| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
559
|
7064
|
91/1/17 (17:40)
|
|
||
|
|
221
|
885
|
90/11/30 (00:47)
|
|
||
|
|
85
|
813
|
90/11/21 (13:51)
|
|
||
|
|
83
|
627
|
91/1/27 (14:54)
|
|
||
|
|
101
|
936
|
91/1/17 (17:22)
|
|
||
|
|
6
|
103
|
91/1/17 (17:21)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
91/1/17 (17:21)
|
|
||
|
|
6
|
16
|
90/12/17 (16:08)
|
|
||
|
|
7
|
63
|
90/12/17 (16:07)
|
|
||
|
|
6
|
200
|
90/12/17 (16:06)
|
|
||
|
|
4
|
24
|
90/12/17 (16:05)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/12/16 (16:22)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/11/27 (10:52)
|
|
||
|
|
4
|
33
|
90/11/17 (00:46)
|
|
||
|
|
1
|
1
|
90/11/8 (20:44)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
90/11/2 (17:11)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
90/10/30 (20:24)
|
|
||
|
|
26
|
158
|
90/10/15 (00:58)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
90/9/5 (07:58)
|
|
||
|
|
41
|
209
|
90/9/2 (20:36)
|
|
دخترک صحرا
به یاد مریم خانم و داستانهای کوتاهش در رابطه با دخترک صحرا تو تنهایی خودم تصویری از دخترک
صحرا را نگاشتم تا یادی باشد از دخترک صحرای مریم خانم که خداوند هر کجا هست سلامت دارش .
در این هوای پر از رطوبت پاییزی و بارانب همراه با باد سرد شمالی که دانه های ریز باران را چون یخ بر صورت
عابران آشنا می سازد . و سوز سرما بر همه دشت نشسته است . دخترک صحرا تنها کنار در چوبی کلبه یقه پالتو
پشمی خود را بالا می کشد و چشم انتظار جاده پوشیده از اب و گل را در دید خود دارد .
انتظاری که در طول سال همچنان او را احاطه کرده است . او بارها برای سوال کنندگان توضیح داده است
که خودش هم نمی داند در انتظار چیست ؟ اما این انتظار در وجودش چنان شعله می کشد که نا خواسته
در این هوا و حتی در هوای پر از برف و یخبندان نیز چشم انتظار می نشست . تنها مشغله او رسیدگی به
دو راس بزی بود که در کنار کلبه درون اغلی نگه داری می کرد .او در دوشیدن و غذا دادن به انها کوتاهی
نمی کرد . تنها زمانی کلبه محقر دخترک صحرا گرم می شد که عابری مهمان او بود .
چوبهایی درون بخاری دیواری ریخته می شد تا شیر گرم پذیرای عابری خسته باشد . که چند ساعتی
به استراحت بپردازد . دخترک صحرا گاهی در جواب انهایی که می پرسیدند و کنجکاوی می کر دند
کوتاه سخنی می گفت : بسیار مختصر چنان که ابهام را برای انها بیشتر می کرد . به یکی از انها گفته بود:
تو میدانی چرا امده ای و قدمی بعد از کلبه بر تو چه خواهد گذشت . من هم مثل شما ندانم چرا اینجا
هستم . تا کی می مانم و به انتظار چیستم . راستی من و شما هم چه می دانیم که چرا اینجاییم .
به چه مشغولیم . کجا خواهیم رفت . زندگی ما تنها در گرو خوردن و لذت بردن هست . لذتی که محدوده ای
نمی شناسد . و دخترک صحرا فلسفه است . ( فیلسوف است) در ان لحظه بودن است . او می ماند و
ان دقیقه ها را در تماشای جلوه های گوناگون صحرا نشسته است و خود او نیز بخشی از ان تابلو
زیبای دشت پاییزی و زمستانی است .
نیما جون مادر نمی خوای بری بیرون بازی کنی .او که مشغول تماشای تلویزیون بود. سرش را بالا انداخت گفت : نه، می خوام کارتن ببینم . پدرش گفت: پسرم، داشتم می آمدم دوستات رو دیدم که داشتند فوتبال بازی میکردند نمی خوای بری باهاشون بازی کنی . او دوباره گفت : نه می بینید که، دارم کارتن می بینم. مادرش به کنار شوهرش رفت و آهسته گفت: می بینی که نمی ره بیرون، کارت رو بگو . شوهرش گفت : جلو بچه نمیشه .بعد دست تو جیب شلوارش کرد ودویست تومان در آورد وبه سمت پسرش گرفت وگفت: نیما جان بیا این دویست تومن رو بگیر، برو واسه خودت هرچی خواستی بخر .نیما بدون اینکه از تلویویزون چشم برداره گفت : با این پول یه پفک هم نمیدن .مادرش با اخم گفت: تو رو خدا می بینی. موقعی که شما ماموریت بودی از صبح تا شب توکوچه بود. حالا که باباش با من کار داره نمی ره بیرون . نیما گفت : آخه بابا باهات چی کار داره ؟ مادرش گفت: به تو چه بچه ،بابات تازه از راه رسیده خسته س می خواد بخوابه. پدرش خمیازه ای کشید وگفت: مادرت درست می گه، برو بیرون من می خوام بخوابم .نیما گفت: اگه بابا خوابش می آد بره تو اون یکی اتاق بخوابه .پدرش که حسابی کلافه شده بود گفت : بیا این پونصد تومن رو بگیر رو برو. نیما گفت هزارتومن، اگر هزار تومن بدی می رم. پدرش که حسابی عصبانی شده بود. از جیبش یه هزار تومانی بیرون آورد و بهش داد وگفت: بگیر برو هر کوفتیمی خوای واسه خودت بخر.نیما پول را از دست پدرش گرفت وسریع از خانه بیرون رفت . شوهر رو به زنش کرد وگفت: برو در ره قفل کن. می ترسم زود برگرده . زن گفت : مطمئن باش تا ظهر، زودتر سروکله اش اینجا پیدا نمی شه ،راستی نگفتی چه کارم داری که به خاطرش بچه رو فرستادی دنبال نخود سیاه . شوهر گفت برو رختخواب رو پهن کن تا من بیام . برق شادی تو چشمهای زن درخشید و با خوشحالی گفت: ای به روی چشم .وبه طرف اتاق خواب رفت.
در حالی که زن در حال مرتب کردن رختخواب بود. شوهرش وارد اتاق شد. به طرف پنجره رفت وپرده اتاق را کشید . سپس به داخل رختخواب رفت. زنش که کنارش نشسته بود گفت: خوب حالا کارتو بگو . شوهرش چشمکی بهش زد وگفت :تو هم بیا زیر پتو تا ... زنش دیگر نگذاشت حرف شوهرش تمام شود. سریع رفت زیر پتو وکنارش خوابید . گفت من آماده ام .یک دقیقه گذشت زن طاقتش تمام شد وگفت چرا شروع نمیکنی؟ شوهرش گفت :چقدر هولی ،تو که یه هفته صبر کردی این یکی،دو دقیقه هم روش وادامه داد بذار پیداش کنم .
پس از چند لحظه پتو را روی سر هر دوشان کشید و گفت: زن نگاه کن ببین چقدر قشنگه، من این ساعت شب نما رو واسه پسرمان خریدم برای همین گفتم بره بیرون فعلا نبینه تا روز تولدش بهش هدیه بدم . زنش با چشم گریان گفت: واسه همین منو کشیدی تو رختخواب ،کارت با من همین بود . شوهرش گفت چرا گریه می کنی ،اگر میدونستم تو هم می خوای یکی هم واسه تو می گرفتم. زن از رختخواب بیرون آمد وبا ناراحتی گفت: من چی می خوام، تو چی میگی وبه حالت قهر از اتاق بیرون رفت. شوهرش دادزد وگفت: چرا مثل بچه ها قهر میکنی تو سفر بعدی یکی هم واسه تومی خرم وادامه داد عجب زمونه بدی شده مادر به بچه ش هم حسودی می کنه.
در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد . سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را رها کرد . بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود.
تا این که پس از لحظاتی پرسید:
آقا! اگر بادکنک سیاه را رها می کردید بالاتر می رفت؟
مرد
بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را
نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و گفت : " آن چیزی که
سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود
بادکنک قرار دارد."

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان
دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه
روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر
کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها
چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت
ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!
با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
موضوع انشاء
معلمی سر کلاس انشاء از دانش اموزان خواست تا در باره فقر مطلبی بنویسند . موضوعی که همه به نحوی بیانش می کردند ولی در میان بچه ها کودکی بود که انشایش را چنین نوشت .
ما خیلی فقیر هستیم .
در منزل ما راننده ای داریم که فقیر است .
آشپزی که او نیز خیلی فقیر است .
خدمتکارمان هم فقیر است .
باغبانی داریم او هم خیلی فقیر است .
روزی پدرم به مادرم می گفت که فقر چیز خوبی نیست .
معلم خانه ما هم تایید می کرد که فقر چیز خوبی نیست .
حال دانستید ما چقدر فقیر هستیم .
بر کرفته از تقل قول دوستان / در ضمیر نا خوداگاه
عشق و غم
جوان ,نشسته بود و انتظار میکشید تا ابن سینا از نوشتن باز ایستد.
گفت: "ای شیخ , امروز دیگر غمگین نیستم."
ابن سینا اندکی اندیشید و گفت: "عاقبت درمانهایم نتیجه داد. اینک آنچه را باید
فراموش میکردی , از یاد برده ای."
هرگز زود قضاوت نکن !
داستانک
> مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش رااز پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره باهیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.