| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
559
|
7064
|
91/1/17 (17:40)
|
|
||
|
|
221
|
885
|
90/11/30 (00:47)
|
|
||
|
|
85
|
813
|
90/11/21 (13:51)
|
|
||
|
|
83
|
627
|
91/1/27 (14:54)
|
|
||
|
|
101
|
936
|
91/1/17 (17:22)
|
|
||
|
|
6
|
103
|
91/1/17 (17:21)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
91/1/17 (17:21)
|
|
||
|
|
6
|
16
|
90/12/17 (16:08)
|
|
||
|
|
7
|
63
|
90/12/17 (16:07)
|
|
||
|
|
6
|
200
|
90/12/17 (16:06)
|
|
||
|
|
4
|
24
|
90/12/17 (16:05)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/12/16 (16:22)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/11/27 (10:52)
|
|
||
|
|
4
|
33
|
90/11/17 (00:46)
|
|
||
|
|
1
|
1
|
90/11/8 (20:44)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
90/11/2 (17:11)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
90/10/30 (20:24)
|
|
||
|
|
26
|
158
|
90/10/15 (00:58)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
90/9/5 (07:58)
|
|
||
|
|
41
|
209
|
90/9/2 (20:36)
|
|
داسنانک هایی از یک جمله تا فوقش 5 خط بنبیسد که توش کلمه سیگار یاشه یا در مورد سیگار یاشه.
یه داستان نویس خوب باید در هر زمانی و در باره هر موضوعی و هر چقدر که لازمه بتونه بنبیسه.
اگه داستانی به نظرتون نمیاد توصیفش کنید یا حتی احساستون رو بگید.
ببخشید اظهار فضل کردم.
یک حقیقت
--------------------------------------------------------------------
روزی که به خود امدم. سیگاری بودم .
روزی یک بسته سیگار دود می کردم . چندین سال بود که همراه و همدمم بود .
تمام وجودم تمام رگ و ریشه ام اکنده از دود سیگار بود یادم می اید در سالهای اول گرفتاری هر چند ماه یکبار برای مدت کوتاهی قطع می کردم و به خود تلقین می کردم خب من که با اراده ام هر وقت که بخواهم ترک می کنم.
قافل از اینکه اگر سیگار سالیان متمادی و طولانی مصرف شود زمینه ساز سرطان و انواع بیماری می شود .حتی اراده ادمی را برای ترک موقت هم می گیرد و این تخیل نیست یک حقیقت است. سیگار=مرگ تدریجی
به پشتی تکیه داده بود . جایی که همیشه باباش مینشست . و داشت درس میخوند...
یه دفعه چشمش افتاد به جای سیگاری وبعدم پاکت سیگار بابا.....واین جمله تو مغزش پیچید که : چرا تا حالا اینو امتحان نکرده؟
هیچ جوابی نداشت...!!!!!اونجا بود که از افکارش ترسید...خیلی زیاد... چون یادش اومد ، آخرین باری که دلیلی واسه انجام ندادن کاری نداشت ، تو بغل یه پسر بود و .....
آخرین تصویری که ازش یادم مونده.. اون روز سرد ..سیگارهایی که پشت سر هم دود میکرد، سکوت آزار دهنده جاده...و لبهاش که طعم تلخ سیگار داشت (و چقدر عاشقش بودم)..
خب آره ، اعتراف میکنم دلم براش تنگ شده..از همون روز بود که سیگاری شدم. سیگاریه سیگاری که نه ، فقط وقتی یادش میوفتم و دلم براش تنگ میشه یه نخ و ...سیل بی امان خاطرات..
قهوه ، قهوه ، این قهوه ی شگفت انگیز که می سوزاند و زنده می کند. کلمات تاب می خورند دور اتاق، دور سرم و آرام و بی صدا کنارم می نشینند. واژه های یاغی، نفرت ،عاصی، فریاد...کنار مارلبروی قرمز مچاله شده، می نشینند...داستانک تمام می شود و سیگار بعدی روشن .
کپی از کلوب حرف تنهایی
من یک شکارچی هستم
من سیگارم
در شادیها و غمها کنار طعمه خودم هستم
من یک افسونگرم قدرتمند از خدایان المپ
طعمه خودم را چنان افسون میکنم که برای داشتن من مرگ را به جیب و جان میخرد