| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
179
|
813
|
89/4/8 (20:02)
|
|
||
|
|
389
|
1779
|
89/11/16 (11:29)
|
|
||
|
|
415
|
2156
|
89/11/1 (21:58)
|
|
||
|
|
144
|
850
|
89/6/18 (01:03)
|
|
||
|
|
56
|
302
|
89/6/12 (10:03)
|
|
||
|
|
34
|
154
|
89/6/12 (10:00)
|
|
||
|
|
36
|
206
|
89/5/17 (00:56)
|
|
||
|
|
3
|
30
|
89/4/10 (10:37)
|
|
||
|
|
73
|
258
|
89/4/10 (10:32)
|
|
||
|
|
23
|
203
|
89/4/10 (10:20)
|
|
||
|
|
179
|
1173
|
89/4/9 (15:48)
|
|
||
|
|
541
|
2902
|
89/4/8 (20:08)
|
|
||
|
|
26
|
137
|
89/4/8 (20:06)
|
|
||
|
|
65
|
484
|
87/5/26 (20:53)
|
|
||
|
|
303
|
1716
|
87/5/26 (20:35)
|
|
||
|
|
8
|
68
|
87/5/1 (19:50)
|
|
||
|
|
60
|
286
|
87/4/31 (23:11)
|
|
||
|
|
58
|
483
|
87/4/31 (23:10)
|
|
||
|
|
52
|
258
|
87/4/31 (23:01)
|
|
||
|
|
199
|
1089
|
87/4/31 (22:46)
|
|
می خوایم با هم یه داستان جالب و خنده دار بنویسیم! 8-> هر کسی میاد یه خط از این داستان رو می نویسه و هیچ کس هم نباید تمومش کنه
خوب شروع می کنیم:3 ....2....1!
ناگهان همون آقایی که از کوره در میره در رفت ، همه دیوونه ها پریدن که بگیرنش( اینحا رو به شکل ماتریکس فرض کنید;)) اون به سمت بسته میرفت بقیه اهالی به سمت اون ، نا گهان دستش به بسته رسید و اومد بازش کنه که الباقی به اون رسیدن و چون صحنه ماتریکسی بود ههه افتادن روش چون نمیتونستن خیلی تو هوا بمونن بیچاره ها، چاره ای نداشتن.
بووووومممممممم
اقا هه که بد حرف میزد اون زیر مثل مقوا شد ، بعد که بقیه بلند شدن دیدن که ای بابا این یارو انگاری خیلی کارتونیه گفتن چاره چیه ، یکی گفت که چون صحنه کارتونیه چارش هم کارتونیه یعنی اینکه کارتونش کنیم بفرستیم یه کلوب دیگه ، و این کارو کردن اما غافل از اینکه بسته هه هم همراه اون کارتون شده بود ..........
تا اینکه آریانا با دوتا بسته از راه رسید.
مریم خانومی اومد بسته ها رو از دست آریانا گرفت و گفت: اوووه... چندتا پیتزا گرفتی، ما که همش ؟نفر بیشتر نیستیم!
آریانا گفت: نه بابا، اون یکی بسته رو یه غریبه بهم داد گفت برسونم به دست اهالی ِ دارالمجانین... نیدونم توش چیه.
سکوتی عمیق در بین ِ اهالی حکمفرما شد. هیشکی جرئت نداشت سمت ِ بسته بره. چون اونا دشمنان ِ قسم خورده و استکبار جهانی ِ زیادی داشتن
واسه همین بود که ناگهان .........
تا اینکه روزنامه تموم شد و تحقیق به پایان رسید و مدیر بیکار شد
اون وقت مرد رفت که یه روزنامه دیگه بخونه و امین رفت تحقیق کنه و مدیر هم دوباره رفت سره کارش تا اینکه......
سلام سلام من خرگوشم ... یه خرگوش ِ خیلی باهوشم

کسی بهش توجه نکرد چون دیگه کسی خرگوش نمی خواست ...
همه به دنبال ِ خر - گوش بودند ...
آقای محقق قول داد که راجع به این موضوع تحقیق و بررسی کنه...
مرد هم شروع کرد به روزنامه خوندن
مدیر هم رفت دنبال ِ مدیریتش ...
تا اینکه ...

فریاد زد: اهاییییییییییییییییی خرگوشه داره در میره بگیریـــــــــــــــــــــدش
بعدش تا اومد بره امین دستش رو گرفت گفتش که کجا دایی تازه با هم آشنا شدیم وایستا ...
خلاصه امین هی اصرار کرد و هی اصرار کرد و هی اصرار کرد تا اینکه بالاخره خرگوشه در رفت ،
مرد گفت: دیدی فراریش دادی
امین گفت: یک کلمه دیگه بگی میکشمت ، میخواستی خرگوشه منو بگیری؟؟؟
مرد گفت : ما کشته ی تو ایم داداش ، ما کجا خرگوشه تو کجا؟ ما یه دیوونه یه رهگذریم ، کاری هم به محقق ها نداریم
خرگوشه که دید بابا انگاری خیلی بحثش داغ شده برگشت و گفت:......
dar hamin heyn amin az rah resid goft ay to
are ba khodetam
mard bargasht goft ba mani
amin goft are ba khode khodetam
mard ba jediyate khasi goft ba mani
amin goft are mage kari ba khode khode khodetam
mard goft kar kkhodeti
amin goft na toii
mard goft alan badbakhtet mikonam
amin goft mard
mard goft chiye
amin goft khasti mano badbakht koni khodet badbakht shodi
mard goft chera amin goft
:
maryam farar kard
mard negaran bargashto faryad zad............
کلی نق زد ، مرد هم با یه حرکت ِ اُردنگی انداختش بیرون چون اصلا اعصاب مصاب نداشت
بعد مرد رفت تا مردانگیش رو به همه ثابت کنه و واسه مریم از اون قرص صورتیا با شربت بنفش ها بخره تا یه کم حالش خوب شه ولی یادش رفت به مدیر یا معاون بگه و بره ، در همین حین ...خلاصه همون که باید میرفت دنبال خرگوشه رفت دنبال خرگوشه اما چون خرگوشه خر گوش بود خیلی مثل خر گوش میداد اومد گفت که اونی که خر گوش میخواد باید بیاد خرگوش بخواد
بعد رفت نشست رویه اون مکعب مستطیلِ دایره وارهِ مثلث مانند ِ سه ضلعی گفت بیا اگه خرگوش میخوای 
بعد اونی که خرگوش میخواست اومد گفت :....
مریم و آریانا به خوبی و خوشی از این عملیات زنده بیرون اومدن و زندگی ِ تازه ای رو شروع کردن ... واسه شروعی تازه چند تا همراه پیدا کردن که در طول و عرض و ارتفاع ِ این مکعب ِ چند ضلعی ِ سه گوش ِ دایره وار جاشون رو هر چه سریعتر پیدا کرده و نشسته تا عقبی ها هم بتونن ببینن بقیه ی داستان اینگونه ادامه پیدا می کنه ...
{
}
این خبر این بود :
مریم و آریانا خودشون رو باید واسه یه عملیات واسه آمادگی آماده کنن!
وحید در اینجا با پیام وارد می شه چون ادامه ی این داستان خرج داره 
صدای آژیر نبود ، این رها بود که وارد شده بود ! یادش رفته بود قبل ِ ورود اسلحه اش رو دربیاره و تحویل بده واسه همین در حین ِ عبور از گیت این صدا به صدا در اومد 
اما حامل ِ خبره مهمی بود...8-> 
آریانا و مریم حالا می تونن کمی نفس ِ راحت بکشن!
بقیه ی اعضا هم رفتن کمی استراحت کنن!
همه در حال ِ استراحت و تفریح و خوشگذرونی بودن
که ناگهان
صدای آژیره خطر به صدا در اومد....

بعد از تموم شدن ِ امتحانات دست به کار شدن اما قبل از اون بعضی از اعضا استعفا دادن و بعضی دیگه به جای اونها استخدام شدن!
دوباره تلاش و کوشش ادامه پیدا کرد...شب و روز ، روز و شب ، صبح تا غروب ، غروب تا صبح ... هی گشتن و گشتن و گشتن تا
بالاخره اسناد و مدارک و سی دی رو در خونه ی یکی از میوونه های به دارالمجانین پناه داده شده پیدا کردن!
رئیس ِ FBI از کارشناسان خواست تا با DNA به هویتِ این میوونه پی ببرن!
حالا سوال این بود که این میوونه یعنی کی می تونه باشه؟!
و قصدش از این کار چی می تونه باشه؟!
