userinfo close

  ,

سینمای معناگرا


cinema_managara

تاسیس: 29 مهر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: - - - معاونان
هیچ فیلمی چه مثبت چه منفی خالی از معنا و پیام نیست پس واژه سینمای معناگرا کاملا بی معناست
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1
4
91/3/7 (09:49)
16
95
91/3/7 (09:48)
- -
36
351
90/12/20 (13:04)
8
83
90/11/15 (22:22)
0
5
90/11/15 (02:42)
32
409
90/11/9 (12:30)
9
153
90/11/8 (22:40)
32
363
90/8/19 (02:06)
9
34
90/8/19 (01:50)
3
12
90/8/18 (16:07)
7
14
90/8/18 (16:00)
2
22
90/8/18 (14:30)
1
14
90/8/11 (18:48)
1
4
90/8/10 (14:10)
1
10
90/8/9 (13:54)
0
3
90/7/18 (10:54)
4
47
90/6/13 (02:24)
92
1405
90/6/2 (07:14)
18
331
90/5/26 (08:21)
1
7
90/5/16 (14:12)

عنوان بحث

فرهاد پ , f135885
فرهاد پ - 06:48 1385/11/10

رومن پولانسکی

همیشه به این فکر کرده ام که سینمای لهستان می تواند با پولانسکی، وایدا ، کیسلوفسکی ، اسکولیموسکی ، زانوسی ، تا سالها خود را به جهان معرفی کند ، نوع نگاه اینان در اثارشان با هم متفاوت است و پو لانسکی این تفاوت را در گونه های مختلف تجربه کرده ،هنرمندانه و با استعدادی شگفت انگیز در ژانرهای مختلف...                      جای او را خالی دیدم، خالق اثاری همچون: چاقو در اب ، بچه رزمری ، مستاجر ، ماه تلخ ، مرگ و دخترباکره    دزد دریایی ، دروازه نهم ، پیانیست ، تس ، و ...
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
فواد  , sanskrit2
فواد - 08:21 1390/05/26
18
مستاجر

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

انسان می تواند آنچه را که می خواهد انجام دهد، اما نمی تواند آنچه را که می خواهد، بخواهد./ آرتور شوپنهاور


مستاجر داستان مردی ساده به نام "تروکوفسکی" (با بازی درخشان رومن پولانسکی) است که خانه آپارتمانی کوچکی را اجاره می کند. صاحب قبلی این آپارتمان دختری بوده که به دلایلی نامعلوم خود را از پنجره اتاق به بیرون پرت و خودکشی کرده است. تروکوفسکی مجرد است، تنهاست و با کسی رابطه نزدیکی ندارد. تنها باری هم که چندی از دوستانش را به خانه دعوت می‌کند، با واکنش شدید همسایه‌ها مواجه شده و مجبور می‌شود میهمانانش را نیمه شب بیرون کند! جز این میهمانی کوچک، تا انتهای فیلم کسی از دوستان تروکوفسکی وارد خانه‌اش نمی‌شود و خود او نیز همواره ساکت است. با اینحال صاحبخانه همواره از سر و صدای مرد گله داشته و مدام به او اخطار می دهد. دیگر همسایه ها هم کمی از صاحبخانه ندارند و در حالیکه او کوچکترین مزاحمتی برای آنها ندارد، برعلیه او شکوایه ای نوشته و به پلیس می دهند!

آپارتمان همیشه تاریک است، همیشه ساکت و هیچ رفت و آمدی در آن نیست. جهانی است مرده که کسی در آن با کس سخن نمی گوید و خاموشی به هزار زبان در سخن است!(به قول شاملو). اما با اینهمه همواره همسایه ها از سروصدا و شلوغی آن می نالند! شاید شلوغی تنها بهانه ای است برای ناراضی بودن! آنها عادت دارند از چیزی گلایه کنند، مهم نفس ناراضی بودن است، نه علت بیرونی آن! گویی همسایه ها آرزوی این را دارند که مرد سرفه ای بکند تا 
با زدن ضربه های ممتد به دیوار، ابراز وجود کنند و سوژه صحبتی نیز برای خود فراهم کنند!

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

در صحنه ای از فیلم زنی را می بینیم که با دختر معلولش در یکی از واحدهای آپارتمان زندگی می کنند. در حالیکه ما کوچکترین اشتباهی از این مادر و دختر نمی بینیم، تمامی اعضای آپارتمان شکایتنامه ای را علیه آنها امضاء می کنند و تنها توجیه شان این است که پسرک(پسر؟)خیلی با توپ بازی می کند؟(یادآوری می کنم تنها فرزند زن، دختری معلول است!). در واقع آپارتمان جهانی است تیره و با روابطی بیمارگونه که لاجرم در آن یا باید به چشمهایمان شک کنیم و یا بر گوشهایمان!(یا دختر معلولی که دیده ایم دروغ است و یا حرفهای همسایه ها).

"مستاجر" فیلمی بسیار پیچیده و عجیب است که نمی توان به راحتی در مورد آن صحبت کرد.از منظر اجتماعی دغدغه اصلی فیلمساز بیش تر حول دو مفهوم "زندگی شهری" و "تنهایی انسان مدرن امروزی" بوده است. آپارتمان در واقع می تواند نمادی باشد از زندگی شهری امروز که علیرغم نزدیک بودن خانه ها به هم، فاصله میان انسانها بسیار دور و کسالت بار شده است. قهرمان فیلم، مانند سایر شخصیتها تنهاست، تنها زندگی می کند و این تنهایی او را به مرز جنون می رساند.
Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

روابط قدرت در آپارتمان آنقدر شدید است که صاحبخانه و حتی مستخدم برای مرد تبدیل به موجوداتی بی رحم شوند که تحمل کردنشان غیرممکن است. سرایدار به گونه ای با مرد رفتار می کند که انگار مجبورش کرده اند کارش را لحظه ای متوقف کند و اتاق را به او نشان دهد. همسر صاحبخانه وقتی تروکوفسکی را دم در می بیند، بی مقدمه با تحقیر می گوید: "ما صدقه نمی دهیم!" و سعی می کند در را روی او ببندد.
در این آپارتمان هیچ لبخندی وجود ندارد و نیز هیچ رابطه ای شکل نمی گیرد. حتی مردی که عاشق مستاجر قبلی بوده، تنها وقتی می تواند ابراز علاقه کند که دیگر دختر مرده است. و تروکوفسکی تنها بیرون آپارتمان است که می تواند با کسی صحبت کند، درد دل کند، لحظه ای آرام بگیرد و یا قدم بزند.

در نیمه دوم فیلم تروکوفسکی آرام که نتوانسته در فضای جدید حل شود و کنار بیاید، به همه بدگمان می شود. تو گویی همه دست به دست هم داده اند تا او را همچون مستاجر قبلی وادار به خودکشی کنند! در طول فیلم تروکوفسکی شاهد آدمهایی است که ساعتها، بدون کوچکترین حرکت یا حالتی، در دستشویی ایستاده و با چهره ای خشک و بی حس به نقطه ای کور خیره شده اند! این امر در واقع اوج پوچی ای است که می توان برای آدمیزاد تصور کرد. پوچی؟ نه، شاید "هیچ" واژه مناسبتری باشد. چراکه پوچ نگرشی منفی را همراه خود دارد، حال آنکه کار این مردمان هیچ است، گویی اصلا وجود خارجی ندارند، هیچند، نیستند، نبوده اند!

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پولانسکی با دستمایه قرار دادن موضوع اجاره نشینی، در واقع عمیق ترین مفاهیم انسانی و چالشهای بزرگ بشری را در این قالب بیان کرده است. در سکانسی از فیلم "تروکوفسکی" می گوید : "اگه دست چپ من را قطع کنند، می گویم من و دست چپم. اگه دست راستم رو هم قطع کنند می گویم، من و دستهایم. اگر تمام روده و معده ام را از شکمم خارج کنند-بر فرض که این امکان وجود داشته باشد- می گویم من و روده هایم! اما اگه سرم رو جدا کنند چی؟ می گویم من و بدنم یا من و سرم؟... سر با چه اجازه ای خودش را من می داند؟!" این دیالوگ منحصر به فرد فیلم در واقع تنها نمونه ای است از سئوالهای متفاوت و عمیقی که پولانسکی در مستاجر مطرح می کند!

تروکوفسکی تنها است و به صرف زندگی در این آپارتمان تنهاتر نیز می شود. او حتا از انجام کمترین خواسته هایش که خوردن یک قهوه و سیگاری خاص در صبح باشد محروم شده و جامعه او را به سمتی می کشاند که از آن گریزان است. او که در ابتدای فیلم با شنیدن خودکشی مستاجر قبلی، از اینکه چطور عده ای دست به این کار می زنند ابراز تعجب می کند، در فصل پایانی فیلم به مرحله ای می رسد که خود چاره ای جز خودکشی نمی بیند! داستان دوباره تکرار می شود و مستاجر بعدی نیز از آن گریزی نخواهد داشت. این سرنوشت همه مسافرانی است که چند صباحی در این دنیای شهری استراحت می کنند!

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

تروکوفسکی بارها سعی می کند در اعتراض به این روند دست به مبارزه بزند. او برای اینکه برخلاف خواسته همسایه ها به مستاجر قبلی شباهت پیدا نکند؛ از کشیدن سیگاری که به وی تحمیل می کنند دست باز می زند! شیرکاکائو را به جای قهوه نمی پذیرد و به حرفهای دیگران اعتنایی نمی کند. تمام تلاشش را می کند تا برخلاف خواسته دیگران آنچه را که می خواهد، به انجام برساند؛ اما نه... او بازنده نهایی این مبارزه است. تروکوفسکی نیز هرگز نمی تواند آنچه را که می خواهد، بخواهد!

نویسنده: كمیل سهیلی

امیر  روشنیده ااا  یانی لوید رایت  ااا , amirsphinx
17
فیلم «روح‌نگار»، ساخته جدید «رومن پولانسکی»، کارگردان لهستانی برنده اسکار و نخل طلا که برای نمایش در بخش رقابتی جشنواره برلین انتخاب شده است، برای اولین‌بار در فرانسه و در روز سوم مارس اکران خواهد شد
ژنرال محمد 13 , shima_jack_ass_13
ژنرال محمد 13 - 02:11 1388/09/1
16

salam be hamaye dostane aziz

har kas mayel be foroshe dvd filmash ast lotfan baram liste filmasho ersal kone

shima_jack_ass_13@yahoo.com

سید مرتضی سید مرادی , hadi_725
15
من فعلا فقط پیانیست او را دیدم و واقعا حال کردم .
یکی از بهترین فیلم هایی که دیدم.
ظ ظ , takgartal
ظ ظ - 09:51 1388/02/23
14

مرسی به خاطر مقاله های جالبتون

واقعا خوشحال شدم وقتی دیدم تو کلوب از این نوع بحث ها هم میشه

از فرهاد هم به خاطر مقاله هاش تشکر می کنم علی الخصوص چاقو در آب

ارسلان  , shourideh
ارسلان - 00:57 1388/02/23
13
واقعا بعضی وقت ها به هیچ نتیجه ای در موردش نمی رسم چه طوری می شه آدم «ماه تلخ» و «مرگ دوشیزه» رو بسازه و همون آدم «دروازه نهم» رو هم بسازه . دروازه نهم رو دیدم به جرات می شه گفت هیچ حرفی برای گفتن نداره و یه فیلم کاملا هالیوودی بعد از تموم شدن فیلم حس کردم تمام وقتم رو دور ریختم و از دیدن فیلم خیلی پشیمون شدم
فرهاد پ , f135885
فرهاد پ - 21:54 1386/06/14
12

برگرفته از http://www.zeitoon.net

الیور تویست یا مرثیه ای برای فاگین !؟

محمدرضا محسنی راد


شاهکار الیور تویست نوشته چارلز دیکنز نویسنده ی روشن اندیش انگلیسی، اثری است که به لحاظ نگاه عمیق اجتماعی و عناصر قوی داستانی مورد توجه بسیاری از کارگردانان و اهالی سینما قرار گرفته است و از این میان این بار نوبت "رومن پولانسکی" لهستانی رسیده. کارگردانی که علاوه بر کارنامه هنری بسیار قوی، برنده اسکار بهترین فیلم سال 2002 برای پیانیست است.
نکته اینجاست که در میان اهالی سینما اقتباس از یک اثر ادبی هر بار به قصد و نیت خاصی انجام می پذیرد.و این است که این آثار رانه تنها از هم متمایز که بسیار دور می کند. و وقتی صحبت از داستان بلندی مانند الیور تویست است که اگر نگوییم مشهور ترین که از جمله ی مشهور ترین داستان های ادبیات جهان است، و به سختی می توان کسی را یافت که حتی یک بار این داستان را نشنیده باشد یا به هر نحوی از روایت « ناآگاه باشد، کار دشوارتر می شود.
از آن جا که الیور تویست جزئی از ادبیات جهانی است و تنها متعلق به نویسنده و جامعه ای که داستان از آن روایت می کند نیست رعایت صداقت در روایت این گونه آثار به مرتب پر اهمیت از دیگر اقتباسات سینمایی است. در این مجال قصد بررسی این امانت داری را داریم. و داستان را یک بار از زبان " چالز دیکنز" انگلیسی قرن گذشته و بار دیگر از از زبان "رومن پولانسکی" لهستانی قرن حاضر روایت می کنیم.

الیور تویست به روایت چارلز دیکنز (1870-1812 م ):

"الیور تویست در واقع ادعا نامه ای است که چارلز دیکنز علیه فساد آن روز انگلستان می نویسد." (چهره های درخشان.ج-2) داستانی که در آن نه تنها فساد اجتماعی که رذالت انسان های آن عصر و پاکی نهان در لایه های گم شده جامعه به وضوح مشهود است. روایت دیکنز با تولد غریبانه الیور و مرگ مادرش آغاز می شود و سپس به زندگی سخت او در نوان خانه می پردازد، دیکنز با ایجاد فضای واقعی یک نوان خانه و اتفاقات آن سعی می کند رنجی که کودکانی نظیر الیور می برند را به تصویر بکشد. سپس الیور که به غذای کم نوان خانه اعتراض دارد فروخته می شود ابتدا به یک دودکش پاک کن و سپس به یک خانواده، سخت گیری ها و اهانت های آن خانواده موجب فرار او به لندن می شود. در لندن است که اصل ماجرا آغاز می شود. الیور با دارودسته ی فاگین آشنا می شود و پیش از آن که مانند آن ها به دزدی مشغول شود به اشتباه دستگیر می شود و نزد شاکی خود آقای برانلو که به اشتباه خود پی می برد می ماند اما فاگین و سایکس که دزدی جوان و هم دست فاگین است او را می ربایند و دوباره سعی می کنند الیور را مجبور به دزدی کنند. اما این ظاهر ماجرا است : مانکس که برادر ناتنی الیور است با فاگین که که دیکنز بیش تر از او با نام "یهودی" و "یهودی بد ذات" یاد می کند هم دست شده اند. بر اساس وصیت پدر الیور و مانکس، الیور تنها در حالتی از پدر سهم می برد که فردی درست کار باشد. مانکس فاگین را مامور کرده تا از الیور دزدی بی سروپا بسازد. دیکنز با روایت این داستان و نشان دادن ذات پاک الیور سعی در رساندن این پیام دارد که جامعه به تنهایی نمی تواند حتی در سخت ترین شرایط یک روح و وجدان پاک را به تباهی بکشد. داستان با دستگیری فاگین و سایکس که به قتل نانسی که قصد کمک به الیور را دارد، و سپس اعدام فاگین و مرگ سایکس در خال فرار به پایان می رسد. چند خط پایانی داستان را از قلم دیکنزبرای شما روایت می کنم:

" فاگین خیلی زود به سزای اعمالش رسید . او را محاکمه کردند و بخاطر جنایتهای بی شماری که کرده بود محکوم
به اعدام شد. وقتی در انتظار عاقبت دردناک خود در زندان بود ، الیور همراه آقای براونلو به دیدنش رفت .یهودی که از فرط ترس چیزی به دیوانگی اش نمانده بود برای آنکه شاید در آخرین لحظات بتواند با چاپلوسی دل الیور را بدست بیاورد و از او کمک بخواهد ، محل اختفای نامه ی پدر ایور به مادرش را آنها گفت ...این دیدار ، برای الیور ، دیداری وحشتناک و در عین حال بیاد ماندنی بود. آقای برانلو او را آورده بود تا با چشمان خود ، وحشت و خفتی را که یهودی به آن دچار شده بود ، ببیند . و هرگز فراموش نکند که پایان کار جنایتکاران و آنها که بخاطر منافع خود با جان و مال مردم بازی میکنند ، چیست !
فردای آن روز ، نزدیک سپیده ، فاگین را از سلولش بیرون آوردند ودر حضور عده ای از مردم شهر به دار آویختند."
این کلمات عینا ترجمه ی جملات دیکنز در کتاب الیور است. از همین بخش پایانی می توان باید نگاه دیکنز به شخصیت منفری که خود خلق کرده بود یعنی فاگین را در یافته باشید : پیرمردی یهودی، مزور، طماع، که به خاطر منافع خویش زندگی الیور را به بازی گرفته بود ...
و حالا:
الیور تویست به روایت رومن پولانسکی(همین امروز-1923):

الیور تویست ساخته ی رومن پولانسکی محصول سال 2005، کشور های انگلستان، چک، فرانسه و ایتالیاست. زمان فیلم 130 دقیقه است و زبان اصلی آن انگلیسی است. فیلم با عبارت همیشگی :
"A Roman Polanski Film" آغاز می شود و اولین نامی که بعد از پولانسکی به نمایش در می آید نام چارلز دیکنز است : "بر اساس الیور تویست اثر چارلز دیکنز" . سرشناس ترین بازیگر فیلم بن کینگزلی است که ایفاگر نقش فاگین است.
روایت پولانسکی از الیور در ابتدا تا حدی شبیه به دیکنز است با این تفاوت که اثری از مادر الیور و تولد او نیست. پولانسکی با اتکا به آگاهی مخاطب از داستان به برخی جزییاتی که لازم نمی داند نمی پردازد و از ابتدا الیور 10 ساله را رو می کند. و روایت های مربوط به نوان خانه را با کم ترین پرداختی رد می کند و مخاطب را به حافظه اش از داستان رجوع می دهد تا به بخش مورد علاقه ی خود در داستان برسد. الیور در لندن باز هم با دارودسته ی فاگین آشنا می شود. اما این بار فاگین، "یهودی بد ذات" نیست، پیرمرد شوخ و مهربانی است که محافظ و مدافع بچه های خود در مقابل جامعه ستم گر آن روزهای انگلستان است، در روایت پولانسکی اثری از مانکس برادر ناتنی الییور و هم دستی او با فاگین برای بالا کشیدن سهم الیور از ارث پدرش نیست. حتی نامی از پدر و مادر الیور به میان نمی آید، و بسیاری از گره های داستان نیز به همین خاطر دستکاری شده اند. به عنوان مثال پس از شبی که فاگین الیور را با سایکس به دزدی در خانه ی ریالای برانلو می فرستد و الیور زخمی می شود به جای این که مثل روایت دیکنز الیور در چاله ای بیفتد و توسط خانواده ی اصلی اش که او را نمی شناسند پیدا شود به خانه ی فاگین مهربان و دلسوز می آید، و فاگین از او مانند پسرش مراقبت می کند تا خوب شود. داستان این گونه ادامه پیدا می کند که پلیس به خاطر قتل نانسی به تعقیب سایکس می پردازد و سایکس قصد کشتن الیور را می کند. در این اثنا فاگین دوست داشتنی به دفاع از الیور بر می خیزد! در تعقیب و گریز، سایکس که حالا به جای مانکس و فاگین تمام بار منفی داستان را به دوش دارد بر حسب اتفاقی کشته می شود. و فاگین بی گناه توسط پلیس دستگیر می شود. ای کاش امکان روایت صحنه های آخر "الیور تویستِ پولانسکی" به صورت تصویری در این جا بود تا خود خواننده آن را با آن چه از دیکنز آوردیم مقایسه کند :

" الیور تویست را برای دیدن فاگین به زندان می برند. اولین جمله ای که الیور به فاگین می گوید این است : " شما با من خیلی مهربان بوده اید آقای فاگین!" و فاگین الیور را پدرانه درآغوش می گیرد، الیور نیز خود را درآغوش او می فشارد و سپس پس از مکالمه ای کوتاه الیور زانو می زند و از پلیس و آقای برانلو به التماس می خواهد که فاگین را رها کنند و دست از سر او بر دارند. آنها الیور را به زور از فاگین جدا می کنند و در صحنه پایانی و تاثیر گذار فیلم الیور را می بینیم که می گرید و صدای نعره های فاگین را که به التماس می ماند از درون سلول می شنویم."

یک بار به دیده ی انصاف این اقتباس سینمایی از اثر دیکنز را به قضاوت بنشینید. به یقین نمی توان منکر توانایی ها و ارزش های هنری آثار پولانسکی شد. اما نکته این جاست که این فیلم روایتی از الیور تویست نیست، مرثیه ای دروغین برای فاگین است. همان "یهودی بدذات" داستان دیکنز.

حامد ب , berehneh
حامد ب - 17:24 1386/01/16
11
فرهاد جان بازم دست درد نکنه
قابل توجه  آقای هدایتی هم باشه که پولانسکی حداقل جرات به نمایش کشیدن اونا  رو داشت. و چقدر هم زیبا!

فرهاد پ , f135885
فرهاد پ - 09:40 1386/01/16
10
چاقو در آب
نگاهى به فیلم‌نامه چاقو در آب
چه برای سینماگران و چه برای دوست‌داران و تماشاگران جدی سینما، خواندن فیلم‌نامه‌های آثار كلاسیك سینمای جهان، دو خاصیت لذت و آموزش را توامان دارد. به خصوص در سینمای ما كه مدام صحبت از (مشكل فیلم‌نامه) است."

از پشت جلد كتاب


چاقو در آب، دهمین كتاب از مجموعه صد سال سینما، صد فیلم‌نامه است و فیلم‌نامه یكی از مشهورترین ساخته‌های رومن پولانسكی، فیلم‌ساز نامدار لهستانی را شامل می‌شود.

رومن پولانسكی، زندگی پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته است؛ او كه متولد 1933 در پاریس است، در سه سالگی به همراه پدر و مادرش به سرزمین اجدادی‌اش، لهستان باز می‌گردد و در شهر كراكو ساكن می‌شود.

هفت سال بیش‌تر ندارد كه محله‌ی یهودی‌نشین آن‌ها توسط آلمان‌ها اشغال می‌شود و نازی‌ها پدر و مادرش را دستگیر و روانه‌ی بازداشت‌گاه‌های مرگ می‌كنند. پدر قبل از دستگیری، او را در شكاف یك دیوار پنهان می‌كند و بدین‌گونه است كه پولانسكی از دید ماموران نازی مخفی می‌ماند و فرصت دوباره‌ای برای زیستن می‌یابد. مادرش در اردوگاه‌های مرگ، می‌میرد و پدرش بعد از اتمام جنگ و خلاصی از بازداشت، همسر دیگری اختیار می‌كند.

پولانسكی، زندگی و فیلم‌سازی در شهرها و كشورهای مختلفی را تجربه می‌كند.
در تابستان 1969، همسرش شارون تیت كه هشت‌ماهه حامله است، در خانه‌اش به طرز فجیعی توسط گروه مانسن كشته می‌شود و این اتفاق ناگوار مدتی در روند فیلم‌سازی پولانسكی خلل ایجاد می‌كند.

این فیلم ساز لهستانی كار خود را از سیزده‌سالگی و به عنوان بازیگر تئاتر آغاز كرده و بعد از ساخت چند فیلم‌كوتاه و بسیار موفق از جمله دو مرد و یك گنجه، به ساخت فیلم بلند روی آورده كه اولین آن‌ها همین چاقو در آب است.

چاقو در آب بیش‌تر از آن‌كه آكسیون محور باشد، با دیدی روان‌كاوانه و پرسش‌گر به روابط فرو پاشیده‌ی انسان‌ها و به خصوص زوج‌ها می‌پردازد.
فیلم با نمایش اتومبیل در حال حركتی كه زوج جوان و موقری در آن هستند، آغاز می‌شود. آندری(لئون نیمچك) و كریستینا(یولانتا اومكا)، از پشت شیشه‌ی اتومبیل كه انعكاس شاخ و برگ درختان بر آن سایه انداخته، دیده می‌شوند. كمی جلوتر، جوان كم سن و سالی در میان جاده ایستاده و به امید این‌كه بتواند سوار اتومبیل شود و خود را تا مسیری برساند، درست در مسیر حركت اتومبیل ایستاده و تكان نمی‌خورد.

آندری، قصد سوار كردن جوان را ندارد؛ به همین‌خاطر با سرعت به او نزدیك می‌شود، اما جوان از جایش تكان نمی‌خورد. آندری به هر زحمتی كه هست اتومبیل را متوقف می‌كند و خشمگین پیاده می‌شود، اما با دیدن ظاهر و لباس‌های نه‌چندان مناسب جوان، گویی تغییر عقیده می‌دهد و او را سوار بر اتومبیل می‌كند.

آندری و كریستینا، به سمت اسكله در حركتند تا در این روز گرم تابستانی با قایق شخصی‌شان به قایق‌سواری در دریاچه بپردازند.
اتمسفر فیلم، از ابتدا سرد و بی‌روح است و گویی تاكیدی است بر بی‌اعتنایی كریستینا به آندری و روابط نه‌چندان گرم زوج جوان.
آندری، گویی برای این‌كه حس برتری و برگزیدگی خود را به رخ كریستینا بكشد و جایگاهی در نزد او بیابد، جوان مفلس را به قایق دعوت می‌كند؛ البته همان‌طور كه گفتم، در واقع نه برای قایق‌سواری كه برای ارضای حس‌سلطه‌جویی و برگزیدگی‌اش.

جوان می‌پذیرد و از این‌پس داستان در مدت یك شبانه‌روز، در این قایق اتفاق می‌افتد و به پایان می‌رسد.
سر تا سر فیلم، به شكلی موشكافانه به تقابل حس سلطه‌جویی و در مقابل واكنش‌های جوان در مقابل تحقیرهایی كه آندری بر او روا می‌دارد، می‌پردازد.

در بحرانی‌ترین تقابل بین آندری و جوان(زیگمونت مالانوویچ) [كه در سر تا سر فیلم نامی ندارد]،آندری چاقوی جوان را در آب می‌اندازد و باعث درگیری فیزیكی بین خود و جوان می‌شود.در یك كشمكش،جوان به آب می‌افتد و در حالی كه قبلن گفته كه شنا بلد نیست،به زعم زوج جوان غرق می‌شود؛اما در واقع جوان خود را به یك راهنمای شناور شش‌گوشه رسانده، و در گوشه‌ای از آن مخفی شده است. آندری و كریستینا تمام دریاچه را می‌گردند اما اثری از جوان نمی‌یابند. سر آخر نا امید به قایق برمی‌گردند و بین آن‌ها درگیری لفظی رخ می‌دهد و آندری كه گمان می‌كند جوان را به كشتن داده به آب می‌پرد و تا ساحل شنا می‌كند. جوان كه از دور شاهد این‌ماجرا است به قایق برمی‌گردد و در عرشه با كریستینا هم‌سخن می‌شود و در می‌یابد كه كریستینا او را به خوبی می‌شناسد و حس ترحم نسبت به او دارد. كریستینا در حالتی از سرخوردگی خود را در اختیار جوان قرار می‌دهد (شاید برای این‌كه غرور از دست‌رفته‌ی جوان را بیش از این جریحه‌دار نكرده باشد)، و سپس هر دو به ساحل باز می‌گردند و جوان قبل از این‌كه سر وكله‌ی آندری پیدا شود، از قایق خارج می‌شود و خود را از زندگی زوج جوان بیرون می‌كشد.

كریستینا همه ماجرا را برای آندری تعریف می‌كند و در حالی كه او خیانت كریستینا را باور نمی‌كند و آن‌را شوخی می‌پندارد، رابطه‌ی سرد زوج بی‌آن‌كه فرو پاشیده شود، چون سابق از سر گرفته می‌شود و فیلم ‌(و فیلم‌نامه) با صحنه‌ی دیگری از اتومبیل در جاده به پایان می‌رسد.


 

فرهاد پ , f135885
فرهاد پ - 04:45 1385/11/22
9

مستاجر ( رومن پولانسکی )


فیلم مستاجر بدون شک در تمام وجوه خود با فیلم دیگر پولانسکی یعنی بچه رزمری قابل مقایسه و بررسی است. هر دو فیلم درلوکیشنی مشابه می گذرند و هر دو داستان تازه واردی هستند که با تغییر مکان به آپارتمان جدید دچار استحاله ای تدریجی و تحلیل برداشت واقعیت می شوند.متمایزترین جنبه پرداخت دو فیلم در تلقی متفاوت کارگردان از واقعیت بیرونی در این دوفیلم است. در این باره توضیح خواهم داد ولی نخست می خواهم تعریف علمی قطع ارتباط با واقعیت را بازگو کنم.همه واژه اسکیزوفرنی یا شیزوفرنی را بارها شنیده اند. اسکیزوفرنی در روانشناسی به صورت قطع شدن ارتباط ادراکی فرد با دنیای واقعی بیرونی در عین عدم بصیرت به این اختلال تعریف می شود که البته معیارهای زمانی و نشانه شناسی های خاص خود را دارد. برخی نشانه ها شامل توهم ( ادراک حسی چیزی که ما به ازای خارجی ندارد مثل شنیدن یا دیدن یا استشمام چیزی که در واقعیت وجود ندارد) یا هذیان ( اعتقاداتی خلاف عرف و دور از ذهن مثل هذیان گزند و آسیب  که فرد می پندارد عده ای در پی آسیب رساندن یا کشتن او هستند یا می پندارد کسانی افکارش را کنترل می کنند و...) 

می باشند. پرسشی وجود دارد:آیا  واقعیت چیز مطلق و یگانه ای است و هرچه ما نبینیم و نپنداریم نمی تواند وجود داشته باشد؟ علم روانشناسی البته پاسخی برای پرسشهایی از این دست ندارد و خود را ملزم به پاسخ به چنین پرسشهایی نیز نمی داند. به جای پرداختن به بحثهای ذهنی پرمناقشه و بی پاسخ ، روانشناسی معیاری کاربردی و البته واقع گرایانه برای مطرح کردن اختلالات روانی بیان میکند بدین صورت که هر تغییری در ساختار روان و اندیشه که منجر به تخریب روند زندگی شخصی و به خصوص اجتماعی  فرد گردد یعنی ارتباط و میان کنش فرد با محیط و دیگران را برهم بزند و در یک کلام بازده زندگی فرد را کاسته و او را به زوالی تدریجی سوق دهد یک اختلال disorder و در صورت دارا بودن کرایتریای طبقه بندی شده خاص بیماری  یا disease  می باشد.قبل از بستن این موضوع به این نکته نیز اشاره کنم که لزوم اطلاق کلمه psychosis  یا جنون به یک بیماری روانی عدم آگاهی داشتن فرد به اختلال خویشتن است و بس یعنی حتی در بسیاری از اختلالات خلقی و شخصیتی که فرد زندگی بسیار مختلی هم دارد ولی به بیماری خویش وقوف دارد هرگز نمی توان واژه جنون را به کار برد....

در فیلم مستاجر کارگردان ما را در هذیانها و توهمات شخصیت اول فیلم شریک      می کند تا ما هم کم کم به این باور برسیم که او گرفتار توطئه ای کثیف و شیطانی است و یقین داشته باشیم که هر آنچه می گذرد از پیش طراحی شده ولی در اواخر فیلم بارها کارگردان ما را با صحنه هایی روبرو می سازد که می فهمیم دسیسه ای دست کم از جانب همسایه ها در کار نیست و بیشتر آنچه دیده ایم در ادراک دگردیسی یافته مرد جریان دارد.آنها که اصرار بر تحلیل سببی فیلم دارند به تعابیری از قبیل استحاله و عواملی متافیزیکی روی می آورند.جای ایرادی هم نیست. به هر حال ما که زمینه ای از پیشینه شخصیتها نداریم. ساده ترین راه این است که اینگونه تصور کنیم.اما تعابیر دیگرو صدالبته مهمتری هم به ذهن می آید مثلافکر کنیم همه اینها بهانه ای است تا پرسشهایی اساسی درباره هستی و وجود مطرح شود.جایی در فیلم پولانسکی این پرسشهای اساسی را به شکلی زیبا پیش رویمان می گذارد. من که هستم؟ اگر دو دست نداشته باشم باز من هستم. حتی اگر کلیه و معده نداشته باشم باز هم وجود دارم.ولی اگر سرم را قطع کنند آن وقت آیا فکر خواهم کرد؟ آیا وجود خواهم داشت؟ دکارت می گوید: من فکر می کنم پس هستم. آیا ما همه آن چیزی نیستیم که می اندیشیم؟ و آیا اندیشیدن چیزی جز فرآیند سلولهای خاکستری مغز است؟ آیا زندگی جز آن چیزی است که با حسهای پنجگانه مان و نه بیشتر به مغز می دهیم تا در آنجا پردازش شود و مفهومی از بودن به ما دهد؟ پس به راستی روح و روان چیست؟ پاسخ این پرسشهای بی جواب را هیچ کس نمی داند.فیلم هم بیش از اینکه فلسفه مابانه باشد سعی می کند زیبا و خوش ساخت باشد.

تعبیر فلسفی دیگری که به ذهن می رسد این است که انگار کسی از ناکجا به دوزخی پرت شده که راه گریزی از کابوسهایش ندارد وانگار کسی بارها به جرمی نکرده محکوم می شود و تناسخی ناگزیر از وحشتی بی پایان است .کسی که در بودن خود و خود بودن دچار تردید می شود.

دوست دارم برداشت دور از ذهنی که با تماشای فیلم برایم پیش آمد را بازگویم.زندگی بوروکراتیک شخصیت اول بلوک شرقی فیلم و فضای پلاسیده و سرد و خوفناک زندگی او- فراموش نکنیم پولانسکی از کدام سرزمین می آید و کشورش در آن زمان دچار چه ظلمت و خفقانی در زیر کابوس کمونیسم بوده است-  و استحاله و مسخ او در دیگری مرا یاد مسخ کافکای چک انداخت هرچند بی کوچکترین شباهت ظاهری ولی       نمی توان این شباهت غیر قابل چشم پوشی در گوهر این دو نگاه را بی ارتباط دانست یا لااقل من نمی توانم.البته شاید اینجا نسخ کمی بر مسخ می چربد.

اما نکته ای هست که مر ا برآن می دارد در تعابیر فراروایتی و فلسفی فیلم مستاجر کمی تردید کنم و بر آنها پانفشارم. رویکرد پولانسکی در بچه رزمری مرا به این فکر می اندازد. در بچه رزمری هر آنچه ما توهم یا هذیان زن می پنداریم در پایان فیلم جزیی از واقعیت فیلم است و این ماییم که همچون رزمری به تسخیر شیطان پرستان آن فیلم در آمده ایم. کارگردان بین ما و کابوس رزمری فاصله نمی اندازد و دنیای فیلم بیش از آنچه مربوط به دنیای معمول و شناخته شده اطراف ما باشد دنیایی است پر از ظلمت وسیطره ابلیس .گمان می کنم رویکرد پولانسکی در دوفیلم مستاجر و بچه رزمری نمی تواند یکسان باشد و برخلاف مستاجر که کابوسها در اندیشه شخصیت مرد می گذرند در بچه رزمری کابوس خود دنیای اثر است و اساسا واقعیت مرسوم وجود ندارد . 


نویسنده : رضا کاظمی
فرهاد پ , f135885
فرهاد پ - 04:23 1385/11/22
8
بچه رزماری - رومن پولانسکی

فیم بچه رزماری Rosemary's Baby ساخته رومن پولانسکی Roman Polansky از فیلم های شاخص دهه 60 محسوب می شود. با وجودیکه من کتاب ارا لوین Ira Levin که فیلم بر اساس آن ساخته شده است خوانده بودم، اما با این وجود از دیدن فیلم و فضای ویژه سینمای پولانسکی در دهه های 60 و 70 لذت بردم.

زن و شوهری جوان که به تازگی ازدواج کرده اند در یکی از ساختمان های قدیمی نیویورک در اپارتمانی ساکن می شوند . خانه آنها در همسایگی زوج سالخورده ای قرار دارد که قصد برقراری رابطه با آنها را دارند ...

بعد از مدتی  رزماری (زن جوان) باردار می شود اما دوران بارداری غیر عادی را طی می کند و در نهایت معلوم می شود مه بچه رزماری یک ...  از دلایلی که فیلم همچنان برای بیننده قرن بیست و یکمی جذاب به نظر می رسد می توان به بازی های خوب ( مخصوصا نقش رزماری ) موسیقی متن بسیار گیرا ( همان لا لایی معروف ) و همچنین فیلمنامه منسجم و بی نقص اشاره کرد .

در کل سبک فیلم معمایی است . معمایی که در تمام طول فیلم کمترین جوابی به آن داده نمی شود اما در سکانس پایانی یکباره همه چیز معلوم میشود ... 

در مجموع می شود گفت که فیلم از لحاظ داستانی به کتاب وفادار مانده است و تقریبا به همان شیوه روایی کتاب داستان را روایت می کند. اختلاف مهم اما این است که در کتاب شیوه پرداخت به گونه ای است که خواننده و به همان ترتیب رزماری تا نزدیکی پایان داستان دچار سوءظن شدید نمی شوند و کتاب اطلاعات اندکی به مخاطب می دهد. به این ترتیب داستان کتاب در پایان به صورت یک شوک و یک ضربه ناگهانی به پایان می رسد. همچنین به دلیل اینکه پرداخت کمتری روی جنبه فاعلانه subjective شخصیت اول داستان یعنی رزماری می شود، صحنه پایانی کتاب ناچار می بایست واقعی باشد.

اما در فیلم کارگردان از همان آغاز کم کم نکاتی را به بیننده منتقل می کند و به این ترتیب او را همراه با قهرمان داستان دچار تردید هایی می کند. به تدریج که فیلم جلو می رود نگاه فاعلانه subjective فیلم بیشتر می شود و به همان نسبت تردید ها و اضطرابات رزماری. به این ترتیب سکانس پایانی فیلم و همچنین کلیه تردید های عجیب و غریب رزماری به صورت یک معمای ظریف در می آیند. آنها می توانند محصول مجموعه ای واقعی از حوادث باشند یا اینکه صرفا ساخته و پرداخته یک ذهن روان پریش باشند. از این لحاظ فیلم پولانسکی از لحاظ جنبه های روانشناختی و عمق کاوش ترس و اضطرابات درونی قهرمانانش به مراتب از کتاب لوین فراتر می رود.

این فیلم همینطور مرا به یاد فیلم مخوف و دیوانه کننده مستاجر ،ساخته همین کارگردان انداخت. اگر چه دنیای مستاجر به مراتب کابوس وارتر و مالیخولیایی تر از بچه رزماری است، اما هر دوی فیلم ها از سبک و سیاق ساختاری و تکنیک های مشابهی برخوردار هستند.

پولانسکی بدون شک فیلمساز با استعدادی است. او چنان در فیلمسازی غوطه ور است که گاه فیلم هایش بخشی از زندگی واقعی او می شوند و بر عکس وقایع زندگی او در فیلمسازیش تاثیر شگرف می گذارد. زندگی او به راستی با فیلمهایش در هم تنیده است. یک سال بعد از ساختن فیلم بچه رزماری، شارون تیت Sharon Tate همسر خود کارگردان که باردار هم بود توسط گروهی شیطان پرست به قتل می رسد! پولانسکی در جایی درباره علاقه غریزیش با سینما می گوید:

"My films are the expression of momentary desires. I follow my instincts, but in a disciplined way"
 


 


همگی در انتظار قطاری بودیم که قرار بود مار ا به اردوگاهای کار اجباری نازیها ببرد . در یک لحظه پسرک نوجوانی راهش را از میان جمعیت به سوی ما باز کرد . او یک جعبه شکلات همراهش داشت که با ریسمانی آن را به گردنش آویخته بود . پسرک شکلاتها را با قیمت بسیار بالایی می فروخت و هیچ یک از ما نمی دانستیم که او با پول آنها چه کار می تواند بکند ؟ ما آخرین تفریح کوچکمان را با کمک هم شکل دادیم . یک کارامل خریدیم و پدر به وسیله چاقوی کوچک جیبی اش ، آن را به 6 قسمت کرد و به هر یک از ما داد ... این آخرین غذایی بود که در کنا ر هم خوردیم !"

بسیاری با نقل بالا آشنا هستند . لااقل تصویری از آن را در فیلم سینمایی پیانیست ( رومن پولانسکی ) دیده اند ، اما بد نیست بدانید این خاطره حقیقی پیانیست مشهور لهستانی ، ولادیسلاو اشپیلمن ، از آخرین روز بودن در کنار خانواده اش است که در کتاب " مرگ یک شهر " آن را نقل می کند .

ولادیسلاو اشپیلمن (1911-2000) آهنگساز یهودی در سونوویس لهستان به دنیا آمد. او یکی از معدود بازماندگان اردوگاههای مرگ نازیهاست که پس از شکست آلمان و پایان جنگ ، خاطرات دردناک قتل عام روسها ، لهستانیها ، اوکرایینیها ، لیتوانیاییها و یهودیها را توسط ارتش نازی در کتاب " مرگ یک شهر " نقل کرد که در چاپهای بعدی به " پیانیست " تغییر نام داد والبته رومن پولانسکی کارگردان نیز آن را در قالب فیلم در آورد ...

بد نیست اشاره کنم که علاقه من به شخصیت ولادک ( ولادیسلاو ) اشپیلمن ، کاملا شخصی و درونی است و در قالب توجیهات و اصول روانشناسی و هنری نمی گنجد ( مثل علاقه من به شخصیت اسکارلت اوهارا ! ) من ولادک اشپیلمن را از آن جهت تحسین می کنم که به مثابه بسیاری از ما هرگز در بند قهرمان شدن و نام و آوازه درکردن نیست ، اما سرنوشت او به قسمی رقم می خورد که در ردیف قهرمانان پرآوازه جنگ جهانی دوم قرار می گیرد . او از همان ابتدا تنها به پیانو و نواختن دل خوش دارد . اولین سکانس فیلم با تصویر کردن آخرین اجرای زنده او در رادیوی رسمی ورشو که همزمان با اولین حمله جدی نازیها به این شهر است ، آغاز می شود . هر چه جلو تر می رویم نقش موسیقی و پیانو را در زندگی ولادک بیشتر و پر رنگ تر می بینیم . موسیقی او را با دخترک دلربایی آشنا می کند که ولادک به او علاقمند است . اندکی بعد زمانی که نازیها شهر رااشغال کرده اند ، فروش پیانوی شخصی ولادک ، خانواده را از گرسنگی نجات می دهد . در زمان زندگی تبعیدی در گتو ، پیانو نواختن ولادک در یک رستوران یهودی خرج خانواده را تأمین می کند . در دوران زندگی پنهانی در شیروانی مقر نازیها در ورشو نیز این نوازندگی ولادک است که دل افسر آلمانی را به ترحم می آورد و جان او را نجات می دهد . در تمام فیلم شاهد هستیم که با همه رنجها و مرارتهایی که ولادک می برد و تصاویر مخوف و دردناکی که از نظر می گذراند ، او تنها دو بار می گرید . یک بار زمانی که خانواده اش را به اردوگاههای مرگ نازیها می برند و بار دوم زمانی که او پس از نواختن پیانو برای افسر آلمانی ، در همان اتاقک زیر شیروانی با صدای بلند گریه می کند و گویی خاطرات پژمرده دوران گذشته را می کاود ...

همانطور که گفتم ، از نظر من ولادک اشپیلمن فیلم پیانست یک قهرمان جنگ نیست ! قهرمان صبر شاید اما قهرمان جنگ ؟!؟ او در تمام مدتی که نازیها در صدد حمله به ورشو هستند و یا دوران زندگی در گتو ، هیچ چیز از جنگ نمی داند ! او مثل خواهران و برادرش، اخبار جنگ را مرور نمی کند و چنانکه می بینیم ، این دیگرانند که او را در جریان اخبار و وقایع قرار میدهند . او هرگز مانند دوستان و همرزمانش برای پیروزی و آزادی ایدئولوژی و ترفند نمی تراشد و ترجیح می دهد آنقدر صبر کند که روزی دوباره انگشتانش شاسیهای پیانو را لمس کنند . هر چند که بیدارانه از پشت پنجره ای که میان رویاهای او و وقایع دهشتناک جنگ فاصله می اندازد ، برای همه از دست رفته ها "آه " می کشد !

زیبا ترین سکانسی که از فیلم پیانیست به یاد دارم ، صحنه ای است که ولادک در یکی از همان آپارتمانهایی که او را تا آینده حفظ می کند ، نوای موسیقی را که از آپارتمان جنبی می آید ، مستانه گوش می دهد و به ناگاه و علی رغم توصیه دوستانش که به او خاطر نشان کرده اند که نباید در مدت زندگی در این آپارتمان سر و صدایی تولید کند ، شروع به نواختن پیانوی خاک گرفته ای می کند که در گوشه ای از اتاق نشیمن جای دارد . اما زمانی که در نمای نزدیک ، انگشتان ولادک را می بینیم ، متوجه می شویم که سر انگشتانش با شاسیها فاصله دارند و او تنها در خیالش ، پیانو می نوازد !


اما چرا " رومن پولانسکی " فیلم پیانیست را ساخت ؟

- رومن پولانسکی تنها دو سال پیش از شروع جنگ جهانی دوم به همراه والدینش ، از فرانسه به زادگاهش در لهستان بازگشت . پدر و مادر پولانسکی از جمله کسانی بودند که به اردوگاههای مرگ نازیها فرستاده شدند ، اما خود رومن با کمک پدرش موفق به فرار از گتو شد و از این سفر وحشتناک بازماند . مادرش زیر آزار و شکنجه نازیها در همان اردوگاه درگذشت و رومن نیز باقی عمرش در طی جنگ جهانی دوم را در گوشه پرتی از لهستان به زندگی با یک خانواده کاتولیک گذراند . سرانجام نیز در سال 1945 ، پدر و پسر یکدیگر را باز یافتند .

فرهاد پ , f135885
فرهاد پ - 04:12 1385/11/19
6

دوست گرامی اقای هدایتی اگر درست متوجه منظور شما شده باشم نقد شما بیشتر متوجه شخصیت ایشان بود نه فیلمهایش! به شما پیشنهاد می کنم حداقل نام فیلمهایی که مورد نظر شماست را به درستی تایپ کنید  و به جای پیشنهاد به دیگران در بحثهایی که علایق شما را تحریک نمی کنند شرکت نکنید.   BITTER MOON ,TENANT و پیانیست دوست عزیز بهترین ساخته های این فیلمساز نیستند اما متوجه نقد شما نسبت به این سه فیلم نشدم.    موفق باشی...       

فرهاد پ , f135885
فرهاد پ - 01:58 1385/11/16
5

راوی شر و شرارت در دنیای معاصر

 

 

رومن پولانسكی كارگردان,فیلمنامه نویس و بازیگر در 18 اگوست 1933 در پاریس متولد شد. از 1950 تا 1953 در مدرسه هنر های كراكوف لهستان واز 1954 تا 1959 در مدرسه سینمایی لودوز تحصیل كرد.در سال 1959 با (باربارا كویاتكوسكا) ازدواج كرد ودر سال 1961 از او جداشد. همسر دومش (شارون تیت) بود كه در سال 1969 به قتل رسید. پولانسكی از 1947 تا اوایل دهه پنجاه در رادیو وتئاتر فعالیت می كرد. بازیگری در سینما را از سال 1953 آغاز كرد. فیلم كوتاه (دو مرد در یك گنجه) را در سال 1957 كارگردانی كرد. دو سال بعد در مقام دستیار( آندری مونك) به گروه فیلمسازی (كامرا) پیوست.

 

در سال 1963 فیلم چاقو در آب پولانسكی توسط (گومولكا)دبیر حزب كمونیست لهستان مورد اتهام قرار گرفت. در پی این امر پولانسكی به پاریس رفت. او در سال 1965 فیلم (انزجار) را در لندن تكمیل كرد. سال 1968 به لوس آنجلس رفت و اولین فیلم آمریكایی خود (بچه رزمری) را در آنجا ساخت. سال 1974 اپرای (لولو) را در جشنواره (اسپولتو) ایتالیا كارگردانی كرد. دو سال بعد فیلم (مستاجر) را در فرانسه ساخت. او در سال 1977 به اتهام رابطه نا مشروع با یك دختر 13 ساله دستگیر وبه 90 روز زندان محكوم شد. پولانسكی بعد از این واقعه از آمریكا به فرانسه مهاجرت كرد.

 

 

رومن پولانسكی ابتدا به عنوان یك دانشجوی مدرسه سینمایی لهستان وبعد در مقام یك كارگردان تحت سلطه سانسور حكومتی موفق شد با مقداری زیركی وكاردانی فیلم هایی بسازد. او با استفاده از فقط چند بازیگر تعلیم یافته _ در اولین فیلمش تنها 3 شخصیت وجود داشت_ و یك دوربین دستی آثاری خلق كرد كه موجب افزایش شهرت جهانی سینمای لهستان شد. همین محدودیت ها به رشد وگسترش یك سبك بصری ویژه كه به خوبی با نگاه كارگردان به زندگی مدرن تطبیق یافته بود كمك كرد.

 

 

مشخصه های این سبك بصری عبارت بودند از: تاكید برتزلزل و ناپایداری جهان معاصر(از طریق یك دوربین دستی), حس انزوا و دورافتادگی از یك جامعه بزرگتر(از طریق گروه بندی كوچك شخصیت ها). درواقع می توان كار پولانسكی را تلاشی برای تشریح دقیق و جزبه جز رابطه مستقیم میان ناپایداری جهان معاصر وگرایش فزاینده به خشونت وناتوانایی های فردی برای غلبه بر حس دور افتادگی از اجتماع قلمداد كرد.

 

 

 

در این رابطه آنچه كه مخصوصا قابل توجه است همانا پس زمینه فرهنگی پولانسكی است. ازاو كه محصول یك دولت سوسیالیست و مدرسه سینمایی آن در لودوز بود انتظار می رفت ایدئولوژی و علائق اجتماعی دولت لهستان را در فیلم هایش مطرح كند در حالی كه اولین فیلم بلند او (چاقو در آب) خشم حزب كمونیست را بر انگیخت به طوری كه در كنگره این حزب در سال 1964 فیلم پولانسكی بخاطر نشان دادن مناظری منفی از زندگی لهستان معاصر مورد اتهام قرار گرفت. نمایش (چاقو درآب) و واكنش هایی كه در پی داشت سبب شد كه پولانسكی به سرعت به یك فیلمساز جهانی مبدل شود. او طی دوران حرفه ای اش در جست وجوی فرصت هایی برای نوشتن ,كارگردانی وبازیگری به فرانسه, انگلستان ,ایتالیا و بالاخره ایالات متحده سفر كرد. پولانسكی با سماجت ترجیح می دهد آثارش نمایش دهنده انگیزه های فردی, فشارهای ناخودآگاه, و ناراحتی های روحی پنهان در زندگی بشر باشند وازاین كه به موشكافی در فعل وانفعالات سیاسی اجتماعی متفاوتی بپردازد كه وی در كشور های گوناگون جهان شاهد آنها بوده می پرهیزد.

 

 

بدون تردید استفاده پولانسكی از جغرافیای سرزمین های متنوع در فیلم هایش به این منظور بوده كه دور شدن شخصیت ها از ساختارهای معمولی زندگی اجتماعی وبه همان اندازه دور شدن شان از دیگر مردم را بهتر تصویر كند. قایق روی آب(چاقو درآب), آپارتمان غیرقابل تحمل وافراد حاضر در آن (انزجار), قصر دورافتاده در جزیره ای متروك(بن بست), آپارتمانهای زندان مانند (بچه رزمری- مستاجر) ومزارع خالی وخانه های اربابی متروك (تس) همگی از یك جغرافیای دور افتاده كه اغلب به طور نمادین تفسیری ازیك جغرافیای ذهنی سرشار از تردید, هراس, آرزو وحتی جنون است خبر می دهند.

 

بسیاری از عناوین فیلم های پولانسكی_ برای مثال (بن بست)و (محله چینی ها)_ بر غربت ودور افتادگی ماهوی مكان های انتخاب شده توسط وی وحس الیناسیون واز خودبیگانگی ای كه شخصیت هارا مبتلا كرده تاكید می كنند.قهرمان پولانسكی در چنین محیط هایی كه به واسطه شرایت فرهنگی (محله چینی ها), فشارها وتحریكات روحی ناشناخته(انزجار- مستاجر), ویا سرنوشت محتوم شخصیت ها(مكبث) غیر قابل تحمل به نظر می رسند. در تلاش هستند تا آنچه راكه طبیعی است غیر طبیعی جلوه دهند. نتیجه  عمل به صورتی نمادین همواره تراژیك (مكبث) ویا پوچ (بن بست) به نظر می رسد.

 

 

پولانسكی به سبب تمایلش به درام های پوچ گرای (ساموئل بكت) خصوصا در فیلم های آغاز دوران حرفه ای اش توجه انتقادی بسیاری را جلب كرده است. همانگونه كه در نمایش های بكت نیز دیده می شود زبان ونارسایی های آن _حول تفسیری از فقدان یا شكست ارتباطات در جامعه مدرن_ نقش مهمی را در فیلم های پولانسكی بازی می كند. استفاده دراماتیك از سكوت در (چاقودرآب) عملا, بیشتر از دیالوگ های پرتنش فیلم موثر واقع می شود.در مكالمه های معمولی وكلیشه ای (بن بست) می توان تشخیص داد كه چگونه زبان, به جای وسیله تبادل معنا ومفهوم, برای فریب و نیرنگبه كار می رود. این زبان آنچنان كه كارگردان در (محله چینی ها) به وضوح نشان می دهد به سادگی برای مغلوب ساختن و یا آشكار كردن سرشت رمز آلود وپیچیده وضعیت بشری تكاپو نمی كند.

 

 انگیزه تمایل به سكوت , نیروی خشنی است كه همه فیلم های پولانسكی در جستجوی تجزیه وتحلیل آن هستند. البته زندگی خصوصی پولانسكی او را به این انگیزه آشفته كننده نزدیك تر كرده است. هنگامی كه او فقط 8 سال داشت او و والدینش در یك كمپ آلمانی  نگهداری می شدند و در همین جاست كه او مادرش را از دست می دهد. در سال 1969 همسر باردارش (شارون تیت)وعده ای از دوستانش به شكل بی رحمانه ای توسط پیروان (چارلز مانسون) _كه شیطان پرست بودند_ به قتل می رسند. خشونت ناگهانی وافراطی پولانسكی در اقتباس خونین او از (مكبث) تاثیر مرگ همسرش را عیان می كند. و بعد از آن نیز در تمامی آثار او ادامه می یابد.

 

 

 وی در این آثار بارها سعی كرده علل متنوع خشونت شخصیت های بشری را توضیح دهد. وكلا بشر در جهان معاصر, موضوعی است كه او بسیار بدان می اندیشد. محور اصلی حوادث (بچه رزمری) كودكی است كه ناخواسته رفتاری شیطانی دارد ومادری كه در عین حالی كه از بچه اش می ترسد, به دلیل عشق مادرانه از او مراقبت می كند. شاید این فیلم آیه مقدسی است كه از نگاه تیره پولانسكی وعملكرد او به جهان ما نازل شده است. در واقع از این نگاه, فرد معصوم یا بی گناه, حتی انسانی با بهترین نیت ها می تواند به صورت غیر عمدی , زاینده و گسترش دهنده شر یا خشونت باشد. برای مثال قهرمان ( رقص خون آشام ها) در تلاش است تا لانه خفاش را نابود سازد و معشوقش را از چنگال وی رها كند. با وجود این در طی این عمل, طعمه خفاش می شودو سپس به پراكندن این بلای شوم در سرتاسر جهان كمك می كند.این پایانی تیره برای یك فیلم كمدی است اما در عین حال نشانه ایست از مایه ونگاه پیچیده ای كه فیلم های پولانسكی دارا می باشند.

 

 

 پوچ گرایی فیلم های كوتاه پولانسكی خصوصا(دومرد در یك گنجه)و (چاق ولاغر) پاسخی منطقی به این تناقض به شمار می رود. روایت های پولانسكی كه به مرور زمان غنی تر وپیچیده تر شده اند, تعهد او را در موافق ساختن نظر انسان ها وبر طرف كردن موانع توافق نظر آنها, شهادت می دهند. به هرحال پولانسكی در تاریخ سینما جایگاه خاص خود را دارد وكماكان شاهكارهای بی بدیل وی در تمام فیلمخانه ها ودانشگاه های سینمایی بازبینی وبررسی می شود هرچند كه زندگی پر آشوب این لهستانی پر شوروشر آثار هنری اش را تحت تاثیر قرار داده و سبك خاص و منحصر به فرد پولانسكی مخالفین پیگیری را در طول سالیان متمادی در برابر وی قرار داده است.

 

 

پولانسكی در سال 2002 ناگهان با افتخاری كه سال ها از وی دریغ شده بود مواجه گشت و با غیر پولانسكی ترین فیلم خود (پیانیست) هم نخل طلای جشنواره كن و هم اسكار بهترین كارگردانی را از آن خود نمود هرچند كه به علت یك پرونده قدیمی( اتهام تجاوز به یك دختر 13 ساله) در دادگاه های آمریكا نتوانست به آمریكا برود وجایزه اسكارش را شخصا در یافت كند.  كوتاه سخن آنكه (رومن پولانسكی) به عنوان مردی بدون وطن, سعی كرده با آثارش به مواجهه با موضوعاتی چون دور افتادگی, خشونت, ازخود بیگانگی وشر برود.

 

 

 


 

 

فیلم شناسی رومن پولانسكی:

 

دوچرخه (1955)

 

بهم ریختن یك رقص / جنایت (1957)

 

دو مرد دریك گنجه (1958)

 

چراغ / وقتی فرشته ها سقوط می كنند (1959)

 

چاقو در آب / پستانداران (1963)

 

چاق ولاغر (1964)

 

انزجار (1965)

 

بن بست (1966)

 

اپیزود خانه الماس ازفیلم زیباترین كلاهبرداری های دنیا (1967)

 

رقص خون آشام ها (1967)

 

بچه رزمری (1968)

 

یك روز در ساحل(فقط تهیه كننده) / مكبث (1971)

 

پایان هفته قهرمان(فقط تهیه كننده) (1972)

 

چه؟ (1973)

 

محله چینی ها (1974)

 

مستاجر (1976)

 

تس (1980)

 

دزدان دریایی (1986)

 

دیوانه وار (1988)

 

ماه تلخ (1992)

 

مرگ و دوشیزه (1994)

 

دروازه نهم (1999)

 

پیانیست (2002)

 

الیورتوییست (2005)

 

 

فرهاد پ , f135885
فرهاد پ - 04:46 1385/11/15
4

 ( رقص خون اشامان )


شاید دو دهه قبل در کارنامه پربار رومن پولانسکی این فیلم فیلمی کوچک و کم اهمیت به نظر می رسید. منتقدان ترجیح می دادند به بچه رزمری ( ژانر وحشت ) یا محله چینی ها ( بازسازی پر جزئیات فضای فیلم نوارهای دهه چهل در دهه هفتاد ) و مستاجر (فیلم اکسپرسیونیستی اواسط دهه هفتاد ) یا حتی مکبث و تس ( در مقام اقتباسهایی از شکسپیر و تامس هاردی ) توجه نشان دهند، در میان فیلمهای اولیه اش نیز چاقو در اب و انزجار همچنان جایگاه خاصی داشتند، اولی به دلیل فضای استعاری ابستره و تصویرهای بیاد ماندنی اش و دومی به دلیل حضور چشمگیر کاترین دونو و انتقال احساس ترس از فضای بسته. اما این فیلم بازیگوش و کم ادعای دهه شصت، می تواند پیش بینی ژانری تلقی شود که در دهه 1990 و چند سال که از هزاره سوم میلادی پشت سر گذاشته ایم، مقام شاخصی در میان ژانرهای سینمایی کسب کرده است :  هجویه. منظور این نیست که فیلم پولانسکی را پیش قراول هجویه سازی تاریخ سینما تلقی کنیم، پیشینه این ژانر حتی به دوران صامت و فیلمهای باستر کیتن باز می گردد، با این حال شباهت رقص خون اشامان به هجویه های مدرن معاصر، یک دهه پیش از عشق و مرگ وودی الن و فرانکشتین جوان  مل بروکس و سالها پیش از موج فیلمهای زوکرها و نمونه های پست مدرنیستی جارموش و کوئن ها تکان دهنده است. 

نکته جالب فیلم پولانسکی این است که بر خلاف فیلمهای زوکرها و مل بروکس، فیلم او به رغم شخصیتها و موقعیتهای کاریکاتوری ( وحتی در مواقعی اسلب استیک ) هرگز به ورطه لودگی، لوس بازی نمی لغزد وهمان وسواس همیشگی اش در ایجاد فضا در ان به چشم می خورد : طراحی شگفت انگیز صحنه ها و استفاده از ویژگیهای معماری خاص قصر خون اشامان ( مثلا پشت بام شیب دار برف گرفته و راهروهای طویل و دهلیزهای مخفی ) برای ایجاد موقعیت کمیک ، میزانسن های پرجرئیات ( صحنه رقص ) و حضور عنصر وهم و دایره به کمک چهره ارایی ، نورپردازی و موسیقی برای ایجاد تعادل در لحن کمیک و بازی های کاریکاتوری. بازی خود پولانسکی در نقش دستیار خنگ و دست و پاچلفتی پروفسور چشمگیر و ستودنی است.
 رقص خون اشامان به ویژه به خاطر پایان غیر متعارفش که حاکمیت خون اشامان را بر کره خاکی نوید میدهد، همچنان دیدنی و مفرح است. پولانسکی همچنان در صحنه فیلمسازی حضور دارد و دست کم هر چند سال یکبار علاقمندانش را با فیلمی غافلگیر کننده دچار شوک می کند. هر چند که او در کارنامه پربارش انقدر شاهکار داشته که مقام شاخصی در سینمای چند دهه اخیر به دست اورد.
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.