چندین بار خواستم در مورد این كارتون (كه دوست خوبم س) به من داده بنویسم...
تنبلی! و كمبود اطلاعاتم بهترین دلیل ننوشتنم بود... تا اینكه امروز توی سایت انیمك دیدم كه در مورد این كارتون نوشته ... و چه خوب نوشته.
The Danish Poet (2006)






راوی
داستان ملاقات والدینش را تعریف می كند كه چه اتفاقاتی باعث شده تا آنها
همدیگر را ملاقات كنند. داستان از آپارتمان كوچكی در كپنهاك شروع می شود
كه در آنجا یك شاعر دانماركی به بن بست فكری رسیده و ایده ای برای نوشتن
ندارد. روانشناسش او را ترغیب می كند تا به سفر برود. او تصمیم می گیرد به
نروژ برود و نویسنده محبوبش، سیگرید اوندست، را ملاقات كند.
در
بین راه باران سختی در می گیرد و او مجبور می شود در خانه یك كشاورز پناه
بگیرد. و در آنجاست كه عاشق دختر كشاورز می شود. اما دخترك ازدواج كرده و
نامزد دارد و بدینگونه شاعر عاشق ما خسته و دلشكسته به دانمارك بر می
گردد، اما این پایان ماجرا نیست. پله های لغزان طویله، پستچی بی احتیاط،
یك بز گرسنه، یك شست شكسته و یك قطار شلوغ دست به دست می دهند تا آن دو به
هم برسند. اما جالب اینجاست كه آن دو والدین راوی نیستند!!


خانم Torill Kove
به خاطر فیلم شاعر دانمارکی برای دومین بار نامزد اسکار شد. بار اول در
سال 1999 برای فیلم "مادربزرگم پیراهن های سلطان را اتو کرد!" نامزد اسکار
شده بود. هر کس که یکی از این فیلم ها را دیده باشد، با دیدن فیلم بعدی
بلافاصله کارگردان آن را حدس خواهد زد. سبک این دو فیم کاملاً یکسان است.
این سبک که به انیمیشن سنتی، دستی یا Cell animation معروف است یکی از قدیمی ترین سبک های انیمیشن سازی است. خانم Torill Kove
متواضعانه درباره ی این سبک می گوید که او این سبک را کار می کند چون سبک
دیگری بلد نیست؛ اما چرا این سبک با این همه سادگی تا این حد زیبا و جذاب
است؟
فضای
تصویری این فیلم بسیار ساده است. مرز تصاویر، که لرزش کمی نیز دارند، با
رنگ های مشخص از هم جدا شده اند. رنگ آمیزی تصاویر با دقت و مهارت انجام
شده و انتخاب رنگ ها به گونه ای است که با فضای کلی فیلم هم خوانی دارد.
برای نشان دادن آسمان از عکس های واقعی استفاده شده است. اما اگر چند بار
فیلم را مرور کنید جزئیات بامزه ای را پشت این تصاویر ساده خواهید دید.
گاوی که از همان تصاویر ابتدایی در حال لیز خوردن است، سگی که عاشقانه سگ
ماده را از پشت پنجره تماشا می کند. آدم های مستی که پیوسته بین نروژ و
دانمارک در حال سفرند و غیره. عمیقاً بر این باورم که تأثیری که سبک
انیمیشن سنتی بر روان ما دارد نشأت گرفته از اعماق ناخودآگاه جمعی ماست که
یادآور تجربه های اولیه ی بشر برای ثبت حوادث زندگی خود بر روی دیوارهای
غارها می باشد. تأثیری که در انیمیشن های مدرن نمی بینیم.

یکی
دیگر از جاذبه های این فیلم روایت داستان از زبان لیو اولمن است. بازیگر
فوق العاده توانای نروژی که ما را بی درنگ به یاد اینگمار برگمان بزرگ می
اندازد. هم از این جهت که ستاره ی اول بسیاری از فیلم های او بوده و هم از
این جهت که همسر او بوده است. صدای نرم و مخملی اولمن که انگلیسی را با
لهجه ی نروژی صحبت می كند، روایت این فیلم را هم چون روایت داستان های
پریان از زبان مادربزرگان، شنیدنی و جذاب کرده است.
و
اما می رسیم به داستان فیلم که گرچه در نگاه اول هم چون یک داستان پریان
مدرن به نظر می رسد ولی در واقع در باره ی چیزی ست که همه ی ما هر روزه آن
را تجربه می کنیم، چیزی که آن را اتفاق یا سرنوشت می نامیم. برای روشن تر
شدن موضوع در قسمت بعدی "فرضیه ی همزمانی" یونگ را مطرح می کنیم و سپس
دوباره به این فیلم برمی گردیم.
زوریخ، اواخر دهه ی 1920:
دکتر
کارل یونگ در مطب خود روبروی بیمارش نشسته است. بیرون هوا لطیف و دل انگیز
است. بیمار ساکت نشسته و ظاهراً حرفی برای گفتن ندارد. یونگ تأملی کرده و
می پرسد: "خانم، ممکن است آخرین خوابی را که دیدید برایم تعریف کنید؟"
بیمار فکر می کند و می گوید: "دیشب خواب دیدم که یک سوسک طلایی ..." در
همان لحظه یونگ صدایی از پشت پنجره می شنود. گویی کسی دارد در می زند. از
جا بلند می شود و پنجره را باز می کند. همراه هوای لطیف سوسکی طلایی نیز
وارد اتاق می شود. یونگ و بیمارش حیرت زده به این صحنه می نگرند ... .
پس از این واقعه ی غریب بود که روانشناس سوئیسی، کارل گوستاو یونگ (1961- 1875) مقوله ی :همزمانی" یا Synchronicity
را تدوین کرد. بنابر این فرضیه، بین جهان عینی و روان انسان ارتباط وجود
دارد و هر کدام دیگری را تأیید می کند. در لحظات شور و هیجان ویژه، هنگامی
که وضعیت روانی انسان شدیداً ملتهب می شود (هنگام عشق، نفرت، همت، تمرکز،
آفرینش، شوریدگی، ...) روان می تواند واقعیت خارجی را تغییر دهد. به نظر
یونگ پدیدار شدن آن سوسک طلایی داخل دفتر در چارچوب علم و نظریه ی علیت
قابل درک کردن نیست. باید به یک منطق غیرعلی متوسل شد. ناخودآگاه انسان
واقعه عینی را با وضعیت روان خود مربوط می سازد بطوریكه رویدادی كه تصادفی
یا مقارن به نظر می رسد، در حقیقت حادثه ای معنی دار است. در واقع فرضیه ی
همزمانی یونگ به تأثیر متقابل ذهنیت و عینیت اشاره دارد و فکر و عمل انسان
را حائز معنی می پندارد.
با
بیان مطلب فوق از کتاب "انسان و سمبول هایش" وارد بحث عجیب، جالب و در عین
حال ملموس همزمانی می شویم. عامه مردم از همزمانی با عناوین های متعددی
یاد می کنند؛ مثل شانس، اتفاق، تصادف، حادثه و ... . منظور از همزمانی فقط
اتفاق های عجیب و غریبی مثل مثال های فوق نیست. ما از صبح تا شب درگیر
مسأله ی همزمانی هستیم که معمولاً از آن به عنوان اتفاق یا حادثه یاد می
کنیم. به مثال های زیر توجه کنید:
-
وضعیت مالیتان خوب نیست ولی همیشه پولی به دستتان می رسد تا از عهده ی
هزینه های اصلی زندگی مثل اجاره خانه، غذا و پوشاک برآیید. این پول ها از
منابع مختلف و بعضاً غیر منتظره به دستتان می آید. ممکن است از خدا یا
طبیعت به خاطر این اتفاقات تشکر کنید، غافل از اینکه این خود ماییم که این
منابع مالی را جذب می کنیم!
مبتلا
به یک نوع بیماری شدید هستید که هیچ دکتری نمی تواند به درستی آن را تشخیص
دهد. ناگهان با شخصی روبرو می شوید او دکتری را به شما معرفی می کند که
بیماری شما را درمان می کند.
بیکارید
یا اینکه از کار فعلی تان ناراضی هستید و می خواهید استعفا دهید. به صورت
کاملاً تصادفی شخصی را می بینید که کار مناسبی را به شما پیشنهاد می دهد.
دنبال
جای پارک می گردید ولی آن قدر شلوغ است که احتمال پیدا کردن جای پارک
تقریباً صفر است. ناگهان در نزدیکی شما ماشینی که پارک شده بیرون می آید و
می رود.
مثال
های فوق را می توان تا ابد ادامه داد. در حقیقت این مسائل آنقدر در زندگی
روزمره ما اتقاف می افتد که به آن عادت کرده ایم و به راحتی نام شانس یا
اتفاق را روی آن گذاشته ایم غافل از اینکه همه این اتفاقات بر طبق یک الگو
به وقوع می پیوندند که روان خود ما خالق آن الگوست. همه ما مشکلاتی داریم
جسمی، روحی، مالی، عاطفی و غیره. مشکلات زیادی نیز داریم که خودمان از
آنها آگاه نیستیم؛ مثل عقده ها. در اکثر موارد آگاهی از ریشه ی اصلی یک
مشکل باعث حل آن می شود. برای مثال در دوران کودکی والدین تان شما را جایی
تاریک تنها گذاشته و رفته اند. شما بعدها این موضوع را فراموش کرده اید و
چندین سال از آن موضوع می گذرد ولی شما ترس از تاریکی پیدا کرده اید و هیچ
دلیل و منطقی هم شما را از این ترس نمی رهاند. شما آن اتفاق را فراموش
نکرده اید آن را در ناخودآگاهتان ثبت شده و فعال دارید. یک فرد متخصص می
تواند از طریق هیپنوتیزم یا روانکاوی به لایه های ناخودآگاه شما نفوذ کرده
و آن اتفاق را بیرون بکشد. به محض اینکه شما آن اتفاق را به یاد می آورید
(در اصطلاح روانشناسی می گویند که آن را از ناخودآگاه به سطح خودآگاه می
آورید) هراس از تاریکی در شما از بین می رود. بعضی از مشکلات هم هستند که
باید آگاهی یا منابع ما برای حل آن مشکل کامل تر شود تا بتوانیم راه حل آن
را پیدا کنیم. مثلاً دنبال کار جدید می گردیم، باید تخصصی را فرا بگیریم و
یا با فرد مناسبی آشنا شویم که بتوانیم کاری خوب پیدا کنیم.
در
حقیقت همزمانی افراد، مکان ها و رخدادهایی هستند که ناخودآگاه انسان آن ها
را جذب می کند تاسطح خودآگاهی را بالاتر ببرد (چیزی بیاموزد) و یا اینکه
روی مسأله یا مشکلی روانی تأکید کرده و آن را به سطح خودآگاهی برساند. با
این تفسیر هیچ رخدادی تصادفی و بی معنی نیست اما معنی آن ها گاهی مستقیم و
آشکار است و گاهی سمبلیک و نیازمند تفسیر و تعمق. یونگ اعتقاد داشت که
ارتباط بین روان (واقعیت سوبژکتیو) و جهان خارجی (واقعیت اوبژکتیو) و
تأثیر آن ها بر همدیگر نشأت گرفته از آرکی تایپ ها یا کهن الگوها هستند.
آرکی تایپ ها (Aichetypes)
سمبل ها و قالب هایی هستند که در ناخودآگاه جمعی بشر وجود دارند.
ناخودآگاه جمعی بشر یک ناخودآگاه مشترک بین همه ی انسان هاست که همه ی
تجربیات و برخوردهای بشر را در طول تاریخ با مقوله های مرگ، عشق، سکس،
تولد دوباره و ... در بردارد. وقتی که انسان در وضعیت روانی ملتهبی قرار
می گیرد، ذهن ناخودآگاه آرکی تایپ مربوط به آن مشکل را فعال کرده و آن را
به فرد نشان می دهد که این مسأله اکثراً در خواب اتفاق می افتد. ناخودآگاه
الگویی را برای "همزمانی" ترسیم میکند که اکثراً آن را بصورت رویایی در
خواب، تصویر ذهنی یا دژاوویی می بینیم که بعدها در دنیای واقعی آن را
تجربه می کنیم. اما خواب ها اکثراً به صورت
سمبلیک
بوده و باید تفسیر شوند. یافتن معنی در الگوهای ناخودآگاه و فرموله کردن
آن ها به ما کمک خواهد کرد تا معنی "اتفاقات" را درک کنیم و چگونگی رخداد
آن را بفهمیم در این صورت امکان دارد با آگاهی از وضعیت و مشکل خودمان،
الگویی را که ناخودآگاه برای حل آن در پیش خواهد گرفت حدس بزنیم که این
مسأله یعنی پیشبینی یک اتفاق در آینده! موضوعی که در کتاب کهن و عجیب چینی
ها یعنی "یی چینگ" مشهود است. این کتاب الگوهایی را که روان برای اصل
همزمانی به کار می گیرد فرموله کرده است و مطالعه ی این الگوها به ما کمک
می کند تا اتفاقات و علل آن را فهمیده و حتی الگوهای بعدی روان را حدس
بزنیم. لوئین کارول نویسنده ی "آلیس در سرزمین عجایب" جمله ی مشهوری در
این زمینه دارد که یونگ بارها آن را نقل قول کرده است. در کتاب "Through the looking glass" ملکه سفید به آلیس می گوید: "حافظه ای که فقط گذشته را به یاد می آورد حافظه ضعیفی است".
توضیح
علمی این قضیه در حال حاضر بسیار مشکل است. هر چند یونگ در سال 1952 با
همکاری فیزیکدان برنده ی نوبل، ولفگانگ پائولی کتاب "همزمانی" را منتشر
کرد و این دو سعی در توضیح علمی و فیزیکی این مسأله داشته اند، اما به نظر
می رسد فیزیک امروز قادر به توضیح کامل نحوه ی تأثیر انرژی روانی بر جهان
عینی نیست. البته این مسأله بدین معنی نیست که بار دیگر درهای متافیزیک را
به روی خود بگشاییم و سوء استفاده های مذهبی از آن بکنیم. شاید بگویید
اتفاقها همه احتمالات ریاضی هستند و معنی خاصی ندارند. اما یونگ و پیروانش
نشان دادند که تعداد اتفاقات معنی داری که در زندگی هر فرد رخ می دهد
بسیار بسیار بیشتر از احتمال ریاضی وقوع آن اتفاق است. تعداد این اتفاقات
و همزمانی ها آنقدر زیاد هستند که نمی شود آنها را در زمره احتمالات و
رندوم ها قرار داد. این اتفاقات تابع الگوهایی هستند که در روان بوجود می
آیند و کاملاً فرموله اند. به همین دلیل است که همزمانی را "هندسه مقدس
احتمال" (Sacred Geometry of Chance ) نیز می نامند.
اما
نمی توان انکار کرد که فیزیک امروز که بر اساس منطق علی بنا نهاده شده،
بطور کامل قادر به توضیح مسئله همزمانی نیست. چه بسا نظامی کاملاً غیرعلی
بر آن حاکم باشد؛ نوعی فیزیک متفاوت. اما هر چه که هست مسئله ای آسمانی
نیست!! از صمیم قلب منتظر روزی هستم که فیزیک همه این مسائل را توضیح دهد
و ریشه متافیزیک را از بیخ و بن برکند.
حال
روی چند مثال کار می کنیم و سعی می کنیم چگونگی کارکرد اصل همزمانی را در
این مثالها درک کنیم. در مثال معروف سوسک طلایی یونگ که در ابتدا به آن
اشاره کردیم، یونگ با بیماری سر و کار داشت که کاملاً غیرقابل نفوذ بود.
این خانم مبتلا به خردگرایی و منطق گرایی شدید (تورم آنیموسی!!) بود. او
از ذات زنانه خود دور شده بود و سعی داشت همه چیز را در قالب منطق
بگنجاند. از احساساتی که پایه و اساس منطقی نداشتند گریزان بود و همین
مسئله او را از درک مفاهیم ناخودآگاه که اصولاً بر منطق استوار نیستند باز
می داشت. نمونه های زیادی از این افراد روشنفکر را دور و بر خودمان می
توانیم ببینیم که بقول معروف از "اون ور پشت بام افتاده اند" و اکثراً
افرادی بیمار هستند که زندگی نامطلوبی دارند و بعضی نیز باید سریعاً بستری
شوند!!
این
خانم خواب یک سوسک طلایی را می بیند و فردای آن روز هنگام تعریف این خواب
سر و کله یک سوسک طلایی در مطب پیدا می شود! سوسک در اساطیر مصر سمبل "مرگ
و زندگی دوباره" است (کتاب "مسخ" کافکا را بیاد دارید؟). این سوسک پیام
ناخودآگاه به بیمار است مبنی بر اینکه باید شخصیت تک بعدی خود را (که علت
بیماری او بوده) بکشد و بصورت شخصیتی جدید متولد شود که همه وجودش فقط بعد
منطق نباشد! ناخودآگاه ابتدا الگوی این پیام را ترسیم کرده و در خواب به
بیمار نشان داده و سپس آن را به دنیای خارجی می آورد. چگونگی جذب این الگو
در دنیای خارجی برای ما مشخص نیست و یا حداقل اینکه من نمی دانم اما این
موضوع دلیل بر این نیست که سعی در فهم الگوی همزمانی نداشته باشیم و از آن
بهره نگیریم.
در
مثال سوسک طلایی ناخودآگاه مشکل را تشخیص داده و سعی دارد آن را به فرد
نشان دهد و یا به عبارت دیگر آن را به سطح خودآگاه بیاورد. حال به این
مثال توجه کنید: همه ما در زندگیمان این تجربه را داشته ایم که با فردی
آشنا شویم که برایمان جالب باشد. ساده تر بگویم همه ما عشق را تجربه کرده
ایم. همیشه فکر می کنیم که ملاقات و آشنایی ما با آن فرد کاملاً حاصل یک
اتفاق بوده و از عالم و آدم بخاطر این اتفاق تشکر می کنیم! جای قلب و
مغزمان را عوض می کنیم و در رابطه غوطه ور می شویم! باور داریم که او کسی
ست که همیشه به دنبال او بوده ایم. بعد از مدتی رابطه دچار مشکل می شود و
در نهایت از هم جدا می شویم. آیا ناخودآگاه در تشخیص خود اشتباه کرده و
فرد نامناسبی را جذب کرده و سر راه ما قرار داده است؟ نه! درست است که
ادعا داریم هر اتفاقی معنی دار است اما این معنی لزوماً مثبت نیست! برخی
اوقات اتفاقات برای این رخ می دهند که درسی به ما بیاموزند و چیزی را به
ما یاد دهند. هر چند ظاهراً آن اتفاق برای ما ناخوشایند تلقی می شود و حس
بدی را بجا می گذارد اما نتیجه و تجربه آن کاملاً مثبت است و ناخودآگاه
سعی داشته که آن جنبه خام وجودمان را با این اتفاق پخته کند. شخصاً اعتقاد
دارم هر رابطه ای به تجربه آن می ارزد.
اما
مواردی هم وجود دارد که یک اتفاق واقعاً ناخوشایند است مثلاً یکی تصادف
کرده و می میرد! این اتفاق چگونه توجیه می شود؟ توضیح این مسئله نیازمند
یک مقدمه کوچک است. اگر وجود انسان را قلعه ای بزرگ تصور کنیم، ناخودآگاه
فرماندهی ست که داخل قلعه نشسته و هیچگاه بیرون نمی آید. هدف، حفظ قلعه
است. ارتباط فرمانده با دنیای خارجی تنها از طریق اطلاعاتی ست که سربازانش
به او می دهند. این سربازان همان حواس خودآگاه انسان (حواس پنجگانه، تفکر
و ...) هستند. اما این فرمانده است که تصمیم اصلی و نهایی را بر اساس این
اطلاعات می گیرد و دستوری را صادر می کند که سربازان موظف به اجرای آن
هستند تا قلعه حفظ شود. حال اگر سربازان اطلاعات غلط یا نامطلوب در اختیار
فرمانده بگذارند، چه خواهد شد؟ فرمانده دستوری صادر خواهد کرد که امنیت
قلعه را در معرض تهدید قرار می دهد و یا اینکه آن دستور با واقعیت خارجی
منطبق نخواهد بود. این مساله را در هیپنوتیزم می بینیم؛ هیپنوتیزم در
حقیقت ارتباط مستقیم و بیواسطه با ناخودآگاه است. گویی دارویی را به
سربازان بدهی و همه را خواب کنی و خود مستقیماً سراغ فرمانده بروی. در
حالت هیپنوتیزم هویجی را به سوژه می دهند و به او می گویند که در حال
خوردن یک موز است. پس از بیداری سوژه طعم موز را در دهان خود حس می کند.
در حقیقت چون خودآگاهی (که حس بویایی، چشایی و بینایی را نیز شامل می شود)
در حالت غیرفعال بوده، روان حرف هیپنوتیزور را به عنوان واقعیت خارجی تلقی
کرده و بر اساس آن به اعصاب فیزیولوژیکی دستور می دهد تا طعم موز را در
دهان فرد ایجاد کند.
بر
میگردیم سراغ مثال تصادف. مطمئناً کسی که تصادف می کند طالب این اتفاق
نبوده است. بلی! او دوست نداشته تصادف کند! او از تصادف هراس داشته و
همیشه می ترسیده که تصادف کند! او از تصادف بیزار بوده و همیشه مراقب بوده
که تصادف نکند! می بینید چقدر مفهوم تصادف در ذهن این فرد تکرار می شده
است؟ در حقیقت او پیوسته انرژی روانی خود را به سمت مساله تصادف معطوف می
کرده است. ناخودآگاه کاری ندارد که این مساله که انرژی به سمت آن معطوف می
شود خوشایند است یا ناخوشایند. اصلاً در طبیعت خوب و بدی وجود ندارد و
ماییم که آنها را بر اساس مصلحت خود تعریف می کنیم. در حقیقت ناخودآگاه
این مفهوم (در این مثال تصادف) را از خودآگاه گرفته و به آن انرژی می دهد
و سپس الگوی همزمانیی را ترسیم می کند تا آن اتفاق را به سمت فرد جذب کند.
مساله ای که این روزها خیلی مد شده (کتاب Secret و فیلم و وبسایت آن) و بنام "قانون جذب" (Law of Attraction ) از آن یاد می شود. مواظب افکار خود باشید!
خیلی
از موارد نیز پیش می آید که ناخودآگاه راه حل مساله را پیش روی شما می
گذارد. برای مثال دنبال کار می گردید و ناگهان با کسی برخورد می کنید که
کاری را به شما پیشنهاد می دهد. پس همیشه راجع به اتفاقاتی که برایتان می
افتد فکر کنید، آنها را تجزیه تحلیل کرده و ریشه یابی کنید. هر کس که سطح
خودآگاهی بالاتری داشته باشد از این کارکرد روان بهتر می تواند بهره ببرد
و اتفاقات مثبت بیشتری در زندگی خود بوجود آورد. مهم نیست که احتمالات
ریاضی احتمال وقوع حادثه ای خاص را یک در چند صد میلیون بداند. قانون
احتمال همان قانونیست که می گوید احتمال اینکه یک اسپرم به تخمک برسد یک
در دویست میلیون است! اگر این قانون درست می بود اصلاً به دنیا نمی آمدید!
روان ما همیشه در حال طراحی اتفاقات و رویدادهای زندگی ماست و مطالعه دقیق
این اتفاقات ما را به درکی هر چند نسبی از کارکرد اصل همزمانی می رساند.
و اینک شاعر دانمارکی:
حال
که فرضیه همزمانی را مطرح کردیم، یک بار دیگر حوادث "شاعر دانمارکی" را
مرور می کنیم. اگر جنبه های طنز فیلم را نادیده بگیریم، فیلم مجموعه ای از
حوادث است که به ازدواج دو نفر می انجامد. این حوادث اگر چه در نگاه اول
دور از ذهن بنظر می رسند، ولی زندگی روزمره ما مملو از این اتفاقات است.
کافیست حوادثی را که دست به دست هم داده تا با دوست دختر (یا دوست پسر)
خود آشنا شده یا ازدواج کنید (این قسمت توصیه نمی شود!) را مرور کنید تا
با شگفتی تمام ببینید که همه ما یک داستان "شاعر دانمارکی" در زندگی خود
داریم. اتفاقاتی را که باعث شده کارتان را پیدا کنید، با دوستی آشنا شوید
و غیره را مرور کنید. بعضی از آنها حتی عجیبتر از اتفاقات این فیلم هستند.
اما شخصاً فکر می کنم که خانم Torill Kove
، کارگردان فیلم، که نویسنده آن نیز هست، این اتفاقات را فقط حادثه و
تصادف می داند. چندین بار لغت "رندوم" را در فیلم می شنویم که بنظر من
بیانگر دیدگاه او در مورد "اتفاق" یا "تصادف" می باشد. او که داستان فیلم
را با الهام از چگونگی ملاقات والدین خود نوشته است، زندگی را سلسله ای از
اتفاقات می داند که دارای معنی و منطقی خاص نبوده و صرفاً "رندوم" هستند.
میگوئل د اونامونو، فیلسوف و نویسنده اگزیستانسیالیست اسپانیایی در اوایل
قرن بیستم، در کتاب زیبای "مه" از زبان قهرمان داستان پس از شرح چگونگی
ملاقاتش با معشوقش ائوخنیا، اینگونه می گوید:
"
... منطق تسلسل اشکالی که از دود سیگار تشکیل می شوند، چیست؟ اتفاق! اتفاق
ضرباهنگ درونی دنیاست؛ اتفاق روح شعر است. آه ای ائوخنیای اتفاقی من! این
زندگی آرام، معمولی و ساده، همچون غزلیست از پیندار؛ تنیده ای از هزاران
اتفاق کوچک روزانه. خدایا روزی امروز مرا عطا کن! خدایا هزاران چیز کوچک
روزانه را به من عطا کن! آدمها مغلوب غمها و شادیهای بزرگ نمی شوند، زیرا
که این رنجها و شادیها در یک مه بزرگ متشکل از اتفاقات کوچک تجلی پیدا می
کنند؛ و زندگی اینست: مه."
اما
هر نظری که در مورد "اتفاق" داشته باشیم باید قبول کنیم که شاعر دانمارکی
انیمیشنی لطیف، با داستانی دوست داشتنی ست که طنز ظریف آن همراه با رنگ
آمیزی شاد فیلم، حس خوبی را در بیننده بجای می گذارد و شاید هم او را کمی
به فکر فرو برد.
جوایز:
2007: برنده جایزه اسکار بهترین انیمیشن کوتاه
2007: برنده جایزه بهترین انیمیشن کوتاه فستیوال Genie
2007: برنده جایزه Magnolia در رشته بهترین انیمیشن خارجی فستیوال بین المللی تلویزیون شانگهای
2007: نامزد دریافت جایزه Brageprisen
2006: برنده جایزه C.O.R.E. Digital Pictures در رشته بهترین انیمیشن کوتاه از فستیوال جهانی فیلم کوتاه تورنتو
2006: برنده جایزه Animated Eye بهترین انیمیشن کوتاه فستیوال فیلم Aspen (Shortfest ) کلورادو
2006: برنده جایزه Ellen در رشته بهترین فیلم اریجینال از فستیوال فیلم Aspen (Shortfest ) کلورادو
2006: برنده جایزه فیلم محبوب تماشاگران از فستیوال فیلم Aspen (Shortfest ) کلورادو
مطالب بیشتر و كاملتر (و همچنین منبع) در سایتwww.animak.ir