userinfo close

  ,

سینما


cinema_world

تاسیس: 20 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: علیرضا الف - معاونان
سینما زندگی است. زندگی سینماست. از اعضای محترم تقاضا می شود در جهت احترام به قوانین کلوب و بالا برد ادامه »
سینما زندگی است. زندگی سینماست.
از اعضای محترم تقاضا می شود در جهت احترام به قوانین کلوب و بالا بردن سطح مطالب کلوب از "ایجاد بحثهای تبلیغاتی و همچنین بحثهای تکراری خودداری فرمایند."

هر گونه اظهار نظر شخصی محترم و لازم بوده اما رعایت احترام سایر اعضا از اصول اولیه است.

لطفا فقط و فقط از رسم الخط فارسی استفاده نمائید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
682
6200
91/1/30 (20:48)
73
3246
91/2/16 (13:32)
1
37
91/2/6 (18:43)
158
7482
90/5/22 (03:44)
22
54
91/3/2 (11:18)
3
21
91/3/2 (11:17)
29
242
91/3/2 (11:15)
659
5221
91/3/2 (11:09)
9
52
91/3/2 (11:06)
36
123
91/3/2 (11:01)
1651
7128
91/2/26 (17:30)
151
1433
91/2/11 (15:33)
60
602
91/2/11 (15:30)
176
3046
91/2/6 (13:02)
601
6301
91/1/30 (21:03)
307
3475
91/1/30 (21:00)
680
11882
91/1/30 (20:44)
319
6616
91/1/19 (11:25)
662
12203
90/12/16 (19:02)
187
1526
90/12/14 (00:07)

عنوان بحث :: این بحث را 4 نفر دنبال می کنند.

ستاره خانوم , melpomene1985
ستاره خانوم - 22:24 1385/02/26

نقد و تحلیل

جهت سادگی دسترسی اعضای محترم کلوب لیست مطالب و مقالات نوشته شده به وسیله اعضای کلوب در این بحث را به صورت فهرست وار ذکر می شود. بدیهی است که با اضافه شدن مطالب جدید دوستان این فهرست به روز رسانی خواهد شد. به دلیل حفظ ترتیب فهرست و در جهت جلوگیری از سردرگمی خوانندگان از دوستان گرامی صمیمانه استدعا دارم از حذف پستهایشان جدا خودداری نمایند.

با تشکر – علیرضا الف

 

 

شماره پست - نام فیلم (نویسنده)

 

1- جیا (سروش هاشمی) صفحه 1

2- سرگیجه (علیرضا الف)

3- میل مبهم هوس (علیرضا الف)

4- درباره سورئالیسم در سینما (علی عسکری)

5- بچه رزماری (علیرضا الف)

6- راننده تاکسی (علیرضا الف)

7- سر آلفردو گارسیا را بیاورید (علیرضا الف)

14- اپو کالیپتو (مسعود زمانی)

15- اپوکالیپتو (علیرضا الف)

16- کازینو رویال (سهیل) صفحه 2

17- داگویل (ساقی)

19- خانه ای روی آب (حمیدرضا س)

20- متروپولیس (علی عسکری)

21- ستاره ساز (بنیامین مرادی)

24- دو دختر انگیسی (سجاد ط)

26 الی 36- بررسی سینمای هیچکاک (علیرضا الف، میلاد ر، حامد م، سجاد) 

37- فیلم صامت (علی عسکری) صفحه 3

45- گریند هاوس (بنیامین مرادی)

46- سریال میوه ممنوعه (مینا) صفحه 4

54- سینما پارادیزو (تراویس)

55- ماه تلخ (کاوه)

56- ماه تلخ (علی عسکری)

57- اتوبوس شب (سامان م)

58- توت فرنگیهای وحشی (علیرضا الف)

59- تون فرنگیهای وحشی (میلاد ر)

60- درباره برگمان (علی عسکری)

62- داستانهای عامه پسند (علیرضا الف) صفحه 5

63 تا 67- درباره سینمای پست مدرن (میلاد ر ، مهدی ، علیرضا)

68- درباره سینمای کلاسیک، مدرن و پست مدرن (علیرضا الف)

70- رزمناو پوتمکین (علیرضا الف) 

71- زندگی شیرین (علیرضا الف)

72- اینک آخرالزمان (علیرضا الف)

73- کازابلانکا (آ. موپیک)

75- اکتبر (آ. موپیک) - بخش اول

76- کتبر (آ. موپیک) - بخش دوم  صفحه 6

77- پاریس دوستت دارم (میثم)

78- میست (سامان م)

79- آگراندیسمان (علیرضا الف) 

80- بابل (الهام ک)

81- بازگشت ناپذیر (الهام ک)

82- جویندگان طلا (آ.موپیک)

83- 4 ماه و سه هفته و دو روز (مینا)

84- جایی برای پیرمردها نیست (علیرضا الف)

88- آبی (ایلیار)

89- سالو (مهدی ص)

92- باشگاه مبارزه (مژده س) صفحه 7

94- پی (سرپیکو)

95- بهار تابستان پاییز زمستان دوباره بهار (سرپیکو)

96- چشمه(سرپیکو)

98- دعوت(مینا)

99- کنعان(سامان م)

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
سروش  _ , soroushhp
سروش _ - 01:30 1385/02/27
1
برای شروع یه تحلیل کوتاه از جیا:


. نویسنده اثر دراماتیک و بینندگان به طور یکسان، به آدمی نیاز دارند که میل به خواستن داشته باشد و حاضر به مقابله و مواجهه باشد. شخصیت فیلم هنگامیکه در کشمکش درگیر شود؛ موجبات ایجاد و خلق تنش ها و راه حل آنها را فراهم می کند. ساختار داستانی در سینما؛ پرویز شفا

2. "جیا" در ساختار داستانی خود دارای مشکلات اساسی است: در لحظه های مناسب گره افکنی نمی کند و کاری نمی کند که تماشاگر، مشتاق به همراهی فیلم شود. شخصیت "جیا" در مقابل مشکلات به وجود آمده در زندگی اش به منفعل ترین شکل ممکن عمل می کند و در نهایت دیگر مجالی برای ایجاد کشمکش در درام باقی نمی ماند.

3. پایان فیلم هم دقیقاً به همین خاطر تاثیرگذار نیست.جیا در طول فیلم هرگز درگیر ماجرایی نبوده است و برای رسیدن به خواسته هایش نیز تلاشی نکرده است. تنها خود را به دست سرنوشت می سپارد و در پایان هم می میرد. چنین شخصیتی مورد علاقه تماشاگر یک اثر دراماتیک نیست.
خب پس تماشاگر چرا باید با او احساس همذات پنداری کند؟

4. دیدن یا ندیدن؛ مساله این است!
1-4. اگر علاقمند به دیدن فیلمی در ژانر بیوگرافی هستید، فیلمهای بسیاری بر جیا تقدم دارند:
آمادئوس(1984) ؛ گاندی(1982) ؛ در خون سرد(1967) ؛ جولیا (1977) ؛ آخرین امپراتور(1987) ؛ لارنس عربستان (1962) ؛ مالکوم ایکس (1992) ؛ پای چپ من (1989) ؛ گاو خشمگین (1980) ؛ زنده باد زاپاتا (1952) و بسیاری دیگر...

2-4. ولی اگر از علاقمندان آنجلینا جولی هستید، فرصت دیدن یک بازی خوب از او را از دست ندهید. چون این اتفاق کمتر پیش می آید! بازی خوب او از معدود نکات مثبت فیلم است، گرچه این برای جیا کافی نیست. می گویند: بازیگران بزرگ قدرت این را دارند که از فیلمنامه های بد، فیلمهای خوب از کار در بیاورند. آیا آنجلینا جولی جزء این دسته از بازیگران است؟ من می گویم جواب این است: خیر.
علیرضا الف , martin_esi
علیرضا الف - 07:22 1385/03/3
2
سرگیجه vertigo
کارگردان: آلفرد هیچکاک
بازیگران: جیمز استوارت-کیم نواک -باربارا بل گدس-تام هلمور
موسیقی متن:برنارد هرمان
مدیر فیلمبرداری: رابرت بورکز
تدوین :جرج توماسینی
فیلمنامه:آلک کوپل-ساموئل ا. تایلور
محصول 1958-آمریکا
از نظر بسیاری از منتقدان سرگیجه بهترین فیلم هیچکاک است.در سال 2002 درآخرین نظر سنجی مجله معتبر sight & sound که هر 10 سال یکبار 10 فیلم برتر تاریخ سینما را با نظر خواهی از منتقدان و کارگردانهای مشهور انتخاب میکند فیلم سرگیجه بعد از همشهری کین به عنوان دومین فیلم برتر تاریخ سینما دست یافت . و این نشان میدهد سرگیجه از آن دست فیلمها ییست که به مرور زمان بیشتر از سوی منتقدین مورد توجه قرار می گیرد و به اصطلاح کشف میشود.
فیلم با عنوان بندی نا متعارف و موسیقی دلهره آور "برنارد هرمان"شروع میشود. هم عنوان بندی و هم موسیقی روی آن به تمام معنا سرگیجه آور هستند! مارتین اسکورسیزی در باره موسیقی متن "هرمان" گفته است:" موسیقی او مانند یک گرداب گسترش میابد و شمار را باخود همراه و در نهایت در خود غرق میکند."
نکته ای که در مورد ساختارفیلم به نظرم جالب میرسد و خود هیچکاک به آن اشاره دارد به قرار زیر است:
سرگیجه براساس رمان "از میان مردگان نوشته بواآلو- نارسژاک ساخته شده اما تفاوتی اساسی در رمان و فیلم وجود دارد که آنرا عینا از زبان هیچکاک در زیر میاورم:
"در کتاب در شروع قسمت دوم است که قهرمان با جودی آشنا میشود و سعی میکند او را به شکل مادلین در بیاورد .خواننده فقط در انتهای داستان است که کشف میکند جودی و مادلین شخص واحدی بوده اند.به عبارت دیگر ماجرا با یک پیچ غافلگیر کننده تمام میشود.
در سناریوی فیلم ما برداشت دیگری رادر پیش گرفتیم.در شروع قسمت دوم وقتی که جیمز استوارت با دختر تیره مو آشنا میشود حقیقت هویت جودی را فاش میکنیم(با یک فلاش بک) ولی فقط برای تماشاگر هرچند جیمز استوارت هنوز این موضوع را نمیداند. اطرافیان من همه مخالف این تغییر بودندو عقیده داشتند فاش کردن این راز را باید برای آخر فیلم گذاشت . من خودم را جای بچه ای گذاشتم که مادرش برای او قصه میگوید.وقتی در نقل قصه مکثی پیش میاید بچه می پرسد:"بعدش چه میشود"؟ من فکر میکردم قسمت دوم رمان جوری نوشته شده که انگار بعد هیچ اتفاقی نمی افتد در حالیکه مطابق فرمول من بچه کوچک که میداند جودی و مادلین یک نفر هستند میپرسد:"جیمز استوارت که این موضوع را نمیداند درست است؟وقتی که بداند چه میکند؟" "***
به بیان دیگر هیچکاک (استاد دلهره) از بین دو عنصر غافل گیری و دلهره دومی را انتخاب میکند تا بیننده که خود حقیقت ماجرا رامیداند تا آخر فیلم این دلهره را داشته باشد که وقتی جیمز استوارت حقیقت را بفهمد چه عکس العملی نشان خواهد داد؟ (برعکس فیلمهایی چون "مظنونین همیشگی" و دیگران"
که تا آخر قصه را لو نمیدهند و حتی گاهی بیننده را فریب میدهند!) شاید به همین دلیل است که این فیلم
نسبت به سایر آثار هیچکاک ریتمی کندتر و ضرباهنگی ملایمتر دارد.
از نکات دیگر فیلم فرمول زن بلوند-زن مو مشکی است که سالها بعد توسط دیوید لینچ در "بزرگراه گمشده" و جاده مالهالند" مورد استفاده قرار می گیرد.
هنر کارگردانی هیچکاک و تسلط او به اجزائ صحنه و دقت در میزانسنهایش در این فیلم به اوج میرسد. مثلا نمای لانگ شاتی که از کلیسا گرفته ودرآن اسکاتی را میبینیم که مثل یک نقطه سیاه از در کلیسا خارج میشود این نما در عین حال دارای تدوینی درون تصویری و عمق میدان (چیزی که ولز در همشهری کین ازآن به وفور استفاده کرد) میباشد. (نمای نزدیک از برج کلیسا و نمای دور از اسکاتی)
نو آوریهای تکنیکی هیچکاک اینجا هم ادامه دارد. مثلا برای نشان دادن سرگیجه اسکاتی از ترکیب زوم به جلو توام با عقب کشیدن دوربین استفاده کرده است که اتفاقا بسیار خوب از آب در آمده. که البته به گفته خود هیچکاک (در مصاحبه طولانی و معروفش با تروفو) حل این مساله یعنی عوض شدن پرسپکتیو در حالی که نقطه نظر تغییر نمیکند 15 سال برای خود او طول کشیده یعنی از زمان ساخت ربه کا!
نکته دیگر حضور جیمز استوارت در نقش "اسکاتی" است وی که قبلا در طناب-پنجره عقبی و مردی که زیاد میدانست با هیچکاک همکاری داشت دراین فیلم باید نقشی کاملا متفاوت را ایفا میکرد.
تصور قهرمان شکست ناپذیر وسترنهای دهه40 آنتونی مان در نقش یک کاراگاه خصوصی دارای مشکلات شدید عاطفی که از ارتفاع میترسد و دچار سرگیجه میشود کمی مشکل مینمود! ولی هیچکاک با نبوغ خود در بازی گرفتن از بازیگرانش این مشکل را برطرف میکند تا جاییکه در تیزر فیلم مینویسند: "جیمز استوارت در نقشی که تا به حال از او ندیده اید!"
مساله دیگر انتخاب بازیگر زن فیلم بود که هیچکاک برای نقش مادلین و جودی "ورا مایلز" را در نظر داشت ولی درست قبل ازفیلمبرداری او حامله شد و کیم نواک جایش را گرفت و علی رغم بازی خوب او هیچکاک هرگز بطور کامل از او رضایت نداشت.
این فیلم هم مثل بسیاری دیگر از آثار هیچکاک مورد بی مهری آکادمی قرار گرفت و فقط در دو رشته طراحی صحنه و صدا کاندیدای اسکار شد جالب است بدانید در آن سال اسکار را به "دور دنیا د ر80 روز "دادند! و این از بزرگترین خطاهای تاریخ اسکار بود.
سرگیجه همچنین جوایز مهمی از انجمن منتقدان فیلم نیویورک وجشنواره سن سباستین گرفت.
اما همانطور که نوشتم با گذشت زمان منتقدان به ارزش این فیلم پی بردند به طوری که سالها بعد "فرانسوا تروفو" از آن به عنوان یکی از بهترین آثار کلاسیک سینما یاد کرد. (به طور کلی تروفو و سایر کارگردانهای موج نوی فرانسه نقش بسیار مهمی در بازشناسی و کشف مجدد شاهکارهای هیچکاک-ولز-کینگ ویدور و بسیاری دیگر از کارگردانهای کلاسیک سینمای آمریکا که آثارشان در کشور خودشان مهجور بود داشتند)

***نقل از کتاب سینما به روایت هیچکاک(فرانسوا تروفو-هلن جی اسکات-ترجه پرویز دوایی)


علیرضا الف , martin_esi
علیرضا الف - 21:08 1385/03/13
3
میل مبهم هوس
That Obscure Object Of Desire
کارگردان: لوئیس بونوئل
بازیگران: فرناندو ری ( ماتیو) –کارول بوکت و آنجلا مولینا (کونچیتا)
فیلمنامه : لوئیس بونوئل و ژان کلود کری یر
محصول : فرانسه – اسپانیا –1977
نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان و بهترین فیلمنامه اوریژینال
برنده جایزه بهترین فیلم خارجی زبان از سوی انجمن منتقدان فیلم لس آنجلس
برنده جایزه بهترین کارگردانی از سوی انجمن ملی منتقدان فیلم آمریکا


میل مبهم هوس آخرین فیلم لوئیس بونوئل کارگردان شهیر اسپانیایی -پدر سورئالیسم در سینما و سازنده فیلمهایی چون عصر طلایی (1930)- زندگی جنایتبار آرچیبالدو دلا کروز (1955)- نازارین (1959) و جذابیت پنهان بورژوازی (1972) است.
بونوئل کارگردانی است خودساخته که از همان اوایل پیدایش سینمای ناطق دست به فیلمسازی زد . اولین فیلم او "سگ آندولسی"An Andalusian Dog فیلمی کوتاه و 16 دقیقه ای بود که در سال 1929 ساخته شد و هنوز هم جز شاهکارهای کلاسیک سینما محسوب میشود. به هر حال بونوئل در طول سالهای متمادی فیلمسازی راتجربه کرد و از دهه 1930 تا دهه 1970 همواره یکی از متفاوت ترین کارگردانهای سینمای اروپا محسوب میشد که البته بسیاری از فیلمهاییش را هم در مکزیک ساخت .
وی در سال 1961 به خاطر فیلم ویردیانا نخل طلای کن ودر سال 1972به خاطر فیلم جذابیتهای پنهان بورژوازی جایزه اسکار را کسب کرد.

واما در مورد میل مبهم هوس:
ماتیو (فرناندو ری) که پیرمردی است موقر و جا افتاده در کوپه قطار ماجرای آشنایی خود با دختری جوان (کونچیتا) را برای همسفرانش تعریف می کند . ساختار روایی فیلم مثل همشهری کین از فلاش بک های متعدد تشکیل شده که گاها به زمان حال در قطار بازمیگردد.
این فیلم کنکا شی است عمیق در باره مسائلی چون عشق- شهوت- هوس-خودخواهی –آزادی و در نهایت مرگ.
بونوئل در این فیلم تا حدی از فضای به شدت سورئال و فانتزی دو فیلم قبلی خود یعنی " جذابیتهای پنهان بورژوازی" وThe Phantom of Liberty فاصله گرفته ولی باز نمی تواند علاقه اش را به سورئالیسم پنهان کند. اینکه نقش کونچیتا را دو بازیگر زن ایفا میکنند خود می تواند دلیلی بر این امر باشد. کارول بوکت لاغر اندام و آنجلا مولینای نسبتا فربه هردومتناوبا در نقش کونچیتا ظاهر میشوند و این بیننده را واقعا گیج می کند ولی برای کسانی که با فضای سورئال فیلمهای استاد آشنا هستند این امر چندان هم عجیب نیست . هر چند این تغییر متناوب بازیگر نقش کونچیتا میتواند نمادی از دو شخصیتی بودن و دمدمی مزاج بودن وی باشد که گاهی معصومانه به ماتیو ابراز عشق می کند و خود را برای او دختری باکره جا می زند و گاهی همانند یک زن بدکاره برای توریستها عریان میرقصد ویا برای تحقیر ماتیو در جلوی چشمان او با مردی جوان معاشقه میکند.
از طرفی ماتیو که سر پیری عاشق این دختر جوان و زیبا شده فکر میکند می تواند با پول او را تصاحب کند .درست مثل یک کالا و این را کونچیتا قبول نمیکند.
این دو گاهی یکدیگر را دوست دارند و گاهی از هم متنفر میشوند تا واقعا پیچیدگی "میل هوس" را به نمایش بگذارند. هوسی که با ترس و شهوت و خودخواهی و میل به آزادی در هم آمیخته و خود مثل یک عامل نیرومند بر شخصیتها و داستان تاثیر می گذارد تا جاییکه گاهی فکر میکنیم شخصیت اصلی این فیلم همان " میل مبهم هوس " است نه ماتیو یا کونچیتا ! آنها تحت تاثیر هوسهای خود تصمیم میگیرند که چطور عمل کنند. وما حیرانیم که حق با کدام است؟
با پیرمردی که برای آسایش معشوقه اش دست به هر کاری میزند ولی در نهایت به بدترین شکل از طرف او تحقیر میشود. یا با دختری که آزادیش را دوست دارد (در جایی خطاب به ماتیو می گوید: "گیتار من ماله خودمه برای هرکی دوست داشته باشم میزنم!)و نمی خواهد مرد مورد علاقه اش با او مثل یک کالا رفتار کند؟
هر چند بونوئل گاها طرف مرد را میگیرد: آنجا که ماتیو با خشونت تمام کونچیتا را زیر مشت و لگد میگیرد ما از کتک خوردن کونچیتا راضی هستیم و شاید زیر لب بگوییم "حقشه!" چون ما هم مثل ماتیو از دروغگویی و دو رویی کونچیتا خسته شده ایم. (درست مثل فیلمهای سم پکین پا که در آن خشونت ابتدا توجیه میشود بعد عملی میگردد.)
و بالاخره سکانس پایانی که پر از رمز و راز است و آن "ساک دستی" عجیب و غریب!
این ساک (گونی) را سه بار در فیلم میبینیم : یک بار در اوایل فیلم که مردی دوره گرد آنرا به دوش انداخته- یکبار در اواسط فیلم زمانی که ماتیو آنرا در منزل دوستش جا میگذارد و یکبار در پایان فیلم که زن خیاط لباسهای زنانه را از آن بیرون میاورد و یک لباس عروس خونی را میدوزد! ماتیو از پشت شیشه محو تماشای این صحنه است (شاید به یاد همسر مرحومش افتاده) ولی کونچیتا از این صحنه خوشش نمی آید و باز قهر میکند ماتیو باز برای کسب رضایت او به طرفش میرود ولی کونچیتا از او دور میشود. با خود می گوییم " باز هم شروع شد!" ولی انفجار یک بمب به تمامی هوسهای آندو پایان می دهد!



پیام در تاریخ 85/3/14  ساعت: 15:06 توسط علیرضا الف ویرایش شد.
ع ع , ali_askari
ع ع - 08:31 1385/03/16
4
آقای عارش اجازه می خوام مخالفت خودم رو با نظر شما مبنی بر سورئالیست بودن لینچ عنوان کنم.- و ازاینرو لازم می دونم برای ارئه دلایلم تاریخچه مختصری از تاثیر سورئالیسم در سینما و فیلمسازها بیان کنم.
______________________
جنبش ادبی سورئالیسم در سال 1924 طی بیانیه رسمی توسط آندره برتون(شاعر و هنرشناس ادبی) عرضه شد. در واقع استقلال این مکتب هنری از جنبش سینمای آوانگارد فرانسه توسط (برتون و لویی آراگون) اعلان شد.
نخستین فیلم سورئالیستی توسط (ژرمن دولاک) با نام -صدف و مرد روحانی /1927- ساخته شد.
دومین فیلم تاثیر گذار در این جنبش بنام ستاره دریایی/1929 توسط من ری ساخته و عرضه شد.
اما تاثیر گذارترین هنرمند این مکتب هنری در سینما لوئیس بونوئل است. با فیلم تاثیرگذار (سگ اندلسی) در این فیلم بونوئل از ایده ها و نظرات دالی(نقاش اسپانیایی) بسیار بهره جست.همچنین فیلمهای بعدی وی با نام عصر طلایی -نازارین-فرامش شدگان و...
________________________
آندره برتون در مورد سورئالیسم می گوید خودکاری روانی ناب ))-عموما عصر سورئالیستها مصادف بود با نظریات ((فروید)) در مورد ضمیر ناخودآگاه و ... از این جهت نظریات فروید تاثیری شگرف بر سورئالیستها گذاشت از اینرو که سورئالیستها همواره به دنبال نوعی بیان ذهنیات-تخیلات و هر آنچه که فرا واقعی وغیر عقلانی بود می پرداختند.
هدف آنها استفاده از رویا بود برای خلق اثری با معانی واقعیتر از واقعیت بود.(معادل فارسی سورئالیسم را فراواقعی می دانند)
در واقع تلاش هنرمندان این مکتب توجه به خویشتن و (ضمیر نا خودآگاه) است برای بیان حقیقتی فراتر و ارزشمندتر از واقعیت.
بطور خاص مثالی می زنم: در فیلم عصر طلایی(1930) گرچند شما تصاویری نامتعرف و فراواقعی و رویایی می بینید اما در نهایت هدف فیلمساز در این فیلم تمسخر قدرت پلیس و کلیسا-و به چالش کشیدن تاثیر گذاری خانواده است.
یا حتی فیلم بل دوو ژوور باعث شد رساله ای در باب آزادی ارائه شود و...
اما آنچیز که در آثار لینچ به چشم می خورد تلاشی مستقیم برای هدایت مخاطب بسوی مفهوم و بیانیه ای خاص نست. اصولا مفاهیمی مانند: رویا-تخیل-ایهام-تعلیق و دژاوو و...دستاویزی برای لینچ نیستند تا با استناد به آنها به واقعیت و یا ارائه مفهومی دستیابد. در آثار لینچ شما با دنیایی از توهمات و سئوالات مواجهه می شوید و در پایان فیلم هیچ پاسخی به سئوالات شما داده نمی شود.
اونچیزی که باعث می شو ما به اشتباه لینچ را فیلمسازی سورئالیسم بنامیم شایدبکارگیری رویاها و صحنه های نامتعارف فیلمهای وی است.(مبحث تاوئل پذیری یکی از بارزترین نقاط قوت فیلمهای لینچ است)
همانطور که بسیاری تیم برتن را به اشتباه فیلمساز اکسپرسیونیست می دانند(با توجه به ساختار متفاوت فیلمهای وی)
____________________________
کلام آخر:
هدف هنرمندان سورئالیست دستاویز قرار دادن رویا و تخیلات است برای ابراز عقیده و رسیدن به واقعیتی با ارزشتر از واقعیت حال(واقعیت برتر)
حال آنکه دغدغه لینچ بیان روشنی و حقیقت نیست- ذهن افسونگر لینچ ما را با دنیایی از توهمات و تصورات آشنا میکند و سپس تنها رها می سازد.(در مصاحبه ی از لینچ پرسیدند: بالاخره داستان ماهالند درایو چی بود؟
لینچ در پاسخ گفت: من خودمم هم نفهمیدم- راستی شما فهمیدین؟)
علیرضا الف , martin_esi
علیرضا الف - 06:28 1385/04/29
5

بچه رزماریRosemary's Baby

کارگردان: رومن پولانسکی – فیلمنامه: رومن پولانسکی بر اساس رمانی به همین نام نوشته ایرا لوین

بازیگران: میا فارو- جان کاساوتس- روث جردن و...

محصول 1968- آمریکا

برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر زن نقش مکمل (روث جردن)

کاندیدای جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی (رومن پولانسکی)

 

"بچه رزماری" هرچند اولین فیلم انگلیسی زبان و آمریکایی کارگردان لهستانی تبار "رومن پولانسکی" است ولی در عین حال آیینه تمام نمای دنیای مرموز و پیچیده کارگردانش است. درحقیقت دستمایه اصلی پولانسکی یعنی "توهم توطئه" در این فیلم کاملا نمایان است. با نگاهی گذرا به آثار پولانسکی در میابیم توهم توطئه همواره یکی از مهمترین باورهای فلسفی اوست. در محله چینی ها(جاییکه جک نیکولسون فقط میتواند به خودش اعتماد کند) یا در پیانیست (وقتی آدرین برودی حتی از سایه خودش هم می ترسد) وحتی در آخرین فیلمش" الیور تویست " این توهم توطئه همواره وجود دارد. ولی در دو فیلم " بچه رزماری" و "مستاجر" این حس به اوج خود میرسد .البته در مستاجر که با بازی زیبای خود پولانسکی همراه است توهم توطئه برخواسته از ذهنی روان پریش است که کم کم صاحبش را مسخ میکند ومی تواند ناشی از بدبینی او به همه کس و همه چیز باشد ولی در بچه رزماری توطئه فقط یک توهم نیست بلکه به شکلی خزنده و آرام واقعا جریان دارد ودر نهایت "رزماری" (با بازی میا فارو ) را در کام خود فرو میکشد.

اینجاست که رزماری می فهمد در دام هیولا ها (همان جادوگران شیطان پرست) گرفتار است و حتی همسرش (جان کاساوتس) فریب آنها را خورده و با آنها هم دست شده و حتی دکترمتخصص زنان هم خود یک شیطان پرست است! او در یک توطئه از قبل طراحی شده گرفتار شده وبه ظاهر هیچ را فراری ندارد ولی در اوج تنهایی یک همدم پیدا میکند و حاضر است برای حفظ آن از چنگ جادوگرانی که تشنه به خونش هستند هر کاری بکندو این تنها همدم کسی نیست جز بچه و جنینی که در شکم دارد. رزماری دائم با او حرف میزند و به او قول میدهد که جانش را حفظ میکند.غافل از اینکه این بچه فرزند شیطان است!

این فیلم نمونه کاملا موفقی از یک فیلم ترسناک کلاسیک است که در برخی سکانسها واقعا نفس بیننده را از ترس بند می آورد بدون اینکه سری از جا کنده شود یا بدنی تکه تکه شود!( مثلا  صحنه ای که رزماری بعد از فرار از مطب دکتر جادوگر در داخل کیوسک تلفن به دکتر سابقش زنگ میزند را به یاد بیاورید.) پولانسکی به طرزی استادانه از همه تمهیدات مثل موسیقی متن- فیلمبرداری – نورپردازی – تدوین – صدا و... برای ترساندن تماشاگر استفاده میکند و البته مهم این است که درست در لحظه ای که او در نظر دارد بترسیم و لحظه ای بعداز آن در فضای رمانتیک فیلم غرق شویم.

یکی از معروفترین و شاید بهترین سکانسهای فیلم سکانس رویاهای رزماری است. تصاویری عجیب و مبهم که راز آن تا پایان فیلم برای بیننده فاش نمیشود والبته نمونه کاملی از یک رویای کابوس وارطولانی در سینما ست .(من را به یاد رویای گریکوری پک در طلسم شده هیچکاک انداخت)

و اما پایان بندی عجیب فیلم : وقتی که رزماری با دشنه ای در دست  در میان انجمن شیطان پرستان ظاهر میشود و به طرف فرزندش میرود و با دیدن چشمهای نوزاد ناباورانه خطاب به آنها فریاد میزند " چه بلایی سر چشمهای او آورده اید؟" جوابی که میشنود واقعا مایوس کننده است: " چشمهایش به پدرش رفته " و پدر این نوزاد نه همسر رزماری بلکه شیطان است! آری فرزند شیطان متولد شده و حالا تمام شیطان پرستان جشن گرفته اند و منتظرند تا او بزرگ شود و نیروهای شر را در تمام دنیا حاکم کند . اینجاست که از خود میپرسیم حالا رزماری چه میکند و البته انتظار داریم دشنه اش را در قلب فرزند شیطان (و البته خودش!) فرو کند و دنیا را نجات دهدولی اشتباه ما اینجاست که حس مادرانه رزماری را فراموش کرده ایم . او نه تنها به نوزاد آسیبی نمی رساند بلکه به آرامی او را تکان می دهد تا گریه اش متوقف شود.

اینجا درام به اوج خود میرسد .حقیقت این است که از نظر پولانسکی اصلا مهم نیست که این کودک فرزند شیطان است و چه دردسرهایی برای آیندگان درست میکند (هرچند این میتواند بعدها دستمایه ساخت فیلمی مثل طالع نحس شود)این وجه تراژیک فیلم نیست  بلکه تراژدی فیلم نا امیدی و ویرانی مادری است که میفهمد ماهها به خاطر فرزند شیطان درد میکشیده نه آن کودکی که در رویاهایش تصور میکرده. و در پایان این رزماری و البته تماشاگران فیلم (که در تمام طول فیلم با او همراه بوده اند و همه توطئه ها راراقدم به قدم با او کشف کرده اند) هستند که باید این حقیقت تلخ را قبول کنند.

جایی که رزماری به "رومن جادوگر" میگوید : "تو میخواهی به من بقبولانی که واقعا مادر این بچه هستم ؟" و رومن سوال او را با سوالی دیگر پاسخ میگوید:"مگه نیستی؟!" و بدین ترتیب فیلم با لالایی که رزماری برای فرزندش میخواند پایان می یابد: لالایی برای فرزند شیطان!!

 

 

 

                                                                                      

                                                                                         martin_esi@yahoo.com

 

 

 

 

 

 





پیام در تاریخ 85/9/30 ویرایش شده است.
علیرضا الف , martin_esi
علیرضا الف - 01:29 1385/05/8
6

راننده تاکسیTaxi Driver

کارگردان : مارتین اسکورسیزی – فیلمنامه: پل شریدر- موسیقی: برنارد هرمان

بازیگران: رابرت دنیرو (تراویس بیکل)- جودی فاستر(آیریس) –سی بل شپرد(بتسی)- هاروی کایتل (اسپورت)

محصول : آمریکا 1976

برنده نخل طلای جشنواره کن

نامزد دریافت جایزه اسکار بهترن فیلم- بازیگر مرد (دنیرو) –بازیگر زن مکمل(فاستر)- موسیقی متن

 

"در هر شهر یک مرد وجود دارد..."

جمله فوق شعار اصلی فیلم راننده تاکسی بود که در زیر برخی از پوسترهای تبلیغاتی این فیلم هم نقش بست.

شایددرون مایه اصلی داستان هم دقیقا همین باشد: در هر شهر مرد(یا مردانی) وجود دارند که جامعه را طور دیگری می بینند متفاوت با بقیه.و در نتیجه برداشتهای متفاوتی از روابط معمول و مرسوم در اجتماع دارند.و نهایتا واکنشهای متفاوتی هم در برابر این روابط نشان میدهند.

فیلم با موسیقی خیال انگیز و زیبای برنارد هرمن کبیرشروع میشود(که البته تصنیف موسیقی این فیلم به نوعی به مرثیه خداحافظی او تبدیل شد چراکه درست در شبی که کار را به اتمام رساند چشم از جهان فروبست و فرصت نکرد تا موسیقی متن "وسوسه" برایان دی پالما راکامل کند) و تاکسی زرد رنگی را میبینیم که همچون شبحی سرگردان از میان دود و بخار خارج میشود و به سویی میرود.

در حقیقت همین تاکسی میتواند نمادی از تنهایی باشد زیرا فیلم اساسا در باره تنها یی است.خود اسکورسیزی در این باره میگوید:

 

"در راننده تاکسی قسمتی است که در آن تراویس بیکل (دنیرو) با تلفن با بتسی حرف میزند و دور بین از دنیرو دور میشودو به انتهای راهرویی دراز میرود:راهرویی خالی. این پلان نخستین چیزی بود که به ان اندیشیدم و آخرین صحنه ای بود که گرفتم.در واقع بسیار به آن علاقه دارم زیرا احساس میکنم که این صحنه تنهایی و انزوا را بیشتر نشان میدهد."

                                                                 نقل از کتاب "اسکورسیزی از زبان اسکورسیزی"

 

پس می بینیم که خود اسکورسیزی هم به دنبال تم تنهایی در فیلم بوده همان طور که پل شرایدر این تم را در فیلمنامه اش تقویت میکند و درست به همین دلیل این فیلم در کنار "خیابانهای پایین شهر"- "آخرین وسوسه مسیح"- "رفقای خوب" و "دارو دسته های نیویورکی" جزء شخصی ترین ساخته های کارگردانش محسوب میشود. یادمان نرودکه اسکورسیزی اصولا به تنهایی علاقه دارد و آن طور که خود میگوید اهل مهمانی و شلوغی نیست دوست نزدیکی ندارد و تنها سرگرمیش  "تنها"فیلم دیدن است.

تراویس بیکل تنها زندگی میکند و معمولا با خودش حرف میزند چون کسی را ندارد تا با او درد دل کند و البته جامعه و آدمهای دوروبرش را در دادگاه تنهایی خود محاکمه و محکوم میکند.

سکانسی از "خوب-بد-زشت" را به یاد بیاورید جاییکه میخواهند "ایلای والاک" (زشت) را دار بزنند و "لی وان کلیف"(بد) خطاب به پیرزنی میگوید :" حتی یک چنین آدم جنایتکار و پستی هم یک فرشته نجات دارد " وبه فرشته بلوند "کلینت ایستوود" (خوب) اشاره میکند.

تراویس بیکل هم با تمام بدبختی هایش یک فرشته نجات دارد دختری که مثل یک فرشته نجات و نمادی از پاکی و معصومیت از دل جامعه ای کثیف و فاسد(با حرکت اسلوموشن) بیرون می آید: بتسی- دختری متشخص و زیبا رو که در ستاد تبلیغاتی یک کاندیدای ریاست جمهوری کار می کند و از قضا عاشقی هم دارد اما تراویس را انتخاب میکند چون در او "چیزی را می بیند که در بقیه وجود ندارد": صداقت و بی ریایی .

بتسی شاید از دروغ های کوچک و بزرگی که میشنود و به اقتضای کارش میگوید! خسته شده و حالا به دنبال صداقت است ولی صداقت و روراستی بیش از حد کار دست تراویس میدهد: بنا به عادت همیشگی فرشته اش را به تماشای یک فیلم پورنو میبرد! و حالا دیگر از فرشته نجات هم خبری نیست!

به یاد بیاورید جایی را که تراویس در خارج از سینما به دنبال بتسی میدود و وقتی بتسی میخواهد تاکسی بگیرد تراویس میگوید:" من که خودم تاکسی دارم!"

رفتن بتسی آخرین امیدهای تراویس را هم بر باد میدهد و اورا به سمت "شاهکار زندگیش" سوق می دهد البته در این راه محرکهایی هم وجود دارند: مثل آن مسافر ویژه ای که سوار تاکسی دنیرو میشود و میخواهد با اسلحه مگنوم خود زن خیانتکارش را به قتل برساند: نقش این مسافر را خود اسکورسیزی به زیبایی بازی میکند که انگار همان شیطان است که در غالب مردی خشمگین از خیانت همسر, دنیرو را وسوسه میکند.

دست آخر آشنایی تراویس با آیریس جرقه را به انبار باروت میزند."بارانی میبارد و تمام کثافتها را جارو میکند". تراویس قهرمان مبارزه با فحشا میشودولی در سکانش پایانی وقتی بتسی را به خانه اش میرساند با حالتی بی تفاوت در شلوغی شهر گم میشود و موسیقی هرمان به اوج میرسد.

انگار قهرمان (یا ضد قهرمان !) داستان دوباره به یک آدم معمولی در دل شهر تبدیل شده.

از نکات جالب فیلم بداهه گویی در برخی صحنه هاست. مثلا آنجا که رابرت دنیرو با تصویر خودش در آینه حرف میزند: "داری با من حرف میزنی؟!"

یا دیالوگهای تراویس و بتسی در رستوران که قبلا در فیلمنامه نبود.

در اینجا هم مثل سایر فیلمهای اسکورسیزی با قهرمانی سروکار داریم که باید مردانگیش را با خود آزاریهای مازوخیستی ثابت کند. آنجا که دنیرو قطرات سوزان شمع آب شده را روی دستش میریزد تا با تحمل درد به تعالی برسد. (همانطور که در "گاو خشمگین" با تحمل مشتهای سهمگین رقبا ودر "تنگه  وحشت" با تحمل انواع و اقسام خود آزاریها و دردهای جسمانی تکامل می یابد.یا" ویلم دافو"(مسیح) که در آخرین وسوسه مسیح شکنجه هارا به جان میخرد تا به خدا برسد ویا لئوناردو دی کاپریو که در "دارودسته های نیو یورکی " تا یک کتک حسابی از دانیل دی لوئیس نخورد رگ غیرتش نمی جنبد و سر عقل نمی آید! و همین دی کاپریو که در "هوانورد" خود را در اتاقی حبس میکند تا تنبیه شده باشدو....)

 

با توجه به فرصت کم و بودجه ناکافی اسکورسیزی نتوانست نبوغ تکنیکیش را (آنطور که از اوانتظار داریم) در راننده تاکسی به نمایش بگذارد ولی برخی نماها و حرکتهای دوربین که به قول خود اسکورسیزی از"مرد عوضی" هیچکاک تقلید شده اند فوق العاده اند. همچنین نمایی که بعد از تیر اندازی پایان فیلم از بالا گرفته میشود به خوبی نتیجه تاثیر جامعه فاسد بر روی تراویس را نشان میدهد. انگار با این نمای از بالا اسکورسیزی به دنبال نوعی نتیجه گیری است.

البته مارتین اسکورسیزی در فیلم بعدیش "نیویورک نیویورک" که بلافاصله بعد از "راننده تاکسی" با بودجه و زمان کافی ساخته شد نبوغ تکنیکی خود را با گرفتن نماهای متحرک بلند نشان میدهد.

 

                                                                                      martin_esi@yahoo.com 

 

                                                                                                                                           

 

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

علیرضا الف , martin_esi
علیرضا الف - 05:48 1385/08/24
7

سر آلفردو گارسیا را بیاورید      Bring Me the Head of Alfredo Garcia

کارگردان:سام پکین پا

نویسنده فیلمنامه: فرانک کووالسکی -سام پکین پا

مدیر فیلمبرداری: آلکس فیلیپس جونیور

موسیقی متن: جری فیلدینگ

تدوین:دنیس دلان

بازیگران: وارن اوتس (بنی)- ایزلا وگا (الیتا) – امیلیو فرناندز(ال جفه)-کریس کریستوفرسون و...

محصول: آمریکا-1974

 

خلاصه داستان:  بنی (با بازی وارن اوتس) یک کافه دار ورشکسته است که قبول میکند در ازای دریافت 10 هزار دلار یک گانگستر خطرناک که با  دختر ال جفه( یکی از سران مافیای آمریکای لاتین )رابطه داشته به نام آلفردو گارسیا را بکشد و سر اورا به عنوان نشانه به افراد ال جفه تحویل دهد. بنی سراغ آلفردو را از دوست دختر سابق او (الیتا) میگیرد و الیتا به او میگوید که آلفردو در یک تصادف کشته شده...

 

سر آلفردو گارسیا را بیاورید بدون شک یکی از شخصی ترین ساخته های کارگردانش سام پکین پا (معروف به سام خونین) است. اصلی ترین دلیل براین مدعا فیلمنامه ساده و به دور از هرگونه پیچیدگی فیلم است که گویا فقط قرار است بهانه ای برای به تصویر کشیدن دنیای خشن و مخوف کارگردانش باشد.

همه ما سام پکین پا را با شاهکارش "این گروه خشن" می شناسیم اما حقیقت این است که برخی دیگر از فیلمهای او مثل پت گارت وبیلی دکیدسگهای پوشالیصلیب آهنین و سر آلفردو گارسیا را بیاورید به خاطر ساختار جمع و جور تر کمتر مورد جرح و تعدیل تهیه کنندگان قرار گرفته اند و بهتر نشان دهنده دنیای پکین پا هستند. هر چند بدون شک این گروه خشن بهترین فیلم اوست.

 

پکین پا که معمولا در فیلمهایش با ستارگانی چون چارلتون هستون –ریچارد هریس- ویلیام هولدن-داستین هافمن-جیمز کابرن و... کار می کرد این بار ترجیح می دهد به نقش اول فیلمش را به بازیگری تقریبا گمنام (وارن اوتس) بدهد تا عملا خودش همه کاره باشد.(توضیح اینکه پکین پا به دلیل رفتار های عجیب و گاها غیر انسانی در سر صحنه فیلمهایش معمولا مورد انتقاد بازیگران قرار می گرفت مثلا سر صحنه سرگرد دندی یکبار چارلتون هستون با او اختلاف پیدا کرد و برایش چاقو کشید! یا کریس کریستوفرسون در صحنه ای از فیلم  پت گارت و بیلی دکید که  باید تعدادی مرغ را میکشت با پکین پا اختلاف پیدا کرد زیرا به دستور پکین پا ابتدا مرغ هارا با گاز فندک گیج کردند و سپس سر شان را با طناب از جا کندند!)

اما وارن اوتس دستورات استاد را بی کم و کاست و بدون هیچ اعتراضی  اجرا میکرد و گزینه خوبی برای بازی در این فیلم بود.

 

در اینجا هم مثل سایر آثار سام خونین خشونت حد و مرزی ندارد . در همان ابتدا شاهد رفتار خشن و غیر انسانی پدری (ال جفه) نسبت به دخترش هستیم تا از او حرف بکشد و جالب اینجا است که در پایان فیلم همین دختر از بنی می خواهد که پدرش را بکشد!

البته این بار شاعر خشونت پارا از آثار قبلیش فراتر می گذارد و به مردگان هم رحم نمی کند. بنی باید سر آلفردو گارسیای مرده را بعد از نبش قبر از تنش جدا کند تا 10 هزار دلار خود را بگیرد!

 

به هر حال پکین پا در این فیلم غوغا میکند و حسابی از خجالت تماشاگران و البته منتقدانش در می آید!  مثل صحنه ای که دو تن از افراد ال جفه روستاییان مکزیکی را به رگبار می بندند و حتی به یک پیرزن هم رحم نمیکنند و یا در پایان فیلم که بنی به تنهایی یک دو جین آدم را می کشد!

 

نکته جالب توجه دیگر وجود پر رنگ یکی دیگر از دستمایه های مورد علاقه پکین پا یعنی جوانمردی و رفاقت است.تا جایی که بنی به خاطر آن جانش را به خطر می اندازد و از خیر پول و رویاهای خوش آینده می گذرد و مرگ را انتخاب می کند.

 

همانطور که گفتم فیلمنامه بسیار ساده است و پیچیدگی خاصی ندارد اما شخصیت اصلی (بنی)

در میانه فیلم و بعد از کشته شدن الیتا به ناگاه تغییر مسیر میدهد و به جای گرفتن پول تصمیم به حل معمایی میگیرد که ذهنش را مشغول کرده: این سر چرا اینقدر ارزش دارد که دهها نفر به خاطرش می میرند؟

 

در صحنه ای از فیلم بنی در حالی که رانندگی میکند با سر بریده آلفردو حرف میزند و او را صمیمانه "آل" خطاب میکند!(سالها بعد روبرت رودریگوئز و کوئنتین تارانتینو در شهر گناه این نما را باز سازی کردند.)

در سکانسهای بعدی بنی با سر آلفردو صمیمی تر میشود به او مشروب می دهد و او را به حمام میبرد! ودر پایان تصمیم می گیرد دوباره اورا به قبرش برگرداند و خاک کند! واین آینه تمام نمای خشونت شاعرانه پکین پایی است که با مرگ شاعرانه بنی به پایان میرسد.مرگی که مثل سایر فیلمهای پکین پا با دور کند(اسلوموشن) به تصویر کشیده میشود.

 

فیلم با نمای نزدیکی از لوله تفنگی که به سوی دوربین نشانه رفته به پایان میرسد و این نقطه پایان دنیای سیاه و خونین پکین پا است :مرگ در راه هدفی وال و انسانی.

بنی وقتی که می خواهد به خاطر پول سر آلفردو را از بدن مرده اش جدا کند با وجود تمام خطرها و سو ء قصدها زنده می ماند ولی زمانی که می خواهد آن کار کثیف را جبران کند و سر آل را به قبرش برگرداند کشته میشود و این درونمایه اصلی تمام فیلمهای پکین پا است:" وقتی قراره بمیری به خاطر چیزی بمیر که ارزششو داشته باشه!"*

 

*جمله ای از فیلم این گروه خشن

 

 

 

 martin_esi@yahoo.com

 

 

 

ع ع , ali_askari
ع ع - 06:43 1385/08/25
8

علیرضای عزیز متن جالب و خواندنی در مورد بچه رزمری نوشته بودی

اما یکی از ظرافتهای این فیلم روی دیگر سکه است.تعلیق و در حقیقت نوعی تضاد در تشخیص واقعیت.

اگر یک روی سکه میگوید شیطان پدر بچه رزمری است.

اتفاقا روی دیگر سکه این واقعیت رو تحویل مخاطب میده که شیطان پدر بچه رزمری نیست.نوعی پارادوکس زیبا.

به همین دلیل در آخر پاسخی قطعی به این سئواال داده نمیشود که کدام روی سکه حقیقت است.واین جزوی از ظرایف پولانسکیست.

علیرضا الف , martin_esi
علیرضا الف - 07:17 1385/08/25
9

آقای عسکری عزیز! با تشکر از لطفی که به بنده داشتید.

آنطور که من از فیلم برداشت کردم با توجه به رویای روزمری و عکس العمل او بعد از دیدن فرزندش جای تردیدی باقی نمی ماند که "بچه رزمری" فرزند شیطان است.

شاید پارادوکس موردنظر پولانسکی در این باشد که بچه رزمری اگر پدرش شیطان است در عوض مادرش یک انسان خوب و یک مسیحی معتقدمی باشد. یعنی هما نطور که فرزند شیطان است بچه یک انسان هم هست. و شاید خصائل انسانی در معیت آموزشهای روحانی بتواند بر رذائل شیطانی غلبه کند.

 

 

ع ع , ali_askari
ع ع - 06:21 1385/08/26
10

سلام قبلتر مقاله ای بسیاز زیبا در این مورد خوندم-اگر موفق به پیدا کردنش بشم برای شما مینویسم.واقعا مطلب زیبایی بود.

آقای علیرضا میخواستم بگم حالا که اینقدر مطالب جالب و آموزنده ایی مینویسید شاید بد نباشه در مورد اگویان هم مطالبی بنویسید-با تشکر.

علیرضا الف , martin_esi
علیرضا الف - 20:19 1385/08/27
11

 

جناب آقای عسکری

متاسفانه اطلاعات کاملی از اتوم گویان ندارم .

تنها فیلمی که از این کارگردان کانادایی دیدم فیلم "جهان شیرین پس از مرگ "است که یک سال پیش از سینما 4 پخش شد و فیلم بسیار خوب با ساختاری محکم و قوی بود.

خوشحال میشوم اگر مطلبی در باره آگویان دارید بنویسید تا من هم استفاده کنم.

در ضمن چند روز پیش نسخه دوبله شده فیلم Z ساخته کوستا گاوراس را دیدم. دوست دارم نظر شما و سایر دوستان را درباره این فیلم بدانم.

ممنون

ع ع , ali_askari
ع ع - 22:25 1385/08/28
12

در مورد z بعدا مطالبی خواهم نوشت اما شاید با من موافق باشید که نقش تئودراکیس در   حکومت نظامی و...در مقام آهنگساز ستودنیست مایلم در فرصتی مناسب در مورد میکیس تئودراکیس و تاثیرش در سینمای سیاسی بنویسم.

در مورد اگویان هم چند فیلمی دیدم که اگر مقدور بود سعی میکنم آدرس بدهم تا جنابعالی  و دوستان هم تهیه کنند.اگویان فوق العاده است.

اون فیلم شبکه چهار رو هم فراموش کنید .در وصف آن فیلم همین بس که دوست پسر دختر پرستار رو پدرش معرفی میکنند.اساسا داستان فیلم رو شبکه چهار تغییر داده.

حتی پیش تر مطلبی خوندم که نقدی تند به سینما 1 بود که داستان اتاق آبی پسر نانی مورتی رو تغییر داده بودند.متاسفانه سانسور بسیار قدرتمند نشون میده.

امیدوارم وارد این کلوب نشه.;)



پیام در تاریخ 85/8/28 ویرایش شده است.
علیرضا الف , martin_esi
علیرضا الف - 01:17 1385/08/29
13

صد در صد با نظر شما در باره نقش کلیدی میکیس تئو دوراکیس در فیلم "زد" موافقم. نه تنها به عنوان سازنده موسیقی متن زیبای فیلم بلکه به عنوان یک فعال سیاسی که قطعا نظراتش روی کوستا گاوراس هم تاثیر گذاشته است. زیرا همانطور که می دانید وی رهبر یک گروه سیاسی آزادی خواه یونانی به نام " جوانان لامبراکیس" بود که فیلم "زد" هم در اصل درباره رهبر همین گروه یعنی گریگوری لامبراکیس که در یک میتینگ سیاسی به دست مخالفان کشته شد ساخته شده است.

به عنوان شروع بحث در مورد فیلم "زد" مطلب زیر را به نقل از یک وبلاگ سینمایی می آورم:

داستان فیلم Z از روی یک ماجرای سیاسی واقعی ساخته شده است:
گریگوری لامبراکیس پزشک یونانی، فعال سیاسی و مبارز ضد فاشیست آلمان، در سال‌های 1960 یک جنبش ضد جنگ در یونان را رهبری می‌کرد. جنبشی چپ‌گرا - و نه لزوماً کمونیست یا هوادار شوروی- که بر ضد جنگ ویتنام و برای صلح و عدالت اجتماعی فعالیت مسالمت‌آمیز داشت. لامبراکیس در سال 1963 در جریان یک میتینگ مسالمت‌آمیز در تسالونیکی یونان به دست گروه‌های شبه نظامی و لباس‌شخصی‌های دست راستی به قتل رسید.

در جریان تحقیقات و دادرسی که پس از قتل لامبراکیس انجام گرفت، معلوم شد گروه‌های سازمان یافته‌ی لباس‌شخصی‌ با بالاترین مقامات سیاسی و نظامی در ارتباط بوده‌اند و از طرف آنها برای بر هم زدن تظاهرات و همین قتل لامبراکیس، هدایت و پشتیبانی می‌شده‌اند. در جریان دادرسی و پس از آن،‌ جنبش صلح و عدالت اجتماعی، رشد و اقبال زیادی در میان جوانان ِ یونانی پیدا کرد و گروه «جوانان لامبراکیس» تشکیل شد که اولین رهبر آن میکیس تئودوراکیس بود. شعار اصلی این جنبش همان حرف Z یا کوتاه شده‌ی Zei بود، به معنی «او زنده است!».
از سال 1982، هر ساله ماراتون کلاسیک آتن به یاد لامبراکیس با شرکت دونده‌گانی از کشورهای مختلف انجام می‌شود، که یادآور ماراتون ِ صلح خود ِ لامبراکیس پیش از کشته‌شدن ِ او است.

علیرضا الف , martin_esi
علیرضا الف - 08:56 1385/12/25
14

مسعود زمانی شماره : 1
نوشته ای بر فیلم اپوكالیپتو آخرین ساخته مل گیبسون
85/12/19   5:33
  ( 0 رای )
امتیاز  : 



اسم نوشته حاضر نقد نیست، فقط برداشت های شخصی من از مشاهده فیلم است. اگر مطالعه فرمودید خوشحال میشوم كه من را از نظرات خودتان بی بهره مگذارید.

فیلم آپوكالیپتو داستانی بسیار منسجم و قوی دارد، جدا از خط روایی داستان و نحوه بیان آن اشارات تاریخی بسیار محكمی نیز در آن بچشم میخورد. امپراطوری اینكا در آستانه مواجهه با سفیدپوستان بسیار ضعیف شده بود، عده ای از مورخان این ضعف را ناشی از فساد طبقاتی میدانستند و همانطور كه در فیلم
نشان داده شد عقاید سست و بی پایه كه تنها باعث مرگ انسانها میشد نیز این امر را تسریع كردند. در ضمن این نكته را نیز باید مورد توجه قرار داد كه اینكاها اعتقاد داشتند كه فردی با موها و روی سفید خواهد آمد و دروازه خورشید را بر آنها خواهد گشود... تمامی این عوامل در كنار هم باعث شد كه مردم سرخپوست با چشم بسته سفیدپوستان را در كشور خود بدون درگیری بپذیرند، چندی پیش شبكه چهارم سیما مستندی نشان داد از "كورتز" یكی بزرگترین و بیرحم­ترین سرداران اسپانیایی كه بخش اعظم فتوحات اسپانیا در خاك آمریكا حاصل جنایات او بوده است. در این مستند به نقش زنی اشاره میشد كه در ابتدا بعنوان برده وارد اردوی سربازان كورتز شد و كورتز بوی علاقه مند شده و وی را در كنار خود جای میدهد. شاید برای شما جالب باشد بدانید كه این زن یك تنه مسیر تاریخ بشریت را عوض كرد، پس از ورود اسپانیایی ها به خاك آمریكا (جنوبی و مركزی) در ابتدا نوع روابط متعامل و برمبنای تجارت بود ولی پس از چند هفته رویكرد خصمانه و جاه طلبانه اسپانیایی ها باعث شد كه آنها كشت و كشتار مردم را به قصد ایجاد رعب و وحشت و همچنین مالكیت زمینها و اموال آنها آغاز كنند، همین امر ابتدا باعث حركتهای مبارزاتی پراكنده و عمدتاً محلی در بین این اقوام شد كه بیشتر آنها بعلت استفاده اسپانیایی ها از سلاح گرم و همچنین خیانت عده ای از آنها، عقیم ماند. پس از مدتی حكومت مركزی نیز قصد جنگ نمود ولی با سیاست اسپانیایی ها مقدمات مذاكراتی فراهم شد، در اینجا نقش آن زن (كه نامش بخاطرم نیست) بسیار پررنگ شد، تا اینجای ماجرا آن زن با دادن اطلاعات فراوان و همچنین ایفای نقش مترجم باعث پیشرفت فراوان اسپانیایی ها شده بود (لازم بذكر است كه منابع تاریخی همگی متفق القول بودند كه وی از هوش و حافظه ای بسیار توانمند برخوردار بوده) و حتی در بسیاری از موارد اسپانیایی ها را از مرگ حتمی نجات بخشید، ولی در این مذاكرات وی با زیركی!!! نوع اعتقادات آخرالزمانی اینكاها و تعابیر آنها از منجی را به كورتز یادآوری كرد و طی چندین مرحله با فریب و صحنه سازی به مردم و امپراطور این نكته را قبولاند كه كورتز همان منجی است. در نتیجه امپراطور خود شخصاً به همراه مقادیر متنابهی طلا نزد كورتز رفته و درخواست صلح میكند؛ ولی كورتز كه به گمان بسیاری خود شیفته حكومت بود (فارغ از پادشاهی اسپانیا) امپراطور را دستگیر كرده و طی یك دادگاه كوتاه وی را به جرم آزار مردم اعدام میكند كه پس از آن آشوب و هرج مرج است و جویهای خون كه در سرزمین های آمریكای جنوبی روان میشود و فرهنگ و تمدن چندین هزارساله یك شبه نابود میشود.

ذكر این داستان از آن جهت صورت گرفت كه عمده دلیل تسلیم شدن مردم اول داشتن باورهای سطحی و خرافی و دوم ظلم و جور حكومت مركزی و عدم اتحاد میان قبایل بود. (باید در نظر داشت كه صد و پنجاه سال پیش از این ماجرا جنگی عظیم بین قبایل شمال و اینكاها درگرفت كه تمامی قبایل اینكا با اتحاد میان خود آن را به سود خود تغییر دادند). مل گیبسون با دستمایه قرار دادن این داستان تلاش داشته به عمق عواملی كه نابودی تمدن (های) كهن آمریكای جنوبی گشته، نیز نزدیك شود. در ابتدای فیلم جمله ای از ویل دورانت مولف مجموعه كتابهای تاریخ تمدن نقل میشود كه بدین مزمون است: "یك تمدن بزرگ هرگز از بیرون فتح نخواهد شد مگر آنكه ازدرون نابود شده باشد" كه بخوبی منظور كارگردان را از ساخت این فیلم نشان میدهد. در واقع آنچه كه باعث نابودی تمدن اینكا شد اسپانیایی ها نبود بلكه خود مردمان با اضمحلال درونی خود موجبات این امر را فراهم ساختند .

اپوكالیپتو همان رستاخیز یا آخرالزمان خودان است  كه اشاره ورود اسپانیایی ها به آمریكا و پایان دوران و تمدن شكوهمند اینكا و مایا دارد.

اگر خود فیلم را از نظر روایی مورد بررسی قرار دهیم اولین نكته به گمان همگان خشونت بی واسطه و عریان فیلم می­باشد. فیلم با صحنه سلاخی یك خوك وحشی شروع میشود كه هدف از كشتن و سلاخی آن فقط و فقط برای تهیه غذا بوده و شاید تنها خونی كه در طول فیلم به قصد اطعام ریخته شد همین خون بوده بنحوی كه در تمامی دیگر صحنه ها خون فقط برای لذت و یا انتقام ریخته میشود. این خشونت بدون شك در جهت همان نكته ظریف و معروف است كه "هیچ چیز تلخ تر از حقیقت عریان نیست"، یعنی اگر میخواهید به حقیقت نزدیك شوید باید تاوان آن را بپردازید كه در این فیلم تاوان دانستن رنج و درد حقیقی مردم سرخپوست، مشاهده كشتهشدن آنها به شكلهای مختلف و با تمام جزئیات است.

فیلم پر از نشانه ها و ارجاعات گوناگون به نوع ذات و نهاد بشر است، فردی كه با سبوعیت تمام دیگران را كشته و تكه تكه میكند ولی خود در برخورد با پسرش به مهربانترین شكل ممكن برخورد میكند و حتی در هنگام مرگ وی با آرامش از او میخواهد كه بخوابد تا درد كمتری احساس كند. این دوگانگی شاید یكی
از پیچیده ترین پرسشهای روان شناسان باشد كه چگونه در برابر امری مشابه (در این فیلم مرگ) انسانها رویكردهایی كاملاً متضاد دارند  

از خشونت فیلم كه عبور كنیم نكته برجسته دیگر اشاره به ترس (ترس عمیق) می­باشد. پدر در ابتدای فیلم دیالوگی بسیار كلیدی میگوید: "... ترس مثل یه مرض میمونه... كسی كه شیفته ترس بشه... ترس تا درونش نفوذ میكنه... و آرامشت رو ازت میگیره... قلبت رو از ترس تهی كن..." . استحاله درونی پسر از یك آدم نسبتاً محافظه كار (كمی ترسو) به انسانی شجاع در پایان فیلم باعثارامش یافتن و تمركز برای مقابله با تهدیدات میشود.

شخصیت اصلی فیلم (پنجه جاگوار) از همان ابتدا نشان میدهد كه نیرویی درونی برای مشاهده نادیدنی ها دارد كه باعث میشود در پاره ای از لحظات بینشی ماورا دیگران به ماجراها و اتفاقات پیش رو پیدا كند. دخترك بیماریكه ناگهان شروع به پیشگویی میكند نیز بر این مسئله (خاص بودن وی) صحه میگذارد.

در این فیلم بمانند فیلم قبلی گیبسون مصائب مسیح كه همه بازیگران به زبان آرامی سخن میگفتند، دیالوگها به زبان سنتی مردمان اینكا بیان میشوند كه در نوع خود كار شجاعانه ای محسوب میشود. این مسئله باعث شده كه حسداستان راحتر انتقال پیدا كند و باورپذیری بازیگران برای بیننده آسانتر باشد.

ولی از دو نكته نیز نباید غافل شد: موسیقی و فیلمبرداری... موسیقی كه مانند كارهای برجسته قبلی گیبسون ساخته جیمز هورنر است، وی كه با ساخت موسیقی متن بسیار قدرتمند انیمیشن "جاده ای به الدورادو" تجربه خوبی از موسیقی سنتی آمریكای جنوبی داشت در این فیلم نیز با ایجاد یك تم بسیار قوی بكمك سازهای سنتی (عمدتاً كوبه ای) و همچنین بهره گرفتن از صدای جانوران و پرندگان در موسیقی، فضایی فوق العاده همخوان با داستان فیلم خلق كرده است، هم وحشی و هم رازآلود... فیلمبرداری نیز در سطح بسیار بالایی بوده كه كار یكی دیگر از اساتید هالیوود بنام "دین سملر" میباشد. در بعضی سكانسها حركات بسیاربدیعی صورت پذیرفته كه بحث پیرامون آنها میبایست روی خود فیلم صورت بگیرد.

در پایان فیلم نیز كودكی همراه با ورود اسپانیایی ها متولد میشود، كه نشانه اتفاقی جدید است برای همگان... سرنوشت كودك مشخص نیست ولی پدر راه جنگل را در پیش میگیرد كه اگر این را نیز به حساب كشف شهودی دیگر از وی بگذاریم نشانه فرار از جنگ و خونریزی میباشد، این در حالی است كه دو مبارز هولوكان در ساحل همچون مسخ شدگان بی اراده به سوی قایق های اسپانیایی ها میروند كه میتواند نشانه ای از جذب دو خونریز و یكی بودن راه هر دو طرف (كشتن) باشد. نكته جالب در این میان قایقی است كه در آن یك یا چند كشیش با صلیبی در دست بسمت ساحل می ایند كه بنوعی با توجه به فیلم قبلی گیبسون نشاندهنده قربانی و مصلوب شدن مردمان سرخپوست برای گناهی ناكرده باشد، در آن فیلم كاهنان یهودی با نام خدا و تورات حكم به تصلیب برای حضرت عیسی دادند و در این فیلم نیز اسپانیایی ها به نام خدا و به همراه انجیل و صلیب!!!! برای جاه طلبی های پست خود دست به كشت و كشتار وغارت مردمان زدند (یكی از توجیهات فتح سرزمینهای آمریكا ارشاد آنها بود)

در پایان فیلم نویسندگان فیلم مل گیبسون و  فرهاد صفی نیا (صافی نیا؟؟) نویسنده ایرانی ساكن لوس آنجلس معرفی میشوند كه در نوع خود بسیار جالب توجه میباشد. ضمناً وی یكی از تهیه كنندگان نیز میباشد

من فیلم را فقط یكبار دیدم و بمحض تمام شدن آن یك ضرب این نوشته را یادداشت كردم بنابراین طبیعی است كه ایرادات و مشكلات نوشتاری و نگارشی داشته باشد و همچنین برداشت ها نیز صحیح نباشد، بنابراین پیشاپیش از همه شما عذرخواهی میكنم. ضمناً مراد از اسپانیایی ها در این نوشته فقط آنها نیستند
بلكه تمامی مردمان اروپا مدنظر می باشند


شاد و سربلند باشید







پیام در تاریخ 85/12/19 ویرایش شده است.
    حذف بحث    عضویت مسدود شود   پیگیری گفته ها
امتیاز دهید :
علیرضا الف , martin_esi
علیرضا الف - 09:01 1385/12/25
15

نوشته ای بر فیلم اپوکالیپتو

 

فیلم سینمایی اپوکالیپتو(2006) چهارمین  فیلم بلند مل گیبسون کارگردان آمریکایی است و همانند فیلم قبلی این کارگردان مصائب مسیح (2004) در ژانر تاریخی ساخته شده است و باز همانند این فیلم به دنبال ارائه نگرشی جدید از یک واقعه تاریخی است.

همانطور که در مصائب مسیح با روایتی جدید و خلاف روایات مرسوم از نحوه به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح (ع) هستیم در اینجا هم  باروایتی نسبتا جدید و از دیدی تازه به دنیای اینکاها وارد میشویم و بدون شک این نشاندهنده علاقه وافر مل گیبسون به داشتن دیدی متفاوت به وقایع تاریخی است.اما نکته اینجاست که برای به تصویر کشیدن این دید متفاوت و پافشاری بر آن تا کجا می توان پیش رفت؟ آیا می توان حتی تا مرز تحریف تاریخ جلو رفت؟

 

پس ازدیدن فیلم مصائب مسیح ذکاوت و تیزهوشی مل گیبسون را بسیار ستودم اما پس ازدیدن اپوکالیپتو اصلا حس مثبتی نداشتم. فیلمی پر از خشونت کور(به عکس خشونت مصائب مسیح که بسیار هدفمند و هوشمندانه طراحی شده بود) و البته تحریفات تاریخی آشکار است که البته از هالیوود بعید نیست. زیرا در همین روزهامی بینیم که  چگونه فیلم 300 بر پرده سینماها فرهنگ و تمدن باستانی مارا نشانه رفته است.

 

تاریخ نشان می دهد که تمدن باستانی اینکاها در آمریکای جنوبی یکی از درخشان ترین فصول در تمدن بشریت بوده تا جاییکه حتی تا امروز بسیاری از آثار به جای مانده از آنها (مثل خطوط عجیب و طویلی که بر پهنه زمین رسم می کردند) برای باستانشناسان نا شناخته است.

 

البته خود گیبسون در ابتدای فیلمش اشاره می کند که در این فیلم دوران پایانی این تمدن را به تصویر میکشد و به جمله ای از ویل دورانت استناد می کند که :هیچ تمدن بزرگی مغلوب یک دشمن خارجی نمی شود مگر اینکه پیش از آن از درون نابود شده باشد. اما آیا این عقلانی است که بپذیریم مردمانی که در فیلم در حداکثر سبعیت و وحشیگری و خرافه پرستی تصویر میشوند و حتی در شکار هم طعمه هایشان را به وحشیانه ترین شکل ممکن نابود میکنند زمانی دارای تمدنی بسیار درخشان بوده اند؟!

 

آیا منطقی است که بپذیریم مردمانی که در علوم مختلف از ستاره شناسی گرفته تا پزشکی پیشرفتهای غیرقابل انکار و حتی غیرقابل ادراک برای ما داشته اند آنقدر احمق باشند که برای رفع مشکل ناباروری  بیضه خوک وحشی تناول کنند؟!!!

 

به هرحال همین تصاویر غیر منطقی از تمدن اینکاها بود که باعث شد پس از اکران فیلم بسیاری از کشورهای آمریای جنوبی نسبت به آن اعتراض کنند و احتمالا بومیان این نواحی نسبت به اپوکالیپتو همان احساسی را داشتند که ما امروز نسبت به فیلم 300 داریم!

 

ساختار فیلم  مبتنی بر خشونتی ماقبل تاریخی و بی حد و حصر است . از شکار خوک وحشی در ابتدای فیلم گرفته تا پایان فیلم. به نظر میرسد گیبسون از خشونت عریان به عنوان ترفندی برای جوگیری از خسته شدن تماشاگر استفاده میکند. چراکه داستان فیلم به خودی خود کشش چندانی ندارد و انتهای آن از همان ابتدا پیداست و به شدت کلیشه ای می نماید دقیقا به همین دلیل است که در اواسط فیلم هرگاه خمیازه ای می کشید و احساس خستگی می کنید ناگهان سری بریده میشود یا قلبی از سینه خارج می گردد تا شما را به ادامه دیدن فیلم تشویق کند!

 

خشونت کور یعنی خشونتی که دراماتیزه نشده در فیلم موج می زند. والبته اتفاقات خنده دار: مثل صحنه کسوف! که در عرض چند ثانیه کسوف آغاز میشود و پایان می یابد! فکر کنم این کسوف به لحاظ سرعت اعجاب آورش باید در کتاب رکوردهای گینس ثبت شود! (گویی این پلان برگرفته از یکی از قسمتهای کمیک استریپهای تن تن بود!!! که در کودکی خوانده بودیم!)

 

اما بدون شک نقطه قوت این فیلم سبک بصری و تکنیک فوق العاده آن بود. فیلمبرداری – تدوین - طراحی صحنه و به خصوص چهره آرایی و صدابرداری  فیلم  که کاندیدای اسکار هم شد. بسیار عالی بود.طراحی صحنه و کارگردانی به خصوص درسکانس ورود اسرا به شهر و قربانی کردن آنها بسیار استادانه است.

 

خلاقیتهای بصری مل گیبسون که قبلا نمونه هایی از آن را در شجاع دل و به خصوص مصائب مسیح دیده بودیم اینجا هم وجود دارد به خصوص در صحنه های مربوط به تعقیب و گریز در جنگل.

 

اما به نظر من مهمترین مزیت فیلم در تدوین کوبنده کوین استیت و جان رایت (که دومی در مصائب مسیح هم حضور داشت) است. تدوین در ترکیب حرکتهای سریع دوربین از زوایای مختلف و یا ترکیب حرکتهای نرم زوم یا زوم بک با نماهای لانگ شات ثابت که در دو جای فیلم دیدم و بسیار تاثیر گذار بود.

 

 

 

 martin_esi@yahoo.com



پیام در تاریخ 85/12/25 ویرایش شده است.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.