| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
34
|
848
|
91/1/12 (00:00)
|
|
||
|
|
8
|
145
|
90/10/16 (18:57)
|
|
||
|
|
1
|
46
|
90/6/3 (11:16)
|
|
||
|
|
2
|
77
|
88/8/28 (10:58)
|
|
||
|
|
10
|
1158
|
88/8/28 (10:50)
|
|
||
|
|
2
|
123
|
88/2/13 (15:43)
|
|
||
|
|
3
|
121
|
87/11/27 (23:57)
|
|
||
|
|
6
|
197
|
86/9/13 (07:33)
|
|
||
|
|
11
|
282
|
86/8/19 (16:46)
|
|
||
|
|
4
|
608
|
86/2/18 (23:41)
|
|
||
|
|
5
|
102
|
85/12/28 (17:14)
|
|
||
|
|
0
|
103
|
85/12/27 (03:19)
|
|
||
|
|
1
|
157
|
85/12/26 (18:16)
|
|
||
|
|
1
|
38
|
85/12/26 (18:15)
|
|
بوسه |
گزیدهای از رمان «بوسه» اثر دانیل استیل
ترجمه: آقای صفر حبیبی
ایزابل فورستر كنار پنجرهی اتاق خواب در خانهای در ریو دگرنل در ناحیهی هفتم پاریس ایستاد و به باغچه نگاه كرد. آن خانه، خانهای بود كه او و گوردون بیست سال گذشته را در آنجا زندگی كرده بودند، و هر دو فرزندشان در آنجا متولد شده بودند. خانه در قرن هیجدهم ساخته شده بود و درهای برنزی باشكوهی رو به خیابان داشت كه به حیاط باز میشد. خانه به شكل U در حیاط ساخته شده بود و عادی، قدیمی و زیبا بود، با سقفهای بلند و كابینتهای باشكوه، گچبریهای جذاب و كفپوش هایی به رنگ كنیاك. در اطراف او همه چیز برق میزد و به طرز بینقصی رسیدگی شده بود. ایزابل خانه را با دقت و سلیقه و با نظارت جدی اما مهربان اداره میكرد. باغچه به زیبایی تر و تمیز نگه داشته شده بود، و رزهای سفیدی كه او سالها قبل كاشته بود در پاریس زیباترین بودند. خانه از اشیاء عتیقهای كه او و گوردون در طول سالها از منطقه و در مسافرتهای خود جمعآوری كرده بودند، پر شده بود و تعدادی از آنها مال پدر و مادر او بود.
در اطراف او همه چیز میدرخشید. چوب درها به بهترین شكل روغنكاری شده، نقرهها صیقل داده شده بود و شمعدانهای كریستال بر روی دیوارها در آفتاب روشن ژوئن كه از میان پردههای اتاق خواب او عبور میكرد، میدرخشیدند. ایزابل آهی كشید و از منظرهی باغچهی رز رو برگرداند. از اینكه بعد از ظهر پاریس را ترك میكرد دلش به درد آمده بود. او به ندرت جایی میرفت، و فرصت بیرون رفتن نیز بسیار كم پیش میآمد. و اكنون كه شانس رفتن را پیدا كرده بود، احساس گناه میكرد، و این به خاطر تِدی بود.
دختر ایزابل، سوفی ، روز قبل با دوستانش آنجا را به مقصد پرتغال ترك كرده بود. او هیجده سال داشت و قرار بود در پاییز به دانشگاه برود. آنچه كه ایزابل را در خانه نگه داشته بود تئودور، پسرش بود و اكنون او چهارده سال داشت. او سه ماه پیش از موعد به دنیا آمده بود، و در نتیجه، ریههایش كاملاً رشد نكرده بود، و به نوبت قلبش را نیز ضعیف كرده بود. او در خانه درس میخواند و هرگز به مدرسه نرفته بود. در چهارده سالگی، به اندازهی تمام عمرش علیل شده بود و با اینكه بدون كمك دیگران كارهای خود را انجام میداد ولی زمانی كه بسیار ضعیف بود با ویلچر حركت میكرد. زمانی كه هوا گرم بود، ایزابل او را به باغچه حركت میداد، و بسته به تواناییاش مقدار كمی راه میرفت و یا فقط مینشست. روح و ارادهی او تزلزلناپذیر بود. زمانی كه مادرش به اتاق میآمد چشمانش میدرخشید. او همیشه چیز جالبی برای گفتن داشت و یا چیزی كه برای مادرش بگوید. محبت و علاقهای بین آنها بود كه كلمات، زمان و سالها را به مبارزه میطلبید، و همراه هم با ترس و هراس روبرو شده بودند. زمانهایی بود كه ایزابل احساس میكرد كه آنها دو فرد هستند با یك روح. او به تِدی زندگی و قدرت میداد، ساعتها با او حرف میزد و برایش آواز میخواند. زمانی كه او بسیار ضعیف بود و قدرت حرفزدن را نداشت او را در آغوش میگرفت و هر موقع می توانست او را میخنداند. تِدی زندگی همانگونه میدید كه مادرش. او همواره تصویری از یك پرندهی كوچك و ضعیف با بالهای شكسته را برای ایزابل تداعی میكرد.
او و گوردون با دكترهای تدی دربارهی پیوند قلب و ریه كه در ایالت متحده انجام میشد، صحبت كرده بودند. اما نتیجه گرفته بودند كه او برای جان سالم به در بردن از عمل جراحی و شاید حتی مسافرت بسیار ضعیف است. بنابراین جای سؤالی برای ریسك كردن باقی نبود. دنیای تدی از مادر و خواهرش تشكیل شده بود، دنیایی كه محدود به خانهشان در ریو دگرنل بود. پدر تدی همواره از روبرو شدن با بیماری او ناراحت بود و تدی در تمام زندگیاش پرستار داشت. اما این مادر او بود كه بسیاری از اوقات به او رسیدگی میكرد. مادر او از خیلی وقت پیش دوستان، مشغلهها و هرگونه ظواهر زندگیاش را رها كرده بود. تنها زمان دستاندازی او به دنیا در سالهای اخیر، عصرها بود كه با گوردون میگذرانید و این گاهگاه و به ندرت اتفاق میافتاد. مأموریت كلی او در زندگی، شاد و زنده نگهداشتن تدی بود كه باعث شده بود در طول این سالها خواهرش سوفی، از كانون توجه دور شود، اما به نظر میرسید او این موضوع را درك میكرد و ایزابل همواره نسبت به او مهربان بود. این بدان دلیل بود كه اولویت با تدی بود. زندگی او وابسته به آن بود. در چهار ماه گذشته، از بهار به بعد، تئودور بهتر شده بود كه امكان این مسافرت غیرمنتظره به لندن را میداد. این پیشنهاد بیل رابینسون بود، پیشنهادی كه در نگاه اول غیرممكن به نظر میرسید.
ایزابل و بیل چهار سال قبل در پذیراییای كه توسط كنسول امریكا در فرانسه ترتیب داده شده بود ملاقات كرده بودند. او همكلاسی قدیمی گوردون در پرینستون بود. بیل در سیاست دست داشت، و یكی از مردان قدرتمند واشنگتن و احتمالاً ثروتمندترین آنان به شمار میرفت. گوردون به او گفته بود كه ویلیام رابینسون مسؤول دفتر ریاست جمهوری در كاخ سفید بوده است. او ثروت كلان و تقریباً بیاندازهای به ارث برده بود. سپس به سیاست كشیده شده بود، و ثروتش از زمان جوانی به او قدرت داده بود. ثروت مناسب او بود، و در حقیقت ترجیح میداد كه همیشه در پشت صحنهها بماند. او قدرتشكن و مهرهساز بود اما آن چیزی كه ایزابل را تحت تأثیر قرار میداد آرامش و بیتكلفی او در زمان ملاقات بود. وقتی گوردون شرایط بیل را برای او توضیح داد، فهم این مسأله مشكل بود كه او آنگونه كه میگویند ثروتمند و قدرتمند باشد. بیل بسیار متواضع و تودار بود و ایزابل بلافاصله از این خصوصیت او خوشش آمد. ایزابل سر میز شام كنار او نشست و بیاندازه از همراهیاش لذت برد. زمانی كه بیل هفتهی بعد برای او نامه نوشت ایزابل خوشحال و متعجب شد و سپس بیل یك كتاب هنری كمیاب برای او فرستاد كه قبلاً در مورد آن صحبت كرده بود. ایزابل به او گفته بود كه چندین سال به دنبال شكار آن كتاب بوده است. با وجود مشغلههای كاری فشرده، ایزابل متعجب شد كه او چگونه یادش مانده بود، و پی برد كه او به جستجوی آن كتاب رفته و آن را برای او فرستاده بود.
كتابهای هنری و نایاب، عشق بیل بود. آنها بیوقفه دربارهی مجموعههایی از نقاشی كه در آن موقع پیدا شده بودند صحبت كردند. آن نقاشیها كه همراه با فرار نازیها در طول جنگ گم شده بود، در غاری در هلند پیدا شده بود. این گفتگوها آنها را به صحبت دربارهی كپی نقاشیها، دزدان آثار هنری و سرانجام تعمیر و مرمت آثار كشاند، كاری كه ایزابل زمانی كه با گوردون ملاقات كرد به آن مشغول بود. او در موزهی لوور كارآموز بود و زمانی كه سوفی متولد شد بازنشسته شد به اعتقاد سایرین بسیار ماهر و بااستعداد بود.
بیل شیفتهی داستانهای ایزابل بود، همانطوری كه ایزابل شیفتهی داستانهای بیل بود. در ماههای بعد رابطهی دوستی عجیب اما راحتی از طریق تلفن و نامهها بین آنها شكل گرفت. ایزابل تعدادی كتاب هنری نایاب برای او فرستاد، و دفعهی بعد بیل به پاریس آمد. او به ایزابل تلفن كرد و گفت كه آیا میتواند او را به ناهار دعوت كند. ایزابل ابتدا مردد بود اما نمیتوانست مقاومت كند. از معدود دفعاتی بود كه تئودور را هنگام ناهار تنها میگذاشت. دوستی آنها از حدود چهار سال قبل شروع شده بود و تدی در آن موقع ده ساله بود و در طول این مدت دوستی آنها رونق گرفته بود. بیل در ساعتهایی كه برای ایزابل غیرمنتظره بود به او زنگ میزد. زمانی كه او تا دیروقت كار میكرد در این طرف برای ایزابل صبح زود بود. ایزابل به او گفته بود كه هر روز صبح ساعت پنج برای سرزدن به تدی بیدار میشود. شش ماه قبل بیل به ایزابل گفته بود كه آیا گوردون در مورد تلفنهای او ناراحت نیست. در واقع ایزابل به گوردون چیزی نگفته بود. دوستی با بیل مانند گنجینهای سری برای او بود و با سعی و كوشش آن را برای خود نگه داشته بود.
ایزابل كه متعجب به نظر میرسید گفت: «چرا باید ناراحت باشد؟» او نمیخواست مانع زنگ زدن بیل بشود. از صحبت كردن با بیل لذت میبرد و علایق بسیاری بود كه در آن با هم اشتراك داشتند. بیل به طرز عجیبی تنها راه تماس ایزابل با دنیای خارج بود. دوستانش چند سال بود كه دیگر به او زنگ نمیزدند. او به دلیل اینكه روزها و شبهایش را برای رسیدگی به تدی میگذراند در دسترس دوستانش نبود. اما دربارهی اعتراض گوردون به زنگزدنهای بیل نگرانیهای خود را داشت. وقتی كتابهای هنری كه بیل فرستاده بود رسید، او آنها را به گوردون نشان داد. گوردون یكه خورده بود اما چیزی نگفته بود. او علاقهی خاصی به این كار بیل نشان نداد و ایزابل نیز در مورد تلفنهای بیل به او چیزی نگفت. تلفنهای آنها قابل توضیح نبود و بسیار معصومانه بود. چیزهایی كه آنها به همدیگر میگفتند هرگز شخصی و نابجا نبود، و هیچكدام چیزی از زندگی شخصی خود را در اختیار یكدیگر قرار نمیدادند و در ابتدا به ندرت در مورد همسرانشان صحبت میكردند. صدای بیل، صدای دوستانهای بود كه در ساعتهای تاریك صبح زود ناگهان به گوش میرسید. و چون تلفن شب هنگام در تختخوابهای آنها به صدا در نمیآمد گوردون هرگز آن را نمیشنید. ایزابل فكر میكرد كه اگر گوردون این موضوع را میدانست اعتراض میكرد و این بود كه هرگز به گوردون چیزی نگفته بود. او نمیخواست هدیهی تلفنهای بیل و دوستی با او را از دست بدهد.
بیل ابتدا چندهفته یكبار زنگ میزد، و سپس اندكاندك زنگزدنهایش بیشتر و بیشتر شد. یك سال بعد از ملاقات آنها با یكدیگر، ناهار دیگری را باهم بودند. یكبار، زمانی كه گوردون نبود، بیل او را به شام دعوت كرد. آنها در كافهی كوچكی در نزدیك خانهی ایزابل شام خوردند و زمانی كه به خانه آمد بهتزده شد، زیرا ساعت از نیمهشب نیز گذشته بود. او احساس كرد كه مانند گل پژمردهای زیر آفتاب و باران است. چیزهایی كه دربارهاش صحبت كرده بودند روح او را تغذیه كرده و ملاقاتهای گاهگاه بیل به او حیات دوباره بخشیده بود. ایزابل به جز بچههایش كسی را نداشت تا با او صحبت كند.
گوردون مدیر یكی از بانكهای بزرگ سرمایهگذاری امریكا در پاریس بود، و سالها در این سمت بود. در پنجاه و هشت سالگی او هفده سال از ایزابل جوانتر بود. آنها در طی این سالها از هم دور شده بودند، ایزابل از آن آگاه بود و فكر میكرد همهی اینها به خاطر تدی است. گوردون نمیتوانست وجود هالهی یك بیماری دایمی بر سر كودك را كه مانند شمشیری همواره در انتظار فرود آمدن بود تحمل كند. تنفر او از بیماری تدی زیاد و همواره آمیخته با ترس بود. خود تدی از این امر آگاه بود و فكر میكرد كه پدرش از زمانی كه كوچكتر بوده از او متنفر بوده است اما وقتی كه بزرگتر شد فهمید كه نگرش او متفاوت بوده است. زمانی كه او ده ساله بود، درك كرد كه پدرش به خاطر بیماری او وحشتزده و همواره دستپاچه است و تنها راه نجات از آن وضع، بیاعتنایی به پسرش بود. او وانمود میكرد كه كودك انگار هرگز وجود نداشته است. تدی این موضوع را مقابل پدرش به میان نمیآورد اما به صراحت با ایزابل در میان میگذاشت. او با نگاهی حسرتبار این حرف را میزد، انگار در مورد كشوری صحبت میكرد كه آروزی ملاقاتش را داشت و میدانست كه هرگز نمیتواند. كودك و پدر برای یكدیگر مانند غریبه بودند، پنداری كه هرگز همدیگر را ندیده بودند. گوردون فكر او را از سر خود دور كرد و تمام انرژیاش را متوجه كارش نمود، چنانچه سالها این كار را انجام داده بود، و تا حد امكان خود را از زندگی در خانه به خصوص همسرش كنار كشید. تنها عضو خانواده كه به نظر میرسید توجه او را به خود جلب میكرد سوفی بود. شخصیت سوفی بسیار شبیه پدرش بود تا مادرش. سوفی و گوردون در بسیاری از دیدگاهها، بیتفاوتی در نگرشها و سبك مشترك بودند. بیتفاوتی در گوردون زاییدهی بلندشدن دیواری بین او و جنبهی احساسی زندگی بود، جنبهای كه او در همهی موارد از آن به بیماری تعبیر میكرد و جذابیتی برای او نداشت. در مورد سوفی، به نظر میرسید كه او این خصلت را از پدرش به ارث برده است، خصلتی كه گوردون در درون خودش خلق كرده بود. حتی در زمان كودكی، او در مقایسه با برادرش خونگرمی و مهربانی كمتری داشت و به جای كمك خواستن از دیگران، به خصوص ایزابل، ترجیح میداد همه كارها را خودش انجام دهد. بیتفاوتی گوردون در نزد سوفی به استقلال و نوعی غرور خشك ترجمه شده بود. ایزابل گاهی از خود میپرسید كه این رفتار، واكنش غریزی او به برادرش بود كه وقت زیادی را از مادرش میگرفت. سوفی برای اینكه حقش از چیزی كه برای او فراهم نبود ضایع نشود، خود و دنیای كوچك خود را متقاعد كرده بود كه چیزی از سوی آنها نیاز ندارد. او هیچ حرف خصوصی را با ایزابل در میان نمیگذاشت، و اگر میتوانست از این كار خودداری كند هرگز دربارهی احساساتش صحبت نمیكرد، و بسیاری از اوقات میتوانست خودداری كند و خودداری میكرد. اگر او به كسی اعتماد میكرد، ایزابل میدانست كه آن كس مادرش نیست، بلكه دوستانش هستند. ایزابل همواره این آروز را میپروراند كه زمانی كه سوفی بزرگ شود، زمینهی مشتركی را پیدا خواهند كرد و با هم دوست خواهند شد. اما تا این لحظه، رابطه او با تنها دخترش، رابطهی آسانی نبوده است.
از یك طرف، سردی و بیاعتنایی گوردون نسبت به همسرش بسیار زیاد بود. فاصلهی سوفی از مادرش میتوانست به عنوان تلاشی برای ایستادن روی پای خود تعبیر شود، بر خلاف نیاز دایمی برادرش به دیگران، میخواست از آنچه بردارش بود متفاوت باشد. در مورد سوفی، به نظر میرسید خونسردی او برای این بود كه ثابت كند نیازی به زمان و انرژی مادرش ندارد، چیزهایی كه مادرش نداشت تا به او بدهد و این به دلیل بیماری دایمی تدی بود. رفتار گوردن ریشه در چیزی بسیار عمیق داشت كه به نظر ایزابل و آنطوری كه گاه احساس میكرد چیزی شبیه به دلخوری عمیق از او و برگشتن جدی سرنوشت بود كه یك پسر معلول را بر روی آنها افكنده بود، چیزی كه گمان میكرد گوردون به خاطر آن او را سرزنش میكرد.
گوردون نگرش بیطرفی به زندگی داشت، و به طور كلی زندگی را از یك فاصلهی ایمنی مشاهده میكرد. پنداری كه او دوست داشت بازی را تماشا كند اما وارد بازی نشود. بر خلاف تدی و ایزابل كه در مورد هر چیزی كه احساس میكردند پر تب و تاب بودند و آن را اظهار میكردند. شعلهای كه او و كودك در آن سهیم بودند، تنها چیزی بود كه تدی را در یك بیماری مادامالعمر زنده نگه داشته بود. فداكاری او به پسرش در طول زمان گوردون را از او دور كرده بود. گوردن برای سالها و در مدت كوتاهی پس از تولد تدی از نظر عاطفی از او جدا شده بود. سالها قبل از آنكه او بیل را ملاقات كند گوردون از اتاق خواب خودشان جابجا شده بود. در آن زمان، این كار خود را با گفتن اینكه او خیلی دیر به تختخواب میرود و بسیار زود بیدار میشود و این كار او را ناراحت كرده است، توجیه میكرد. اما ایزابل پی برد كه دلیلی فراتر از آن وجود دارد و به خاطر اینكه اوضاع را بدتر نكند و با او روبرو نگردد جرأت نداشت كه دربارهی آن با او مجادله كند. اما در مدت درازی دانست كه مهر و محبت گوردون نسبت به او در ابتدا كم شد و سپس سرانجام ناپدید گردید.
ایزابل هرگز آخرین دفعهای را كه آنها همدیگر را لمس كرده یا بوسیده و عشقبازی كرده بودند به یاد نمیآورد. این حقیقتی از زندگی بود كه او اكنون پذیرفته بود. دیرزمانی بود كه او پی به زندگی بدون عشق شوهرش برده بود. او بیشتر اوقات فكر میكرد كه گوردون نه تنها در مورد بیماری تدی با او همدرد نبوده است، بلكه او را به خاطر آن سرزنش میكرد، اگرچه دكترها متقاعدش كرده بودند كه ضعف و نقص پیش از تولد تدی تقصیر او نبوده است. او و گوردون هرگز در مورد آن صحبت نكردند، و راهی برای تبرئه ساختن خود از زیر اتهامات خاموش گوردون وجود نداشت. اما ایزابل همواره آن اتهامات را احساس میكرد و میدانست كه آنها وجود دارند. پنداری كه ایزابل اتاق بیماران كودك را به یاد گوردون میآورد، و درست آنگونه كه پس از تولد پسرش، برای فرار از ترس بیماری و نقص عضوش، او را رد كرده بود، به تدریج ایزابل را نیز كنار گذاشته بود. او دیواری بین خود و همسرش كشیده بود تا افكار بیماریای را كه از آن متنفر بود از خود دور سازد. او نمیتوانست آنچه را كه از زمان كودكی آن را به عنوان بیماری تعبیر میكرد تحمل كند. دیوار بین آنها دیواری بود كه ایزابل هرگز نمیتوانست از آن بالا برود، اگرچه در ابتدا میتوانست. تلاش او برای نزدیكتر شدن به گوردون بعد از تولد تدی بیهوده بود، گوردون در برابر تلاشهای او مقاومت كرده بود، تا اینكه سرانجام شكاف وسیع میانشان را به عنوان راهی از زندگی پذیرفت.
خلاصه كتاب خانه ای در خیابان امید
زندگی برای لیز و جك ساترلند و فرزندانشان بسیار زیبا بود. در طول هیجده سال از زندگی مشترك خانواده نسبتاً مرفه و شادی را تشكلیل داده بودند و در خانه ای زیبا در نزدیكی شهر سانفرانسیسكو و در خیابان امید با خوشبختی مثال زدنی ایام خوشی را می گذراندند تا اینكه دست سرنوشت مسیر دیگری را برایشان رقم زد و همه چیز به ناگهان و طی حادثه ای درهم فروریخت و سپس ...
خانه خیابان امید داستانی است از عشق، شور، هیجان و استقامت برای تداوم بهتر زندگی به آن هنگام كه امیدها از دست رفته به نظر می آیند و انگار كه همه چیز به پایان رسیده است داستانی است از یك انسان یك زن كه از پای درآمده و رفته رفته پذیرای تسلیم محض است ولی پایداری و صبر و از همه مهمتر امید، امیدی كه معجزه دگرگونی را نوید می داد به یاری اش شتافت و او را سرانجام از ورطه هولناك سقوط نجات بخشید اگرچه بارها خرد شدن خود را با تمامی وجود لمس می كرد و حال ظرافت قلم دانیل استیل در این داستان شورانگیز و یكی از پرفروشترین آثار وی استقامت، امید و بعد معجزه را به زیبایی هر چه تمامتر به ترسیم و تجسم در می آورد.