| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
682
|
6200
|
91/1/30 (20:48)
|
|
||
|
|
73
|
3246
|
91/2/16 (13:32)
|
|
||
|
|
1
|
37
|
91/2/6 (18:43)
|
|
||
|
|
158
|
7482
|
90/5/22 (03:44)
|
|
||
|
|
22
|
54
|
91/3/2 (11:18)
|
|
||
|
|
3
|
21
|
91/3/2 (11:17)
|
|
||
|
|
29
|
242
|
91/3/2 (11:15)
|
|
||
|
|
659
|
5221
|
91/3/2 (11:09)
|
|
||
|
|
9
|
52
|
91/3/2 (11:06)
|
|
||
|
|
36
|
123
|
91/3/2 (11:01)
|
|
||
|
|
1651
|
7128
|
91/2/26 (17:30)
|
|
||
|
|
151
|
1433
|
91/2/11 (15:33)
|
|
||
|
|
60
|
602
|
91/2/11 (15:30)
|
|
||
|
|
176
|
3046
|
91/2/6 (13:02)
|
|
||
|
|
601
|
6301
|
91/1/30 (21:03)
|
|
||
|
|
307
|
3475
|
91/1/30 (21:00)
|
|
||
|
|
680
|
11882
|
91/1/30 (20:44)
|
|
||
|
|
319
|
6616
|
91/1/19 (11:25)
|
|
||
|
|
662
|
12203
|
90/12/16 (19:02)
|
|
||
|
|
187
|
1526
|
90/12/14 (00:07)
|
|
My life without me (2002
کارگردان : Isabel Coixet
محصول مشترک " اسپانیا و کانادا
بازیگران : سارا پولی - آماندا پلامر - اسکات اسپیدمن - مارک رافالو

سوالی که بارها و بارها شنیده اید : اگر به شما بگویند تا چند مدت دیگر زنده هستید چه کارهایی انجام میدهید؟
چند سال پیش فیلمی دیدم با بازی "پیتر فالک" و "جیل کلیبرگ" تحت عنوان "گریفین و فونیکس : یک داستان عاشقانه" (1976)
در مورد زن و مردی که عاشق هم میشوند و متوجه میشوند هر دویشان مبتلا به "سرطان" هستند و تصمیم میگیرند ظرف مدت کوتاهی که قرار است زنده باشند تمام کارهایی که همیشه میخواستند انجام دهند و موفق نشده بودند را انجام دهند.
این زن و مرد در تمام مدتی که میدانستند چه سرنوشتی در انتظار آنهاست از دقایقی که زنده بودند به بهترین شکل استفاده کردند.
فیلم دیگری در سال 1993 ساخته شد با نام "My Life" که در این فیلم "مایکل کیتون" در نقش مردی که سرطان دارد و میخواهد در طول مدتی که زنده است برای بچه اش که هنوز بدنیا نیامده پیغامهایی بر روی نوار ویدئو ضبط کند تا بچه اش بداند که پدرش که بود .
در طول این مدت موضوعاتی در مورد خودش و همسرش و پدر و مادرش کشف میکند .موضوعاتی که همیشه میخواسته بداند و بفهمد ولی گمان میکرده که هنوز برای پرسیدن این سوالات وقت دارد...
در این فیلم "آن" (سارا پولی) با شوهرش و دو دختر کوچکش زندگی میکند.هر شب مادرش را از جلوی پلهای شیرینی فروشی که مادرش در آن کار میکند سوار ماشین میکند و به خانه میرساند. شبها به همرا زن دیگری (آماندا پلامر) در کالج به شستن زمین و دیوارها میپردازد.
زندگی ساده و آرامی دارد و بعضی روزها هم مجبور است خودش دخترهایش را از مدرسه به خانه بیاورد.یکی از روزها در اثر سرگیجه ای که میگیرد نزد دکتر میرود و آنجا متوجه میشود که سرطان رحم دارد و تا 2 ماه دیگر بیشتر زنده نخواهد بود.
او با هیچکس در این مورد حرف نمیزند (این همان قسمت متمایز فیلم از دیگر فیلمهای از این دست است) "آن" تصمیم میگیرد لیستی از کارهایی که میخواسته انجام دهد و یا میتواند انجام دهد تهیه کند تا در این دو ماه شاید بتواند به آروزهایش برسد...
در تمام این مدت اون با هیچکس صحبت نمیکند و فقط به ضبط نوار کاست برای "دخترانش" و "شوهرش" و مادرش و دوستانش میپردازد.......و البته انجام کارهایی که همیشه آروزیش را داشته انجام دهد.
داستان زندگی هر کدام از ما شاید چنین باشد...کارهایی را میخواستیم انجام دهیم..کارهایی را انجام دادیم ولی نمیدانستیم آیا همانی بوده که میخواستیم یا نه ...و حتما باید روزی برسد تا متوجه شویم که دیگر نخواهیم بود تا دوباره در مورد کارهایمان تجدید نظر کنیم.
آن لحظه که باید کسی را دوست بداریم .این کار را انجام دهیم ...لحظه اش بگذرد دیگر اثری نخواهد داشت!
من میخوام راجع به یه کارتونی بنویسم که یه جورائی حس میکنم توی این بخش جا میگیره:

millennium actress به کارگردانی Satoshi Kon ....خب این انیمیشن متعلق به کارگردان پدر خوانده های توکیوئه که احتمالا دیدینش.داستان عشق ناگهانی یه دختر بچه به یه آدمی که هیچوقت چهره ش رو نمیبینه و این عشق تا آخر عمر حتی تا لحظه مرگ باهاشه. شاید اون دختر که بازیگر مشهوری میشه توی تمام زندگیش دچار یه سوتفاهم احمقانه ست.ولی اون دختر اینو قبول نداره و همیشه با احساس خوبی از اون یاد میکنه و جالب اینکه همیشه منتظره...قضاوت اینکه اون دختر زندگیش رو بخاطر کسی که چیز زیادی ازش نمیدونه تباه کرده یا نه بعهده ی بیننده ست ولی حتی بیننده هم نمیتونه بخودش اطمینان کنه...
Lila dit ça (lila says
محصول : 2004
کارگردان : Ziad Doueiri

"میدونی ..آدمها فکرشون بسته است....به رویاهاشون فکر نمیکنن ...فقط تو بدبختیهای خودشون غرق شدن....وقتی رویاها از بین برن دیگه هیچی نمیمونه"
داستان عشق "چیمو" یک پسر عرب با دختری به نام "لیلا" در یکی از شهرهای فرانسه...
"چیمو" عاشق این دختر میشود که با "عمه" اش زندگی میکند..."لیلا" به عنوان یک دختره "هرزه" در آن محله نام برده میشود ..دوستان "چیمو" هم میخواهند با او رابطه برقرار کنند...
"چیمو" با مادرش زندگی میکند و مادر او هم نمیخواهد پسرش با چنین دختری رابطه داشته باشد...
ولی "دوست داشتن" کلمه ای نیست که بتوان آن را برای کسی توضیح داد..."چیمو" با تمام حرفهایی که از دوستان خود و مادرش میشنود و حتی از زبان خود "لیلا" ولی همچنان میخواهد با او ارتباط داشته باشد .ولی این به معنای رابطه ی جنسی با او نیست...
"چیمو" میخواهد "لیلا" را همانطور که در ذهنش درست کرده دوست داشته باشد..هیچ تغییر ی در زندگی او اتفاق نیوفتاده
تنها تغییر زندگی "چیمو" وارد شدن "لیلا" به زندگی او بوده.....
"لیلا" کم حرف میزند ولی آیا حرفهایی که با "چیمو" میزند مفهمومی در آنها نهفته است یا فقط میخواهد با حرف بزند.....
بعضی فیلمها چنان ساخته میشوند که تاثیری که میگذارند تا ماها یا سالها ادامه خواهد داشت..
بعضی فیلمها خودشان زندگی هستند ..فکر میکنید کسی داستان زندگی شما را دزدیده (بدون اینکه خودتان بدانید) و آن را ساخته اند...
"لیلا میگوید" همان برداشت دوم از فیلم است.