| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
6
|
196
|
89/3/27 (19:10)
|
|
||
|
|
27
|
430
|
88/9/20 (06:21)
|
|
||
|
|
18
|
208
|
87/1/31 (05:04)
|
|
||
|
|
2
|
110
|
86/5/17 (10:22)
|
|
||
|
|
6
|
105
|
86/2/23 (10:36)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
86/2/17 (05:53)
|
|
||
|
|
9
|
268
|
86/2/13 (23:32)
|
|
||
|
|
2
|
52
|
86/2/13 (23:11)
|
|
||
|
|
0
|
33
|
86/1/16 (05:38)
|
|
||
|
|
0
|
44
|
86/1/14 (07:56)
|
|
||
|
|
0
|
61
|
86/1/12 (14:31)
|
|
||
|
|
0
|
24
|
86/1/12 (14:15)
|
|
||
|
|
0
|
25
|
86/1/12 (14:14)
|
|
||
|
|
1
|
27
|
85/9/3 (22:49)
|
|
||
|
|
3
|
76
|
85/8/14 (05:24)
|
|
||
|
|
2
|
16
|
85/8/14 (04:24)
|
|
||
|
|
2
|
106
|
85/6/4 (08:11)
|
|
||
|
|
0
|
32
|
85/5/29 (15:37)
|
|
تصمیمم را گرفته ام. می خواهم آدمکم را دور بزنم و از دست این تردید ها فرار کنم، درست احساس کسی را دارم که به قصد یک پرواز کوتاه پله ها را بالا می رود. نفسم پس می رود. صدای قلبم را می شنوم این اضطراب کشنده یک عمر همنفسم بوده، هر جا که رفته ام و هر کاری که کرده ام.
نمی دانم از خودم فاصله می گیرم و یا بخودم نزدیک می شوم. به هر حال از فکر این تجربه هیجان زده می شوم درست مثل راه رفتن توی تاریکی است. گذر از من نه به خاطر دیگران، فقط و فقط بخاطر خودم و وقتی که نوشته ام تمام شود ورود خودم را به تاریکخانه جشن می گیرم. آقای مهدی عطایی به تاریکخانه خوش آمدید!
غروب می کند زمین
با چشم های تو، پشت شیشه ها
اتاق های مسدود، در دستهای تو
می دانم فراموشم نمی کنی
میان چشم های بسته ات
با نفس های شمرده ی آرام
و زمین را که مانند خورشید کوچکی ست
دست هایت را باز
چشم هایت را بسته
پشت اتاق های شیشه ای
وقتی غروب می کند
زمینی را که زمانی در آن زیستیم
میان چشمانت.
من کوچک بودم سایه ام کوچک بود
من قد کشیدم سایه ام قد کشید گاهی از شما چه پنهان از من بزرگتر میشد
حال من و سایه ام هم قد شدیم
روزی انقدر من بزرگتر میشوم که بی سایه میروم و سایه ام را جا میگذارم
این بود انشا ما در مورد بزرگ شدن نه ببخشید در مورد سایه ام
راستی دوست من تاقباز را غلط نوشتی درستش طاقباز است
مرا ببخش ذهن ریاضی خوانده من شعور درک غلط املایی را ندارد
راستش را بخواهید اینجا شده است سکوتخانه چند نفری می آیند و می روند، شک دارم این نوشته پنج بار هم خوانده شود. تاریکخانه را دوست دارم نه به این دلیل که کلوب من!! است چون جایی ست که بی دغدغه می شود نوشت، خودت را بنویسی نه دیگران را، قرار نیست کسی را مجاب کنی چون مطمعنم از پس خودت هم بر نمی آیی اگر باور نمی کنی همین الان شروع کن.
نوشته هایی به اندازه ی یکی از مهمترین ستون های روزنامه را در بحث .... برای آقا یا خانم .... می نویسم 24 ساعت نگذشته یک جواب دو برابر نوشته ی خودم مرا میخکوب می کند فکر می کنید من چکار می کنم؟ ادامه و ادامه و هیچ اتفاقی نمی افتد نه کسانی که به ظاهر مجاب می شوند و نه کسانیکه هرگز نمی شوند، من دوست دارم به خودم بپردازم و این خود پنهانی را با دیگران به اشتراک بگذارم و با دیدن لرزش های چهره ی خودم تصویر ذهنی روشن خودم را دوباره بسازم، ممکن است کدر باشد اما منِ واقعیست."من" به تمام معنا...
و:
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیده ام
و بامدادان
هزار ساله برخاسته ام
(سید علی صالحی-نامه ها)
من و خورشیدی که شیشه ها را می شکند ...
برای اینکه فکر نمی کردم این بهترین راه است. تصورش برای دیگران کار راحتی نیست. نمی خواهم کسی جای من باشد، نمی خواهم جای کسی باشم. تمام مشکلات من تمام من شده اند، همه چیز دور من می پیچد و چیزی جدای از من نیست. من، چهره ی ساده ای از من نیست که توضیحش پیچیده نباشد گو اینکه هیچ اتفاق مهمی نیفتاده است که مرا پیچیده کرده باشد.من تصمیم را گرفته ام. بالای این بلندی مسئله های پیچیده ی خودم را حل کنم. امیدورای نوعی سازش با زندگی ست که از سرباز زدن از حضور اجباری من در تمام لحظه های زندگی شکل گرفته است. نمی دانستم بی آنکه شانه خالی کرده باشم همه چیز را به نفع مفهوم مطلق من پشت یک دریچه رها کرده ام. بی آنکه امیدوار باشم که زندگی کرده ام، بی آنکه امیدوار زندگی کرده باشم. دیگر نمی توانم فراموش کاری خودم را برای کسی توجیه کنم. حالا روی این بلندی پنجره هایی را که زیر نور خورشید می شکنند تماشا می کنم. من، خورشید و شکستن شیشه هایی که در ارتفاع...
می دانستم دارد به آخر می رسد. می توانستم تصور کنم که سکوت کرده و سیگاری بر لب رو به رویم نشسته و انگار منتظر است چیزی بگویم. یاد مراسم تدفین می افتم! اینجا همه چیز بوی کافور می دهد. ایکاش می فهمید چه اندازه دلم برایش تنگ می شود. آیا این آخرین تصور ما از هم خواهد بود؟
من، اینترنت و فاصله هایی که پشت تکرار کلید ها می میرند...
گیج کننده است. اگر می توانست اینقدر ساده که نه، اما کسی چه میداند؟ بیشتر از اینکه سکوت کند باید چیزی بگوید در غیر اینصورت از تحلیل ادامه داستان در خواهم ماند. ماجرا آنقدر ها هم که بنظر می رسد کشدار نیست فقط می ماند کمی صراحت بیان. صادقانه ترین نوع زیستن در نگاه آدمها خلاصه می شود. چطور می توانستم بگویم که آدمکهای پشت این شیشه احاطه ام کرده اند؟ ؟
من، یاهو، و چت کردن با زن اثیری...
می دانستم فقط بعضی شبها سر و کله اش پیدا می شود! اینبار هم اتفاق افتاد، نمی دانستم چرا عکسش را دریغ می کند، انگار از دیده شدن واهمه دارد و حالا می دانم برای تمام ترسهایی که دارد نیاز چندانی به پنهانکاری ندارد. می توانستم با همان نگاه متعجبی که توی عکس دارد و لبخندی که روی لبانش ماسیده است تصورش کنم! او با تمام آدمکهای پشت شیشه فرق داشت و همینطور که به عکسش نگاه می کردم مرا در چشمان سیاهش حل می کرد و من از این اتفاق لذت می بردم. انگار ارتباطم را با تمام دنیا قطع کرده بود و هر لحظه بیشتر به من احاطه پیدا می کرد. ایکاش می توانستم با لالایی های ماورائ الطبیعی خودم را تسکین دهم. حالا او سرگرم نوشتن بود با مکث های نسبتا کوتاه و سکوتهایی که در من شوق تجربه دوباره ی زندگی را شعله ور می کرد. انگار تمام این سالها را منتظر همین لحظه بود تا تمام وجودش را با کلماتی که معنایش را نمی فهمیدم توی ذهنم سرریز کند. چه کسی می داند دوباره او را خواهم دید یا نه؟ بعد از این زندگی مجازی واقعیت چه معنایی پیدا می کند؟....
هیچ کس نمی داند عمر خوشبختی های ساده ای که زندگیش را تحت تاثیر عمیق قرار می دهند چقدر است؟
چه کسی می تواند باور کند که دیشب من تنها کسی نبودم که با زن اثیری چت کرده ام!!
من،جمعه و ادامه زندگی ......
می دانم
روی همین عقربه فرصتی برای من می گذارد
سکوت می کند و سیگاری آتش
تصور تو با اینهمه تنهایی
کار هر کسی نبود
و قاب عکس های پشت و روی دیوار
دریچه ی بسته ی هیچ حفره ای نبود.
همیشه از یکجایی شروع میکند که بفکر هیچ کس نمی رسد به همین خاطر است که همه را می ترساند و این خود زندگیست، برای خوشبخت بودن تنها وتنها به شجاعت پذیرش زندگی نیاز دارم. زندگی و دیگر هیچ....
به خاطر سایه که نه به خاطر روحتون به خاطر احساستون منم به آقای مهدی خوش آمد میگم هر چند یکی باید به من خوش آمد بگه اما خودمم خوش اومدم
امید وارم بتونم در این کلوب فعالیت زیادی بکنم
تابعد/...
امروز، جمعه و ......
روزهای جمعه روزهای خوب، روزهای خواب، روزهای خسته کننده و کسالت بار، روزهای کافه نشینی در تنهایی و تماشای آدمها، غروبهای تند، قهوهای تلخ، سیگار روی سیگار و پیاده روی های بی هدف.....
هیچ وقت برای روزهای جمعه برنامه ای نداشته ام. بی برنامه بودن بزرگترین کیف روزهای جمعه است و هرقدر که به شب نزدیک تر می شود به دلهره تبدیل می شود! از اینکه پیش بیاید که عصر با دوستی کنج کافه ای لم بدهم استقبال می کنم .روی هم رفته روز خوبی برای احساس کردن زندگی ست.
گذشته از اینکه این روزها کمتر تمرکز دارم و عصبی هستم ، کشاندن ماجرای شنبه تا پنج شنبه به روز جمعه نفرت انگیز است. دور و برم توی اتاق پر از تکه پاره های کامپیوترهایی ست که اوقاتم را تلخ می کند. هرچند که با بی نظمی مشکلی ندارم اما با دیدن این منظره همیشه به یادم می ماند که چه کارهایی هنوز روی دستم مانده است و منظره ی رقت انگیز کتابهای روی هم و کتابخانه ی بهم ریخته اینها همان تصور عجیب و مسخره ایست که من از خودم دارم. اینکه هیچ وقت جور در نمی آیم و دیگر دارم ایمان می آورم که همیشه یکجای کار باید بلنگد.
جمعه، عصر، کلبه ی کتاب، من ، نیما و ...
مغازه ی دم گرفته و بوی عود و بوی دود سیگار، تفاوتهای عمده ی کلبه ی کتاب با کتابفروشی هایی که تا به حال دیده اید! اینجا جایی است که من و نیما ساعتها با هم وقت می گذرانیم. محل سخنرانی در باره ی بزرگترین نویسنده ها و تصمیم گیری درباره ی بزرگترین مسائل بشری و چای های کهنه جوش پر رنگ و تقسیم کردن دلتنگیهای خودمانی و دلهره های کوچکی که زندگی را زجر آور می کند.
بسیاری از کتابهای مهمی را که خوانده ام مدیون نیما هستم! از ده سال پیش به اینطرف کارش اینست که کتابهای کمیاب و پر یاب را در عین فداکاری و گذشت به من بفروشد و من هم 10 سال است که کتابها را می خرم و در کتابخانه انبار می کنم .
من و نیما به رقم دوستی سالیان دراز اختلاف نظر هایی هم داریم که بیشتر به زندگی زمینی و اعتقادهای ماورایی بر می گردد. هر چقدر که من زمینی هستم نیما آدم دنیای معنویست ولی از این مسئله که بگذریم گاهی از او چیزهایی هم یاد می گیرم!
جمعه، من، اینترنت...
دیگر دارم دلسرد می شوم، هیچ چیز به اندازه ی اینترنت وقتم را تلف نمی کند . گاهی اوقات از اینکه بحثی را در یک کلوب ادامه بدهم متنفرم اما وقتی لطف دوستان با مقادیر متنابهی سوء تفاهم و توهین های بی قصد و غرض نصیبم می شود احساس می کنم که مجبورم ادامه بدهم.
امروز، من ......
کار سختی است!..چه کسی باور می کند؟...اصلا چه اهمیتی دارد؟؟