userinfo close

  ,

محمد رضا درویشی


darvishiclub

تاسیس: 24 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: هادی ساکس - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1
3
90/12/2 (00:46)
0
2
90/1/20 (17:03)
0
0
89/10/23 (13:32)
0
2
89/10/12 (08:52)
0
3
89/10/10 (12:54)
0
5
89/8/28 (20:53)
1
19
89/6/13 (01:48)
0
5
89/2/16 (00:37)
0
5
89/2/1 (23:04)
0
0
89/2/1 (18:47)
0
1
88/9/18 (14:08)
0
11
88/8/25 (14:04)
0
5
88/7/25 (02:11)
0
6
88/7/14 (12:59)
0
3
88/7/8 (10:47)
0
2
88/6/31 (14:32)
1
3
88/6/30 (23:14)
0
11
88/6/21 (17:42)
1
8
88/5/25 (21:12)
1
7
88/5/25 (21:11)

عنوان بحث

هادی سپهری , sepehrimusic
هادی سپهری - 14:32 1388/06/31

استاد محمد رضا درویشی در روز تولد استاد پرویز مشکاتیان

استاد محمد رضا درویشی در روز تولد استاد پرویز مشکاتیان

این‌ یادداشت‌ را برای‌ خودم‌ می‌نویسم‌، حتی‌ نه‌ برای‌ پرویز كه‌ او خود در این‌ خاطرات‌ حضور دارد و حافظه‌اش‌ بسیاری‌ از فراموشی‌ها را در ذهن‌ زمان‌ بیدار می‌كند. این‌ را برای‌ خودم‌ می‌نویسم‌، به‌ شوق‌ مروری‌ در سایه‌ روشن‌ یك‌ زندگی‌ و یك‌ ارتباط‌.

 تابستان‌ 53 نخستین‌ دیدار در سرسرای‌ ساختمان‌ كتابخانه‌ در دانشكده‌ هنرهای‌ زیبای‌ دانشگاه‌ تهران‌ و در انتظار آزمون‌ عملی‌ كنكور موسیقی‌. پرویز گفت‌ من‌ اهل‌ نیشابورم‌ و من‌ هم‌ گفتم‌ اهل‌ شیرازم‌. رفتیم‌ و زدیم‌ و قبول‌ شدیم‌. به‌ دانشگاه‌ رفتیم‌. پیش‌ از ما فرهت‌ و كیانی‌ و لطفی‌ و گنجه‌ای‌ و روشن‌ روان‌ و... درسشان‌ را خوانده‌ و رفته‌ بودند و سرنوشت‌شان‌ هر كدام‌ در مسیری‌ رقم‌ می‌خورد. علیزاده‌، طلایی‌ و هوشنگ‌ كامكار سال‌های‌ واپسین‌ دانشكده‌ را می‌گذراندند و ما همكلاسی‌ها: پرویز مشكاتیان‌، پشنگ‌ كامكار، بیژن‌ سیدعارفی‌، نسرین‌ ناصحی‌ ، جهانگیر نهاوندی‌، نیلوفر مینا و چند دختر ارمنی‌، آسوری‌ و مسلمان‌ كه‌ نامشان‌ را به‌ یاد ندارم‌، اما پرویز حتما به‌ یاد دارد. در مهر 53 پرویز به‌ كوی‌ دانشگاه‌ رفت‌ و من‌ اتاقی‌ در انتهای‌ خیابان‌ فخر رازی‌ كرایه‌ كردم‌ كه‌ پس‌ از چندی‌ پاتوق‌ شد. مهر 54 پرویز تحمل‌ كوی‌ را نیاورد و خانه‌ای‌ گرفت‌ و من‌ تجربه‌ او را نادیده‌ به‌ كوی‌ رفتم‌. در آن‌ سال‌ها محیط‌ دانشگاه‌ و كوی‌ دستخوش‌ التهابات‌ سیاسی‌ بود.
در خرداد 55 روزی‌ وسایل‌ من‌ و بسیاری‌ از دانشجویان‌ كه‌ چیزی‌ جز یك‌ چمدان‌ و تعدادی‌ كتاب‌ و نوار نبود، توسط‌ گارد انتظامی‌ كوی‌ از طبقه‌ دوم‌ به‌ حیاط‌ ریخته‌ شد و دانستم‌ كه‌ جای‌ تامل‌ نیست‌. به‌ مسافرخانه‌ای‌ رفتم‌ در انتهای‌ خیابان‌ باب‌ همایون‌، در یك‌ اتاق‌ عمومی‌ كه‌ همه‌ خلافكار بودیم‌، هر كدام‌ به‌ دلیلی‌! دو، سه‌ ماهی‌ به‌ این‌ منوال‌ گذشت‌. سپس‌ با پرویز همخانه‌ شدم‌. در انتهای‌ كوچه‌ بن‌بستی‌! در خیابان‌ بهبودی‌ (به‌ بودی‌!) تا یك‌ سال‌. عجب‌ یكسالی‌ بود. آن‌ خانه‌ دو اتاق‌ داشت‌، یكی‌ برای‌ پرویز و یكی‌ برای‌ من‌. تا پاسی‌ از شب‌ هر یك‌ در اتاق‌ خود مشغول‌ بودیم‌. عجب‌ سازی‌ می‌زد. قرص‌ و محكم‌ و مملو از انرژی‌. گاه‌ مضرابی‌، صدایی‌ و لحنی‌ توجهم‌ را جلب‌ می‌كرد و به‌ اتاقش‌ می‌رفتم‌. مضراب‌های‌ نامالوف‌، صداهای‌ به‌ ظاهر ناآشنا، كوك‌های‌ نامتعارف‌ و لحن‌هایی‌ كه‌ كم‌كم‌ در ساخته‌های‌ او نمایان‌ می‌شد.دمی‌ چند با هم‌ و دوباره‌ هر یك‌ به‌ كار خویش‌. آن‌ سال‌ها پرویز بار خود را می‌بست‌ در تكنیك‌، فهم‌ ردیف‌ )اگرچه‌ همیشه‌ دركی‌ درونی‌ و طبیعی‌ از آن‌ داشت‌) - تا كوك‌های‌ خاصی‌ كه‌ ظرافت‌ و دقت‌ شنوایی‌اش‌ را به‌ مصاف‌ می‌طلبید و صدای‌ منحصر به‌فرد ساز. او اكنون‌ به‌ مركز حفظ‌ و اشاعه‌ موسیقی‌ می‌رفت‌ و كم‌كم‌ در تلویزیون‌ برنامه‌هایی‌ می‌داد. با آنهایی‌ كه‌ توسط‌ دكتر داریوش‌ صفوت‌ به‌ مركز حفظ‌ و اشاعه‌ موسیقی‌ فراخوانده‌ شده‌ بودند، محشور شده‌ بود. در مركز، داریوش‌ صفوت‌ بود و نورعلی‌ برومند و سعید هرمزی‌ و یوسف‌ فروتن‌ و اصغر بهاری‌ و دیگران‌ و عبدا... دوامی‌ كه‌ بیرون‌ از مركز و مرتبط‌ با آن‌ كلاس‌ داشت‌،گواهینامه‌ خطی‌ می‌نوشت‌، برای‌ آنهایی‌ كه‌ محضر او را درك‌ می‌كردند و پرویز هم‌ یكی‌ از این‌ گواهینامه‌ها را دریافت‌ كرد. از آن‌ پس‌ او با استادان‌ و اعضای‌ مركز حفظ‌ و اشاعه‌ موسیقی‌ محشور بود و من‌ با شوئنبرگ‌، اشتكهاوزن‌، پندرسكی‌ و دیگرانی‌ كه‌ هر یك‌ بنیانگذار مكتبی‌ و سبكی‌ در موسیقی‌ مدرن‌ غرب‌ بودند و در ادامه‌ با استادان‌ موسیقی‌ نواحی‌ ایران‌ كه‌ هر یك‌ بار امانتی‌ گران‌ بر دوش‌ می‌كشیدند. در حدود سال‌ 56 داریوش‌ طلایی‌ به‌ فرانسه‌ رفت‌ و خانه‌اش‌ را كه‌ جنب‌ دانشگاه‌ تهران‌ بود به‌ پرویز داد و من‌ به‌ خانه‌ای‌ رفتم‌ در قلهك‌ و جنب‌ رودخانه‌ كه‌ صدایش‌ همیشه‌ حضور داشت‌. هم‌ خانه‌ پرویز و هم‌ خانه‌ من‌ دوباره‌ پاتوقی‌ شد و دیگر چیزی‌ به‌ انقلاب‌ نمانده‌ بود. انقلاب‌ شد. كانون‌ »چاووش‌« تاسیس‌ شد. گروه‌ »شیدا« بود و گروه‌ »عارف‌« نیز شكل‌ گرفت‌. »شیدا« به‌ راه‌ لطفی‌ و »عارف‌« به‌ راه‌ علیزاده‌ و مشكاتیان‌. سال‌هایی‌ بود پرخاطره‌، پركار، اما بی‌دوام‌! اعضای‌ »چاووش‌« در آن‌ سال‌ها یكدل‌ بودند و همه‌ كار می‌كردند. كنسرت‌] ‌‌‌اگرچه‌ با هجوم‌ سلاحی‌، ناتمام[‌ آموزش‌] به‌ آنهایی‌ كه‌ امروزه‌ خود استاد شده‌اند[ و زدن‌ بساط‌ در میادین‌ و خیابان‌ها برای‌ عرضه‌ محصولات‌ »چاووش‌« و سعی‌ بی‌پایان‌ ابتهاج‌، لطفی‌، علیزاده‌ و دیگران‌. سال‌هایی‌ بود پرمخاطره‌، پركار، اما بی‌دوام‌!
پرویز به‌ راه‌ خود بود و من‌ هم‌ به‌ راه‌ خود. در پاییز 63 هر دو ازدواج‌ كردیم‌. او با افسانه‌ ]دختر شجریان‌[ و من‌ با فرزانه‌ ]دختر كویر كاشان‌[. هر كدام‌ صاحب‌ دو فرزند شدیم‌ و هر كدام‌ صاحب‌ یك‌ زندگی‌ بی‌فرجام‌.
سال‌ 66 پرویز در پای‌ كوه‌های‌ شمیران‌ خانه‌ای‌ گرفت‌ برای‌ خودش‌ و پس‌ از یك‌ سال‌ با سعی‌ فراوان‌ برای‌ من‌. درست‌ كنار هم‌ و دوباره‌ همسایه‌ شدیم‌ و همخانه‌. علیزاده‌ و بیژن‌ كامكار هم‌ به‌ آن‌ محل‌ آمدند و بعد كیهان‌ كلهر. امروز همه‌ ما از آن‌ محل‌ رفته‌ و پراكنده‌ شده‌ایم‌ و تنها پرویز مانده‌ است‌ و كلهر.
در سال‌ 64 پرویز دو تصنیف‌ از ساخته‌های‌ خود به‌ من‌ داد، یكی‌ دشتی‌ و دیگری‌ اصفهان‌ كه‌ برای‌ اركستر تنظیم‌ كنم‌ و شجریان‌ بخواند. این‌ دو كار در سال‌ 65 ضبط‌ شد و حدود 10 سال‌ بعد ابتدا به‌ صورت‌ دوپاره‌ و سپس‌ یكپاره‌ منتشر شد. پرویز و من‌ در این‌ كارها به‌ هم‌ تنیده‌ شدیم‌، چنان‌ كه‌ امروز نمی‌دانم‌ كدام‌ فراز از او بود و كدام‌ از من‌. سال‌های‌ 63 و 64و 65 سال‌های‌ خوبی‌ بودند در زندگی‌، در كار و امروز در خاطرات‌. خیلی‌ از قصه‌های‌ امروز در آن‌ سال‌ها نبود و خیلی‌ قصه‌ها بودند كه‌ در این‌سال‌ها فقط‌ غباری‌ از خاطره‌ برجای‌ گذاشته‌اند.
پرویز به‌ راه‌ خود بود و من‌ هم‌ به‌ راه‌ خود. آن‌ 11 سالی‌ كه‌ هم‌ همسایه‌ بودیم‌ و هم‌ همخانه‌ نیز گذشت‌ و باز هر كدام‌ به‌ راه‌ خود. پرویز یك‌ معجزه‌گر بود و هنوز هم‌ هست‌. در خیال‌ ظریف‌، در تیزی‌ و عمق‌ نگاه‌، در مضراب‌ كاری‌، كوك‌های‌ دشوار و لحن‌ها و تلفیق‌های‌ پرجاذبه‌ و البته‌ شكستن‌ خود. او در این‌ كار نیز یك‌ معجزه‌گر بود. امروز با گذشت‌ نیم‌قرن‌ از حضورش‌ در این‌ هستی‌ و در پس‌ ابرهای‌ سپیدی‌ كه‌ رخسار و قلبش‌ را پوشانده‌، كدام‌ داغ‌ است‌ كه‌ نگاه‌ و چهره‌اش‌ را چنین‌ با غم‌ آراسته‌- دریغ‌ كدام‌ عشق‌ است‌ كه‌ امروز بی‌تحمل‌ و خانه‌نشینش‌ كرده‌- آیا آن‌ كوچه‌ بن‌بست‌ را راهی‌ به‌ بیرون‌ است‌ از برای‌ بهبودی‌ حالی‌ كه‌ فعلش‌ را فقط‌ در گذشته‌ صرف‌ نكنیم‌ و حالی‌ كه‌ دوباره‌ در حال‌ با سرخوشی‌ رخ‌ نماید.
پرویز به‌ راه‌ خود بود و من‌ هم‌ به‌ راه‌ خود. پرویز هنوز هست‌ و من‌ نیز هنوز! در سفر 32 ساله‌ای‌ كه‌ آغاز و انجامش‌ هنوز در خاطره‌ است‌، 32 سال‌ پرغوغا، غوغاهایی‌ كه‌ روح‌ را می‌خورند و تحمل‌ را می‌سایند و گذشتی‌ بی‌بازگشت‌ برای‌ آدم‌هایی‌ كه‌ آنقدر ساییده‌ شده‌اند كه‌ یارای‌ تحمل‌ هم‌ را ندارند. من‌ چمدانی‌ دارم‌ پر از گل‌ و پر از تصویر از او. از تابستان‌ 53 و دیدار نخست‌ تا زندگی‌ در انتهای‌ آن‌ كوچه‌ بن‌بست‌. من‌ چمدانی‌ دارم‌ پر از گل‌ و پر از خاطره‌ از او. از سفرهای‌ زیاد به‌ درون‌.عكس‌ها را مرور می‌كنم‌، خاطره‌ها را دوره‌ می‌كنم‌، گل‌ها را می‌بویم‌ و چمدان‌ را می‌بندم‌ و دلم‌می‌خواهد این‌ صدا شنیده‌ شود: به‌ چمنزار بیا

منبع : اعتماد ملی

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

تا کنون پاسخی به این بحث داده نشده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.