| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
0
|
91/2/21 (17:44)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/9/3 (10:20)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
89/12/17 (13:06)
|
|
||
|
|
3
|
43
|
89/8/16 (19:42)
|
|
||
|
|
5
|
45
|
89/8/16 (19:40)
|
|
||
|
|
35
|
249
|
89/8/4 (12:36)
|
|
||
|
|
1
|
32
|
89/8/4 (12:34)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
89/2/20 (12:20)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
86/8/13 (19:24)
|
|
||
|
|
4
|
71
|
85/7/13 (03:41)
|
|
||
|
|
14
|
85
|
85/6/5 (03:08)
|
|
آقا تو رو خدا یکی یه چیزی بگه ! اینجا شده تاریک خانه ارواح ! محراب و علی که فکر نکنم پسوردشون یادشون باشه ، امیر و بابک و مسعود هم که تو بحثا شرکت نمی کنن ، میثم خان هم که یه عکس اینجا گذاشت و رفت !ناسلامتی 4 سال از عمرتون اینجا تلف شده ها !
معاون فعال با میثم عوض میکنیییییییییییییییییییییییییییییییییم ! ( کلاس 10 دانشکده ادبیات رفتین ؟!!!)
ماهم تو دبیرستان استقلال كه بودیم یه خاطره شبیه اون صندوق صدقاته داشتیم


یادش بخیــــــــــــــــــــــر

یه خاطره دیگه از صبوری!!!
روزای آخر بود و تقریبا با اون کنار اومدیم.اونم اروم شده بود.خداییش خیلی بد درس میداد ما فصل آخر بودیم ولی هنوز نمی فهمیدیم میدان با نیرو یعنی چی!!!
البته ما بچه های کرمانشاه به لطف کلاس بیرون همه چی رو بلد بودیم.ولی بچه های خوابگاه هنوز مشکل داشتن.به خصوص شاگرد اولمون که هر جلسه این سوال رو می کرد.
یه روز از روزای آخر صبوری با ملایمت گفت خوب بجه ها اشکالاتتون رو بپرسین .اون دوستمون هم گفت آقا اجازه من یه سوال دارم.صبوری هم بادی به غبغب انداخت و گفت بپرس ببینم.دوستمون هم با خوشحالی همون سوال رو پرسید.یهو صبوری قرمز شد.نزدیک بود بترکه .داد زد من این قدر این قسمت رو درس دادم دیگه وقتی اسمش میاد اسفراغم می گیره.وای اون اینو نگفت کل کلاس منفجر شد.مهشید دوست شیطونمون بلند شد داد زد اون به (ببخشید هااا)استفراغ می گه اسفراغ.نمیدونین مگه کلاس ساکت می شد.



تیکه حیدر آبادی رو مگه نشنیده بودی؟ یکی از همکلاسای ما ( دانشگاه ) این سوتی رو داده بود
ای پایدار ! ای آلبالو ! دستت درد نکنه آری. خسته شدم از بس اومدم تو این کلوب و پیامای خودمو خوندم 
از چه لحاظ دستم روون شده ؟ 
فربد دستت روون شده ها ( كیف میكنی تهرانی حرف زدن)
جونم براتون بگه اون دبیرستانی كه من بودم ( حكیم نظامی ) معمولا هر روز یه نفر رو خونین و مالین از زیر دست و پا جمش میكردن...خلاصه روز نبود كه جنگ و دعوا نباشه...بعضی وقتا هم دیدی یه نفر از طبقه دوم افتاد پایین...خلاصه اونجا بچه هاش آماده بودن كه یه جوری دست به شورش بزنن...یادش به خیر سال دوم بودیم كه درس شیمی...هیچ وقت ما رو نمیبرد آزمایشگاه چون یه بار كه برد بیچاره نمیدونم كدوم دو تا ماده رو عوضی گرفته بود نزدیك بود آزمایشگاه رو خراب كنه رو سرمون سر آزمایش فلزات و واكنششون با آب بود فكر كنم...گفت بچه ها الان كه میبینین من اینو میندازم تو آب و هیچ اتفاقی نمیفته...همین كه یه ذره انداخت تو آب جوری شیشه ظرف آب تركید كه نصف بچه ها رفتن زیر میز..خلاصه نیم ساعت طول كشید كه فقط شیشه خورده و آب و خلاصه آزمایشگاه رو مرتب كردیم...از اون به بعدم نرفتیم....یه بار كه دیگه بچه ها از درس دادن خسته شده بودن...هی گیر دادن كه بریم آزمایشگاه دبیرمونم...آقا سبحانی...هی میگفت بچه ها آزمایشگاه خرابه...تا اینكه زنگ بعدشم شیمی داشتیم...خلاصه با كل بچه ها قرار شد همگی بریم در آزمایشگاه بشینیم و نریم كلاس...یادش به خیر هممون در آزمایشگاه نشسته بودیم كه دبیرمون از جلمون رد شد...گفت میرزایی بچه ها چرا اینجان...بفرستشون كلاس....منم گفتم آقا نمیرن چیكارشون كنم...غافل از اینكه این آتیشا از گور من بلند میشه...خلاصه همه نشسته بودیم چون آزمایشگاهمونم تو حیاط بود نصف بچه ها دورمون جم شده بودن كه ببینین اینجا چه خبر شده..چون سابقه نداشت دوما بیشتر از 5 دقیقه كنار هم دووم بیارن...خلاصه ما شده بودیم نماد مقاومت ....بعد از چند دقیقه دیدیم كه جناب دبیر رفتن سر كلاس ولی ما همینجوری اینجا وایسادیم اونم داشت میز و نیمكت های خالی رو تماشا میكرد...بعد از یه چند دقیقه ای اومد پایین و رفت تو دفتر و با مدیر و معاون برگشت....اول بچه ها ترسیده بدن...مدیر كه اومد اول با زبان تهدید اومد كه برید سر كلاستون و گرنه میدم همتون اخراج كنن...ولی كسی از جاش تكون نخورد..بعدشم معاون شروع كرد..بعدشم خودذ استاد تهدید میكرد....ولی دیدن افاقه نمیكنه با وعده وعید اومدن جلو ...اولا یكی یه نمره تو درس شیمی بهمون اضفه شد..از اون به بعد هم هر وقت میخواستیم اجازه داشتیم از دبیرستان بریم بیرون....›ازه فرداشم رفتیم آزمایشگاه.....اینه نماد مقاومت و پایداری...

ااااااااااااااااه ! یه خاطره طولانی نوشتم که نیم ساعت طول کشید ( آخه خودمم وسط کار همه اش می خندیدم:P )ولی حواسم نبود پاکش کردم. بعدا یه بار دیگه می نویسمش ، ولی فکر نکنم به اون خوبی در بیاد 
اون خاطره میز پینگ پنگ سارا هم خیلی خوب بود 
یه بار با جناب محسنی نسب ( استاد معارف فنی و علوم ) درس داشتیم. من و علی و میثم که نمی دونم چرا تو کلوب پیام نمی دن با یه چند نفری دیگه هیچ وقت سر کلاس محسنی نمی رفتیم. نه اینکه بد باشه ، چون حضور غیاب نمی کرد ، دبیر اعظم رو ترجیح میدادیم. اون روز چون قرار بود برامون فیلم سفر به ماوراء رو بذاره، همه حاضر بودیم. قبل فیلم یه کم درس داد ، وقتی خواست برای یه مطلبی مثال بگه ، به پستانک گفت " مکه " ( با کسر میم و فتح کاف ) . اولش یه عده نفهمیدن ، ولی یکی از بچه های خوابگاه که فهمیده بود چرا بچه ها نخندیدن ، پرسید : آقا مکه یعنی پستانک ؟ وااااااای خدا اینقدر خندیدیم که کرانی اومد بالا !
بعدشم بیچاره محسنی با روحیه خراب برد واسمون فیلم گذاشت ، وسط فیلم بیش از 10000 بار کلمه مکه از دهن بچه ها تلاوت شد 
حتی امسال یکی از بچه های نمونه (علی فتاحی
) رو دعوت کردم دانشگاه سر کلاس محسنی ، آمفی تئاتر فنی ردیف جلو نشستیم . بازم گیر دادیم به مکه استاد ! ولی اون اصلا به روی خودش نیارود.