| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
185
|
268
|
87/6/1 (03:40)
|
|
||
|
|
17
|
120
|
87/5/23 (12:59)
|
|
||
|
|
23
|
150
|
87/4/17 (17:04)
|
|
||
|
|
100
|
554
|
87/5/29 (08:35)
|
|
||
|
|
11
|
73
|
87/5/24 (20:52)
|
|
||
|
|
10
|
33
|
87/5/24 (08:52)
|
|
||
|
|
80
|
264
|
87/5/24 (02:28)
|
|
||
|
|
104
|
389
|
87/5/21 (23:59)
|
|
||
|
|
14
|
91
|
87/5/19 (21:26)
|
|
||
|
|
9
|
25
|
87/5/19 (21:16)
|
|
عنوان بحثداستانک( جایزه 100 کروبی ) 22 بهمن 86 - 23:39 | |
داستانک بگید توضیحی در مورد داستانک داستانک دریک لحظه از زمان اتفاقی می افتد و دیگر تمام می شود.
زمان از نظر مفهومی در اثر مدرن معنای خاصی ندارد . زمان تنها یک ابزار برای دیواره ی تشخیص و تفکیک است آنهم به طور نامحسوسی که خواننده نیازی به درگیری زمانی آنهم از نوع متعارف نداشته باشد . در جایی شاید تیک تاک ساعت ، اعداد ، و نشانه های بیرامون در خط زمانی دیده شوند اما ماجرا در داستانک آنچنان وزنه ای سنگین به خود داده است که زمان در متن جایی برای نمود نخواهد داشت . چرا که تا هنوز آخرین کلمه در " اثر " به پایین و حاشیه متن پرتاب نشده است زمان داستانک در حال شدن است و پایان نیافته است .
| |
27 16 تیر 1387 ساعت 16:10 | |
کیف پولش رو دستش گرفته بود. از خودش جدا نمی کرد. امشب عروسی دخترش بود . برای شگون باید پول روی سر عروس دوماد می ریخت... نیم نگاهی به اسکناس های صد تومنیش انداخت. شاید کمتر از ده تا بود.... شایدم بیشتر. ... پیشونیش بدجور عرق کرده بود. عروس دوماد وارد تالار شدند. مادر عروس با قدمهای بلند به طرفشون رفت. دستش رو درون کیف برد تا پول دربیاره. خواهر کوچیکه کلی گل یاس رو با پول قاطی کرده بود تا بیشتر به چشم بیاد. مادر خشکش زده بود. مات زده اسکناس ها رو به همراه گلهای یاس در آورد و روی سر عروس دوماد ریخت. ... بوی عطر یاس عجیب پیچیده بود... خواهر کوچیکه از آسمون بیرون پنجره داشت نگاه می کرد و از خوشحالی مامانش خوشحالتر شد... مادر درون چشماش اشک شوق موج می زد. به طرف زمین خم شد و یه گل یاس رو برداشت و بوئید. گل عطر دختر کوچیکه رو میداد.... ![]() |
26 9 تیر 1387 ساعت 15:46 | |
نوچ ![]() |
25 9 تیر 1387 ساعت 12:15 | |
از اون وقتی که یه دستیار آورده خیلی دیر میاد. نزدیک ظهر بود کیفش دستش بود با یه لبخند همیشگی اش یه سلام کرد و رفت پشت میزش . دو مرتبه موبایلش زنگ خورد . حتی کارتابلش رو هم نگاه نکرد . لیوان چائی اش را برای اولین بار تا آخر خورد و کیفش رو برداشت و با همون لبخند خداحافظی کرد. چقدر کار ها رو براهه . به به . خود به خود کارها انجام می شه . بیچاره دستیار.... این داستانک نبود نه.....؟؟؟؟؟ |
24 1 تیر 1387 ساعت 21:51 | |
![]() |
23 28 خرداد 1387 ساعت 15:51 | |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
22 23 خرداد 1387 ساعت 23:30 | |
تابلوی زیبای پائیزی به تنها دیوار فاخر و باقی مانده از خانه ای آویزان
بود که تا لحظه ای پیش بار شکوه و عظمت خاندانی را به دوش می کشید . خانه ویران شد به چشم بر هم زدنی و همه هاج و واج مانده بودند که چه شده است . پسرک خانواده اما در میانه بهت همگان در روی تنها اتاق مفروش خانه با استکانی چای روی زمین نشسته بود . |
21 23 خرداد 1387 ساعت 22:36 | ||
|
20 21 خرداد 1387 ساعت 23:23 | |
به سلامتی انشالله
|
19 20 خرداد 1387 ساعت 23:51 | |
دوستان میخوام اولین کتابم رو با تلاش زیاد بدم برای چاپ ایشالله که بتونم تمام تلاشم رو بهتون تقدیم کنم پس دیگه منتظرم نذارید کمک کنید تا بتونیم که کلوب روهم دوباره فعال کنیم |
18 9 خرداد 1387 ساعت 23:00 | |
نه اینجوریم نیست. حالا حالاها طول می کشه تا بتونم مثل شما بنویسم
|
17 3 خرداد 1387 ساعت 14:09 | |
ازتون ممنونم لطف دارین شما هم قلم زیبایی دارین |
16 26 اردیبهشت 1387 ساعت 21:20 | |
سایه جونم مرسی ... خیلی قشنگ بود. کف دستش یه ستاره بود. اما نمی درخشید. فالگیر بهش گفته بود که این ستاره علامت جادویی است. و دیری نمی پاید که شاهزاده ای از تبار آسمان به دنبالش می آید. . مشتش را که باز کرد. ستاره داشت می درخشید. بعد از دستش رها شد و به اسمون برگشت.شد یه ستاره وسط شب تو آسمون. از شاهزاده هم خبری نبود. .. چشماش رو به زور باز نگه داشته بود. خیره شده بودند به همون نقطه ای که ستاره ازش بالا رفت. بیمارستان بخش اورژانس .هنوز دکتری نیومده بود.... |
15 26 اردیبهشت 1387 ساعت 02:11 | |
بابا تو کجا بودی تا حالا
|
14 25 اردیبهشت 1387 ساعت 21:57 | |
هر چه نان و کره میخورد سیر نمیشد. هر چه زنش بخاری را زیاد میکرد گرمش نمیشد. چای را داخل نعلبکی ریخت و به دهانش نزدیک کرد. بخار چای اندکی به او احساس گرما میداد. اما عطر خوبی نداشت. فکر کرد کهنه دم است.. چشمهایش را آرام باز کرد. همه جا از برف سفید بود. سگ ولگردی پوزهاش را به صورت او نزدیک کرده بود و بو میکشید |
13 25 اردیبهشت 1387 ساعت 21:55 | |
سلام محرابت را کمی جابجا کن ! از اینجا راه نان و آب مردم می گذرد . گدا کمی نگاهم کرد ! گفتم این هم نان ! محرابت را جابجا کن با تفاخر نگاهم کرد ! و مستی در میانه ته پیک باقیمانده از ولگردی شب پیشش را به خاک راه مردم ریخت کم کم بازار خلوت شد و مردم به زندگی خود رسیدند . غیر از نان احترام را هم در نان فروشی کنار معبد می فروشند ! |
- 1
- 2




















