userinfo close
  ,
لیست لینکها تنها برای اعضای این کلوب مقدور می باشد.

سینما


cinema_world

تاسیس: 20 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: علیرضا الف - معاونان
سینما زندگی است. زندگی سینماست. از اعضای محترم تقاضا می شود در جهت احترام به قوانین کلوب و بالا برد ادامه »
سینما زندگی است. زندگی سینماست.
از اعضای محترم تقاضا می شود در جهت احترام به قوانین کلوب و بالا بردن سطح مطالب کلوب از "ایجاد بحثهای تبلیغاتی و همچنین بحثهای تکراری خودداری فرمایند."

هر گونه اظهار نظر شخصی محترم و لازم بوده اما رعایت احترام سایر اعضا از اصول اولیه است.

لطفا فقط و فقط از رسم الخط فارسی استفاده نمائید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
679
6165
90/10/23 (13:28)
4
9
90/11/16 (19:57)
71
3135
90/7/8 (19:11)
158
7416
90/5/22 (03:44)
1646
7068
90/11/22 (21:34)
170
2866
90/11/18 (21:48)
184
1449
90/11/18 (21:39)
148
1361
90/11/18 (21:33)
56
554
90/11/18 (21:30)
23
116
90/11/10 (15:28)
304
3414
90/10/26 (04:04)
38
355
90/10/23 (13:34)
597
6176
90/9/9 (16:24)
252
2682
90/8/17 (12:42)
661
12041
90/8/13 (11:54)
313
6476
90/8/11 (17:18)
222
2585
90/7/4 (17:49)
34
218
90/6/29 (10:12)
403
3218
90/6/21 (13:05)
189
2838
90/6/1 (02:16)

عنوان بحث :: این بحث را 4 نفر دنبال می کنند.

ستاره خانوم , melpomene1985
ستاره خانوم - 22:24 1385/02/26

نقد و تحلیل

جهت سادگی دسترسی اعضای محترم کلوب لیست مطالب و مقالات نوشته شده به وسیله اعضای کلوب در این بحث را به صورت فهرست وار ذکر می شود. بدیهی است که با اضافه شدن مطالب جدید دوستان این فهرست به روز رسانی خواهد شد. به دلیل حفظ ترتیب فهرست و در جهت جلوگیری از سردرگمی خوانندگان از دوستان گرامی صمیمانه استدعا دارم از حذف پستهایشان جدا خودداری نمایند.

با تشکر – علیرضا الف

 

 

شماره پست - نام فیلم (نویسنده)

 

1- جیا (سروش هاشمی) صفحه 1

2- سرگیجه (علیرضا الف)

3- میل مبهم هوس (علیرضا الف)

4- درباره سورئالیسم در سینما (علی عسکری)

5- بچه رزماری (علیرضا الف)

6- راننده تاکسی (علیرضا الف)

7- سر آلفردو گارسیا را بیاورید (علیرضا الف)

14- اپو کالیپتو (مسعود زمانی)

15- اپوکالیپتو (علیرضا الف)

16- کازینو رویال (سهیل) صفحه 2

17- داگویل (ساقی)

19- خانه ای روی آب (حمیدرضا س)

20- متروپولیس (علی عسکری)

21- ستاره ساز (بنیامین مرادی)

24- دو دختر انگیسی (سجاد ط)

26 الی 36- بررسی سینمای هیچکاک (علیرضا الف، میلاد ر، حامد م، سجاد) 

37- فیلم صامت (علی عسکری) صفحه 3

45- گریند هاوس (بنیامین مرادی)

46- سریال میوه ممنوعه (مینا) صفحه 4

54- سینما پارادیزو (تراویس)

55- ماه تلخ (کاوه)

56- ماه تلخ (علی عسکری)

57- اتوبوس شب (سامان م)

58- توت فرنگیهای وحشی (علیرضا الف)

59- تون فرنگیهای وحشی (میلاد ر)

60- درباره برگمان (علی عسکری)

62- داستانهای عامه پسند (علیرضا الف) صفحه 5

63 تا 67- درباره سینمای پست مدرن (میلاد ر ، مهدی ، علیرضا)

68- درباره سینمای کلاسیک، مدرن و پست مدرن (علیرضا الف)

70- رزمناو پوتمکین (علیرضا الف) 

71- زندگی شیرین (علیرضا الف)

72- اینک آخرالزمان (علیرضا الف)

73- کازابلانکا (آ. موپیک)

75- اکتبر (آ. موپیک) - بخش اول

76- کتبر (آ. موپیک) - بخش دوم  صفحه 6

77- پاریس دوستت دارم (میثم)

78- میست (سامان م)

79- آگراندیسمان (علیرضا الف) 

80- بابل (الهام ک)

81- بازگشت ناپذیر (الهام ک)

82- جویندگان طلا (آ.موپیک)

83- 4 ماه و سه هفته و دو روز (مینا)

84- جایی برای پیرمردها نیست (علیرضا الف)

88- آبی (ایلیار)

89- سالو (مهدی ص)

92- باشگاه مبارزه (مژده س) صفحه 7

94- پی (سرپیکو)

95- بهار تابستان پاییز زمستان دوباره بهار (سرپیکو)

96- چشمه(سرپیکو)

98- دعوت(مینا)

99- کنعان(سامان م)

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
آرش  آ , renault5tl
آرش آ - 19:35 1390/02/3
158
سعید  , mrcinema
سعید - 17:00 1390/02/3
157

"در زمان ساسانیان مردم به دو طبقه اشراف و بزرگان ومردم عادی تقسیم میشدند .." این جمله که ترمه آنرا از روی کتابش میخواند تمام آنچیزی را که فرهادی در کشاکش حوادث فیلم مخفی کرده بود عریان میکند. جدیدترین ساخته فرهادی هم مثل کارهای سابقش خیلی زود ما را در فضایی از تنش و استرس قرار میدهد در حالیکه سایه یک راز- رازی که تقریبا تا اواخر فیلم فاش نمیشود -  بر همه چیز سنگینی میکند ( همچون چهارشنبه سوری و درباره الی )

"جدایی نادر از سیمین" فیلمی درباره جدایی آدمهاست از هم، در باره جدایی نسل ها ، جدایی طبقات اجتماعی و جدایی انسانها به لحاظ تفکر و منش سیاسی. لزومی ندارد همه آنها از هم طلاق بگیرند تا مشخص شود چقدر از هم دورند.

22.jpg

نادر به عنوان فردی که فیلم بیشتر زمانش را به او اختصاص میدهد نماینده ایست از نسلی که امور را در جامعه بدست گرفته است. با اینکه خیلی چیزهارا از دست میدهد اما اصرار دارد تا بر سر ایده آل های خود باقی بماند و پافشاری کند . کسی که بقول خودش پول زور و انعام اضافی به کسی نمیدهد و در برابر ناملایمات جا خالی نمیکند و آماده است تا با تمام دنیا بجنگد بر سر اصولی که به آن معتقد است .

" حرف اشتباهُ نباید پذیرفت حالا هرکی میخواد بگه "  این توصیه ای که به ترمه میکند نماینده ای از نسل آینده . نادر تمام سعی خودش را میکند تا با وسواس ترمه را طوری تربیت کند که شبیه خودش باشد نه شبیه سیمین. همچون خود او در مقابل سختی ها بماند و بجنگد نه اینکه مثل سیمین اهل سازش و از دید او فرار باشد . نادر همینطور به طور ناخواسته به ترمه لجبازی، یکدندگی، غرور و زیر بار اشتباه خود نرفتن را آموزش  میدهد و این تناقضات رفتارو گفتار نادر چیزی نیست که ترمه بتواند براحتی آن را درک کند . هرچند که در کل فیلم ترمه تقریبا با پدرش همراه است اما به نظر تقابل این دو نسل در آینده اجتناب ناپذیر جلوه میکند. صحنه فوتبالدستی بازی کردن نادر و پدر پیرش با ترمه و معصومه موید این نکته است . نسل گذشته در یک طرف و نسل جدید در طرف دیگر و البته برنده این بازی مشخص است. ترمه در عین حال سعی دارد خودش را به پدر اثبات کند این را از خوشحالی اش پس از زدن گل به پدر میتوان دریافت کرد. در مقابل نادر هم از اینکه از جانب ترمه مقصر قلمداد شود وحشت دارد و سعی دارد حقانیت خود را به او اثبات کند . چالشی که مشکل خیلی از فرزندان و والدین است آن هم در شرایط سیاسی و اجتماعی کنونی جامعه ما.

اما پدر نادر کارکردی نمادین و سمبلیک از سنت  و گذشته روح اجتماع دارد. پیرمردی که دچار نسیان است و دیگر نا و توانی برای فعالیت ندارد اما همچنان هست. همچون مرده ای متحرک که شاید زجر میکشد و ناراضی است اما تنها کاری که از دستش بر می آید نگاه کردن است. او بعد از حوادث اخیر حتی دیگر توان حرف زدن هم ندارد و شاید گاهی این سنت از پا درآمده بازیچه نسل جدید ( نسلی که از پشت در وبا ترس به آن مینگرد ) میشود. نگاه کنید به صحنه بازی معصومه با کپسول اکسیژن پدر نادر؛ اتفاقی نیست که معصومه مادرش را از این موضوع که پیرمرد شلوارش را خراب کرده با خبر میکند.

شاید بتوان تنها پیوند این فرهنگ را با جامعه در ترمیم آن از سوی معدود کسانی که هنوز برایش دل میسوزانند دید . شستن پدر توسط نادر یکی از رقت انگیز ترین تصاویر فیلم است. حتی نادر که بیشترین تعلق خاطر را به پدرش دارد برای رسیدن به او باید در سنگینی که پدر پشتش نشسته را باز کند. فرهادی سنت را در تعامل با دنیای مدرن کاملا از پیش باخته به تصویر میکشد . اما در مقابل پدر نادر مادر سیمین کسی است که سازگاری بیشتری با پیرامون خود دارد و به لحاظ اجتماعی و یا حتی سیاسی هم تفاوتهای زیادی با نادر و پدرش دارد. مادر سیمین در خانه اش ماهواره دارد و فعال تر به نظر میرسد.

تاثیر گذاری شدید پدر و مادر نادر و سیمین بر آنها کاملا مشهود است . پدر نادر احتمالا در جوانی شخصیتی همچون نادر داشته است کسی که هر روز روزنامه میخوانده و احتمالا قوانینی سفت وسخت را برای خود و خانواده اش وضع میکرده حالا در وضعیتی است که دیگران باید در را به روی او قفل کنند چرا که تعاملش با جامعه احتمالا به نابودی او می انجامد. و نادر نیز قصد خروج از کشور را با سیمین ندارد. در مقابل اگر بپذیریم که دیدن ماهواره یعنی تمایل به ارتباط با جهان خارج بی ارتباط نیست که سیمین قصد خروج از کشور را دارد. این تاثیر پذیری  سیاسی در جزئیاتی ظریف در جای جای فیلم قابل مشاهده است.  سیمین هنگام جمع کردن وسائلش از خانه پدر نادر ( که در واقع خانه آندو است ) کاستی از استاد شجریان را با خود میبرد . نادر: هرچی میخوای ببر .. سیمین: نه فقط همین شجریان .. خوب نیاز به توضیح جایگاه استاد شجریان در بین طرفداران جریان های سیاسی نیست.

درست است که گشتالت گرایان معتقدند کل چیزی بیش از مجموعه اجزایش را داراست اما در مورد این اثر، فیلم هویت خود را مستقیما از جزئیاتش بدست میآورد.  به عنوان مثال در سکانسی که نادر نزد ترمه اعتراف میکند. نادر مشغول پرسیدن مساله ریاضی از ترمه است . ترمه از او میپرسد :" تو دروغ گفتی؟" نادر مکس میکند و بعد سعی میکند مساله را ادامه دهد : "اگر بخوایم سود رو بدست بیاریم .. آره دروغ گفتم ..." این کارکردهای نمادین حوادث فیلم با درونمایه آن است که " جدایی نادر از سیمین" را جذاب تر میکند.

در صحنه ایکه نادر از خانه مادر سیمین بیرون میآید . در حالیکه قرار بوده از سیمین بخواهد تا به اتفاق آنها به خانه برگردد نمیتواند این کار را انجام دهد. و زمانی که در جواب ترمه میگوید که نتوانست اینکار را انجام دهد با اتومبیل دنده عقب میآد تا یکبار دیگر ترمه را نا امید کند.

ویا وقتی که نادر و سیمین برای اولین  بار به ملاقات حجت و مرضیه در بیمارستان میروند . در نمایی هردو دیده میشوند که سوار بر آسانسور طبقات را پائین میروند. این پیشگویی ایست از اینکه قرار است در برابر مشکلات آینده در خیلی چیزها پائین بروند ( اخلاقیات ) همانطور که قرار است از لایه رویی جامعه به زیر پوست آن برویم و از این به بعد تعارفات معمول را کنار خواهیم زد. از این جهات حرکت رو به پائین آسانسور بسیار کاربردی است. ظرافت و هنر فرهادی در پنهان کردن مضمون فیلم درلایه هایی از حوادث و جزئیات است.

و اما حجت و مرضیه افرادی از طبقه فرودست جامعه، قشری که همانطوری نسبت به امثال نادر و سیمین دچار قضاوت سوئ هستند که توسط قشر مرفه تر مورد سوئ تفاهم قرار میگیرند. در دادگاه وقتی که نادر به قرآن قسم میخورد حجت با تمسخر: " چقدرم بهش اعتقاد داری؟" یا " اگه برای اینا ناموس مطرح نیست برای ما هست" این انتقاد به جامعه ما وارد است که در مورد یکدیگر با شدت زیادی دچار پیش داوری هستیم. وقتی که میبینیم نادر  براحتی به زن حجت برای دزدی شک میکند میپذیریم که حجت هم از اینکه نادر وسیمین تصور میکنند آنها همه اینکارها را برای پول انجام میدهند عصبانی شود. این ذهنیت را با اولین پلانی که از حجت میبییم میپذیریم. در اولین برخورد حجت نادر را در بانک میبیند در حالیکه چندین دسته اسکناس در دست دارد.

 jodaee_nader_az_simin_262173.jpg

در نقدهایی که در مورد این فیلم خواندم تقریبا همگی متفق القول براین نکته تاکید داشتند که همه در این فیلم دروغ میگویند. و من میخواهم بگویم اگر تماشاچی میبیند که نادر، ترمه ، مرضیه و دیگران دروغ میگویند به آنها حق میدهد. چراکه در دنیای واقعی انسانها در چنین شرایطی دروغ میگویند . در شرایطی که در آن کاملا خود را محق میدانند. این نکته جالبیست که در این فیلم ما با دو دیدگاه متفاوت و حتی متخاصم در مورد یک اتفاق واحد روبه رو میشویم و جالبتر آنکه به هردو طرف حق میدهیم. همه افرادی که در این فیلم دروغ میگویند به نوعی نسبت به هم شرافت نیز به خرج میدهند. نادر وقتی گریه های مرضیه را میبیند از قاضی میخواهد حجت را ببخشد. مرضیه با اینکه جریان تصادف را پنهان کرده اما نمیتواند قسم دروغ بخورد و یا معلم ترمه که شهادتش را پس میگیرد و در نهایت خود ترمه در عین اینکه دروغ میگوید اما انگار وجدان فیلم است.

در انتهای فیلم وقتی که خانواده نادر از خانه حجت برمیگردند و با شیشه شکسته اتومبیل خود روبرو میشوند. اگر از کارکردهای اتومبیل در آثار فرهادی بی خبر باشیم باز هم نمیتوانیم از کنار این صحنه به راحتی بگذریم. خانواده در اتومبیلی که شیشه اش شکسته در خیابانی تاریک به جلو میروند. استعاره ایست از زخمی که بعد از ماجرا بر روح و روان آنها برجای مانده زخمی که حاصل اعمال خود آنهاست. بعد از حادثه هر سه با گذشته خود فرق کرده اند و یادگاری از آن را باخود حمل خواهند کرد. یادگاری که شاید در تصمیم گیری ترمه در مورد ماندن با پدرش یا رفتن با مادرش تاثیر گذار باشد هرچند که فرهادی انتخاب را بری ما میگذارد. همانطور که در طول فیلم از قضاوت در مورد شخصیتهای فیلمش اجتناب میکند. " جدایی نادر از سیمین" فیلمی در مورد آدمهای جامعه ماست . به همان اندازه زشت و به همان اندازه پذیرفتنی و قابل همدردی.

www.newcinema.blogfa.com

آرش  آ , renault5tl
آرش آ - 22:21 1390/01/20
156
یک متارکه آرام{گذری بر فیلم جدایی نادر از سیمین}

1) نمادها
ترمه: وجدان ,نسل آینده / نادر :مرد طبقه متوسط / مادر سیمین :طبقه متوسط زمان خدابیامرز / سیمین :زن طبقه متوسط/ حجت: سرباز صفر ده سال پیش , پایین شهری ,عوام / راضیه: مذهبی / پدر نادر :مملکت / همسایه ها : تماشاچی ,مخاطب / 

2)تکرارها
سکانس آغازین نادر و الی(دستگاه فتوکپی و صندوق صدقات) /پایان باز هر دو فیلم / تقبیح دروغهای روزمره یا مصلحتی/ نشانه رفتن بر زندگی زوجهای قشر متوسط تهرانی/ بازیگران

3)برگ بازنده
نماهای شهری و آپارتمانی جدایی نادر در مقایسه با نماهای بازتر الی و امکان استفاده از صدای امواج به عنوان پس زمینه صوتی غالب در الی و همچنین لوکیشن جذاب ساحلی و ایده ای که یکبار به بهترین نحو با همین کارگردان به تصویر کشیده شده  امکان رقابت و برگ برنده رو از جدایی نادر  گرفت

پ.ن 

1. شاید بشه گفت مرز روشنی برای افتراق بین امضای کارگردان یا مولف یک اثر و افتادن در ورطه تکرار المانهای جواب داده  وجود نداره ولی به نظر میرسه فرهادی از همین مرز مبهم هم عبور کرده (شاید چیزی شبیه به ترانه های رضا صادقی)

2. بازیها اونقدر خوب بود که از دید پنهان می موند ولی بدون شک فرهادی بزرگترین بازی گیر سینمای امروز ماست 

3. مچ گیری و ارجاع به صحنه ها یا دیالوگهای ظاهرا بی هدف تم و فضای غالب در این فیلم بود که به نظر قدری گل درشت میومد.
 
آرش  آ , renault5tl
آرش آ - 23:34 1389/12/13
155
کی وسط inception می خوابه؟

1) هنوز فکر می کنم بهترین فیلمی که دیدم درباره الی بوده .
2) تو مورد 1) با امیر قادری اشتراک دارم...  ما سه تا رو کجا می برین؟
3) کاملا ایمان دارم که کفکیر داستان زندگیای معمولی هنوز به ته دیگ نخورده.
4) هیچ مخالفت عملی یا نظری با لذت بردن از فانتزی ندارم. (کی بیشتر از من علمی تخیلی خونده؟)
5) گمونم خواب در خواب و خونه هایی که با آسفالت ساندویچ می شن یه خورده ژانگولر باشه.
6) نفهمیدم کسی غیر از من حس زور چپونی زن یارو رو تو فیلم نامه داشت یا نه؟
7) اول فیلم خیلی جذبم کرد ( دو تا کتاب اول هری پاتر هم همینطور)
8) دیکاپریو باید یکی دوتا نقش مثبت تیپیک بازی کنه تا این حس ازگل دوست داشتنی از سرش بپره.این دیکاپریو رو اگه وسط پرستیژم ول میدادی آب از آب تکون نمی خورد.
9) درست نفهمیدم چرا وسطش خاموش کردم و خوابیدم.
10) یه روز بعد از گرفتن این فیلم, با صاحبش بهم زدم قول داده بود وسظ فیلم نفسم بالا نیاد ( دیگه فیلمو نگرفت  ,البته آبلوموف  منم بهم پس نداد, منم تا دیشب دست بهش نزدم)
11) گمونم نولان دیکاپریو فروید و زاناکس متهمان درجه یک پرونده دیشب من باشن.
امیر آبی استقلالی  , amg_amir
154

salam be hameye dstan khoobe man bache ha ye soal dashtam lotfan age mishe behem pasokh bedin in email mane javabeton ro baram email konid mamnooon misham

dozdandaryayi_0912@yahoo.com

soalm rajebe Filme Noir hastesh kollan Film Noir chie che gooone shekl gereftesh paye asasesh chi hastesh?

 

امیر آبی استقلالی  , amg_amir
153

نقد فیلم: 2001: یك ادیسه فضایی (2001: A Space Odyssey)

كارگردان، تهیه كننده و طراح جلوه‌های ویژه: استنلی كوبریك/ فیلمنامه: آرتور سی. كلارك، استنلی كوبریك/بازیگران: كه‌یر داله‌آ (دكتر دیو بومن)، گری لاك‌وود (دكتر فرانك پول)، ویلیام سیلوستر (دكتر هیوود آر. فلوید)، داگلاس رین (هال 9000، صدا)/ موسیقی: قطعاتی از یوهان اشتراوس، ریچارد اشترواس، گریگور لیگتی/ فیلمبردای: جفری آنسوورث/ تدوین: روی لاو‌جوی/ انتخاب بازیگر: جیمز لیگات/ اجرای دكور: رابرت كارت وایت/ محصول 1968 امریكا، رنگی، 141 دقیقه (160 دقیقه نسخه اولیه)/ برنده یك جایزه اسكار، 10 جایزه و 6 نامزدی دیگر

 

هویتی از جنس مونولیت

وقتی سالها پیش برای نخستین بار، فیلم «2001: یك ادیسه فضایی» را از تلویزیون تماشا كردم، شخصی كه برای تحلیل و بررسی فیلم مهمان برنامه شده بود (و متاسفانه او را به خاطر نمی‌آورم) جمله‌ای در راستای تاویلش بر زبان جاری كرد، یك شعر كه به درستی وصف حال ادیسه فضایی بود.

چشم دل بگشا كه جان بینی           آنچه نادیدنی است، آن بینی

كوبریك این بار، با سوررئالیسمی نه چندان مبتنی بر ضمیرناخودآگاه و بلكه در راستای اهداف فلسفی و جامعه‌شناسانه خود مخاطره‌ای همچون رویارویی با شهابسنگهای آسمانی را بر جان می‌خرد و در كنار یك رمان تصویری نفس‌گیر و خوش‌رنگ و لعاب یك بی‌روایت تصویری را روایت می‌كند و از سكوی پرتاب یك موشك، مخاطبش را به قعر اندیشه‌های خالص خویش می‌افكند. سفر به درون، سفر به فضا و سفر به ذهن استنلی كوبریك، همگی از یك جنس هستند و در انتهای این مسافرتهای بی‌بدیل و مرد‌افكن تولدی دوباره می‌یابیم و آرام و پرمعنی به زادگاه خویش، به زعم كوبریك زمین، به اسلاف خویش یا میمونهای داروین و به ماهیت خویش _انسان به طور خاص و موجودی بی هویت در حالت عام_ بنگریم و تازه در بیابیم كه هنوز اول راه هستیم و از اینجا تا ابدیت راهی‌است دشوار؛ چشم دل بگشاییم كه جان را ببینیم. جان، كه هویت ماست و اتیولوژی خلقت و این كه اگر خدایی هست چرا دست به چنین مخاطره‌ای می‌زند؟

دغدغه كوبریك فرای چرا و چگونگی خلقت همانطور كه در كارنامه‌اش مشهود است چیزی است غریزه‌مند و در راستای طبیعت، خشونت و غریزه، خشونت و جامعه، انسان و خشونت و البته او در این زمینه هیچ‌گاه نگاه ایده‌الیستی نداشته است. ظاهراً او درمانی نمی‌شناسد و تنها پذیرفتن قانون جنگل را به عنوان یك قانون بلامنازع می‌پذیرد. در جهان بینی او غریزه قاموسی استوار دارد و هرآن چیزی است كه در روان شناسی فروید مساله اصلی ضمیر ناخودآگاه است. چیزی كه اگر تغذیه شود ارام است و در صورت تاخیر در ارضای امیال تبدیل به دیوی درونی می‌گردد، دیوی كه در پرتغال كوكی (Clockwork Orange) سیاستهای دولتی ناارامترش می‌كنند و جامعه مدرن به آن پر و بال می‌بخشد. هیولایی كه در تلالو (Shining) از درون شكل می‌گیرد و در ابعاد روان‌شناسانه در تقابل با عوامل بیرونی و درونی شكل دهنده این دیو درون انسانها را به چالش می‌طلبد. غول شاخداری كه در دكتر استرنج‌لاو عشق به بمب را، كه به نوعی متمدن كردن خشونت و تقدس غریزه از طریق قانونمند كردن آن است تعلیم می‌دهد. این خشونت در بری لیندن (Barry Lyndon) به شكل قمار، بورژوازی و دوئل قانونمند می‌شود و قبح خود را از دست می‌‌دهد و تمدن را بدون خشونت كانالیزه غیر قابل قبول می‌داند. خشونتی كه در غلاف تمام فلزی (Full Metal Jacket)  به افتخار بدل می‌شود و در چشمان تمام بسته (Eyes Wide Shut) به شكل پورنو و لیبیدو آن هم از نوع مدون نمود پیدا می كند. كوبریك همچون میشل فوكو جامعه را نیروی مردمی سازمان یافته و نوعی قدرت مخفی می‌داند و هر قدرتی كه شكل می‌گیرد با توجه با خاستگاه مردمی و توده‌ای و یا قشری و طبقاتی و حتی جامعه‌ای (منظور جوامع حرفه‌ای خاص است) نیازمند نگهداری و پاسداری از قدرت خویش است، از این رو دیو درونی بیدار می‌شود و به شكل نظام، اسلحه و خنجر برون‌گرا می‌گردد. آنچه كه سرمایه‌داری و امپریالیسم در درجه اول و زمامداری ایدئولوژی در درجه دوم منتج به بروز آن می‌گردد.

اما به هر تقدیر، 2001 یك ادیسه فضایی در راستای اندیشه‌های خالقش حرف جدیدی ندارد، تنها به آن عمق می‌بخشد و از منظر فلسفه به مقوله انسان، جامعه، علم و زندگی در تقابل با غریزه می‌نگرد. خشونت عاملی است كه در باطن و طینت طبیعت موجود است و در زنجیره DNA می‌توان ژنوم‌هایی در این ارتباط پیدا كرد و تمدن در قابل این پدیده موروثی همواره موضعی انفعالی داشته است، در ظاهر و بر اساس قوانین مدون اجتماعی و عرفی آن را تقبیح نموده و در عمل از آن بهره جسته است. شاید این موضوع اساس و زیربنای پرتغال كوكی باشد اما در ادیسه قضایی از محور علیت و استنتاج بررسی گردیده است. سیادت غریزه از ابتدای خلقت در زمان جاری و تا انتهای علم پابرجا باقی می‌ماند، چیزی كه حتی به ماشینهای بی احساس و واجد هوش مصنوعی و درایت مكانیكی به ارث می‌رسد چون تكنولوژی فرزند خلف انسان و انسان فرزند خلف غریزه است. در یك كنكاش فلسفی، غریزه نشانه‌ای بر هبوط جبر در امور روزمره این آفرینش است، جبرگرایی در فیلمهای كوبریك پیش از آنكه یك خط مشی حكمت‌آمیز باشد نوعی فرار از طرح سوال است. طرح سوالی كه چگونگی رفتار و كنش احتماعی و بشری را تبیین می‌نماید و پرسشی كه دست كم علم پاسخ‌گوی آن نیست. قائل بودن به جبر، آن موضوعی نیست كه بنیان سینمای كوبریك بر آن سوار باشد اما خط فكری مشخصی است كه باز هم ناخودآگاه به طور موازی با او حركت می‌كند. حجت این سخن، مساله صید و صیاد در بخش ابتدایی فیلم است. قانون صید در طبیعت یك قانون جبرآلود در روند زندگی موجودات زنده است، چیزی كه بعد از ظهور تمدن و اجتماع به جای اینكه دور ریخته شود مدون و قالب‌بندی می‌گردد و حتی اجتماع برای آن ابزار می‌آفریند. این ابزار در هر صورت وجود دارد، تنها ممكن است شكل و فرم متفاوتی را اختیار بكند، از اسلحه گرفته تا فرهنگ. در ادیسه فضایی روند تبدیل اسلحه به فرهنگ و علم به طور واضح مشهود است. دگردیسی كه تنها فرم خشونت را عوض می‌كند و بر ماهیت آن صحه می‌گذارد.

مساله مهم دیگر ادیسه فضایی، مساله هویت است. هویتی كه در تفكر اگزیستانسیالیسم می‌بایست توسط «موجود» احراز شود و در حفظ و نگهداری آن بكوشد اما در اینجا چنین نگاهی به هویت وجود ندارد. هویت چیزی دست‌نیافتنی و معماگونه است، چیزی كه مسافران كلاویوس آن را معمای كلی (Total Mystery) می‌خوانند. هویت در اینجا، سوال اساسی ذهن بشر تلقی می‌گردد، چیزی كه از بدویت داروینی (زندگی اجداد انسان بر زمین یعنی میمونها) تا نهایت عروج علمی و فرهنگی بشر (زندگی فرزندان میمونها در فضا) به شكلی رمزآلود و غریب و به طور موازی وجود دارد. سنگ مونولیت كه در جای جای فیلم به آن اشاره و تاكید می‌گردد جایگزینی برای همین عنصر ناشناخته است، چیزی كه برای میمونها عجیب، برای انسانها تفكربرانگیز و برای آنكه علم را پشت‌سر می‌گذارد دور از دسترس است. همین دور از دسترس بودن ماهیت در فلسفه فیلم، موید نگاه جبری كوبریك است و می‌توان البته در بیان كلی‌تر جای آگاهی را با ماهیت عوض كرد و لوح سنگی رها شده در فضا را نمادی برای بینش و معرفت در نظر گرفت. در این صورت پیرمردی كه در انتهای فیلم دست به سمت لوح بلند می‌كند تازه به نادانی خویش واقف می‌گردد و اینجاست كه تبدیل به نوزادی می‌گردد كه هیچ‌چیز نمی‌داند:

تا بدانجا رسید دانش من           تا بدانم همی كه نادانم

انسان در انتهای فیلم، علم را پشت سر گذاشته است و دیگر چیزی برای دانستن ندارد. در اینجاست كه پیرمرد افتاده بر تخت لوح سنگی را می‌بیند. لوحی كه برای میمونها یا به تعبیری اجداد او سوال‌برانگیز بود اكنون پیش روی اوست. او با تردید و ابهام به لوح نگاه می‌كند؛ و وقتی به هستی آن پی می‌برد می‌داند كه هنوز هیچ نمی‌داند و تبدیل به یك نوزاد می‌شود. این نوزاد در سكانس انتهایی به زمین می‌نگرد، جایی كه از آنجا آمده است اما متعلق به آنجا نیست و این تناقض هرچند دیر، انسان را به موجودیت خویش می رساند. اما به هر حال او _نوزاد_ تمثیلی از انسانی است كه ذهنش پاك است و با وجود همه دانشی كه دارد ابتدای راه بزرگ ادراك و معرفت است. فیلم محاط كننده هرآن چیزی است كه انسان را به خود و پیرامونش درگیر می‌كند؛ لوح سنگی برای روان‌شناس ضمیر ناخودآگاه، برای شیمیدان كیمیای هستی، برای جامعه شناس مدینه فاضله، برای فلسفه منطق اولی و برای انسان ماهیت آفرینش، بینش و ادراك بشری است.

كوبریك فیلم را به سه بخش كلی تقسیم و حتی این بخشها را نامگذاری كرده است. بخش اول، با نام «ظهور انسان» (The Dawn of Man) مقدمه‌ای ستودنی در ساختار كلی فیلم است. در این بخش، مساله غایی بودن خشونت، تولید ابزار خشونت و جبرگرایی در این امر مطرح می‌گردد. تصاویری از سیاره ساكت زمین، غروبهای سرخ و بیابانهای موهوم و وحشت‌انگیز محل تولد انسان هستند. انسان از همین نیستی یا بیابان باید به تمدن (شهرهای فضایی) برسد و این كار اجباراً انجام خواهد پذیرفت. میمونها را می‌بینیم كه زندگی لخت و بی‌روح آنها با تولید اجتماع نشاط‌انگیز و پرهیجان می‌شود. ابتدا یك میمون تبدیل به چند میمون و چند میمون تبدیل به اجتماع كوچك میمونها می‌گردد و این اجتماع دوگانه شده و نزاع شكل می‌گیرد. نزاع بر سر غذا، بركه آب و برتری. در حقیقت جدال برای قدرت، منافع و متعلقات. با حضور اجتماع جنگ كه شكل بارز خشونت است پدید می‌آید. دو گروه میمون بر سر بركه آب نزاع می‌كنند. دعوای آنها بر سر بركه بی شباهت به جدال دو كشور بر سر نفت نیست؟ مساله اعتراض و خشونت ذاتی چند بار گوشزد می‌شود. میمونها اجازه نمی‌دهند كسی به آنها تعرض كند و در هنگام غذا خوردن وحشی‌تر می‌گردند. یكی از میمونها در می‌یابد كه می‌تواند از یك تكه استخوان به عنوان وسیله‌ای برای زدن استفاده كند، در اینجا اولین اختراع بشر كه ابزار خشونت است ثبت می‌گردد. در همین پلانها، اینسرتهایی از افتادن و مردن حیوانهای ضعیف‌تر می‌بینیم. همانطور كه طبیعت موجودات ضعیف را حذف می‌كند و این امر در ذات طبیعت مستتر است، قرار است جوامع ضعیف‌تر نیز توسط قدرتهای برتر منهدم شوند. تكه استخوان، به آسمان پرتاب می‌شود و تصویر به فضا و سفینه فضایی كات می‌خورد. راه چند هزار ساله‌ای كه با یك كات سینمایی طی می‌گردد اما شاید یكی از پرمفهوم‌ترین كاتهای تاریخ سینما باشد. خشونت نهفته در استخوان به شكل یك ویروس موروثی به تكنولوژی راه می‌یابد و هال 9000، كامپیوتر هوشمند سفینه از كشتن انسانها لذت می‌برد.

بخش دوم فیلم با عنوان «ماموریت مشتری» (Jupiter Mission) همراه با یك مقدمه آغاز می‌گردد. در این مقدمه كه برگردانی تكنولوژیك و نسخه پیشرفته از بخش اول یعنی میمونهاست، با همان تركیب‌بندی نمایش داده می‌شود: مكانها و موقعیتها در لانگ‌شات‌ها و مدیوم‌شاتهای پی در پی و ته‌نشین كردن ساختار محیط بر مخاطب فیلم و در نهایت تماس فضانوردان با لوح فضایی مونولیت مبین این مطلب است، همچنان‌كه نگاه پرسشگر فضانوردان چندان تفاوتی با نگاه متعجب میمونها به سنگ ندارد. واقعیتی كه از ازل وجود در كنار خلقت آرمیده است و اكنون در صدد یافتن چشم باصر و قلب حاضر در كالبد اجتماع (در مفهوم خاص) و بشریت (در معنای عام) است. در نگاه كلی، بشر از ابتدای بدویت تا انتهای پیشرفت و مدرنیسم به معنویت با چشم متعجب و پرسشگر نگریسته است. گویی هیچگاه او بصیرت یافتن آن را ندارد. بعد از این مقدمه تاثیرگذار، ماموریت مشتری آغاز می‌گردد، یعنی جایی كه خشونت موروثی در تكنولوژی و غریزه بسیط در مدرنیته انسان را به چالش می‌طلبد. در این بخش، كه گویی تنها بخش داستانگوی فیلم است و به اصطلاح Plot less نمی‌باشد با دكتر بومن و دكتر فرانك پول و البته هال 9000 كامپیوتر هوشمند آشنا می‌شویم. هال 9000 با رتفندی كه تنها در مخیله انسان صاحب اندیشه می‌گنجد سرنشینان سفینه را فریب می‌دهد و آنها را یكی پس از دیگری از بین می‌برد. خشونتی كه در قالب غریزه از بدویت میمونی به ارث رسیده است. دلیل این خشونت چیست؟ سیادت بر سفینه‌ای ساخته شده از سیم و آهن و پلاستیك. جایی كه تمام دنیای هال 9000 در آن ختم می‌شود و تنها انسانها مزاحم فرمانروایی او هستند. تنها دكتر بومن باهوشتر است كه او را شكست می‌دهد و مغزش را از كار می‌اندازد؛ جالب این كه خوی انسانی هال 9000 از ترفندهای احساسی برای جلوگیری از دكتر بومن بهره می‌برد، او آواز می‌خواند، التماس می‌كند و اعلام ندامت می‌نماید. چیزی كه هوش مصنوعی را تسخیر كرده، غریزه است، مولفه‌ای كه بدون شك خشونت را مجاز می‌شمارد.

در بخش سوم و پایانی، كه عنوان «مشتری، فراسوی بی‌نهایت» (Jupiter, Beyond the Infinite) را یدك می‌كشد كوبریك تیر خلاص را می‌زند و كار را تمام می‌نماید. در این بخش دكتر بومن كه اندكی با حقیقت آشنا شده بود، در گذاری صوفی‌وار و سالكانه راه بی نهایت را طی می‌كند، از دنیای رنگ و زمان و فاصله عبور می‌نماید. عبور او از دلان نور و جغرافیای رنگارنگ تعبیری از عروج و سلوك است. جایی كه او جان می‌بازد و پوستش چروك می‌شود اما چشمی گشاده شده است تا ماورای حقیقت را رویت كند. اینسرتهای چشم در رنگهای مختلف استعاره‌ای برای روند دگردیسی چشم بصیرت آدمی است؛ چشمی كه بر روی حقیقت گشوده شده است و گویی تاب تماشای آن را ندارد. او در فراسوی جهان مادی، حقیقت را مشاهده می‌نماید. با این حال تحت هیچ شرایطی، انسان از وابستگیهای مادی خود دست نمی‌كشد، بومن عارف گشته هنوز با رعایات آداب غذا میل می‌كند. غذا خوردن دسته جمعی میمونها در بخش اول فیلم، تاكید كوبریك بر غذا خوردن فضانوردان در چند سكانس از بخشهای میانی و غذا خوردن بر سر میز در بخش نهایی همه نشان از این مساله دارند اما در نهایت این وابستگی می‌بایست از بین برود؛ شكستن لیوان در انتهای فیلم استعاره‌ای برای قطع این وابستگی است. بعد از این اتفاق، بومن خود را روی تخت مشاهده می‌كند، تخت‌خوابی كه موید و رابط آخرین كانال ارتباطی انسان و زندگی است. او اینك همه چیز را از دست داده و البته همه چیز را می‌داند اما در نهایت با حضور معنویت و هویت راستین آدمی، كه همانا لوح سنگی مونولیت است تبدیل به نوزادی می‌شود كه تازه در ابتدای راه است. كسی كه بعد از گذراندن همه دنیا، چه از نظر غریزی و چه از لحاظی عقل تامه، كه در فلسفه ابزار استدلال منطقی است هنوز چیزی نمی‌داند و با شگفتی به آن نگاه می‌كند. آخرین سكانس انسانی را نشان می‌دهد كه در قالب نوزاد رفته و از بیرون به زمین می نگرد و با نگاه طعن‌آلود بر همه پلیدیها، قساوتها، زندگیها، خوردنها و آشامیدنها و تمام غریزه‌ها خط بطلان می‌كشد.

كانت در تقریرات فلسفی‌اش در كتاب نقادی عقل محض نحوه برخورد با بسیاری از دانسته‌ها را در چارچوب تحلیل مطلق و استدلال بی‌بدیل می‌داند و برای اثبات یا عدم موجودیت یك پدیده نه آزمایش و خطا بلكه استدلال را وسیله می‌داند و در این حوزه همه‌چیز در فرضیه‌ای كه یا مستدل می‌شود و یا خیر بیان می‌نماید. در اینجا نیز، كوبریك با رویكردی فلسفی گذر دانسته‌ها را از حوزه علوم تجربی به وادی حكمت فلسفی گذر می‌دهد. لوح سنگی، چیزی است كه علم و غریزه در كشف و شهود آن ناتوان است و تنها بصیرت است كه آن را تبیین می‌كند.

یكی از جنبه‌های قابل توجه فیلم، ماشینی شدن انسان امروز است. در دو بخش شاهد تماس فضانوردان با خانواده‌های خود هستیم. احساسات و عواطف به سردی تبدیل به امواج رادیویی می‌گردند و رفتارهای دختر كوچك و پاسخهایی كه می‌گوید او را بی‌شباهت به یك روبوت سخنگو نمی‌كند. دختر به عنوان هدیه، از پدرش یك تلفن می‌خواهد. تلفن گویای این است كه این دختر رابطه می‌طلبد، عاطفه می‌خواهد و پدری كه او را لمس كند و در آغوش بگیرد اما رابطه ماشینی شده است و جز یك تلفن چیزی نمی‌تواند باشد.

2001: یك ادیسه فضایی، بیان فلسفی سلوك انسان است، گذر از جهان ماده به معنا و انتقادی از تثبیت خشونت و غریزه در خود اجتماعی و فردی انسان. فیلمی كه حتی بدون محتوا، تماشای تصاویر بدیع آن لذتبخش است و میزانسن با پرداخت ممتازش فضای فیلم را انتقال می‌دهد. این فیلم، رخدادی بزرگ در تاریخ سینماست و تكرار آن ناممكن به نظر می‌رسد. این فیلم خود كوبریك است، كوبریكی كه تنها یك فیلسوف و روانشناس سینماگر است و تنها فیلمسازی كه آگاهی دارد نیست.

 

محسن  , mohsenlak
محسن - 00:10 1389/10/18
152

هفتمین هنر، هشتمین عجیب

 

عجایب هفتگانه را به خاطر بیاورید. به نظر شما آیا زمانی كه خالقان این آثار مشغول آفرینششان بودند به این فكر می كردند كه روزی عنوان عجایب (آنهم در این حد واندازه) بر این آثار اطلاق خواهد شد؟ بهتر است بحث را با یك مثال پی بگیریم. معروفترین ِ این آثار اهرام ثلاثه ی مصر می باشد(صد درصد شما هم با من هم عقیده هستید). زمانی كه فرعون دستورساخت اهرام را صادر نمود فقط و فقط  یك چیز در ذهنش می گذشت : ساخت یك مكان برای زندگی بعد از مرگِ فرعون در آن. عظمت بنا را هم باید معلول عظمت مقام فرعون دانست. معماران ومهندسان بنا هم به مهمترین چیزی كه می اندیشیدند این بود: جلب رضایت فرعون. بردگان بیچاره نیز به چیزی غیر از زنده ماندن فكر نمی كردند. اما در طول زمان، اهرام تغیر كاربری داده، از نقش مقبره ی فرعون به نمادی ازعزم انسان برای رسیدن به آنچه كه مطمئن است هرگز به آن نخواهد رسید، تبدیل شد. برویم سراصل مطلب. من امروز می خواهم با اعتماد به نفس كامل سینما را به عنوان هشتمین عضو خانواده ی عجایب هفتگانه معرفی كنم. و باز هم می شود پا را فراتر نهاد و گفت : عجیبترین عضو. برای انكه بتوانید سینما را در این خانواده متصور شوید اندكی به تولد سینما و سپس رشد و بالندگی آن در این صد واندی سال و قدرت وحشتناك آن در جا به جایی میلیاردها دلار پول و سرمایه، تفكر، سیاست، فرهنگ و قدرت استعماری و استثماری در سراسر جهان بیندیشید. بی شك زمانی كه برادران لومیر درحال ساخت دستگاه سینماتوگراف بودند به هیچ وجه چنین آینده ی عظیم و مهیبی را برای آن متصور نبودند. نگاهی به چند فیلم ضبط شده در دوران ابتدایی اختراع سینما این نظریه را به تثبیت می رساند. خروج كارگران از كارخانه، ورود قطار به ایستگاه و... ثبت معمول ترین وقایع روزانه بود كه البته همان موقع هم بوالعجبی تصویر برپرده حیرت همگان را برانگیخته بود. اما كمی بعد ازاختراع بود كه این نوزاد نوپا به همگان فهماند كه این تكنولوژی ِ نوظهور چیزی بیش ازآن است و باید آنرا شكلی ازهنر به شمارآورد. شكل هنری سینما به واسطه ی تعمق و تأمل افرادی نظیر ملی یس، گریفیث، پورتر، آیزنشتاین و... در ذات سینما انجام گرفت. سینما دیگر ابزار ثبت وقایع روزانه نبود، كه وسیله ی بیان شده بود. زبان سینما آرام آرام شكل گرفت و قواعد زبانی ِ پیچیده در آن تنیده شد. حال دیگرمی شد تفكرات را در قالب تصویر به مخاطب ارائه كرد. آنچه كه درتراژدی ِ كلاسیك یونان كاتارسیس نامیده می شد اكنون در سالن تاریك پخش فیلم در حال روی دادن بود. صحنه ی كشتار پله های اودسا در فیلم رزمناو پوتمكین را یك بار دیگر ببینید و لحظه ای خود را به جای اولین مخاطبین این فیلم بگذارید(هرچند، این صحنه آنقدرتأثیرگذاراست كه اگر الآن هم دیده شود مخاطب را به شدت متأثر خواهد نمود). تثبیت شكل هنری انجام شد. حال باید این شكل هنری قوام یابد. گسترده شود. به بلوغ برسد و بزرگ شود. نگاهی گذرا به تاریخ سینما همگی ِ این مراحل را به خوبی نشان می دهد. دوران صامت زمانی است كه هنوز سینما زبان باز نكرده است و با اعمال و رفتار حرف خود را می زند، و چه حرفهایی هم زده می شود(عصر جدید، كابینه ی دكتر كالیگاری، تولد یك ملت،جویندگان طلا و...). صدا می آید و و اولین فیلم ناطق تاریخ سینما  خواننده ی جاز نامیده می شود. از دوران طلایی اكسپرسیونیسم آلمان به رئالیسم شاعرانه در فرانسه و سینمای گنگستری و سپس نوآر در آمریكا می رسیم. جنگ جهانی دوم عمیق ترین تأثیرات را برسینما می گذارد. نئو رئالیسم ایتالیا بعد از جنگ رشد ونمو پیدا می كند. دهه ی 50 موج نوی فرانسه شكل می گیرد و آثاری بسیار ارزشمند وگرانبها به تاریخ سینما تحویل می دهد. ودیگر اتفاقات كه در طول این سالیان در اقصی نقاط جهان بر این پدیده ی شگرف می گذرد. از نظرگاه مخاطب شناسی (مهمترین نظرگاه پرداخت به سینما) انجه كه سینما را به امری به غایت عجیب و شگرف مبدل ساخته است دو وجهی بودن آن است. یعنی آنكه در عین حال كه می تواند به بهترین شكل ممكن با عوام وتوده ی مردم ارتباط برقرار كند، درهمان موقع نیزاز چنان پیچیدگی معنایی وساختاری برخوردار است كه پرداختن به آن می تواند خوراك سالهای متمادی ِ مراكزمختلف علمی وآكادمیك مرتبط با هنروسینما را فراهم سازد. شاید نام بردن از دو فیلم به عنوان نمونه خالی از لطف نباشد. شعله و هشت و نیم. شعله فیلمی است به شدت عامه پسند كه محصول كشورهندوستان می باشد و در زمان ساختش آنچنان مورد پسند قرار گرفت(مخصوصاً در ایران) كه همیشه ازآن به عنوان نمونه یاد می كنند. هشت ونیم هم اثری به غایت پیچیده وسهمگین می باشد كه اكنون نیز كه حدوداً45 سال از ساخت آن می گذرد بازهم مورد بحث و نظر است ( دیدن این دو فیلم خالی از لطف نیست). می خواهم یادی هم از افلاطون بكنم. تمثیل غار را به خاطر بیاورید. شاید اغراق و دور از ذهن باشد كه اینچنین نسبتی را به افلاطون بدهیم كه ایده ی سینما را نخستین باراو در 2500 سال پیش ارائه داده است. اما با مقایسه ی تمثیل غار وسینما شاید بشود به نتیجه ی تازه ای رسید. در تمثیل غار اینچنین آمده است كه عده ای درغاری تاریك نشسته اند واز پشت سرآنها نوری تابیده می شود كه سایه ی این افراد را بردیوار مقابلشان می اندازد. در ساحت معنایی این تمثیل چنین می توان دریافت حقیقت اصلی آن چیزی نیست كه ما می بینیم ، بلكه مشاهدات ما سایه ای از آن حقیقت ناب و ازلی می باشد كه در عالم مجردات به سر می برد. مخاطب در سالن تاریك سینما نشسته است و نور دستگاه پخش فیلم از پشت سرش بر پرده ی مقابل چشمانش تابیده می شود و عكسهایی در حال حركت را مشاهده می كند. علاوه بر شباهت فیزیكی، از لحاظ معنایی هم می توان قرابتی برای آنها در نظر گرفت. آنچه بر پرده نقش می بندد تصویر و توهمی از واقعیت است و امر واقع در بیرون از سالن به سر می برد(اینكه چیزی كه مخاطب بر پرده می بیند  تصویرواقعیت است یا  واقعیت تصویر بحثی است كه پرداخت به آن دراین مقال نمی گنجد). نتیجه اینكه پر بیراه نیست اگرغار افلاطون را اولین سالن سینما بدانیم. نكته ی آخرآنكه آنچه سینما را از هفت عضو دیگر خانواده ی عجایب ، بزرگتروعجیب تر می نماید جوانی و در برگیرندگی آن است. اینكه سینما توانسته است در طی یك قرن واندی به این جایگاه رفیع دست پیدا كند نشان از قدرت خارق العاده و جادویی آن دارد.

چیکو   , bidar11
چیکو - 02:24 1389/05/15
151

با سلام

نمیدونم فیلم زنی در زمستان اثر ریچارد جابسون محصول 2005 انگلستان رو که چند روز پیش از شبکه 4تلوزیون پخش شد دیدید یا نه؟

از ابتدای فیلم مشخص بود که فیلم مخاطب خاص داره .

این فیلم دو شخصیت اصلی داشت . مردی استاد دانشگاه فیزیک با گرایش ستاره شناسی و در حال اثبات فرضیه  وجود دنیای موازی با رصد کردن و آنالیز کهکشان بود.. دوست دختر این استاد دانشگاه که نماینده عوامه عقل معاشی جامعه بود همراه استاد به سینما رفته در اواسط  فیلم که ظاهرا فیلم فرانسوی نیز بوده از سینما خارج و پس از اتمام فیلم کنار درب خروجی سینما به دوست پسرش ملحق می شود..  و با گفتن این چه فیلم مسخره ایی بود اصلا معلوم نبود چی هست در واقع از شکاف فکری خود با دوست پسرش پرده برداشته و با ورود شخصیت مکمل زن داستان در سالن سینما از قصه بایکوت میشود..

آشنایی این مرد با خانمی در سینما از تلاقی نگاه آغاز و برخورد اتفاقی در یک فروشگاه آغاز و به سرعت منجر به ازدواج میشود (البته این سرعت را مرهون سانسور هستیم) خانم مورد نظر زیبا و شخصیتی درون گرا و معما گونه دارد که باعث شیفتگی مرد میشود.. و در ادامه سوالاتی برای مرد  در مورد گذشته زن پیش می آید که با آشنایی دکتر روانشناس همسرش  در گیر مسائل روانشناسی و شناخت شخصیت زن میشود..  

این فیلم مانند خیلی از فیلم های پست مدرن امروزی تدوین کلاسیک و فلاش بک های موازی با روند داستان رو ندارد. و معما تا انتهای داستان با مخاطب همراه است.. که در انتهای فیلم پی به اصل ماجرا واینکه مرد در یک حادثه تصادف کشته شده و به زعم فیلم های امروزی قرارداد زمانی و مکانی مشخصی ندارد.. اما در حین فیلم کارگردان کد هایی را برای بیننده به تصویر میکشد مانند صحنه انداختن سنگی توسط مرد به آب و برعکس نشان دادن انعکاس برخورد سنگ با آب و همین طور آتش بازی سال نو میکوشد کلید هایی جهت فهم خواستگاه کارگردان به بیننده عرضه کند..

در واقع مرد با کنکاش در شخصیت و گذشته زن و اینکه او کیست به نقطه ابتدا یعنی من کیسنم میرسد

با تشکر.. امید که نوشته ها از حوصله اهالیه کلوپ سینما خارج نبوده باشد

 

مرتضی ت , morteza410
مرتضی ت - 01:49 1389/04/18
150

با سلام

من مرتضی ت هستم

در پاسخ به صحبت جالب پست 140 جناب آقای سیاوش

فیلم فهرست شیندلر و پیانیست رو نمی شه اینقدر واضح با هم مقایسه كرد. هر چند مقایسه جالبی بود. شیندلر در رده فیلم های تاریخی است كه همان طور كه گفتی آشكارا خواهان هم دردی با قومی یهودی است كه توسط آلمان نازی كشته می شود. دیدگاه تاریخی فیلم از دیدگاه احساسی آن به شدت بیشتر است و قصد هم همین بوده كه ثابت شود آن چیز كه می بینید حقیقت است و به همین شدت تلخ.

ولی پیانیست در رده فیلم های تاریخی شاید به طور جد قرار نگیرد و بیشتر تمایلات شخصی كارگردان است و نگاه او به مقوله جنگ (حال قوم یهود) موسیقی فیلم و استفاده ابزاری از این موسیقی جهت قدرت بخشیدن به تم احساسی است نه تم تاریخی.

 

شاد و موفق باشید

پارسیا ایرانی  , parsia212
پارسیا ایرانی - 17:54 1389/04/16
149

سلام به همگی من امروز عضو شدم

میشه خواهش کنم یه نقد در مورد هفت دقیقه مانده به پاییز داشته باشم

ممنون میشم

کریم نوستالژی , nostalgia89
کریم نوستالژی - 13:23 1389/03/24
148

زندگی در هفت

نوشته ای بر فیلم کاغذ بی خط به بهانه بزرگداشت ناصر تقوایی

ناصر تقوایی بعد از سالها که بنا به دلایلی موفق به ساخت فیلمی نشد، با فیلمنامه یکی از شاگردان خود خانم مینو فرشچی  دوباره پا به عرصه سینما گذاشت. داستان این فیلم بنا به گفته خود تقوایی نزدیک به داستان زندگی خود خانم فرشچی است. البته ناگفته نماند که خود اقای تقوایی بخشهایی را به این فیلمنامه اضاف کرده و بعضی بخشها را نیز تغییر داده که به بهتر شدن فیلمنامه این کار بسیار کمک کرده است.

اگر داستان فیلم را بخواهیم خلاصه کنیم میتوان اینگونه گفت که یک روز صبح وقتی که خانواده 4نفره از خواب بیدار میشوند ، زمان در ساعت 7 از حرکت باز می ایستد و برای این خانواده یا بهتر میتوان گفت این زن و شوهر زندگی و اتفاقات جدیدی رقم میخورد تا اینکه عقربه  از ساعت 7 صبح دوباره بکار می افتد و این زن و شوهر در این هنگام برای خوابیدن به بستر میروند.

در این مدت زمان ما به زندگی زن و شوهری به نامهای رویا رویایی (هدیه تهرانی) و جهانگیر (زنده یاد خسرو شکیبایی) میپردازیم که میتوان گفت انها از قشر روشنفکر و فهمیده جامعه هستند و در این بین(در زمان متوقف شده) این دو به شناخت کاملتری نسبت به هم میرسند.

«کاغذ بی‌خط» فیلمی زن محور است که مضمون اصلی‌اش را در فرامتن اثر می‌توان جستجو نمود. تقوایی در این فیلم لحظات از دست رفته زنانی را به تصویر می کشد که علیرغم اینکه استعدادهای فراوان دارند ، تنها به دلیل فرهنگ اشتباه و مردمحور فرصت خودنمایی پیدا نمی کنند. زنانی که در خانه می‌مانند و عمری را به شستن و سابیدن می‌گذرانند تا آبرو و شرف مرد خوش‌غیرت ایرانی لکه‌دار نشود!!

فیلم کاغذ بی خط بیشتر شبیه یک شوخی است که جدی بیان میشود. در این فیلم تقوایی سعی بر ان دارد که بگوید این سبک زندگی بیشتر شبیه یک شوخی است که جدی جلوه میکند و یا جدیتی است که با شوخی نشان داده میشود.

در این فیلم ما با یک شخصیت اصلی یعنی رویا(هدیه تهرانی) روبروییم که سعی دارد از روال عادی زندگی هم نوعان خود در این جامعه فاصله بگیرد . بهترین توصیفی که از این شخصیت میتوان کرد همان نام خود فیلم یعنی "کاغذ بی خط" است. چرا که همانطور که در فیلم گفته میشود این شخصیت بر روی کاغذ های خط دار کج مینویسد ولی بر روی کاغذ های بی خط صاف مینویسد. یعنی شخصیت ما دوست ندارد از رویه های معمول و در نظر گرفته شده در جامعه پیروی کند.

از لحاظ ساختاری میتوان مشاهده کرد که محوریت فیلم ، کارگردان است نه فیلمنامه ان. در این فیلم بیننده با میزانسن ها و پلانهای طراحی شده دقیقی روبروست. در اکثر سکانسها پلانهای کمی بکار رفته و اکثر پلانها دارای مدت زمان زیاد و حرکات دوربین مفید هستند و وقتی که به جاهای قرار گرفتن دوربین می نگریم متوجه دقت زیاد کارگردان میشویم.

از دیگر نکات مثبت فیلم میتوان به دیالوگهای جالب فیلم ، بازی خوب بازیگران و ارجاعات و تقدرهایی که در فیلم بکار رفته اشاره کرد. برای مثال اشاره ای که به قتلهای زنجیره ای و تقدیر از جمشید مشایخی و فیلم حاجی اقا اکتور سینما(ساخته اوانس اوگانیانس) و تا حدودی اعتراضی که به وضعیت جنوب کشور شده را میتوان نام برد.

با این همه فیلم در بعضی از بخشها نیز ضعفهایی دارد. برای مثال در بعضی از بخشها نویسندگان سعی بر این داشته اند که به بیننده بفهمانند که شخصیت جهانگیر(زنده یاد خسرو شکیبایی)نیز انسان بدی نیست، در حالی که خود بیننده از این امر مطمئن است.

با همه این حرفها این فیلم در مقابل اکثر اثار 15 سال اخیر سینمای ایران فیلم خوبی است و جای تقدیر دارد و هم تاسف که چرا کارگردانی بمانند ناصر تقوایی باید اینقدر دیر به دیر فیلم بسازد و امروزه غیبتی طولانی داشته باشد.

روباه اندیشه میم , robahe_andishe
147
حدود یک ماهی هستش که فیلم جدید مارتین اسکورسیزی رو نگاه کردم و فرصتی هستش که در موردش مطلبی بنویسم.هر چند که فیلم های قبلی این کارگردان رو بیشتر می پسندم اما این فیلم هم نشان میده که اسکورسیزی هم چنان با عشقش{سینما}زندگی میکند.
اسکورسیزی در این فیلم ادای دینی به ژانر مورد علاقه اش یعنی نوار کرده است،ژانری که در ان کارکتر هایش با داشتن تجربه های از اسیب های روحی گذشته وارد داستان می شوند و این کاراکتر ها دارای مسائل روحی و روانی حل نشده ای هستند مانند تدی که یک کاراگاه درست حسابی نیست.
فیلم جزیره شاتر یک فیلم معمایی و جنایی هستش که اسکورسیزی تا حدی توانسته از عهده روایت پردازی بر بیاید.روایت فیلم به صورت محدود هستش و به نوعی راوی در این فیلم تدی محسوب می شود که بیننده اطلاعات خود را با همراهی تدی به دست می اورد{روایت محدود یکی از اصول روایت پردازی در فیلم های کاراگاهی هستش}اگر به فیلم دقت کنیم با این نکته مواجه میشیم که تدی در همه جای فیلم حضور دارد و این یکی از اصول فیلم های معمایی هستش تا بیننده اطلاعاتش روکم کم  با همراهی قهرمان داستان کسب کند تا سوالاتی که در ذهن تماشاچی ایجاد شده اند توسط قهرمان به انها جواب داده بشود.اسکورسیزی تااواسط فیلم به خوبی توانسته از عهده معلق نگاه داشتن تماشاچی بر بیاید یعنی اینکه تماشاچی با همراهی فیلم با توجه به حس کنجکاوی  انتظارات و سوالاتی در ذهنش شکل میگیره و به نحوی میخواد تا به اونها جوابی داده بشه که در فیلم های معمایی به این زودی به جواب نخواهد رسید و باید انتظار بکشه تا در سکانس پایانی و تا ثیر گذار این نوع فیلم ها به سوالاتش پاسخ داده بشه که البته به نظر من در این فیلم اسکورسیزی نتیجه گیری نهایی رو به عهده تماشاچی گذاشته است که در پایان گفته هام به ان اشاره خواهم کرد.
فیلم با ورود مارشال به همراهی همکارش به جزیره که برای تحقیق در مورد فرار یک زن دیوانه  از بیمارستان روانی  شروع میشود که  در ادامه فیلم ما متوجه میشویم که مارشال برای 2تا هدف شخصی  پا به جزیره گذاشته است اولی یافتن قاتلی هستش که تدی فکر میکند اون باعث اتش سوزی اپارتمان و کشته شدن خانواده اش است و دومی هم تحقیق در مورد بیمارستان هستش که تدی با توجه به اطلاعاتی که از انجا کسب کرده است به این نتیجه رسیده است که در انجا ازمایش های غیر قانونی روی بیماران انجام میشود.اما در کنار این قصه بیننده به صورت فلش بک که توسط ذهن تدی اتفاق می افتند با خرده روایت هایی{ مانندحضور تدی در جنگ جهانی و اتفاقاتی که برای او اتفاق افتاده است یا رویاهای که درباره همسرش هستند }مواجه میشود تا بیشتر با  شخصیت  وزندگی گذشته تدی اشنا شود.اسکورسیزی با ظرافت کامل شرایطی را ایجاد میکند تا بیننده بیشتر در گیجی فرو برود و با گره های بیشتری مواجه بشود تا در اخر فیلم موفق به حل انها بشود اما پاشنه اشیل فیلم همین جا هستش چونکه سردرگمی نزد بیننده بیشتر میشود  و با توجه به مدت زیاد نمایش فیلم که حدود دو ساعت ونیم هستش بیننده  از تعلیق زیاد خسته و کسل خواهد شد . البته اگر بیننده  به جزییات دقت کنداواسط فیلم متوجه این نکته شده است که تدی و همکارش یک مارشال نیستند{به صحنه در اوردن تفنگ چاک دقت کنید یا پوشاندن لباس سفید به انها یا نگاه های خشن پلیس ها به تدی  هنگام ورود به جزیره که هیچ دلیلی برای این کار نیست یا نگاه های بیماران به تدی یا دیالوگ هایی که بین تدی و بیمار روانی ردو بدل میشوند...}
به نظر من دلیل اینکه اسکورسیزی نتیجه گیری در مورد معمای داستان رو به عهده تماشاچی کذاشته است این هستش که  در این فیلم بیننده با 2تا روایت در اخر فیلم مواجه میشود روایتی که از دیدگاه تدی ارائه میشود و روایتی که از دیدگاه پزشک و همکارانش ارائه میشوند.روایت اول بر اساس باور مارشال هستش که همه این تشکیلات توسط حکومت و دولت امریکا به راه انداخته شده است{نمایندگانشان دوست دکتر و زندانبان هستند}تا بر روی روح و روان بیماران تحقیق انجام بدهند و با ازمایش بر روی ذهن، انها  را مانند ماشین بی اراده کنند تا  در اهداف تروریستی و خلاف کارانه استفاده کنن{فیلم در زمان جنگ سرد اتفاق می افتد}روایت دوم از قول پزشکان هستشکه همه اینها توهمات ذهن بیمار پلیسی قدیمی هستش که با رویدادی  که برای خانواده اش اتفاق افتاده است او را به این هذیان گویی ها کشانده است.
یکی از نکات قوت این فیلم به نظر من نقش افرینی های عالی بازیگران فیلم هستند،این چهارمین همکاری اسکورسیزی با دی کاپریو بعد از فیلم های دارو دسته های نیویورکی ،هوانورد،مردگان هستش که من همه اون فیلم ها رو دیدم و به نظرم این بهترین نقش افرینی دی کاپریو هستش البته رافالو نبز بهترین پارتنر برای نقش تدی بود. با نگاه کردن به فیلم متوجه این نکته میشویم که پشت هر صحنه ای و قاب های این فیلم کارگردان بزرگی نشسته است اما من راننده تاکسی و عصر معصومیت اسکورسیزی رو بیشتر از این فیلم دوست دارم.
مطالبی زیادی رو می خواستم در مورد فیلم بنویسم اما به نظرم قرار نیست که مقاله بنویسم به همین خاطر گفته هام رو کوتاه در مورد فیلم بیان کردم.
میدونم که خیلی ها این فیلم رو دیدن خوشحال میشم که اون ها هم نظرات خودشون رو بنویسن تا بهتر فیلم رو درک کنیم.
پیمان ف , paymun4129
پیمان ف - 01:13 1389/03/14
146
خب با سلام به دوستان دوست دارم کمی در مورد  shutter island صحبت کنم.
اول اینکه حیف است که در مورد "روبان سفید" اثر میشاییل هانکه صحبتی بشه و چیزی نگم.دوست عزیزمون مهدی به خوبی اشاره کردن.جالبه که من هم مانند دوستم وقتی فیلم رو دیدم اولین حرفی که زدم این بود که بعد از مدت ها یه فیلم شش دانگ درست و حسابی دیدم. واقعا هم همین بود.خب اشاره شد  که در واقع این فیلم به ریشه های نهفته در بطن جامعه ی آلمان می پردازد. ملغمه ای از خشونت و تعصب ...نظم طاقت فرسا و تضاد هایی مثل فقر در مقابل ثروت و نادانی و شهوت عنان گسیخته....در این فیلم آقای هانکه به شیوه ای منطقی به نتیجه ی این همه ...یعنی جنگ و خونریزی می رسد....و جالب تر از همه اینکه قاتلین و جانیان همان کودکان معصوم روستایی هستن که به مانند شیاطین دست به جنایت های آیینی می زنند....و در کنایه ای تکان دهنده همین کودکان که دیگر بزرگ شده و جوانان برومندی هستند ....لباس جنگ بر تن می کنند و در کلیسا تقدیس می شوند...به راحتی می توان نتیجه ی چنین جنگی را پیش بینی کرد....و به اینها تصویر برداری چشم نواز فیلم اشاره کنم....و اینکه این فیلم موسیقی متن ندارد...و جالب اینجاست که تماشاگر عادی متوجه ی این موضوع نمی شود....و این اوج هنر کارگردان...تصویر بردار و صحنه پرداز و تدوینگر را می رساند ...که به چنان غنای تصویری و روایتی دست پیدا کردن که حتی جای خالی برای موسیقی باقی نمی ماند.
اما خب برگردیم به موضوع اولیه ...یعنی فیلم "شاتر آیلند"....ساخته ی مارتین اسکورسیزی.
اسکورسیزی در کارنامه ی خودش فیلم های بسیار قدری داره...بذارین دیگه اسم نبرم...چون همه می دونیم و تکرارا مکررات خواهد بود. اما اگر چه همیشه در کار های اسکورسیزی شخصیت پردازی افراد بسیار قوی و محکم هست...اما پرداختن به موضوعات صرفا روانشناختی و فلسفی معمولا از دایره ی کار های او بیرون هست.
فیلم شروع بسیار زیبایی داره...در ابتدای فیلم...یک کشتی کوچک رو می بینیم که از میان مه ظاهر می شه ...در واقع به مبدا کشتی در اینجا به دیده ی ابهام نگریسته شده....کشتی ممکن است که تنها از میان ابهامی مه آلود بیرون آمده باشد. فیلم شاتر آیلند فیلم جزییات تصویری و کلامی بسیار هست. یعنی تمام دیالوگ ها و تمام تصاویر در انتهای داستان به هم می پیوندند. و از این نظر دقتی که در این فیلم به کار رفته مثال زدنی هست.
اما از بازگویی داستان بگریزیم چون وظیفه ی تحلیل چیز دیگه ای  است.وقتی این فیلم رو می بینم اولین چیزی که به ذهنم می رسه ...اینه که تا چه پایه حقیقت و توهم به هم آلوده و به عبارت صحیح تر در هم آمیخته هست.توجه داشته باشیم که مرز این دو نزدیک نیست...بلکه از نظر فیلم این دو بهم آمیخته و افتراق آنها ناممکن است.بذارین باز دست ترش رو بگم!...در واقع حقیقت و وهم هر دو یک چیز هستن و تصور ما اون ها رو تبدیل به هم می کنه....این چیزیه که در این فیلم گفته شده.تا نزدیک به انتهای فیلم کاراگاه یک قهرمان است که در حال کشف رازی بس پیچیده و بزرگ است...اما در یک آن تبدیل به دیوانه ای می شود که تمام حقیقت جویی اش چیزی جز دیوانگی و هذیان نبوده است.صحنه ای از فیلم بود که من نزدیک بود قالب تهی کنم...و اون زمانی بود که کاراگاه دیگه می دونست متهم به دیوانگی خواهد شد...تا اینکه برای همیشه در جزیره زندانی بشه...و برای همین وقتی که وارد تیمارستان میشه سعی می کنه کوچکترین اشتباه و یا حرکت اشتباهی نکنه...وقتی که وارد میشه می بینه که همه دارن بهش نگاه می کنن و به حالت بدخواهانه ای در موردش حرف می زنن...چه دیوانه ها و چه پرسنل بیمارستان...و کاراگاه با حالتی مظلومانه خودش رو در گوشه ای جمع می کنه و ایستاده با ترس دیگران رو تماشا می کنه...و بعد "بن کینگزلی" به سراغش میاد و مثل یه شکارچی که حالا شکارش در میان دستهاش هست شروع می کنه...به احوالپرسی و کاراگاه خیلی مظلومانه طوری جواب میده...که هیچ چیز غیر طبیعی نیست و من سالم سالم هستم و اینکه به ذهنتون هم خطور نکنه که من رو دیوونه جا بزنین...اما بعد از مدتی در مورد دستیارش می پرسه : که فلانی کجاست...آخ...دکتر قیافه ی حق به جانبی می گیره و پیپش رو دود می کنه و با نگاهی عاقل اندر سفیه می پرسه که کدوم دستیار؟...تو که دستیار نداشتی....و اون توضیح میده همونی که چند روز پیش با من به جزیره اومد...و باز دکتر با تمسخر پاسخ میده...که تو الان دو سال هست که از جزیره بیرون نرفتی...و اینجاست که تمام تلاشش بر باد میره....و اون دیگه تبدیل به یه دیوونه شده.می بینین چقدر راحت میشه از یه عاقل دیوونه ساخت؟ جالب اینجاست که در آخر فیلم به عقیده ی بنده کارگردان موفق می شود که داستان را بر لبه ی تیغ نگه دارد....یا به عبارتی تماشاگر بر لبه ی تیغ می ماند....اینکه این فرد قهرمان است و یا نه ..دیوانه ای خطرناک و زنجیری.برای هر دو تفکر و تلقی دلایل منطقی بسیار وجود دارد...اگر بخواهیم فرد را سالم بدانیم...تماما با استدلال خانم دکتر روانپزشک که خود نیز فراری است می توانیم همه چیز را توجیه کنیم...و اگر بخواهیم او را دیوانه فرض کنیم...دکتر روانپزشک آسایشگاه با بازی "بن کینگزلی " همه چیز را برای ما روشن می کند....و در آخر در این جزیره ی  گمراهی و سرگردانی می مانیم که آیا حقیقت چیست؟
این سرنوشت همه ی انسان ها در جهان است...هنوز نمی دانیم که ما اشرف مخلوقاتیم و راز جهان تنها بر دیدگان جان ما گشوده است و یا نه دلقک هایی که تنها نقش جستجو گری را به مسخرگی تمام اجرا می کنیم.این همان عالم "کافکا" هست: قرار گرفتن فردی ساده دل و حقیقت یاب در موقعیتی غریب و تلاش برای کشف راز نهفته و یا رهایی از همه ی این ها....اما در آخر جز حقارت و نابودی چیزی انتظار  کسی را نمی کشد. حتی اسم کافکا  در فیلم برده شده...البته برای اینکه بدانیم با این شیوه است که داستان پرداخته شده است....شیوه ی کافکا در پردازش داستان. کاراگاه دقیقا همین نقش را بر عهده دارد. او نماد انسان است که همه چیز را غرق در توطئه و تباهی می بیند...و مثل یک ناجی قصد باز کردن همه ی سیاهی ها دارد...اما این جزیره به مانند غرقابی همچنان که می گردد و می گردد او را درکام خود می کشد و هر چه می گذرد در مقابل این هیولای تاریکی کوچک تر و نحیف تر و زار تر می شود...تا اینکه به ما می گن:...ای بابا ...این قهرمان شما یه دیوونه ی تمام عیار بود. مثل آقای "ک" قهرمان داستان "محاکمه" اثر کافکا که به محکوم بودن خود ایمان می آورد (با اتهامی نا مشخص....تنها محکوم است) و تن به جزای دلخراش مامورین قانون می دهد....کاراگاه نیز با استدلال های بس محکم روانپزشک جزیره بر دیوانگی خود  صحه می گذارد...و چه تلخ است زمانی که در انتهای فیلم کاراگاه به دستیار قبل و پزشک معالج اکنون ...می گوید که می رود تا تمام حقیقت را روشن کند...چه تلاش عبثی و چه همت بی حاصلی...زمانی که حتی ما نیز جرات نداریم....اون رو عاقل بخونیم....اگر چه به نظرمون دیوانه هم نمی آید.
در مورد نحوه ی ساخت این فیلم و بی نقص بودن این فیلم چی بگم؟ همه ی شما می دونین که اسکورسیزی چه جور اعجوبه ای هست و نیاز به سخن گفتن از هنر اون نیست.
اما در مورد موسیقی متن بگم که بسیار زیباست و زیبنده و البته هماهنگ با فیلم...حرکت آرشه ی ویولنسل در این فیلم بسیار هراس آور و بسیار دلهره آور هست...تکیه ی ملودی به گونه ای است که حالتی تمام ناشدنی و سلسله وار را القا می کنه....خصوصا پایان فیلم واقعا تن آدم رو می لرزونه.
و بازی بسیار بی نقص و فراموش نشدنی دی کاپریو....که واقعا با قدرت ظاهر شده و با اطمینان می گم که دی کاپریو به درجه ای رسیده که دیگه هر کسی نمی تونه نقش هاش رو بازی کنه....یعنی خاص شده...مثل خواص قبلی سینما....بازی دی کاپریو نه زیاده نه کم....وقتی بازیگر زیادی بازی کنه....اغراق آمیز میشه...مثل اکثر بازیگران ایرانی ...اونایی که فکر می کنیم خیلی خوبن...چون خوب گریه می کنن! در ایران بازی خوب برابر است با خوب گریه کردن و اغراق آمیز بازی کردن....و نه کم بازی می کنه....که میشه مصنوعی بازی کردن..مثل بقیه ی بازیگرای ایرانی!!
همه چیز دی کاپریو بر سر جای خودش هست....همه چیز سر جاشه...و این شاید هنر بازیگرای آمریکایی باشه...که به عقیده ی بنده یک سر و گردن از تمام هنرپیشگان دنیا....حتی از اروپایی ها هم بالاترن...یعنی راستش چند سر و گردن! کلاس بازی آمریکایی ها واقعا با همه جای دنیا تفاوت های اساسی داره.
امسال هم دی کاپریو و هم جانی دپ(آلیس در سرزمین عجایب)...دو هنرپیشه ی محبوب من از میون جوان تر ها واقعا زیبا و دوست داشتنی بازی کردن....من اگه فقط دو تا اسکار داشتم...به این دو می دادم....این فیلم دیدن داره...همه با سردرگمی کاراگاه همراه خواهیم شد و بر سرگشتگی خودمان افسوس خواهیم خورد.


روباه اندیشه میم , robahe_andishe
145
روباه اندیشه fox , robahe_andishe


 فیلمی که در اینجا میخوام در موردش تحلیل انجام بدم،فیلم سه بعدی و فانتزی آلیس در سرزمین عجایب ساخته تیم برتون هستش.فیلم در ژانر فانتزی و انیمیشن قرار میگیره و اقتباسی از داستان الیس در سرزمین عجایب نوشته لوئیس کارول هستش.
داستان فیلم از این قرار هستش که الیس دختر نوجوانی هستش که به یک مهمانی میره و در اون مهمانی قراره با پسری که اصلا دوستش نداره و کاملا از نظر دنیای درون در تضاد با هم هستن ازدواج کنه اما با دیدن خرگوشی و به دنبال اون رفتن وارد یک سرزمین رویایی میشه ....
این سرزمین به نوعی رویای الیس محسوب میشه چونکه در خواب های شبانه اش این سرزمین و موجوداتش رو در رویا هاش میدیده،من با تحلیل رویای الیس به تحلیل فیلم میپردازم.با توجه به اینکه کلیه تجربیات عینی ما از دنیای واقعی در حالت بیداری آگاهانه اتفاق می افتد بنابراین به منظور انکه ضمیر ناخود اگاه بتواند نمایشی تصویری را در شب هنگام خواب انجام دهد بایستی مصالح مورد نیاز خودش رو از تصاویری بگیرد که اگاهانه درک شده اند.
الیس در رویای خودش دست به نماد گرایی موازی زده است یعنی اینکه شخصیت هایی که در دنیای واقعی با انها روبه رو بوده است را تبدیل به شخصیت هایی در رویای خودش کرده است و احساساتی که نسبت به انها داشته رو نیز در رویاش به شخصیت هایی که درست کرده فرافکنی کرده است.
الیس با ورود به سرزمین اندرلند به ارزویی که در ذهنش داشته رسیده و تضاد فوق العاده ای که بین ان زندگی کسالت بار در میان مردمان بدون قوه تخیل با رنگ ها و دنیای فانتزی سرزمین اندرلند این قضیه رو اشکار میکنه که ارزوی الیس به حقیقت پیوسته.
الیس با ورود به این سرزمین و ملاقات با کرم  پیری که استاد راهنماش نیز هست به این موضوع پی میبره که برای انجام ماموریتی انتخاب شده و باید با ازدهایی به مبارزه بپردازه تا این سرزمین رو نجات بده اما الیس مثل همه قهرمان های اسطوره ای اولش شک میکنه و قبول نمیکنه اما حسی در درونش اون رو به قدم برداشتن در این راه وادار میکنه و با دوستانی که در اون سرمیین پیدا میکنه {مانند پسر های دو قلویی که نمادی از دختران دوقلویی هستند که در دنیای واقعی با اونها دوست هستش یا مرد کلاه دوزی که نمادی از پدر از دست داده خودش هست و کاملا با این شخص با بازی جانی دپ ارتباط برقرار میکنه و در بعضی از مواقع نیز به اون تکیه میکنه}به راه خودش ادامه میده.ما در سرزمین اندر لند با دو ملکه خواهر روبه رو هستیم که یکی نماد خیرو سفیدی و دیگری نماد شر و تاریکی هستش. ملکه شر نمادی از مادر خبیس هیمیش{پسری که الیس قراره به زور با اون ازدواج کنه} هستش که با کمک شوالیه تاریکی که نمادی از هیمیش هستش توانسته خواهر خودش رو از پادشا هی دور کنه و بر  سرزمین اندر لند حکمفرمایی کنه اما با ورود الیس که نماینده خیر برای مبارزه با ازدها هستش اوضاع به هم میریزه و ملکه شر در صدد از بین بردن الیس هستش.
با توجه به اینکه الیس در انجام ماموریتش دچار شک هستش در روز موعودی که جنگ اغاز خواهد شد یکبار دیگر به سراغ استاد راهنمای خودش که کرم پیر هستش میره و با صحبت با اون به شک خودش که همان هامارتیا{نقص روحی و جسمی هر قهرمان هستش}خودش محسوب میشه غلبه میکنه و با شمشیری که نمادی از قدرت ماورا طبیعه هستش به جنگ با ازدها میپردازه و مثل پایان همه داستان های فانتزی پیروز از میدان بیرون میاد.اما نقطه مهم در اینجا اژدها هستش که نمادی از خشونت و خصومت ضمیر نا آگاه الیس هستش که با شکستن دادن اون میبینیم که الیس بعد از اینکه از اون سرزمین بیرون میاد از دنیای خیالی خودش رها  میشه و مثل یک انسان بالغ شروع به کار میکنه و وارد تجارت میشه و الان الیس کاملا اماده مواجهه به مشکلات دنیای واقعی هستش.
س س , sajad_ht
س س - 10:57 1389/02/11
144
نقل قول از : مهدی ترابی

خیلی وقت می شد که آرزوی دیدن یک فیلم خوب را می کردم، فیلمی که تا ساعتها بعد از دیدنش ذهنت را بتواند مشغول کند و این اتفاق امشب با فیلم درخشان روبان سفید از میشل هانکه به وقوع پیوست. در تمام طول فیلم سرجایم خشکم زده بود از مشاهده بی پرده  و در عین حال هنرمندانه عقده های روانی انسان. حسادت،شهوت،ترس،خشونت،تعصب مذهبی و ...  در واقع شما این فیلم را نمی بینید بلکه مدام با صحنه های تکان دهنده آن گویی که سیلی می خورید نمی دانم این تعبیر من است. نگاه هانکه بسیار بدبینانه و به زعم من واقع گرایانه و رک است، در لفافه سخن نمی گوید . روبان سفیدی که کشیش به نشانه معصومیت بر بازوان کودکانش می بندد - کودکانی به ظاهر معصوم - بعدها روبان صلیب شکسته ای می شود بر بازوان فاشیستها. این فیلم بازخوانی  ضمیر ناخودآگاه جمعی یک ملت است ، خاطره ای که به تجربه هولناک هیتلر می انجامد. کاش ما هم فیلمی می ساختیم که با این ظرافت ضمیر ناخودآگاه جمعیمان را می کاوید و  بی پرده بدون تعصب نشانمان می داد.
 
تحلیل بسیار درست و بجایی بود.
بخصوص اگر با دیدگاه یونگ این فیلم را تحلیل کنیم 
دمت گرم
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.