانک پیش زمینه و پدید آورنده ی دو خصوصیت دیگر داستانک است ؛ رویداد و بی رویدادی و بی زمانی در زمانی .
 


فیزیولوژی رویداد و بی رویدادی :
در داستانک می تواند رویدادی اتفاق بیافتد و می تواند که نه !
چرا که شرح رویداد با وقوع رویداد دو چیز متفاوت هستند . گاه رویداد در حال شدن است و در حینی که دارد اتفاق می افتد ، ارائه می شود و گاه رویداد از قبل اتفاق افتاده است و کسی دارد با آن بازی ذهنی میکند . پرداختن به موضوع داستانک از نوع اول بسیار مشکل تر از نوع دوم است زیرا نویسنده باید آنقدر تردست باشد و بر ایدئولوژی اثر آگاهی داشته باشد که بتواند آن را به چالش ده خطی* و در لحظه ای درآورد.

فیزیولوژی بی زمانی در زمانی
زمان از نظر مفهومی در اثر مدرن معنای خاصی ندارد . زمان تنها یک ابزار برای دیواره ی تشخیص و تفکیک است آنهم به طور نامحسوسی که خواننده نیازی به درگیری زمانی آنهم از نوع متعارف نداشته باشد . در جایی شاید تیک تاک ساعت ، اعداد ، و نشانه های بیرامون در خط زمانی دیده شوند اما ماجرا در داستانک آنچنان وزنه ای سنگین به خود داده است که زمان در متن جایی برای نمود نخواهد داشت . چرا که تا هنوز آخرین کلمه در " اثر " به پایین و حاشیه متن پرتاب نشده است زمان داستانک در حال شدن است و پایان نیافته است .

glitterfy142346T565D38.gif 

13.gif

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
27
16 تیر 1387 ساعت 16:10
کیف پولش رو دستش گرفته بود. از خودش جدا نمی کرد. امشب عروسی دخترش بود . برای شگون باید پول روی سر عروس دوماد می ریخت... نیم نگاهی به اسکناس های صد تومنیش انداخت. شاید کمتر از ده تا بود.... شایدم بیشتر. ... پیشونیش بدجور عرق کرده بود. عروس دوماد وارد تالار شدند. مادر عروس با قدمهای بلند به طرفشون رفت. دستش رو درون کیف برد تا پول دربیاره. خواهر کوچیکه کلی گل یاس رو با پول قاطی کرده بود تا بیشتر به چشم بیاد. مادر خشکش زده بود. مات زده اسکناس ها رو به همراه گلهای یاس در آورد و روی سر عروس دوماد ریخت. ... بوی عطر یاس عجیب پیچیده بود... خواهر کوچیکه از آسمون بیرون پنجره داشت نگاه می کرد و از خوشحالی مامانش خوشحالتر شد... مادر درون چشماش اشک شوق موج می زد.  به طرف زمین خم شد و یه گل یاس رو برداشت و بوئید. گل عطر دختر کوچیکه رو میداد....
26
9 تیر 1387 ساعت 15:46
نوچ
25
9 تیر 1387 ساعت 12:15

از اون وقتی که یه دستیار  آورده خیلی دیر میاد. نزدیک ظهر بود کیفش دستش بود با یه لبخند همیشگی اش یه سلام کرد و رفت پشت میزش . دو مرتبه موبایلش زنگ خورد . حتی کارتابلش رو هم نگاه نکرد . لیوان چائی اش را برای اولین بار تا آخر خورد و کیفش رو برداشت و با همون لبخند خداحافظی کرد. چقدر کار ها رو براهه . به به . خود به خود کارها انجام می شه . بیچاره دستیار....


این داستانک نبود نه.....؟؟؟؟؟

24
1 تیر 1387 ساعت 21:51
281.gif 46.gif
23
28 خرداد 1387 ساعت 15:51
22
23 خرداد 1387 ساعت 23:30
تابلوی زیبای پائیزی به تنها دیوار فاخر و باقی مانده از خانه ای آویزان

بود که تا لحظه ای پیش بار شکوه و عظمت خاندانی را به دوش می کشید .

خانه ویران شد به چشم بر هم زدنی و همه هاج و واج مانده بودند که چه شده

است . پسرک خانواده اما در میانه بهت همگان در روی تنها اتاق مفروش خانه

با استکانی چای روی زمین نشسته بود .

21
23 خرداد 1387 ساعت 22:36

مسابقه

صبح زود از خواب بیدار شدم امروز روز مسابقه بود بند کفشامومحکم بستم و اماده شدم داخل خیابون شدم هنوز نیومده بود پس بهم امید قلب خوبی بود که برنده منم تا دامنه کوه هم که رسیدم باز هم هنوز نرسیده بود بهم و نیامده بود ولی وقتی نزدیکهای قله رسیدم دیدم که اون اون بالا بود و برنده شده بود ومن نتونسته بودم اورا ببرم و او با پخش کردن نور طلایی خودش بهم نور امیدی داد برای پیروز شدن

(داستان کوتاهی که در کتاب داستانک ها کتابی که بزودی قرار هستش منتشرش کنم قرار هستش  بشه)

20
21 خرداد 1387 ساعت 23:23

به سلامتی انشالله

 

19
20 خرداد 1387 ساعت 23:51

دوستان

 میخوام اولین کتابم رو با تلاش زیاد بدم برای چاپ ایشالله که بتونم تمام تلاشم رو بهتون تقدیم کنم

پس دیگه منتظرم نذارید کمک کنید تا بتونیم که کلوب روهم دوباره فعال کنیم

18
9 خرداد 1387 ساعت 23:00

نه اینجوریم نیست. حالا حالاها طول می کشه تا بتونم مثل شما بنویسم


17
3 خرداد 1387 ساعت 14:09

ازتون ممنونم  لطف دارین

 شما هم قلم زیبایی دارین 

16
26 اردیبهشت 1387 ساعت 21:20

سایه جونم مرسی ...

خیلی قشنگ بود.


کف دستش یه ستاره بود. اما نمی درخشید. فالگیر بهش گفته بود که این ستاره علامت جادویی است. و دیری نمی پاید که شاهزاده ای از تبار آسمان به دنبالش می آید. . مشتش را که باز کرد. ستاره داشت می درخشید. بعد از دستش رها شد و به اسمون برگشت.شد یه ستاره وسط شب تو آسمون. از شاهزاده هم خبری نبود. .. چشماش رو به زور باز نگه داشته بود. خیره شده بودند به همون نقطه ای که ستاره ازش بالا رفت. بیمارستان بخش اورژانس .هنوز دکتری نیومده بود....

15
26 اردیبهشت 1387 ساعت 02:11

بابا تو کجا بودی تا حالا

14
25 اردیبهشت 1387 ساعت 21:57
هر چه نان و کره می­­خورد سیر نمی­شد. هر چه زنش بخاری را زیاد می­­کرد گرمش نمی­شد. چای را داخل نعلبکی ریخت و به دهانش نزدیک کرد. بخار چای اندکی به او احساس گرما می­­داد. اما عطر خوبی نداشت. فکر کرد کهنه دم است..
چشمهایش را آرام باز کرد.
همه جا از  برف سفید بود. سگ ولگردی پوزه­اش را به صورت او نزدیک کرده بود و بو می­­کشید
13
25 اردیبهشت 1387 ساعت 21:55
سلام محرابت را کمی جابجا کن ! از اینجا راه نان و آب مردم می گذرد . گدا کمی نگاهم کرد ! گفتم این هم نان ! محرابت را جابجا کن با تفاخر نگاهم کرد ! و مستی در میانه ته پیک باقیمانده از ولگردی شب پیشش را به خاک راه مردم ریخت کم کم بازار خلوت شد و مردم به زندگی خود رسیدند . غیر از نان احترام را هم در نان فروشی کنار معبد می فروشند !
__