من گم شدم بین حس بودن و نبودن
بین حیات و مرگ
بین گناه و معصومیت
من گم شدم در ظلمت شب بدون حضور تو
گفتی : به تنهایی من دست نزن من تنهاتر از آنم كه تنها بمانم
اما میدانی من آخر تنهایم
خدایا ! تو در آن بالا بر قله بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟
ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید چگونه به پایان خواهی برد؟
ای که همه هستی از تو است ، تو خود برای که هستی؟
چگونه هستی و نمی پرستی؟
چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟
نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟
ای خدای بزرگ ! تو که بر هر کاری توانائی !
چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی ،
بپرستی ،
بر دامنش به نیاز چنگ زنی ،
غرورت را بر قامتش بشکنی ،
برایش باشی ، نمی آفرینی؟
چرا چنین نمی کنی ؟
مگر غرورها را برای آن نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم ؟
خدایا تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی ؟! (گفتگوهای تنهایی ، ص ۸۱۸)

وقتی دنیا گند میشود بگذار من هم گند بزنم به خودم و به دنیا.میدانم دنیا ککش نمیگزد ولی اینطوری چند ثانیه ای خالی می شوم. کفرم گرفته از خودم. میخواهم نباشم و نمی شود. لنگ بودنم هستم. وای امروز هم گذشت و فردا ها چه خواهد شد؟ نه دیگر نمی خواهم اینگونه روزگار بگذارنم. بی ترنم و بی تمنا. بی بخار و بی هوا. بی تو بودن با غم خاموش بودن. کوره ای سوزان شده است درونم. کاش دنیا بر می گشت و من خودم را پیدا میکردم. گم شده ام . مفقود الاثر شده ام و وقتی مفقود الاثر میشوی تاریخ هم نمی داند تو کجایش هستی.رگ و پی ، بی استخوان است. کسی میتواند باز خواستم کند،چرا؟
آه پروردگارا ! آن دنیا وقتی داری باز خواستم میکنی یک سیلی محکم میکشم توی دهنت و بعد می پرم توی بغلت. نه ، بگذار کمی راحت تر باشم.
آه پروردگارم ! آن دنیا اگر خواستی باز خواستم کنی ، دهنم را باز میکنم و هر چه توانستم نثارت میکنم. بعد هر چه توانستم نثار خودم میکنم و بعد هر چه توانستم نثار چند نفر دیگری که حتی نمی خواهم اسمشان را بیاورم. نه باز نشد. بگذار کمی خشن تر باشم.
آه ای خدا ! گند بزند به این دنیا و آن دنیایت. میدانم که اگر اینجا غمکده باشد ، آنجا نیز غمباره است. گه به آفریدگانت. گند بزند به من . تو نکند احمقی یا دیوانه. نکند نمیفهمی یا میفهمی و ظالم هستی. خدایا تو کی هستی؟ چه موجودی هستی؟ چرا فقط خوت را میبینی.
خدایا میبینی زبانم دارد باز میشود. درد با تو حرف میزند. گریه ام گرفته. خیلی وقت بود با تو حرف نزده بودم. حالا ، آمده ام دارم با تو حرف میزنم. عجیب است وقتی انسان امیدوار باشد با تو حرف میزند و از تو می خواهد و وقتی نا امید می شود باز با تو ای خدای من حرف میزند.
حالا خودمانی تر میشوم با تو خدا :
فکر نکنی حالا که دارم باهات حرف میزنم، بخشیدمت ها نه، ببین دارم میترکم. تو ، تو ، هی می خوام بگم توی لعنتی ولی دلم نمی آد. ببین هنوز چه مهربونم. تو قدر منو ندونستی. قدر استعدادهای منو. قدر خلاقیت های منو . قدر اشک های منو ندونستی. میبینی و دم نمی زنی. چه موجود بی تفاوتی. اصلا تو که خدایی چه کارت به زمین این همه دارایی داری چسبیدی به زمین و داری گند میزنی به همه ی داشته هایم. خدا داری چی کار میکنی؟ بگو . سات ننشین، چرا حرف نمی زنی؟
ای خدا
تو تا به حال نشده دلت برای کسی تنگ شود ، نمی دانی دلتنگی یعنی چه. اگر میدانستی که حال و روز من و امثال من سکه بود.اینها را که مینویسم احساس میکنم هر لحظه ممکن است ساعقه بیاید و خشکم کند و یا تبدیلم کند به سنگ و اینجور چیزها. چه خدای ظالمی. ولی تو اینگونه نیستی . یعنی ظالم نیستی. برای من که مهربان هم نیستی.تو برای من فقط خدایی.، نه پدر نه مادر نه خواهر نه برادر نه همسایه نه دوست و نه هیچ چیز دیگری نیستی. میخواهم با تو قهر شوم شاید حال و روزم از اکنون بهتر شود. شاید . نمی دانم.
راستی یادت می آید چه قدر دلم برای موعود ( منجی بشر ) تنگ می آمد و گریه میکردم.حالا صلا نیست. پیدایش نیست. خیلی وقت است دلم اصلا نداردش. نیست. گمان کنم ظهور کرده و خبری از او نشده است. موعود هوووووووو چه توهمی . کسی می آید کار نیمه تمام دنیا را تمام میکند. خنده دار است. خدایا بهت قول میدم که این دنیا و آدماش حالا حالا ها هستن و زندگی تا هزاران سال دیگه ادامه پیدا مکنه. و منجی کوش؟
خدایا کمی با من مهربان تر باش. من نیاز به مهر تو دارم. مهرت کجاست؟ نکند نیچه راست میگفت که خدا مرده است. یا مارکس حق داشت که تو را در درون قفسه های سینه اش پنهان کرد و فراموشت کرد. خدایا کمی به من بخند. کمی احساساتم را دریاب.بیشتر مرا به عشقم نزدیک گردان و آیا من همیشه باید یک پا در هوا و سرگردان باشم؟ نه دوست ندارم اینگون باشم. کمکم کن. جز تو بر روی زمین و آسمانها به کس دیگری اعتقاد ندارم. سردی ام را گرما بخش و طراوت را در جسم و روحم پدیدار کن. تو ای مهربان ترین مهربانان با من بیشتر مهربانی کن.
در ضمن خدایا ببخش که این همه بارت کردم.
خوب یادم هست از بهشت که آمدم
تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم...
اما زمین تیره بود و سخت.
دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش،
و من هر روز ذره ذره سخت تر شدم،
من سنگ شدم!
دیگر نور از من نمی گذرد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت، اشک است.
نمی بارم چون میترسم بعد از آن، سنگ ریزه ببارم.
موافقم...زیبا بود....اما دوست داشتن اونهایی که لیاقت ندارن اسراف محبت دوست من
دلتنگم...دلتنگ روزهای با هم بودنمان ...دلتنگ تو...دلتنگ من...دلتنگ لبخندهایمان!
دلتنگ همه چیزهایی که از آن ِ من و تو بود...!حیف که بود...!
دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم هایی که هر بار خیره به من می ماند.
دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...!
دلتنگم...دلتنگ ِتو...!
اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...!
امروز نه دستانت را دارم ،نه نگاهت را،نه شانه هایت را ...!
امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی...
امروز می خواهمت و تو نیستی...
امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست...
دلتنگم ...دلتنگ ِ همه ی روزهایی که تو را داشتم...!دلتنگ ِ همه ی روز هایی که تو مرا داشتی...!
امروز اما عجیب دلتنگتم و تو نیستی...
امروز تو دلتنگ ِ کیستی...؟چشم هایت به کدامین سوست...؟
کدام دست دستانت را می فشارد؟کدام قلب خانه ی توست...؟
امروز شانه هایت پناه ِ کدامین دل ِ دلتنگ است...!؟!!!؟!
حالمان بد نیست ! غم کم می خوریم
کم که نه، هرروز کم کم می خوریم!!
آب می خواهم سرابم می دهند !
عشق می ورزم عذابم می دهند !
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب !
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند !
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد ، داد شد!!
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر این است ، مرتد می شوم
خوب اگر این است ، من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم, دیگر مسلمانی بس است !
***************
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم !
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم !!
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست!!
بت پرستم بت پرستی کار ماست
چشم مستی, تحفه بازار ماست !!
درد می بارد چون لب, تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم !!
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام !؟
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان!!
این همه خنجر, دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد !
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم, گولم مزن!
*****************
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن !
من نمی گویم که با من یار باش!
من نمی گویم مرا غمخوار باش !
من نمی گویم ، دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است !!
روزگارت باد شیرین, شاد باش!!
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش !!
******************
آه ! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود !
وای ! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود !
از در و دیوارتان خون می چکد
خون من فرهاد مجنون می چکد !!
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهاد تان !
کوه کندن , گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام !
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیارو دستم تنگ بود !
گر نرفتم, هر د و پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود !
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه !
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت !!!
*************
چند روزی هست ، حالم دیدینی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل میزنم !
گاه بر حافظ تفال میزنم !
حافظ دیوانه فالم را گرفت !
یک غزل آمد که حالم را گرفت
*ما ز یاران چشم یاری داشتیم* *خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
دختری کنجکاو میپرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه![[Image]](http://bp3.blogger.com/_tePSFoV_Qcc/SDPeuxVnJMI/AAAAAAAAAVc/Y8fS0sqZfbI/s400/47b5a15840b8c22_love.jpg)
مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر
شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست![[Image]](http://www.tensionnot.com/pics/albums/Creative/Love_Sign/Pics_Love_Sign.jpg)
چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!
تندرست و پیروز و دلشاد باشید
در پناه یکتای بی همتا
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در كوچه ی لیلا نشست
سجــــده ای زد بر لــــب درگـــــاه او
پـر زلیــــلا شــد دل پـــــــــر آه او
گفت یــا رب از چه خـوارم کــرده ای
بر صلیــب عشــــق دارم کرده ای
جـــــام لیـــــلا را به دستــــم داده ای
واندر این بازی شکســتم داده ای
نشتر عشـقــــــش به جانــم می زنی
دردم از لیـــــــــلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشــق، دل خونم مکن
من کـــــه مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچـــــــــــــه دیگر نیستم
این تو و لیــــــلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایــــــــــــــت منم
در رگ پیدا و پنهانت منــــــــــــــم
سال ها با جور لیــــــــــــــلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختــــــــــــی
عشق لیـــــــــــــــــلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا بــــــــــاختم
کردمت آوارهء صحـــــــــــــــــرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشــــــــــــد
سوختم در حسرت یک یا ربــــــــــت
غیر لیــــــــــــــــــــلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولـــــی
دیدم امشب با منی گفتم بلـــــــــــــی
مطمئــــــــــــن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانــــــــــــــه ام در میزنی
حال این لیـــــــلا که خوارت کرده بود
درس عشقـــــــش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهـــــــــــت کنم
صد چو لیــــــــــلا کشته در راهت کنم