userinfo close

  ,

تاریکخانه


darkroomclub

تاسیس: 20 مرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: کتایون کتایون - معاونان
سلام سایه های روی دیوار، به تاریکخانه خوش آمدید!
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
6
196
89/3/27 (19:10)
27
430
88/9/20 (06:21)
18
208
87/1/31 (05:04)
2
110
86/5/17 (10:22)
6
105
86/2/23 (10:36)
0
20
86/2/17 (05:53)
9
268
86/2/13 (23:32)
2
52
86/2/13 (23:11)
0
33
86/1/16 (05:38)
0
44
86/1/14 (07:56)
0
61
86/1/12 (14:31)
0
24
86/1/12 (14:15)
0
25
86/1/12 (14:14)
1
27
85/9/3 (22:49)
3
76
85/8/14 (05:24)
2
16
85/8/14 (04:24)
2
106
85/6/4 (08:11)
0
32
85/5/29 (15:37)

عنوان بحث

sina taheri , sinaemar
sina taheri - 08:45 1385/08/23

یادداشتها یی از یک زندگی عادی

نام شعر:فالگیر

 

 

نشست.

نشست زن و ترس در دیدگانش بود.

به فنجان واژگونم به دقت نگریست.

گفت پسرم اندهگین مباش.

پسرم عشق سرنوشت توست.

پسرم عشق سرنوشت توست.

پسرم به یقین شهید می میرد

آن که در راه محبوب جان بسپارد.

پسرم پسرم

بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام

اما فنجانی شبیه به فنجان تو نخوانده ام.

بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام

اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام

سرنوشتت بی بادبان در دریای عشق راندن است

و سراسر زندگی ات کتابی است از اشک

و تو گرفتار میان آب و آتش.

با وجود تمامی سوزشها

و با وجود تمامی پی آمدها

و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز

و با وجود باد گردباد و هوای بارانی

پسرم پسرم عشق بر جای می ماند.

عشق زیباترین سرگذشت هاست.

به زندگی سوگند در زندگی ات زنی است با چشمانی شکوهمند

لبانش چون خوشه ی انگور

و خنده اش نغمه ی مهربانی

موی پریشان او چونان مجنون به اکناف دنیا سفر می کند.

پسرم زنی را اختیار کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست.

اما آسمان تو بارانی است و راه تو بسته ی بسته

و محبوبه ی قلب تو در کاخی که نگاهبانانی دارد در خواب است.

هر آن که بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود

از پرچین باغش بگذرد

و گره ی گیسوانش را بگشاید

پسرم پسرم ناپدید می شودناپدید.

پسرم

پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت.

از موج دریا و مرواریدهای کرانه ها سراغش را می گیری

و در می نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را

و اشک های تو رودها را لبریز خواهد کرد

و غمت چون فزونی می یابد درختان سر بر میکشند.

پسرم اما روزی باز خواهی گشت نومید و تن خسته

و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست

که در تمامی زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای .

پسرم معشوقه ی دلت نه وطنی دارد نه زمینی و نشانی.

وه چه دشوار است پسرم عشق تو به زنی که او را نام و نشانی نیست.

پسرم پسرم

شعر: نزار قبانی



پیام در تاریخ 85/8/23 ویرایش شده است.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
sina taheri , sinaemar
sina taheri - 05:04 1387/01/31
18

شب به انتظار جادوگر پیر در کنار آتش نشسته ام.در تاریکی که من را احاطه کرده است به اطراف نگاه میکنم.آتش که زبانه میکشد از جا میپرم و خیره به آتش به جادوگر که از آن بیرون می آید سلام میگویم.خیلی وقت است که ندیده ام کسی از آتش بیرون بیاید .دیگها را آماده کرده ام.و تمیم صحبتها و قرارها را گذاشته ام .جایی دیگر برای کلمات اضافی نیست.دست من را میگیرد و چند لحظه بعد گویا که من اصلا هیچ ندیده ام.گویا که او وجود ندارد.گویا که او وجود نداشته است.و من از دوباره ساده مثل بقی انسانها به میانشان برمیگردم.ولی میدانم و خواهم دانست که برای تمامی بقیه ی عمرم افسوس چیزی را که از دست دادم را خواهم خورد.افسوس آن جادوگر پیر را که از روی بی اعتمادی من را خنثی کرد. افسوس آن لحظاتی که من به آسمان شب نگاه میکردم و میدانستم چیز دیگری هم وجود دارد.

او رفته است.آنها همه رفته اند.من اینجا در میان این انسانها مانده ام با افسوسی که نمیدانم حاصل جیست.

sina taheri , sinaemar
sina taheri - 09:20 1386/06/3
17
تمنای زندگی

و اینکه ما جاودانه نیستیم

روایت عاشقانه ی یک پیرمرد خسته

و پاهایی برهنه

با تنی که انداموار در هم شکسته است

و انگشتانی که گیلاس وار بر تن اثیری می چرخید


sina taheri , sinaemar
sina taheri - 04:13 1386/04/12
16

دهنم كف كرده است.عضلاتم منقبض می‌شوند.بدنم پیچ و تاب می‌خورد.چنگ‌ می‌زنم به هرچیزی كه به دستم برسد.تمام تنم از شدت درد كرخت شده . احساس می‌كنم كه خونم در حال خشك شدن و سلولهای بدنم به حركت افتادن كه خون بهشون برسه .رعشه‌ای بهم دست می‌ده.فكر می‌كنم كه اندامهام دارند از هم می‌پاشند.در سكوت وتنهایی بامردمك چشمهایی كه گشاد شده است  سعی می‌كنم كه رنگها و نورهایی را كه به مغزم ارسال می‌شود از هم تشخیص دهم .  تمام عضلاتم برای ثانیه‌ای منبسط می‌شوند و بعد من خیره به دستهای مشت شده‌ام با پالسی غریزی صدایی از خودم در‌ می‌آورم .كلمات و اصوات در میان گلویم و ارتعاش هوا گیر می‌كنند و همه چیز در سكوتی سنگین فرو می‌رود.

sina taheri , sinaemar
sina taheri - 05:16 1386/03/24
15
من بر روی یك صندلی نشسته ام و می نویسم .مردی روبروی من اسلحه اش را به طرف من نشانه رفته است .دستانش میلرزند و عرق كرده اند هر لحظه امكان دارد كه بر اثر فشاری نامعلوم كه بر او وارد می شود ماشه را فشار دهد.و مغز بعد از آن به پشت سرم پاشیده خواهد شد.شخصی نامعلوم صدای صحنه را كم می كند.من برای لحظاتی از نوشن دست می كشم و از دوباره شروع می كنم.انگار همه منتظرند حرفی رد و بدل شود.
sina taheri , sinaemar
sina taheri - 02:43 1386/03/16
14
مه اطرافم را فرا گرفته است.سایه هایی درون مه در حركتند.غولها فریاد می زنند.من با ترس به درون مه خیره می شوم.اشباح از كنار گوشم رد می شوند و در گوشم كلماتی نامفهوم را زمزمه می كنند.از جا می پرم و به پشت سرم نگاه میكنم.می دوم.مه و سایه ها كه هر لحظه تاریكتر می شوند تمامی ندارد.می ایستم.به اطرافم نگاه می كنم.میخندم.
sina taheri , sinaemar
sina taheri - 03:32 1386/03/15
13
روی صندلی ولو شده ام .دستم از لبه‌ی صندلی پایین افتاده است و تاب می خورد.وزنم رویش سنگینی می كند و كم كم به مورمور می‌افتد.انگشتانم را موج وار حركت می دهم .خیره بهشان نگاه می كنم .احساس خنكی در تمام دستم می پیچد.كمی جا به جا می شوم و فشار خون را كه به داخل رگهایم می دود حس می كنم.
sina taheri , sinaemar
sina taheri - 10:08 1386/02/19
12
نگاهش را به سایه های پر شكوه روی دیوار دوخته بود . و ابهت آنها چشمانش را خیره كرده بود.سایه های سلطنتی با قدمتی چند هزار ساله فرمان می دادند.تخیلش منجمد شده بود .به رقص اموات درون گور می اندیشید.به چشمانی كه باز ماندند.
خورشید در وسط آسمان سایه انداخته بود كه او را خوابیده در جوی كنار خیابان پیدا كرد.یادش می آمد كه چه طور بدن یخ زده اش را در قهوه دم كن گرم كرده بود.
به ذهنش كه دست می كشید از تماس دستش با خاطره های دور احساس سر خوشی و رخوت می كرد.ساعت 12 ضربه نواخت .وقت غذا بود پس در آفتاب نشست .فرشته ها كه بال زنان از كنارش می گذشتند دستی به سر او كشیدند و سیر شد.احساس خوردن غذایی سنگین ولی خوشمزه را داشت.روح او كه در برابرش پدیدار شد به ماه چنگ زد. سعی كرد پایینش بیاورد. .پرید از قله .دره پاین تر دهانش را گشوده بود.صبح كه با زخم های قدیمی از خواب بیدار شد .اول آنها را شست.سپس با باند تمیزی مانند هر روز آنها را بست.غول مانند هر روز با نفرینی قدیمی از بطری گریخت .به پشت سر كه نگاه كنی سایه ها برایت دست تكاندهان تو را به رقص اموات درون گور می خوانند.و تو با اندوهی كه پس از نوشیدن شراب به تو دست داده است به سایه ها وداع می گویی چنان كه هرگز قرار نیست دیگر آنها را ببینی چنان كه آنها هر گز وجود نداشته اند .
sina taheri , sinaemar
sina taheri - 10:47 1386/02/15
11
بار سنگین گناه
زمزمه‌ای خاموش شبانه
نجوا كردن زیر لب
من خواهم مرد؟
من فراموش خواهم كرد؟
من فراموش خواهم شد؟
آیا...
طپش های قلبم سنگ بر دیواره می كوبد
گوشهایم زوزه می كشد
و من تنها در شب خسته در كنج اتاقی نشسته ام
و همه چیز من را زجر می دهد.
انعكاس تصویرم در آینه
خاطره های از دست رفته را زنده میكند.
********************
عقده های در هم پیچیده
گوشوده میشوند
باز می شوند
و در هم می شوند
آیا انها براستی از منند؟


sina taheri , sinaemar
sina taheri - 10:21 1386/01/22
10
من مینویسم .امشب و هر شب من با خوابیدن آخرین نفر به تخت می نشینم.من پادشاه شب هستم.همه خوابیده اند كه به سراغم می آید؟اول آهسته سرك میكشد.می ترسد كه جلو بیاید .بعد آهسته آهسته عین هر شب جلو می آید منتظر كوچكترین حركتی از جانب تو است كه فرار كند ولی من به روی خودم نمی ارم. امشب باز هم به من نزدیك می شود و در روحم حلول می كند.حس مبهم اظطراب وجودم را فرا میگیرد. نمیدانم كه چرا امشب آتش گرفته ام.آزارم میدهد .میخواهم كه به بیرونش بیاورم.نمیتوانم.زور میزنم به خودم میپیچم خودم را به در دیوار می زنم . و در عین حال سكوت را حفظ می كنم با بیدار شدن اولین نفر من هیچ می شوم پس در سكوت كامل به خودم میپیچم.استفراغ می كنم .خون بالا می آورم.دیگر نمی توانم با اولین فریادی كه می زنم كابوس تمام می شود و من اكنون یك آدم عادی شده ام .بیدار شده اند.و او هم فرار كرده است. باز كه همه می خوابند صبر می كنم كه بیاید .او نمی آید .جادو تمام شده است .
sina taheri , sinaemar
sina taheri - 23:36 1386/01/16
9
در اتاقی تاریك نشسته‌ام.و كم كم از خودم دور می شوم.گویا دستی از پشت صحنه مرگ مرا ترتیب داده است.سكوت مصنوعی چنان شكننده است كه در گوشم زننده می شود.ذهنم می تپد و سعی می كند كه خون را به تمامی بدن بفرستد.همه چیز آماده است.
زنی را می بینم از میان گذشته های تاریك و چنان زیبا كه نفس دیوار روبرو در سینه اش حبس می شود.و من آنجا اسیر تخت به ضربان فلب دیوار كه تندتر و تندر می شود گوش می دهم.
خیلی وقت است همه چیز آرام شده كه شروع به نواختن تار می كند .صدایی از پشت پرده و سپس چهره ها آشفته وار هجوم می آورند.و من اسیر تخت به این نمایش مضحك نگاه می كنم.
صبح را می بینم كه از خواب بلند می شوی و خسته  خمار با طعم تلخ گس كافور در دهانت خود ارضایی می كنی.و تو اسیر تخت طعم تلخی را در دهانت مزه مزه می كنی.
به جاهایی كه قبلا رفته بودم می روم .حرفهایی را كه قبلا گفته بودم تكرار می كنم و به صدای آنها كه در فضای اطرافم محو می شود گوش می دهم.بوی صندلی های براق و چرم تمیز در هوا پیچیده است . با آرامش روی صندلی ام می نشینم و سرم را در مو های دختر كناری ام می كنم و تمام اپرا را بو میكنم.اپرای مانیو اثر عاشقانه ی به یاد ماندنی .با احساس سرما از خواب بلند می شوم.سردم است .تنها هستم.او رفته است.تارهای موی روی بالشت را جمع می كنم .و من اسیر تخت از پس غبار سالیان بوی موهایش را زنده میكنم.
در تاریكی اندام های سردم را لمس می كنم . من تنها در حالیكه همه چیز از من دور می شود بدنت را لمس می كنم اندام پر پیچ و خمت را. دستم را مدام بال و پایین می برم  می بوسمت و تمام بدنم را به تو می مالم می خواهم تمام بدنم پوست تو را لمس كند و در آن حل شود .و من اسیر تخت لمس می كنم ملحفه هایی خالی را كه در آنها حل می شوم.
sina taheri , sinaemar
sina taheri - 09:56 1386/01/7
8
امشب بدون داشتن چكنویسی مینویسم هر آنچه را كه فكر میكنم هرآنچه را كه احساس می كنم.
میبینم كه ترس تمام وجودش را در بر گرفته است و حتا در میان كلماتش هم این تر و وحشت به چشم میخورد .نیمشناسمش و شاید قضاوت من اشتباه باشد.او فرار میكند با تمام وحشتش از ترسش.سكوت كرده است در تاریكی و می خواهد كه خود را فراموش كند. چشمهایش را بسته است.درد میكشد.درد دیگران را میبیند و خود را به خاطر آن پنهان میكند و شكنجه می دهد.آن وجود دارد درد هست .تاریكی هست من هستم ولی نمیدانم كه آیا تو هستی؟آیا وجود داری ؟شاید این تماما ذهن پریشان من است .شاید من دارم خودم را مینویسم.آیا تو تواین را خواهی خواند .آیا ناخودآگاه من با من صحبت خواهد كرد؟
پریشانی من رنج می دهد مرا .در تاریكی نشسته ام و منتظرم كه نشانی از سایه در میان نور دروغینی كه اطرافم را احاطه كرده است ببینم...
آیا به راستی تو وجود داری یا من وجود دارم.
شك كرده ام.سردرگمم.گناه از آن من بوده است یا از آن تو.
به نخستین بار می اندیشم...
آیا باید خود را تسلی بدهم.


پیام در تاریخ 86/1/16 ویرایش شده است.
sina taheri , sinaemar
sina taheri - 07:42 1385/10/25
7

نیمه های شب چهار صبح است. تو داری در خیابان آواز می خوانی با نسیمی که میگذرد می لاسی و با زبان یک روسپی تازه کار زوزه ای وحشی سر می دهی و حرف های ملایم مالیخولیایی را تکرار کنان می خوانی.

نیمه های شب است.من در میان خانه قدم میزنم از اتاقی به اتاق دیگر میروم در جستجوی نشانه ای از یک خاطره.در میان اتاق ها میچرخم خودم را به در و دیوار میزنم که اکنون صدای ناله ی زنی را از کوچه می شنوم فورا به طرف در رفته و چند متر آن سو تر از در زنی را با لباسهایی پاره شده و خونین گویی کتک سختی خورده است میبینم که ناله کنان و بدون تعادل راه میرود.به طرفش میروم دستش را میگیرم و او را به درون خانه می اورم.

چشم هایت را اندکی باز میکنی.به اطرافت نگاهی میکنی.یادت نمی آید که چه اتفاقی افتاده است اینجا کجاست و چگونه اینجا هستی؟دستی را روی تن برهنه ات حس میکنی که تو را لمس می کند بی حرکت میمانی و دست تمام بدنت را لمس میکند و تو کم کم به خواب میروی.

چشمهایت را کاملا باز میکنی.سعی میکنی بلند شوی که ناگهان دردی تمام وجودت را میگیرد و نفست در سینه حبس می شود.نفست را آهسته به بیرون میدهی.و با تمام انرژی ات بلند میشوی تلوتلو می خوری از اتاق به بیرون میروی.دستت را به دیوار میگیری و در حالیکه همه چیز را تیره و تار میبینی به اطراف در جستجوی کسی یا چیز آشنایی نگاه میکنی.لکه ی تاری را میبینی که به طرفت می آید...و بعد...یک ضربه.و بیهوش میشوی.

بهوش می آیم چشم هایم را باز میکنم .سعی میکنم که خودم را تکانی بدهم.دست ها و پاهایم با طناب به تخت بسته شده اند.سرم را میچرخانم و درست کنار تختم زنی را نشسته بر روی صندلی میبینیم که بشقاب سوپی در دستش گرفته است و آن را آهسته به هم میزند.زن میبیند که بیدار شده ام و قاشق سوپی را به طرف دهانم می آورد.

sina taheri , sinaemar
sina taheri - 16:17 1385/10/18
6

اگه یک تفنگ داشتم اولین کسی رو که میکشتم خودم بود.همین طور در تاریکی جلوی پنجره ایستاده بودو به شهر در زیر پایش خیره شده بودو داشت جمله ای را که گفته بود در دهانش مزه مزه میکردکه من گفتم که چی بشه؟

خودم دقیقا نمی دونم ولی هر چی که بشه من یکی مسلما آزاد و راحت می شم از شر همه چی خلاص می شم .

به نظر من که خودش دقیقا می دونست چی می خوادو چی میشه فقط نمی خواست به من بگه .روشو آروم برگردوند طرفم و برای چند دقیقه در سکوت به من خیره شد وضعیت واقعا آزار دهنده ای بود.روی صندلی راحتی ای که نشسته بودم کمی جابه جا شدم یه کمی ترس برم داشته بود که گفت بهتر که بری من هم از خدا خواستم و فورا از جام بلند شدم و از در آپرتمان به حالتی شبیه دو بیرون رفتم انگار می ترسیدم که صدام کنه نمی دونم چه چیزی من اونقدر ترسونده بود.در هر صورت زمانی که صبح روز بعد خبر خودکشی اش را خوندم ترسم تبدیل به یک نوع یقین شد .احتمالا قبلا همه ی فکراشو کرده بوده چون انگار تا من از آپارتمانش رفتم بیرون خودشو کشته به همین خاطر هم بود که خبرش به روزنامه ی صبح رسیده بود نمی دونم موقعی که خبر را خوندم چه حسی داشتم ولی چیزی که دقیقا یادم می آید این که فقط همین طور به روبروم به کلمات سیاه روی صفحه ی سفید نگاه میکردم که زنگ در رو زدند و معلوم شد که دو پلیس دم در می خواهند با من صحبت کنند چون به روایتی من آخرین نفری بودم که او را زنده دیده بودم و همچنین تنها دوستش.بدون هیچ فکر خاصی به طرف در رفتم و آنها را به داخل دعوت کردم و همه چیز را از آغاز تا آن لحظه که پلیسها به در خانه آمده بودند برایشان گفتم .به نوعی انگار درباره ی خودم صحبت مبکردم همین طور به سوالها یی که واقعا معنی شان را نمی فهمیدم جواب می دادم و آخر سر از روی لبخندی که می زدند حس کردم که جواب هایی را که می خواسته اند شنیده اند بعد از رفتن آنها همچنان این جمله در ذهنم زنگ میزد که انگار در باره ی خودم صحبت میکردم جمله ای که از سرچشمه ای نامعلوم بیرون جهیده بود داشت به وحشتم می انداخت و ذره ذره تسخیرم میکرد.

راتا اخوان , harigh43
راتا اخوان - 06:58 1385/10/6
5

بدیهی است که قرار نبود در ستون مربوط به اعضای این کلوب مطلبی جز نوشته های خودشان باشد اما خب من می خواهم سنت نهادینه شده را بشکنم. به نظر می رسد که آقای طاهری قیامتی در عالم نوشتن شان ایجاد شده. حقیقتش را بخواهید پس از مدت ها دیدن اینکه کسی این کلوب را به جز من به روز کرده بسیار خشنودکننده است. خصوصا اینکه آغاز کردید از نوشته های خودتان استفاده کنید. این بسیار عالی است. اما از آنجا که من ذاتا انسان متوقعی هستم. خوشحال تر می شوم اگر لطف کرده و زین پس بداهه نویسی کنید. اگر این کار را بکنید که من دو برابر بیشتر ممنون شما خواهم بود. به هر حال باز هم منتظر نوشته های شما هستم.

sina taheri , sinaemar
sina taheri - 09:22 1385/10/5
4

چشمها یش را باز کرد.نگاهی به اطراف انداخت چیز خاصی ندید. ناگهان سرش خارش گرفت و با دستش شروع به خاراندنش کرد سعی کرد به یاد بیاورد چیزی به خاطرش نمی آمد.بلند شد سعی کرد که از اتاق خارج شود ولی هر چه به طرف یکی از دیوارها می رفتگویی غولی این مسیر را میکشید و زیادتر میشد به ناچار از خیرش گذشت .تلو تلو می خورد و احساس مستی و سرگشتگی اش را داشت ولی او که مشروب نخورده بود پس چرا حالا مست کرده بود .اه این خارش لعنتی هم که نمی گذاشت درست فکر کند با دستش بیشتر سرش را خاراند یک دست فایده نداشت با دو دست شروع کرد به خاراندن لحظه به لحظه بدتر می شد به ناچار شروع کرد سرش را به زمین کوبیدن .ناگهان زنی در اتاق پیدایش شد با تعجب به او نگاه کرد یادش نمی آمد تا به حال چنین کسی را دیده باشد حسی عجیب او را فرا گرفت و لرزشی ناشی از سرخوشی در مهر های کمرش احساس کرد زن به آرامی در عرض چند لحظه به طرف او آمد گویی غولی این فاصله را فشرده کرد.دستش را گرفت از روی زمین بلندش کرد بر روی یک تخت خواباندش .آستین پیراهنش را بالا زد و او از تماس دست زن با پوستش احساس راحتی و آرامی میکرد و خوشش می آمد زن سرنگی از توی جیبش در آورد و او هم گویی در خلسه فرو رفته بود و متوجه چیزی نشد .زن به آرامی سرنگ را به او تزریق کرد و چشمها یش به روی هم آمدند.

چشمها یش را باز کرد نگاهی به اطراف انداخت چیز خاصی ندید.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.