userinfo close

  ,

داستان کوتاه


dastan_kotah

تاسیس: 30 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: شهریار ع - معاونان
چیزی که میخوری تبدیل به نجاست میشود اما چیزی که میخوانی و درباره اش فکر میکنی میتواند به راحتی تبدیل ادامه »
چیزی که میخوری تبدیل به نجاست میشود اما چیزی که میخوانی و درباره اش فکر میکنی میتواند به راحتی تبدیل به یک گل سرخ شود. (سارتر)
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
559
7064
91/1/17 (17:40)
221
885
90/11/30 (00:47)
85
813
90/11/21 (13:51)
83
627
91/1/27 (14:54)
101
936
91/1/17 (17:22)
. [
6
103
91/1/17 (17:21)
1
18
91/1/17 (17:21)
6
16
90/12/17 (16:08)
7
63
90/12/17 (16:07)
6
200
90/12/17 (16:06)
4
24
90/12/17 (16:05)
0
0
90/12/16 (16:22)
0
3
90/11/27 (10:52)
4
33
90/11/17 (00:46)
1
1
90/11/8 (20:44)
1
9
90/11/2 (17:11)
0
6
90/10/30 (20:24)
26
158
90/10/15 (00:58)
0
5
90/9/5 (07:58)
41
209
90/9/2 (20:36)

عنوان بحث :: این بحث را 25 نفر دنبال می کنند.

گیشا آرمین , gesharmin
گیشا آرمین - 03:25 1383/12/26

داستانهای كو تاه بفرستید لطفا

داستانهای کوتاه خودتون رو در این بخش قرار دهید.
سپاس
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
رویای من , vivaster
رویای من - 15:54 1390/12/17
559

‎"تفنگ بادی" یکی از داستان های کوتاه از کتاب "منسوخ" نوشته ی محمد جوانبخت، شاعر و نویسنده اهل شیراز:

مادر آخرین غذا را که کرم ِ بی جانی بود، در حلق فرزندش انداخت، لَگَد ِ محکمی به او زد و از لانه پرتش کرد بیرون، پرواز ناقصی داشت و با سر بر زمین خورد و سرنگون شد. 

سرش گیج میرفت چند بار سرش را تکان داد تا حالش سر جایش بیاید، که گربه ای گُل باقالی جلویش ظاهر شد و دهانش را تا آنجایی که میتوانست برای بلعیدن او باز کرد. از ترس نفسش بند آمده بود و تا آنجایی که توان داشت شروع به دویدن کرد، گاهی پرواز ناقصی می کرد و مجداد به زمین میخورد. اما فرصت دِرَنگ کردن نداشت و بی امان می دوید تا انجایی که واقعا نفسش داشت بند می آمد و دیگر توان نداشت. در همان لحظه صدای ِ پارس ِ سگی مثل پُتَک بر سرش کوبیده شد، تا به خودش آمد دید آن طرف تر سگ بی امان به دنبال ِ گربه ی ِ گُل باقالی می دود.

 تا آمد نفس راحتی بکشد، چرخ دوچرخه ای از بیخ گوشش رد شد، نزدیک بود نصف بالش زیر چرخ لِه شود. باز شروع به دویدن کرد تا به کُنجی آرام پناه ببرد که دو کودک از دو طرف دنبالش کردند. هرچه پرواز میکرد، هرچه می دوید، راهی به جایی نمی برد، باز نفسش بند آمد و سر جایش میخکوب شد که صدای ِ اتوموبیلی گوشش را پر کرد، آن دو کودک از ترس اتوموبیل به آن طرف دویدند و او از بین چرخ های اتوموبیل جان سالم به در برد. 

بدنش به شدت میلرزید، ولی از اینکه زنده است احساس خوبی داشت ، کمی آرام شد و با احتیاط هرچه تمام تر شروع به دویدن کرد، اما از شانس بد، پای ِ چپش در سوراخ روی درپوش فاضلاب افتاد، از طرفی پای راستش هم به شدت آسیب دیده بود و توان بیرون آمدن نداشت. پیش خودش گفت بد نیست همانجا کمی استراحت کند که دید گربه ی گُل باقالی با سرعت ِ هرچه تمام تر به او نزدیک و نزدیک تر می شود. در این لحظه گویا قدرتی به بال هایش دمیده شد به طوری که با پرواز ِ عمیقی خودش را روی سیم ِ برق، کنار بقیه ی گنجشک ها رساند.

 آمد نفس ِ راحتی بکشد که تیر تفنگ بادی زوزه کشان از بیخ گوشش رد شد، طوری که بادش را حس کرد. بقیه ی گنجشک ها پریدند و او هم پرواز کرد، به دوردست ها رفت، ناپدید شد و هرگز بازنگشت...
روشنک ر  , asalak_r63
روشنک ر - 23:21 1390/10/29
558
سلام
من تقریبا از هشت سالگی شروع به نوشتن داستان کردم. علاقه زیادی به نوشتن داستان مخصوصا نویسندگی در زمینه کودکان دارم . در سال 76 نیز مجوز چاپ و شابک از ارشاد اسلامی اذربایجان شرقی برای داستان کوتاه خود با نام درجستجوی خانواده دریافت کردم اما به علت عدم اطلاعات کافی از شرایط نشر از انتشار کتاب خودداری کردم و اکنون با سایت ای ای کتاب اشنا شده و کتاب را برای چاپ در قسمت در انتظار ناشر معرفی کردم.من دست نوشته ها و  اشعار و داستان هایی برای کودکان نیز دارم و دوست دارم با نشریات همکاری داشته باشم.لطفا اگر کسی ازشرایط همکاری با نشریه ای اطلاعاتی دارد اینجا اعلام کند. در زمینه دوره های اموزش انلاین روزنامه نگاری-خبرنگاری-نویسندگی-عکاسی و هنری این موارد هم اگر کسی اطلاعتی دارد بیان کند. درسطح شهر تبریز نیز اگر این دوره ها برگزار می شوند اطلاع دهید.
ممنون
محمد رضا  زینی , rezazeiny
محمد رضا زینی - 00:57 1390/10/15
557

دخترک صحرا

 

به یاد مریم خانم و داستانهای کوتاهش در رابطه با دخترک صحرا تو تنهایی خودم تصویری از دخترک

صحرا را نگاشتم تا یادی باشد از دخترک صحرای مریم خانم که خداوند هر کجا هست سلامت دارش .

 

در این هوای پر از رطوبت پاییزی و بارانب همراه با باد سرد شمالی که دانه های ریز باران را چون یخ بر صورت

 

عابران آشنا می سازد . و سوز سرما بر همه دشت نشسته است . دخترک صحرا تنها کنار در چوبی کلبه یقه پالتو

 

پشمی خود را بالا می کشد و چشم انتظار جاده پوشیده از اب و گل را در دید خود دارد .

 

انتظاری که در طول سال همچنان او را احاطه کرده است . او بارها برای سوال کنندگان توضیح داده است

 

 که خودش هم نمی داند در انتظار چیست ؟ اما این انتظار در وجودش چنان شعله می کشد که نا خواسته

 

در این هوا و حتی در هوای پر از برف و یخبندان نیز چشم انتظار می نشست . تنها مشغله او رسیدگی به

 

دو راس بزی بود که در کنار کلبه درون اغلی نگه داری می کرد .او در دوشیدن و غذا دادن به انها کوتاهی

 

نمی کرد . تنها زمانی کلبه محقر دخترک صحرا گرم می شد که عابری مهمان او بود .

 

 چوبهایی درون بخاری دیواری ریخته می شد تا شیر گرم پذیرای عابری خسته باشد . که چند ساعتی

 

به استراحت بپردازد . دخترک صحرا گاهی در جواب انهایی که می پرسیدند و کنجکاوی می کر دند

 

کوتاه سخنی می گفت : بسیار مختصر چنان که ابهام را برای انها بیشتر می کرد . به یکی از انها گفته بود:

 

تو میدانی چرا امده ای و قدمی بعد از کلبه بر تو چه خواهد گذشت . من هم مثل شما ندانم چرا اینجا

 

هستم . تا کی می مانم و به انتظار چیستم . راستی من و شما هم چه می دانیم که چرا اینجاییم .

 

به چه مشغولیم . کجا خواهیم رفت . زندگی ما تنها در گرو خوردن و لذت بردن هست . لذتی که محدوده ای

 

نمی شناسد . و دخترک صحرا فلسفه است . ( فیلسوف است) در ان لحظه بودن است . او می ماند و

 

ان دقیقه ها را در تماشای جلوه های گوناگون صحرا نشسته است و خود او نیز بخشی از ان تابلو

 

زیبای دشت پاییزی و زمستانی است .

مارشال عاشق و مرید استاد شجریان  , matthewfox
556
دویست تومنی داری؟


پسر نوجوانی سر کوچه ای ایستاده بود و به هر فردی که رد میشد میگفت دویست تومنی داری؟ بعد از مدتی دوتا مرد میانسال با چهره های محکم و عینک های دودی بر چشم بهمراه پالتوی چرمی مشکی رنگی که دکمه هایش بسته و همچنین یقه هایشان تا بالای گردنشان بود وارد کوچه شدند. پسر طبق معمول پرسید دویست تومنی دارید؟ یکی از انها دست در جیبش کرد و هرچه پول داشت بدون گفتن حرفی پرت کرد سمت پسر. ده دقیقه بعد از همان راه بازگشتند ، پسرک دوباره به خیال اینکه باز هم میتواند مقدار بسیاری پول از انها بچپاند با پررویی تمام و لبخنده مضحکی بر لب گفت دویست تومنی دارید؟ مردها متقابلا لبخند مضحکی زدند و یکیشون گفت تو جیب عقب شلوارم دارم ، صبر کن تا بهت بدم. و از پشت کمرش کلتی دراورد و یک گلوله در حلق پسر خالی کرد .
پسر فقیر نبود اما پول را برای جفنگی و وافور لازم داشت.

تاریخ نگارش 89/08/04
مارشال عاشق و مرید استاد شجریان  , matthewfox
555
بدنبال چه میگردی؟؟؟
صدای شعر خواندش در گوشم مانند ناقوس کلیسایی تداعی می شد ، پسر جان بس کن از درس خواندن چیزی عایدت نمیشود مانند برادرت بیا و در حجره کار کن، هرچقدر پول بخواهی بتو میدهم برایت بهترین زن را میگیرم فقط اینکارهای ادبی را ول کن ، نمیخواهم بدبخت شوی و بدست آجان ها بیوفتی .دستهایش را به پشت زده و به دیوار تکیه داده بود سرش به پایین بود پالتویی که دو سال پیش برایش خریده بودم را هنوز داشت و تنش بود که بسیاری از نقاطش نخ نما شده بود . پدر می ایم اما فقط بعد از ظهر ها که کلاس ندارم ، اخر از درس و مشق و شعر چی عایدت میشود خوب گوش کن ببین چی میگم بچه ، فکر کردی میگذارم دستی دستی خودت را اواره و بدبخت کنی ، از هفته ی بعد مدرسه نمیری و میای حجره.
چند روز بعد ایاز پاسبان سرو کله اش در حجره پیدا شد ، یک جا هفتیر(بهمراه هفتیر) زیر اورکت مشکلی رنگ اتو کشیده داشت که مرتب دهانه ی ان را باز و بسته میکرد با یک کلاه لبه دار شکاری ، روزنامه ی دستش را روی میز انداخت و با حالتی مغشوش و دلسوزانه زیر لب اهسته طوری که فقط من بشنوم چشمهایش را تنگ کرد و گفت پسرت در مجالس مخفی ادبی هنر می اموزد و در روزنامه ها شعرهای با بن مایعه ی ازادی میسراید توکه دوست نداری دسته نظمیه بیافتد؟ ایاز چه شده ؟ میگویی من چه کار کنم؟ من که سواد ندارم خودت برایم بخوانش ، حوصله ی خواندن ندارم فقط ایا من تاحالا بد تورا خواسته ام ؟ این را بدان که اگر مراقب نباشی پسرت هم مانند برگهای پاییز به فنا خواهد رفت. پدر سراسیمه به خانه رفت تصمیمی که در راه گرفته بود را به اجرا رسانید. وقتی وارد شد و به اتاقش رفت همه چیز (از شعرهای خیام تا جنایات و مکافات، دست نوشته ها و شعر های خودش ) را سوخته یافت ، از اتاق بیرون امدم نگاهی بهش که توی بالکون بالا نشسته بود کردم ای کاش میدانست من را همراه کتابهایم به اتش کشید حتی التماس های مادر هم نمیتوانست جلوی رفتنم را بگیرد . اگر پایت را از خانه بیرون بگذاری تخمم را هم دگر بهت نمیدهم ، رفتی دگر پشت سرت را نگاه نکن. لحظه ای تامل سپس به راه افتاد طبق خواسته ی پدر حتی برنگشت. و من رفتم ، در کارگاه چوبی بری اطراف شهر مشغول بکار شدم دیگر حتی رمق شعر گفتن نداشتم و همه ی دست نوشته هایم را فراموش کرده بودم. درست سه سال بعد پدر مریض شد ، در این سه سال با برادرم ارتباط داشتم و همدیگر رو میددیم. نزد پدر رفتم زیرا از برادرم خواسته بود مرا پیش او ببرد. دستش را گرفتم و نگاه نگاهش کردم . چرا به من بد میکنی ، اگر بگویم رفتنت بر مریضی من تاثیر گذاشت گذافه نگفته ام. اخر مگر پدر ها مستحق همچنین برخوردی هستند؟ و صرفه ی خشگ زننده ای پی در پی بطوری که بدنش از شدت درد جمع شد کرد اگر زنده ماندم بیا گذشته را از خود رانده و باهم زندگی کنیم ، اگر هم مردم با برادرت حجره و این خانه را بگردان ، نگاهش کردم و دستهای نهیف استخوانی اش را سفت فشراندم ، خودت میدانی که هیچ کینه ای ازت ندارم فقط نمیخواهم بدست کمیسری بیوفتی ، نگاهش کردم ، دوباره حرف زد ، نگاهش کردم . نگاهی محکم، مستقل،ارام و اگر درون نگاهم را بکاوم طنز سیاهی خواهد شد. وقتی دید حرفهایش در من احساسی را تولید نمیکند مانند همیشه خمشگین در حالی که سعی میکرد دستهایش را از دستم بیرون اورد و روی زانوهایش بایستد فریاد زد : دنبال چه میگردی؟ پسر در جداکردن دستهای پدر از خود همکاری کرد ، اورا بلند کرد و نشانید سر رختخوابش و ارام با همان نگاهش که مستقل،ارام،محکم و... بود نگاهش کرد و گفت: بدنبال خودم.


خودم نوشتم ، البته یه اقتباسی از سمفونیه
جواد ک , javadkk9090
جواد ک - 00:31 1390/09/29
554

نخود سیاه

 

نیما جون مادر نمی خوای بری بیرون بازی کنی .او که مشغول تماشای تلویزیون بود. سرش را بالا انداخت گفت : نه، می خوام کارتن ببینم . پدرش گفت: پسرم، داشتم می آمدم دوستات رو دیدم که داشتند فوتبال بازی میکردند نمی خوای بری باهاشون بازی کنی . او دوباره گفت : نه می بینید که، دارم کارتن می بینم. مادرش به کنار شوهرش رفت و آهسته گفت: می بینی که نمی ره بیرون، کارت رو بگو . شوهرش گفت : جلو بچه نمیشه .بعد دست تو جیب شلوارش کرد ودویست تومان در آورد وبه سمت پسرش گرفت وگفت: نیما جان بیا این دویست تومن رو بگیر، برو واسه خودت هرچی خواستی بخر .نیما بدون اینکه از تلویویزون چشم برداره گفت : با این پول یه پفک هم نمیدن .مادرش با اخم گفت: تو رو خدا می بینی. موقعی که شما ماموریت بودی از صبح تا شب توکوچه بود. حالا که باباش با من کار داره نمی ره بیرون . نیما گفت : آخه بابا باهات چی کار داره ؟ مادرش گفت: به تو چه بچه ،بابات تازه از راه رسیده خسته س می خواد بخوابه. پدرش خمیازه ای کشید وگفت: مادرت درست       می گه، برو بیرون من می خوام بخوابم .نیما گفت: اگه بابا خوابش می آد بره تو اون یکی اتاق بخوابه .پدرش که حسابی کلافه شده بود گفت : بیا این پونصد تومن رو بگیر رو برو. نیما گفت هزارتومن، اگر هزار تومن بدی می رم. پدرش که حسابی عصبانی شده بود. از جیبش یه هزار تومانی بیرون آورد و بهش داد وگفت: بگیر برو هر کوفتیمی خوای واسه خودت بخر.نیما پول را از دست پدرش گرفت وسریع از خانه بیرون رفت . شوهر رو به زنش کرد وگفت: برو در ره قفل کن. می ترسم زود برگرده . زن گفت : مطمئن باش تا ظهر، زودتر سروکله اش اینجا پیدا نمی شه ،راستی نگفتی چه کارم داری که به خاطرش بچه رو فرستادی دنبال نخود سیاه . شوهر گفت برو رختخواب رو پهن کن تا من بیام . برق شادی تو چشمهای زن درخشید و با خوشحالی گفت: ای به روی چشم .وبه طرف اتاق خواب رفت.

در حالی که زن در حال مرتب کردن رختخواب بود. شوهرش وارد اتاق شد. به طرف پنجره رفت وپرده اتاق را کشید . سپس به داخل رختخواب رفت. زنش که کنارش نشسته بود گفت: خوب حالا کارتو بگو . شوهرش چشمکی بهش زد وگفت :تو هم بیا زیر پتو تا ... زنش دیگر نگذاشت حرف شوهرش تمام شود. سریع رفت زیر پتو وکنارش خوابید . گفت من آماده ام .یک دقیقه گذشت زن طاقتش تمام شد وگفت چرا شروع نمیکنی؟ شوهرش گفت :چقدر هولی ،تو که یه هفته صبر کردی این یکی،دو دقیقه هم روش وادامه داد بذار پیداش کنم .

پس از چند لحظه پتو را روی سر هر دوشان کشید و گفت: زن نگاه کن ببین چقدر قشنگه، من این ساعت شب نما رو واسه پسرمان خریدم برای همین گفتم بره بیرون  فعلا نبینه تا روز تولدش بهش هدیه بدم . زنش با چشم گریان گفت: واسه همین منو کشیدی تو رختخواب ،کارت با من همین بود . شوهرش گفت چرا گریه می کنی ،اگر میدونستم تو هم می خوای یکی هم واسه تو می گرفتم. زن از رختخواب بیرون آمد وبا ناراحتی گفت: من چی می خوام، تو چی میگی وبه حالت قهر از اتاق بیرون رفت. شوهرش دادزد وگفت: چرا مثل بچه ها قهر میکنی تو سفر بعدی یکی هم واسه تومی خرم وادامه داد عجب زمونه بدی شده مادر به بچه ش هم حسودی می کنه.

 

جواد ک , javadkk9090
جواد ک - 00:16 1390/09/29
553
 من و لادن  
به لادن گفتم: می خوای به مادرت بگی پیش منی،لادن فکری کرد وگفت: نه دوباره گیر می ده، تو که مادرمو خوب می شناسی.گفتم:دوباره مثل دفعه قبل نشه که مادرت ... به میان حرفم آمد وگفت: نه،اون دفعه هم تقصیرخودم  بود. تا برگشتم خونه خیلی دیر شده بود . گفتم یه کم برواون طرف تر، می خوام حرکت کنم .لادن برروی صندلی اش کمی جا به جا شد و من آرام حرکت کردم. یواش یواش رفتم تا به خیابان رسیدم .کمی آهسته رانندگی کردم. وقتی دیدم خیابان خلوت است کمی گاز دادم. سپس لحظه به لحظه بر سرعت ماشینم افزودم تا صدای لادن در آمد وگفت : کمی یواش تر، ممکنه تصادف کنی ؟ خنده ای کرده وگفتم : تو منو دست کم گرفتی، حالا کجاشو دیدی . گفت : می خوای پلیس بیافته دنبالت ؟ گفتم: نترس پلیس کجا بود. تا اینکه به خاطر سرعت زیاد سر یه پیچ زدم به ماشینی که از روبرویم می آمد. لادن گفت: هی بهت گفتم یواش برو گوش نکردی، حالا دیدی چی شد . وادامه داد حالا چرا وایسادی، فرار کن، اگه پلیس بیاد... هنوز اسم پلیس از دهانش بیرون نیامده بود که صدای آژیر ماشین پلیس از پشت سر به گوش رسید.منم با سرعت از محل تصادف فرار کردم .مثل تو فیلم ها از بین ماشین ها لایی می کشیدم ولی فرارم بی فایده بود. چون هر جا می رفتم اونها هم دنبالم می آمدند. در اوج تعقیب وگریز من با پلیس ها ناگهان صدای مادرم شنیدم که از پشت در اتاق می گفت: فعلا بازی رو تعطیل کنید.بیاین شامتون رو بخورید.لادن، خاله، مادرت زنگ زد گفت بهت بگم امشب همین جا بخواب، فردا صبح که خواست بره خونه مادر بزرگ می آد دنبالت. حالا زود باشید بیاین، شامتون داره سرد می شه .      
بابک بابکی , babak6868
بابک بابکی - 01:41 1390/09/24
552

ای تنبل


گفت:"برو لباسهاتو بیار."

رفتم چند کارت اعتباری، کیفم، چند ورق پول تا شده و دسته کلید را از شلوارم درآوردم و کنار جوراب هام که قبلا گوشه طاقچه کوتاهی زیر جالباسی انداخته بودم، جا گیر کردم. بعد کمربند را از لیف شلوارم بیرون کشیدم و گذاشتمش کنار همان وسایل.

و پیراهنم را که دیگر پشت و رویش دو رنگ شده، شلوار نازکی که دایی ام چند شب پیش پوشیده بود، ژاکت کاموایی ام متعلق به عهد بوق و بلوز اسپرت خاکستری خوشگلم، که همین موقع ها می پوشم. جمع می کنم و  می برم می اندازم داخل ماشین لباسشویی.

همین، بله همین. مادرم بقیه کارهاشو انجام میدهد.

تاسف آور نیست. مونده ام اگر چند روز مادره بگذاره بره مسافرت چه خاکی باید تو سرم بریزم.  مثل حیف نفس ها نفس کشیدن هم به آدم حروم می شود. هی تخم مرغ، هی ظرف های نشسته، هی خانه جارو نکشیده.....بگیر برو بالا.

یکساعت بعد مادرم صدا کرد و گفت:" پس جوراب هاتو که ننداختی ماشین."

و گفت:"ای بابا شما چطور می خواهید یک زندگی رو بچرخانید."

مارشال عاشق و مرید استاد شجریان  , matthewfox
551
سحر بود و خیابان‌ها پاكیزه و خلوت، در راه رفتن به ایستگاه راه آهن بودم. همین كه ساعت برج را با ساعتم مقایسه كردم، دریافتم كه از آنچه فكر می‌كردم، دیرتر شده بود. باید شتاب می‌كردم، هراس این كشف، مرا در ادامة راهم نامطمئن می‌ساخت، هنوز شهر را خوب نمی‌شناختم، خوشبختانه پاسبانی در آن نزدیكی بود، به سویش دویدم و نفس نفس زنان نشانی را از او پرسیدم. تبسمی‌بر چهره اش نقش بست و گفت: «از من نشانی می‌پرسی؟» گفتم: «بله. آخر نمی‌توانم آنجا را بیابم.» پاسبان گفت:« دست بردار، دست بردار!» بعد با جهشی بلند همچون كسانی كه می‌خواهند در تنهایی بخندند، از من روی گرداند.

فرانتس کافکا
افسانه ج , afsaneh_j
افسانه ج - 12:05 1390/08/29
550

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد . سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را رها کرد . بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود.

تا این که پس از لحظاتی پرسید:
آقا! اگر بادکنک سیاه را رها می کردید بالاتر می رفت؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و گفت : " آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد."

تفاوت آدم ها در ظاهر آنها نیست! تفاوت آدمها در درون آنهاست، در تفکر آنهاست!
افسانه ج , afsaneh_j
افسانه ج - 17:04 1390/07/4
549

ما چقدر فقیر هستیم!


مرژانو - ما چقدر فقیر هستیم!

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: بله پدر!

و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!

با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

محمد رضا  زینی , rezazeiny
محمد رضا زینی - 08:19 1390/06/14
548

موضوع انشاء

 

 

معلمی سر کلاس انشاء از دانش اموزان خواست تا در باره فقر مطلبی بنویسند . موضوعی که همه به نحوی بیانش می کردند ولی در میان بچه ها کودکی بود که انشایش را چنین نوشت .

ما خیلی فقیر هستیم .

در منزل ما راننده ای داریم که فقیر است .

آشپزی که او نیز خیلی فقیر است .

خدمتکارمان هم فقیر است .

باغبانی داریم او هم خیلی فقیر است .

روزی پدرم به مادرم می گفت که فقر چیز خوبی نیست .

معلم خانه ما هم تایید می کرد که فقر چیز خوبی نیست .

حال دانستید ما چقدر فقیر هستیم .

                                               بر کرفته از تقل قول دوستان / در ضمیر نا خوداگاه

علی صادقی , ali_richi
علی صادقی - 00:13 1390/06/10
547

عشق و غم


 

 


 

جوان ,نشسته بود و انتظار میکشید تا ابن سینا از نوشتن باز ایستد.


 


 


 

گفت: "ای شیخ , امروز دیگر غمگین نیستم."


 


 

ابن سینا اندکی اندیشید و گفت: "عاقبت درمانهایم نتیجه داد. اینک آنچه را باید
فراموش میکردی , از یاد برده ای."

 

 

 

 

افسانه ج , afsaneh_j
افسانه ج - 12:45 1390/06/7
546

زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!

در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم  دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.
یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کردو هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.

همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟
او مرا در آغوش کشید وگفت:مامان تو امروز روز سختی را درسرکار گذرانده و خیلی خسته است. به علاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .

خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.
اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار:

درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.
این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیمداد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است،هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی!
کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید  آن را پیش خودتان نگهدارید.
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتا از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.! این داستان را می توانید برای کسانی بفرستید که برایتان ارزشمندند

کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست 

 شاد کردن است

زندگی قهقهه نیست

لبخند است
افسانه ج , afsaneh_j
افسانه ج - 12:30 1390/06/7
545

هرگز زود قضاوت نکن  !

      داستانک

> مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش رااز پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر  و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده  بودند.

ناگهان جوان دوباره باهیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با  دلسوزی نگاه می‌کردند.  باران شروع شد چند  قطره روی دست مرد جوان  چکید. او با لذت آن را لمس  کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران  می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت  نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن  گفت: ما همین الان از بیمارستان بر   می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند  ببیند.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.