| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
682
|
6200
|
91/1/30 (20:48)
|
|
||
|
|
73
|
3246
|
91/2/16 (13:32)
|
|
||
|
|
1
|
37
|
91/2/6 (18:43)
|
|
||
|
|
158
|
7482
|
90/5/22 (03:44)
|
|
||
|
|
22
|
54
|
91/3/2 (11:18)
|
|
||
|
|
3
|
21
|
91/3/2 (11:17)
|
|
||
|
|
29
|
242
|
91/3/2 (11:15)
|
|
||
|
|
659
|
5221
|
91/3/2 (11:09)
|
|
||
|
|
9
|
52
|
91/3/2 (11:06)
|
|
||
|
|
36
|
123
|
91/3/2 (11:01)
|
|
||
|
|
1651
|
7128
|
91/2/26 (17:30)
|
|
||
|
|
151
|
1433
|
91/2/11 (15:33)
|
|
||
|
|
60
|
602
|
91/2/11 (15:30)
|
|
||
|
|
176
|
3046
|
91/2/6 (13:02)
|
|
||
|
|
601
|
6301
|
91/1/30 (21:03)
|
|
||
|
|
307
|
3475
|
91/1/30 (21:00)
|
|
||
|
|
680
|
11882
|
91/1/30 (20:44)
|
|
||
|
|
319
|
6616
|
91/1/19 (11:25)
|
|
||
|
|
662
|
12203
|
90/12/16 (19:02)
|
|
||
|
|
187
|
1526
|
90/12/14 (00:07)
|
|
رویاها-کابوسها- لطفا بیایید رویاها و کابوسهامون رو با هم در میان بگذاریم....
از خودم شروع میکنم:
رویا(توجه داشته باشید که رویا حقیقت نداره ولی فرض میکنیم حقیقت داره)
از سرکار تعطیل شدم(در رویا من دیگر بیکار نیستم)
بهتره قبل از اینکه تصمیم بگیرم می خوام سینما برم یا تئاتر سری به کتابفروشی محبوبم بزنم....
چقدر کتاب جدید ....خدای بزرگ پنجمین ترجمه اولیس جویس رسیده....باور نکردنیه یک کتاب جدید از لئو استروس تاحالا ندیده بودمش....2جلدیه....600 صفحه...قیمتش فقط 700تومانه! میخرمش....
هوا چقدر تمیزه....سرد و تمیز....شهر چقدر قشنگه گلهای زرد و سفید کنار جدول خیابون با طراوت بهم چشمک میزنن...چقدر دخترها خوشحالند....دامنهای سفید و سبز چقدر برازندشونه...انعکاس نور صورتی آسمان روی آسفالتهای تمیز خیابون چقدر آرامخش بخشه....تو گویی داری به روی ابرها راه میری .
خب امروز تئاتر نمی رم....هفته بعد قراره فیزیکدانهای دورنمات بره رو صحنه....بلیطش رو تلفنی رزرو کردم....قیمت بلیط 500تومان....
بهتره عصر برم یک فیلم ایرانی....نه شاید بهتره برم یک فیلم خارجی....میگن اون سالن جدیده که در خیابان کریم خان ساخته شده یک فیلم از سینمای آلمان اکران داره....البته اون سینما جدیده هم که در خیابون نادرشاه باز شده و فقط انیمیشن پخش میکنه میگن آخرین اثر برونو بوزتو رو اکران داره.!
سر راه هم میرم چندتا گالری نقاشی....گویا یکسری هنرمند اسپانیایی نمایشگاه دارن....
شب هم میرم کاباره ستاره شرق....شامهای خوبی داره....قراره امشب چندتا خواننده و موزیسین ترک اونجا اجرا داشته باشن...به خودم قول دادم امشب ودکا نخورم....دو تا پک برندی کافیه....اینجوری بهتر میتونم برقصم...
_________
کابوسها(متاسفانه ایندفعه کابوسها خیلی واقعی هستند)
از زور بیکاری و بی پولی خرد شدم....
از خونه هم که بخاطر ترافیک و آلودگی هوا نمیشه بیرون اومد....
تئاتر و سینما و گالریهای نقاشی هم بخاطر شهادت امام جواد(ع) تعطیل هستند.
خدای من چی میشد 6800 تومن داشتم ...اونوقت براحتی کتاب مجوس شمال رو میخریدم.....شنیدم آخره سانسوره ولی خب ارزشش رو داره....
عیب نداره بهتره برم کتابفروشی و به بهانه خرید کتاب کتابها رو ورق بزنم....اینجوری چند صفحه از مجوس شمال رو میخونم....
تاکسی که نیست( بعلت سهمیه بندی بنزین)....اتوبوس هم که صفش بی انتهاست.... با همون مترو برم بهتره !ایستگاه چهار راه ولیعصر(عج)سوار میشم(یاد تئاتر شهر بخیر چقدر بنای زیبایی بود)...ای داد گشت ارشاد! دارن یک دختره رو کتک میزنن....فرار کنم تا مارو نگرفتن ....همین مونده کچل شم....!
میگن کنسرت حسین علیزاده مجوزش لغو شد بجاش علیرضا افتخاری و دکتر محمد اصفهانی اجرا دارند....با اشعاری از دکتر سهیل محمودی...علی معلم و آقای سبزواری...سر راه برم قیمت سی دی موسیقی سمفونی امام کاظم (ع) رو بپرسم....شنیدم 4000تومنه....اگر درست باشه خیلی به صرفه است.
نمایشگاه نقاشی هم بد نیست برم!سریه جدید آثار هنرمندان فلسطینیه با موضوع هالوکاست تحت عنوان هالوکاست دروغه دروغه(شماره79)
خدای من فرصت ارسال آثار به جشنواره تجسمی هنر شهادت و حجاب برتر=چادر سیاه هم تموم شد.....جایزه ولش کمک هزینه سفر به عالیات عتبات بوده
چه موسیقی قشنگی داره از بلندگوی پارک پخش میشه اگر اشتباه نکنم باید صدای کویتی پور باشه....نه نه حاج صادق آهنگرانه....به به
....
...
کابوسها چون پایانی ندارند پس همچونان سه نقطه....
خیلی عجیبه تقریبا دوسال از آخرین ارتباطها اینجا گذشته....برای من انگار سالها گذشته سخت گذشته ،کشدار گذشته،در التهاب و گرما گذشته....انگار خیلی فرسوده شدم.هنوزم نق نق میکنم اما واقعا یاد دوسال پیش بخیر.اگر اونموقع واقعا بد بود الان چیه.بچه بودم..
ye sakhreye boland...
khala,em ke behem aramesh mide
mehe raghigh
chizi shabihe naghashihaye chini
in royaye mane
kabusam kheyli vahshatnakeeeeee mizaramesh baraye khodam


رویا:
سه سال پیش - یک بعد از ظهر- خوابگاه دانشجویی
از در حیاط خوابگاه که وارد میشم میبینم نگهبان داره با بچه ها گل کوچیک بازی میکنه. بهش میگم آقای نوروزی مهمون دارم. بیا این کارتو بگیر. از تو دروازه داد میزنه بزارش رو همون میز نگهبانی. بعدا میام اسمو وارد میکنم... یه عده از بچه ها نشستن رو پله دارن شعر! میخونن: عمو سبزی فروش... بعله...
به راه پله های سوئیت خودمون که میرسم میبینم مثل همیشه جای خورشت ریخته شده رو پله ها هنوز مونده... از تو سوئیت سروصدای بچه ها میاد. با دوستم میریم تو. 6 نفری وسط سوئیت نشستن دارن شلم بازی میکنن! 4 نفر بازی میکنن. دو نفر پشت دست! دوستمو معرفی میکنم... اکبر میگه: آقا خوش اومدین... امیر میگه: آقا خیلی دیر کردین!... مهدی میگه: اکبر پاشو چایی بزار!... دوستم میگه: کتری کجاست؟!.. یهو 6 نفری از جاشون بلند میشن: نه آقا. شما چرا! من خودم...
دور هم میشینیم و یخورده زر میزنیم...
وقت شام رسیده. بدو بدو میریم ظرفارو میشوریم و پیش به سوی شام خوابگاه... میرم پایین. همه ظرف به دست دارن سروصدا میکنن:
آقا این چه وضعشه؟... مگه ما گاویم؟... نه جانم. فکر کردن ما یه دسته کابوی هستیم.... لوبیام شد غذا؟... عجب بوی گندی میده.... من اینو نمیخورم... فکر کردی من میخورم... سرو صدا بالا میگیره.... یکی یه دسته دیگ غذا رو میگیره.... یکی دیگه اون دسته رو میگیره...
یکی داد میزنه: اتوبان!... دسته جمعی تا وسط اتوبان میریم. دیگ پر از لوبیا رو خالی میکنیم و جیغ و داد کنان برمیگردیم تو حیاط... یکی از بچه های شورای صنفی از نگهبانی زنگ میزنه امور خوابگاه ها تا بیان تکلیف غذا رو روشن کنن... هوا تاریکه... گوشی رو میزاره و داد میزنه: آقا داره میره خونش. نمیتونه بیاد اینجا. آشوبی به پا میشه.. دیگو پرت میکنن وسط حیاط ... یکی میگه آتیشش بزنیم... داد میزنم: تخت کهنه و خراب تو زیر زمین زیاده!... بعد از چند دقیقه شعله های آتیش وسط حیاط خوابگاه همسایه ها رو مجبور میکنه زنگ بزنن 110!... جناب 110 میاد. نمیتونه به همین راحتی وارد خوابگاه بشه. با نگهبان حرف میزنه. زنگ میزنن حراست دانشگاه. حراست زنگ میزنه جناب آقای امور خوابگاه ها. آقا از خونش راه میوفته بیاد خوابگاه...
دیگ همچنان داره میسوزه! یکی با یه چوب بزرگ در دیگو بلند میکنه. سوراخ شده!... دوستم که متالورژی میخونه میگه: این فلز زیر 600 درجه ذوب نمیشه!...
کابوس:
چند روز پیش- یک بعد از ظهر- همون خوابگاه دانشجویی
از در حیاط خوابگاه وارد میشم. هیچ کس تو حیاط نیست. فقط یه نفر داره تلفن میزنه. میرم نزدیک اتاق نگهبانی. یه نگهبان توش نشسته داره به اخبار موفقیت های روابط خارجی کشور با ونزوئلا و دیدار سران سیاسی دو کشور و... گوش میده. کارتو میزارم جلوش: مهمون اتاق 225 آقای ... هستم. گوشی روی میزو ورمیداره زنگ میزنه داخلی. کسی جواب نمیده. میگه نیستن! نمیتونین برین تو...
گوشیمو در میارم بهش زنگ میزنم: کجایی مرتیکه... میگه دارم میام. یه ربع دیگه میرسم. میگم داره میاد. یه ربع دیگه میرسه. برم تو؟ میگه نه! باید خودش بیاد. یه ربعی همونجا منتظر میشم... بالاخره میاد. نگهبان میپرسه این آقا مهمون شماست؟... آره... یه برگه در میاره میزاره جلوش: پرش کن... روی برگه پر از جای اسم و مشخصات و ساعت و تاریخ و شماره دانشجویی و نسبت و .... است. پرش میکنه. هردومون امضاش میکنیم...
میریم تو... مثل همیشه رو راه پله ها جای خورشت دیشبی که ریخته مونده. میریم تو سوئیت. همه درای اتاقا بسته است... آشپزخونه خالی... کسی وسط سوئیت نیست... میگم: چرا اینجا اینقد خلوته؟ میگه: مثل همیشه است. فرقی نکرده!...
نتونستم تا موقع شام بمونم... گفتم اعتراض که جای خود داره، کم کم داره زندگی هم یادمون میره... نمیدونم. شایدم امیدی هست. شاید هنوزم یکی مثل اکبر هر روز خورشتو میریزه رو راه پله ها و بعد با کفش پاره های بچه ها جمع میکنه میریزه تو ظرف غذا!
...
- آقا حالا قیمش چنده؟
- قابل شما رو نداره!
- ممنون. چنده؟
- والا این کار ایتالیاییه! آخرین سریمون هم هست. اِنقد طرفدار ...
- قیمتش چنده؟
- 34 تومن. قابلی هم نداره. میتونم تا 30 تومن هم به شما بدم.
- ممنون. ولی قیمتش زیاد نیست؟
- گفتم که این کار اصله. دوومش هم خیلی زیاده. من خودم بیشتر از 15 تا به فک و فامیلم دادم هموشونم راضین. این...
- میدونم! میدونم! ولی این قیمت براش زیاده.
- خوب چون شمایی و این کار هم چشمتونتو گرفته میتونم 28 تومن بهتون بدم ولی...
- آقا به خدا 28 تومن واسش زیاده. یه جوری حساب کنین مشتری شیم....
- به خدا کمتر از این صرف نداره برامون. ما قیمت خریدمون...
- آقا این کار چشم منو گرفته. دوست دارم برش دارم ولی دارین گرون حساب ...
- آقا گفتم که قابل شما رو نداره! ولی برای ما دیگه نمی صرفه. چون آخرین سریه دارم بهت تخفیف میدم که ببریش. شما از هر کجا بپرسی...
- آقا بفرمایین این 25 تومن خیرشو ببینین.
- جون شما صرف نمیکنه. 3 تومن دیگه بزار روش. ما که خدای نکرده نمیخواییم...
- آقا بیا اینم 1 تومن دیگه. بگو خدا بده برکت.
- گفتم که قابل شما رو هم نداره! ولی به جان شما اینجوری نمیتونم. من اینجا باید جواب صابکارمم بدم. مغازه که مال من نیست. و الا کل مغازه قابل شما رو نداشت....
- آقا این 1 تومنم بگیر. دیگه آخرش بود. 27 تومن خیرشو ببینی.
- باشه. بالاخره کار خودتو کردی. مبارکه!
حالا نمیدونم مقصر اونیه که سر خرید هر جنسی تا چونه نزنه احساس خرید خوب بهش دست نمیده، یا اونی که میخواد جنسی رو که میتونه 27 تومن بفروشه و سودش رو هم بکنه میخواد 34 تومن بندازه.
باور کنید منهم مثل خیلی از شماها در این کابوس گرفتار شدم..زندانی کابوس دنیایی شدم که در آن زندگی میکنم.
صبحها مردم برای رسیدن به کارهای روزنه اشان همدیگر را لگد میکنند و.راننده تاکسی با مسافر .مسافر با کارمند .کاارند با رییس.رییس با زنش .زن با بچه اش .بچه اش با همکلاسیهاش و همکلاسیها با مادران و پدرانشان.آنها با کارمند و کارمند با مسافر و مسافر با راننده دعوا میکنند.
انگار هیچ چیز و در واقع هیچکس نمیخواهد تغییر کند.
همه چی قرار است به این شکل باقی بماند.
ظرف 3 سال گذشته با آدمهایی روبرو شدم و تا جاییکه از دستم برمیآمد زندگیم را تغییر دادم.کارهایی را که همیشه "خوب" میپنداشتم ازشون تعبیر "بد" شد "بدها" معنی "خوب" میدادند.
ظرف 6 ماه گذشته آدمهای دیگری وارد زندگیم شدند که به من یاد دادن از تغییراتی که انجام دادم چگونه استفاده کنم؟
چگونه به "فیلمها" نگاه کنم و وقتی به فیلمها نگاه کردم چگونه در زندگی واقعیم از آنها استفاده کنم. چگونه دیده خودم را نسبت به مسائلی که پیرامونم میگذرد بهتر کنم.....
یکی مرا با "کتاب خوانی " آشنا کرد ..دیگری "واقعیت"!
باور کنید منهم مثل خیلی از شماها از طرز زندگی بعضی مردم خوشم نمیآید.کسانیکه مثل بختک به روی زندگی بقیه میوفتند و آنها را نابود میکنند...
باور کنید نمیدونید چقدر سخته که "مادر"ی را که سالها برای بزرگ کردن شما زحمت کشیده دردمند ببنید و نتوانید هیچ کاری برای بهتر شدن او انجام دهید. بیمها جوابت را نمیدهند ...با همه آدمها مثل "جنازهایی سخنگو" حرف میزنند....دولت پولی برای درمان به تو نمیدهد ...بیمارستانها تو را به صورت یک اسکناس سبز میبینند ....پیرمدرها و پیرزنهایی رو میبنی که با پشتی خمیده یا پوستی ورآمده مثل یک برده به اینور و آنور کشیده میشوند و تو فقط باید نگاه کنی ...و در آخر که مسوول بخش میگوید تا پول ندی از "درمان" خبری نیست!!!!
با پدران و مادرانمان اینگونه برخورد میشود ...
منهم مثل خیلی از شماها از دیدن کسانیکه حرف از "راستگویی و درستکاری" میزنند ولی حتی معنی کلمه اش هم نمیدانند زجر میکشم....
از دیدن کسانیکه به تو میگویند چکاری برای تو "خوب" است و خودشان برعکس همان کار را انجام میدهند تنفر دارم...
ظرف 6 ماه گذشته شخصیتیم دستخوش تغییرات شد ....و هر چه بهتر میفهمیدم کابوسها هم بیشتر میشد....
برای اینکه خودم تغییر کردم ولی دنیای اطرافم نه!!
کسانیکه سیگار میکشیدند به سیگار کشیدنشان ادامه دادند.
کسانیکه "غرور" داشتند همچنان "مغرور" ماندند...
کسانیکه "دوستشان" با "دیوار" فرقی نداشت همانطور ماندند..
کسانیکه دیگران را تحقیر میکردند همچنان از تحقیر کردن لذت میبرند...
کابوسها بیشتر شدند چون نتوانستم تغییر در دنیای کابوسگونه ام انجام دهم.
هنوز میبینم و بعضی مواقع چه خوب است "مک مورفی" بودن....ببینی و حرف نزنی..اقلا کابوست صدای تو را نمیشنود
هر چی بیشتر بداند .بیشتر سعی بر آزار تو دارد...
منهم مثل خیلی از شماها میبینم و حرف میزنم و بیشتر عذاب میکشم.....
همه میبینند ....همه حرف میزنند...ولی همه تغییر نمیکنند!!!
باور کنید منهم مثل خیلی از شماها زندگی میکنم .....
بقیه میخواهند همانطور که بودند بمانند ولی این " تو" هستی که باید تغییر کنی.
خیلی از حرفهامو نزدم...خیلی حرفها داشتم بگم ولی نگفتم.
خیلی از شماها حتما بعد از خوندن این متن همان فکر "دیوانه" و امیدورام شفا پیدا کند را خواهید گفت..ولی بدونید شماهم خیلی از تفکرات من را دارید...پس هممون "دیوانه" ایم؟؟؟